اخبار

« October 2004 | Main | December 2004 »

November 30, 2004

موسويان دبيرخارجه شورای امنيت ملی و عضو هيات مذاکره کننده اتمی یکی از مسولین قتلهای رستوران میکونوس

موسويان دبيرخارجه شورای امنيت ملی و عضو هيات مذاکره کننده اتمی، زمان ترور رهبران کرد ايرانی در رستوران ميکونوس سفير جمهوری اسلامی در آلمان بود و پس از اين ترور بعنوان عنصر نامطلوب شناخته و به ايران بازگردانده شد. بعدها در دادگاه ميکونوس او رسما به جرم دست داشتن دراين ترور محکوم شد واگر اکنون با پاسپورت و مصونيت ديپلماتيک در خارج از کشور نبود توسط پليس بين الملل قابل بازداشت بود. شرايطی که علی اکبر ولايتی وزير خارجه سابق ايران نيز دارد.

November 29, 2004

ضرورت طرح بعد شکلی رفراندوم در مقطع کنونی

 توضیحات علی افشاری، رضا دلبری، ناصر زرافشان، اکبر عطری، محمد ملکی، عبداله مومنی 


 منبع پیک ایران
به نام هستی بخش
ضرورت طرح  بعد شکلی  رفراندوم در مقطع کنونی
در پی فراخوان ملی برای رفراندوم ، موارد زیر را برای روشن شدن افکار عمومی اعلام می  گردد :
1- وضعیت خطیر کشور ، نظم نوین جهانی در منطقه خاور میانه ، فراگرد جهانی شدن ، گسترش ناهنجاریهای اجتماعی ، ناکارامدی حاکمیت درحل مسائل بنیادی کشور، تعمیق روز افزون شکاف ملت – حاکمیت، نقض گسترده و مکرر حقوق بشر و آزادیهای فردی و اجتماعی ، ناکامی برنامه اصلاح از درون، ناامیدی و عدم اقبال مردم به اصلاحات حکومتی و پارلمانتاریستی، بلاتکلیفی و تعویق سرمایه های اجتماعی، وجه مصالحه قرار گرفتن منافع ایرانیان در مذاکرات پیرامون مسائل هسته ای توسط کشورهای اروپایی و ضرورت برخورد فعال و امید آفرین نیروهای اجتماعی در بازسازی جنبش اجتماعی مردم ایران، توقف سیر قهقرایی کنونی، پیشبرد فرایند توسعه درونزا و کسب جایگاه ممتار در عرصه بین المللی با توجه به پشتوانه گرانسنگ تاریخی تمدن ایرانی، تجدید نظر در ساختار قدرت کنونی را اجتناب ناپذیر می سازد . در این راستا راهکار رفراندوم محمل مناسبی برای خروج کشور از گذرگاه  بحرانی و ناپایدار کنونی، به نظر می رسد.
2- مزیت وی‍ژه راهکار رفراندوم ظرفیت گسترده و فراگیر آن برای پوشش تمامی بازیگران و نقش آفرینان عرصه سیاست ایران اعم از جناح های مختلف حاکمیت و اپوزیسیون می باشد تا دیدگاه و متاع خود را در عرصه عمومی مطرح کنند و انتخاب نهایی را به داوری افکار عمومی بسپارند.
3- ساختار قدرت کنونی نیز موجودیت خود را از رفراندوم گرفته است بنابراین رجوع مجدد به رفراندوم در هر مرحله از حیات آن امری طبیعی محسوب می شود. همانگونه که بنیانگذار جمهوری اسلامی نیز در بدو ورود خود به تهران اعلام کرد"پدران و مادران ما 50 سال پیش قانون اساسی تصویب کردند حال ما آن را نمی خواهیم" حق طبیعی و اولیه هر نسل انتخاب ساختار قانونی دلخواه خود است. از سوی دیگر در شرایطی که اولیای امور و مقامات رسمی جمهوری اسلامی راهکار رفراندوم با نظارت سازمان ملل را برای کشورهای همسایه تجویز می کنند چرا ملت شریف ایران برای فیصله بخشیدن به بحران مشروعیت و مقبولیت و پایان بخشی به منازعات در عرصه داخلی و خارجی و استفاده از تمامی پتانسیل ها و ظرفیت های ایرانیان برای برقراری ایرانی آباد ، آزاد و سربلند از این حق محروم باشد؟
4- راهکار رفراندوم به عنوان روشی مسالمت آمیز و کارآمد، ابزاری مناسب و مشروع برای اتحاد و همبستگی تمامی نیروهای تحول خواه و علاقمند به منافع ملی و سرزمینی ایران صرفنظر از ایدئولوژیها و سلایق گوناگون می باشد. در  این میان  در وهله نخست جنبه شکلی و فرمال رفراندوم اهمیت دارد و مسائل محتوایی و موضوعات مطرح در رفراندوم مباحث بعدی هستند که پس از اجماع و پذیرش اصل راهکار رفراندوم توسط قاطبه ملت و نخبگان تحول خواه در آینده پس از گذشت دوره زمانی مربوطه موضوعیت پیدا خواهند کرد.
5- پس از بحث درباره  طرح فراخوان برای رفراندوم، ما به عنوان بخشی از فعالین سیاسی و دانشجویی چون طرح مزبور را از بعد شکلی آن به مصلحت کشور، مردم و منافع ملی تشخیص دادیم و پیشتر نیز آن را مطرح کرده بودیم، این بار برای خروج از انسداد کنونی، تحرک مجدد جنبش اجتماعی و ترسیم چشم انداز حرکت موثر و امیدآفرین به درخواست برای رفراندوم پاسخ مثبت دادیم و هیچ گاه خود را در جایگاه تعیین مجلس موسسان یا کمیته اقدام برای رفراندوم و تدوین قانون اساسی ندانسته و نمی دانیم و تنها مردم فهیم ایران را صاحب صلاحیت برای انتخاب و داوری نهایی در خصوص دیدگاه ها و نظرات متنوع و مختلف نخبگان و فرهیختگان درباره موارد فوق الذکر می دانیم. بدیهی است این فرایند تدریجی و زمانبر می باشد و تحقق آن مستلزم شکل گیری پیشنیازها و مقدمات بسیاری است که گفتگو و بحث زیادی بین نخبگان و منتقدین را می طلبد. البته ما در خصوص موارد فوق دیدگاه و نظر خاصی داشته که در موعد خود ارائه خواهیم کرد. به اعتقاد ما در شرایط کنونی هژمونیک شدن راهکار رفراندوم در بعد شکلی آن در وهله نخست ضرورت دارد و برای ادامه آن باید از هر گونه شتاب زدگی و سراسیمگی پرهیز نمود.
6- از آنجایی که مقصود ما  صرفاً فراگیر شدن سیطره گفتمانی بعد شکلی راهکار رفراندوم و تجدید نظر در ساختار قدرت مسلط در قالب پیشنهاد و درخواست بوده است لذا با توجه به موارد فوق و اظهارات اولیه درگام اول مباحث اجرایی و عملیاتی نظیر اقدام برای برگزاری همه پرسی، تشکیل مجلس موسسان و تدوین پیش نویس قانون اساسی جدید خارج از موضوع و نامتناسب با خواست و منظور ما می باشد و نظر ما تنها معطوف به اصل برگزاری رفراندوم در بعد شکلی و فرمال آن در زمان مناسب پس از شکل گیری الزامات و مقدمات آن در یک اجماع فراگیر ملی توام با همسویی نخبگان سیاسی و اجتماعی دمکرات همراه با خواسته های مردم می باشد. و اکنون که فاز اولیه گفتمانی طرح رفراندم با حمایت مردم و جمع وسیعی از فعالان سیاسی و روشنفکران  ملی و آزادیخواه آغاز شده است، به هیچ عنوان خود را در جایگاه متولیان این طرح نمی دانیم و طرح رفراندم را متعلق به همه حامیان این طرح می دانیم و به عنوان قطره ای از اقیانوس بی کران مردم تحول طلب ایران و اندیشمندان و فعالان سیاسی کشور با کنار نهادن کمیته همه پرسی و قرار گرفتن در کنار حامیان این طرح،  از اصل شکل گیری گفتمان «رفراندم ملی در ایران» دفاع می کنیم تا پس از شکل گیری گفتمانی مسلط در میان مردم و نخبگان سیاسی آزادیخواه کشور، گام های بعدی برداشته شود.



         علی افشاری، رضا دلبری، ناصر زرافشان، اکبر عطری، محمد ملکی، عبداله مومنی


 

November 28, 2004

آغاز اما و اگرها!

نقدی بر مقاله علی کشتگر، کوروش گلنام
"تنها ِیک راه قطعِی براِی رفع اِین بحران و رهائِی ملت رنجدِیده اِیران وجود دارد:
شکل گِیرِی حکومتِی دموکراتِیک مبتنِی بر اعلامِیه جهانِی حقوق بشر." ازمتن فراخوان ملی برای برگزاری رفراندم


همآنگونه که نگارنده در آخرین نوشته خود(به فراخوان ملی رفراندم بپیوندیم)(1) پیش بینی کرده بود، اما و اگرها در باره "فراخوان ملی برگزاری رفراندم" اغاز شد! شوربختانه این بار قرعه بنام دوست گرامی آقای علی کشتگر خورد که نگارنده در میهن دوستی، آزادیخواهی و تلاش و کوشش ایشان برای رهایی مردم ایران از زور و ستم مافیای اسلامی حاکم بر میهن، کمترین تردیدی ندارم.
چنین بنظر می رسد که آقای کشتگر بسیار شتابزده و بدون ارزیابی ای در خور، دست به نقد این فراخوان زده است(2). ایشان در اولین جمله نوشته خود ایراد کرده است که:
"این فراخوان به هیچ وجه شفاف نیست و معلوم نمی کند که امضا کنندگان از چگونه نظامی برای آینده ایران دفاع می کنند؟"
اما همآنگونه که خوانندگان گرامی در جمله برگرفته شده ازمتن فراخوان در آغاز این نوشته می بینند، فراخوان با شفافیت از شکل گیری حکومتی دموکراتیک مبتنی بر اعلامیه..." سخن رانده است. آقای کشتگر در ادامه جمله یاد شده چنین نوشته اند:
"مرزها و مبانی ائتلاف کدام اند و اگر برای باز نگهداشتن راه همکاری و ائتلاف با طرفداران پادشاهی از گنجاندن واژه جمهوری در فراخوان خود اجتناب کرده اند چرا این مسئله با صراحت و شفافیت بیان نشده است؟"
شگفت این است که ایشان انتظار داشته اند که این کوشندگان که بیشتر آنها در درون ایران زندگی می کنند( خانم مهر انگیز کار را که می دانیم در درون کشور نیست)، به همآن شکلی که ایشان می خواهند و با واژه های دلخواه ایشان خواستار رفراندمی برای برپایی یک جمهوری باز هم از نوعی که ایشان می پسندد بشوندتا ایشان از این فراخوان حمایت کنند! اما اگر جنین هم می شد بازهم در نکته و گوشه ای ایرادی پیدا می شد. آقای کشتگر همآنگونه که تلاش بخشی از جمهوری خواهان ایران بنام "جمهوری خواهان دموکرات و لائیک"ونشست تازه آنها در پاریس را برای نزدیکی بیشتر بین جمهوری خواهان محکوم کرده وآنرا تفرقه افکنانه خواند(نوشته ای که از جمله در سایت گویا نیز درج شد)، این فراخوان و این تلاش را نیز تفرقه افکنانه خوانده است و 7 تن تهیه کنندگان آنرا متهم به داشتن هدف ائتلاف با سلطنت طلبان نموده است:
"اجتناب آگاهانه از به کار بردن[نبردن درست است] واژه جمهوری و گنجاندن عباراتی مثل " حکومت دموکراتیک" و " تعیین نظام دلخواه" خبر از آن می دهد که امضا کنندگان فراخوان در پی ائتلافی از جمهوریخواهان و طرفداران سلطنت هستند."
یایشان توجه نمی کنند که نام فراخوان"ملی" است یعنی می خواهد مرزها را در نوردد و هر ایرانی آزادیخواهی با هر دید و منش وروش که دارد، چه جمهوری خواه، چه مشروطه و یا سلطنت خواه و یا پیروان هر دسته و گروه دیگری می توانند از این فراخوان حمایت کنند. اگر قرار باشد آنها نیز تلاش خود را با شرط و شروط ها و اما و اگر های اپوزیسیون برون مرز، هم خوان کنند، 26 سال که گذشته است هیج 50 سال دیگر نیز همجنان باید در رؤیا و آرزو بسر برند! آب و خاک و مردم ما با بی کفایتی مشتی ملای شیاد و دیوانه در آستانه نابودی است، انوقت ما برای هر تلاش و کوششی خواستار "مرزها و مبانی ائتلاف" می شویم! و مگر جمهوری خواهان دموکرات و لائیک این مرزها را نداشتند که اتفاقن خواست شما در عدم همکاری با سلطنت طلبان را نیز در بر داشت، پس چرا شما سعی نمودید نلاش و کوشش آنها را نیز بی ارزش نشان دهید؟ جگونه است که شما پی در پی با رسانه های منتسب به سلطنت طلبان مصاحبه و گفتگو دارید(که از دید من ایرادی بر آن وارد نیست و می بایست از همه بلند گوها برای افشا گری آدمخواران حاکم بهره برد) اما در پشتیبانی از این فراخوان ملی، به بهانه پیش بینی هدف تهیه کنندگان فراخوان به ائتلاف جمهوری خواهان و طرفداران سلطنت (امری که روشن نیست وشاید شما از آن آگاه هستید و من در این زمینه آگاهی ندارم) آنرا پیراهن عثمان می کنید!


با دقت بیشتر در نوشته آقای کشتگر بازهم روشن تر می شود که با آن فراخوان برخوردی سطحی انجام گرفته است. ایشان در جای دیگری از نقد خود نوشته اند :
"مردم ایران به دموکراسی نخواهند رسید مگر آن که همه پستهای عالی مملکتی انتخابی باشند"
آیا حکومتی دموکراتیک مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر مقامات عالی رتبه اش انتصابی خواهند بود؟
به راستی بر ما چه رفته است؟ سالیان دراز دوری از آب و خاک و عدم شرکت مستقیم و رو در رو با گرفتاری ها، درگیری ها و فشارها و زورگویی های حکومتی بی دادگر که جان مردم را به لب رسانده است، ما را به همین که می بینید تبدیل کرده است! در سخن از درد مردم می گوییم و می توانیم برای سخن رانی از این سالن به آن سالن و از این کشور به آن کشور برویم اما به هنگام حرکتی جدی که آغاز کنندگانش نیز خوشبختانه از درون میهن هستند و همبستگی و همکاری همگان را می طلبد، نخستین کار ما بی اعتبار کردن و ایجاد تردید در کار آن هاست. آیا این روش مناسب فردی آزادیخواه و میهن پرست چون آقای کشتگر است؟
------------------------


1 ـ سایت پیک ایران، جمعه 6 آذرماه 1383
2 ـ سایت گویا، جمعه 6 آذرماه



 

به فراخوان ملی رفراندم بپیوندیم

- کوروش گلنام 


 
سرانجام با همت چند تن از هم میهنان کوشنده راه آزادی و عدالت، کاری که می بایست از مدتها پیش آغاز می شد، آغاز شد. موج پشتیبانی گسترده از "فراخوان ملی برای برگزاری رفراندم" در اندک زمان، نشان می دهد که این خواسته دل ایرانیان در بیشترین میزان خود ، چه در درون و چه در برون مرز است و هم میهنان کمر همت بسته اند که این خواسته مسالمت جویانه خود برای رسیدن به آزادی را، که جزء نخستین حقوق انسانی  آنهاست، تا انجام نهایی آن با پشتکار و پیگیری سخت، دنبال کنند. در این زمینه هم میهنان کوشنده در برون مرز (که من نیزاز آن میان هستم)بسیار سهل انگاری کرده و زمان زیادی را از کف داده اند. هشدارها، درخواست ها و گاه قدم هایی کوتاه در این راه نیز شوربختانه  بدلیل برخورد های نادرست، در همآن آغازراه از نفس افتاده و به جایی نرسید. اما اکنون زمان شکایت و گلگی نیست و باید فریاد بلند خود برای رسیدن به آزاد ی را  با پشتیبانی هر چه گسترده تر  از این فراخوان ملی برای برگزاری یک همه پرسی زیر پوشش و نگهبانی سازمان های پشتیبان آزادی و حقوق انسانی، به گوش همه جهانیان برسانیم. نگارنده پیش از این نیز بارها به سهم کوچک خود یاد آور شده است که با توجه به شرایط زندگی اسفبار بیشترین مردم در درون کشور و بیزاری و خستگی گسترده مردم از حکومت بی کفایت، ستمگر، نا منتخب و نا پاسخگو، و با توجه به شرایط جهانی و بی آبرویی وبدنامی "جمهوری" اسلامی که در چاه تروریسم وترور پروری، آدمکشی و تلاش پنهان برای دستیابی به بمب اتم گرفتار آمده است، زمان برای آغاز یک چنین کوششی بسیار مناسب است و اگر همه همت کنیم وبا اما و اگرها و خودخواهی وخودبینی ها، چوب لای چرخ این حرکت نگذاشته و با هر بینش و منشی که داریم و تنها به عنوان یک ایرانی که آزادی میهن و مردم خود را می خواهد، در پشتیبانی، تداوم، انتشار و آگاهی و خبر رسانی این مهم تلاش کنیم،  بی گمان این راه به ساحل نجات رسیده و شاهد رهایی از حکومت خون آشام ملایان را در آغوش خواهیم کشید. پشتیبانی تا کنونی(هم اکنون بیش از 7600 امضا در زمانی کوتاه تر از 2 روز!) ایرانیان از این فراخوان، دارای 2 ویژگی بسیار بر جسته است:
1ـ نخستین بار است که هم میهنان با گوناگونی دیدگاها و باورها، در چنین میزان گسترده ای ابراز همبستگی نشان داده اند؛
2ـ و باز هم نخستین بار است که چنین همبستگی تحسین بر انگیزی بین ایرانیان درون وبرون مرز در چنین مورد مهمی به وجود آمده است.


بهتر است از هم اکنون به این مورد نیز توجه شود که گماشتگان امنیتی رژیم و مفت خورانی که سود های بادآورده و  پست و مقام های رویایی خود را ،که کمترین شایستگی برای داشتن آن ندارند، در تهدید می بینند، با تمام توان به خرابکاری دست خواهند زد. اما چنین به نظر می رسد که تهیه کنندگان فراخوان فکر این چنین حرکت های خرابکارانه را از پیش کرده و نام های درست امضاء کنندگان را در لیست های آینده خود انتشار داده و راه خرابکاری های گماشتگان امنیتی و ذوب شدگان در ولایت مافیا را که با فرستادن ناسزا و نام های سزاوار خود و سران مافیا، به خیال خود تلاش دارند خللی در کار به وحود بیاورند، خواهندبست. من به دست اندر کاران سایت" فراخوان ملی برگزاری رفراندم" پیشنهاد می دهم که ناسزاهای وابستگان مافیای حاکم را از هم اکنون از لیست نامهای این سایت بردارند و کار امروز را به فردا نیاندازند. این سیه رو و سیه روزگاران برای بی شرمی ها و بی اخلاقی های خود مرزی نمی شناسند و تنها چیزی که آموخته اند خرابکاری در کار مردم، تهدید، زور و فشار و گردن کلفتی، دروغ و فریب و بی آبرویی است. تلاش مردم ایران برای داشتن حکومتی مردمی و منخب مردم برای رهایی از بی اخلاقی، دریدگی و بی فرهنگی همین دسته اوباش حکومتی و اربابانشان است.
 باید شهامت، تیز بینی در انتخاب زمان مناسب، همچنین کوتاه و پربارنویسی تهیه کنندگان این متن را ستود و آرزو نمود گه با همکاری و همراهی همه ایرانیان، این کار بزرگ به سر انجام برسد. نگارنده با پشتیبانی از این فراخوان، به سهم خود از همه هم میهنان خواستار پشتیبانی از این فراخوان ملی است.        
جمعه 6 آذرماه 1383 ـ 26 نوامبر 2004

نقدی بر فراخوان هفت نفره

آیا ائتلاف میان جمهوریخواهان و هواداران سلطنت مشروطه ممکن است؟


علی کشتگر
این فراخوان به هیچ وجه شفاف نیست و معلوم نمی کند که امضا کنندگان از چگونه نظامی برای آینده ایران دفاع می کنند؟ مرزها و مبانی ائتلاف کدام اند و اگر برای باز نگهداشتن راه همکاری و ائتلاف با طرفداران پادشاهی از گنجاندن واژه جمهوری در فراخوان خود اجتناب کرده اند چرا این مسئله با صراحت و شفافیت بیان نشده است؟


7 تن از چهره های سرشناس سیاسی که بیشترینه آنان را فعالان ملی مذهبی سالهای اخیر تشکیل می دهند با ایجاد "کمیته اقدام برای همه پرسی" خواهان برگزاری رفراندوم برای تعیین نوع نظام آینده ایران و تدوین قانون اساسی جدید شده اند.
شکست اصلاح طلبی حکومتی و قدرت گیری بیش از پیش نظامیان بنیادگرا در حاکمیت به همراه رویگردانی گسترده و رشد نارضایتی و خشم جامعه جوان ایران از استبداد دینی حاکم بر کشور موجب اصلی شتاب گیری روند گسستن برخی از آکتورها و فعالان طیف جنبش دوم خرداد از اصلاح طلبی حکومتی شده است.
اما پراکندگی اپوزیسیون دموکرات و فقدان یک حوزه جاذبه نیرومند سیاسی در اپوزیسیون، فعالانی که از صفوف اصلاح طلبان نظام حاکم جدا می شوند را ظاهرا به این نتیجه رسانده که محور نوینی برای ائتلاف میان جمهوریخواهان و طرفداران بازگشت نظام پادشاهی ایجاد کنند.
اجتناب آگاهانه از به کار بردن واژه جمهوری و گنجاندن عباراتی مثل " حکومت دموکراتیک" و " تعیین نظام دلخواه" خبر از آن می دهد که امضا کنندگان فراخوان در پی ائتلافی از جمهوریخواهان و طرفداران سلطنت هستند.
مباحث ونشست های پیش از انتشار بیانیه نیز تا آنجا که من می دانم خبر از چنین نگرشی می دهد. بدیهی است که امضاکنندگان محترم این بیانیه که اتفاقا از جمله مدافعان سرشناس آزادی و حقوق بشر در سالهای اخیر به شمار می روند حق دارند نه فقط ائتلاف میان طیف گسترده جمهوریخواهان و طرفداران پادشاهی را ممکن و مفید بدانند بلکه چنین کاری را هم رسالت خود تصورنمایند.
اما تجارب آموزنده سالهای اخیر نشان می دهد که این نگرش به قاعده رئال پولی تیک که باید پروژه سیاسی را فارغ از پندارها و آرزوها بر اساس واقعیت های موجود فضای سیاسی بنا کند بی اعتنا است. به باور من در شرایط و فضای سیاسی کنونی ایران تلاش در راه چنین ائتلافی نه ممکن است و نه مفید. ممکن نیست چرا که طیف جمهوریخواهان دموکرات هنوز حتی خود نتوانسته است حول نقاط مشترک خود که نفی استبداد حاکم وجمهوریخواهی بر اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر است متحد و هماهنگ شود تا آنگاه اگر بخواهد به صورت یک بلوک موثر جمهوریخواه و نه یک گروه چند نفره با بلوک هواداران پادشاهی علیه جمهوری اسلامی ائتلاف کند. مفید هم نیست برای آن که این تلاش، بویژه در شرایطی که طیف جمهوریخواهان پراکنده است و نسبت به مساله همکاری با طرفداران نظام پادشاهی نظرات متفاوت و متضادی در درون این طیف وجود دارد نه در خدمت تفاهم و ائتلاف این طیف که مایه تفرقه و سوء تفاهم است. این که مردم ایران و فقط مردم ایران هستند که در نهایت نوع نظام و قوانین اساسی حاکم بر کشور را تعیین می کنند، امری بدیهی است که انکار آن به هر شکلی که باشد نشانه بی اعتقادی به اراده ملت و پشت کردن به دموکراسی است، و این که شهروندان ایرانی چه جمهوریخواه و چه مشروطه خواه و از هر عقیده و مرام دیگری به یک اندازه صاحب حق اند یک اصل بدیهی است اما به عنوان یک جمهوریخواه بر این باورم که تجربه یک قرن گذشته نشان می دهد که مردم ایران به دموکراسی نخواهند رسید مگر آن که همه پستهای عالی مملکتی انتخابی باشند چرا که تجربه طولانی از انقلاب مشروطیت تا به امروز ثابت کرده است که در ایران انتصابی ماندن مقامات عالی چه تحت عنوان سلطنت موروثی و چه به شکل حکومت ولایی به بلای جان آزادی واستقرار حاکمیت ملی و سد راه آرزوها واراده مردم تبدیل می شود. امضا کنندگان بیانیه تا آنجا که می دانم خود بر این حقایق آگاهی دارند، اما مسکوت گذاردن گرایش خود به نوع نظام آینده حاکی از آن است که ظاهرا به این نتیجه رسیده اند که بخاطر ائتلاف از اشاره به گرایش خود- جمهوریخواهی- اجتناب کنند و یا آن که چنین کاری را به مراحل بعدی تلاشهای خود موکول نمایند. به همین دلیل این فراخوان به هیچ وجه شفاف نیست. ومعلوم نمی کند که امضا کنندگان که به درستی به اصلاح ناپذیری نظام حاکم و حق مردم ایران برای تعیین نوع نظام و قانون اساسی اشاره دارند خود از چگونه نظامی برای آینده ایران دفاع می کنند؟ مرزها و مبانی ائتلاف کدام اند و اگر برای باز نگهداشتن راه همکاری و ائتلاف با طرفداران پادشاهی از گنجاندن واژه جمهوری در فراخوان خود اجتناب کرده اند چرا این مسئله با صراحت و شفافیت بیان نشده است؟ و آیا این عدم شفافیت خود به هدف امضا کنندگان که ایجاد تفاهم و نزدیکی میان مخالفان استبداد است آسیب نمی رساند؟


جمعه 6 آذر 83
علی کشتگر


 

فراخوان ملی برگزاری رفراندم

فراخوان ملی برگزاری رفراندم 
تجربه بیست و شش سال گذشته و دهها مصیبت کوچک و بزرگی که بر سر مردم ایران آمده و تحقير ملت و انزواي سياسي ايران را در پي داشته نشان میدهد که تنها یک راه قطعی برای رفع این بحران و رهائی ملت رنجدیده ایران وجود دارد :


شکل گیری حکومتی دموکراتیک مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر



حکومتی که با تکیه بر آرای اکثریت ملت و بر اساس حفظ تماميت ارضي و منافع ملی و ايجاد روابط مسالمت آمیز با جامعه جهانی و تکیه بر ارزش های فرهنگی و اقتصادی ایران بتواند کشور را به ساحل نجات رهنمون شود. برای دستیابی به این مهم ، تدوین قانون اساسی نوین و تعیین نظام دلخواه گام اول و حیاتی است. بخصوص تجربه هشت سال گذشته نشان میدهد که با وجود قانون اساسی و ساختار کنونی ، امکان اصلاح کشور در هیچ جهتی متصور نیست. بنابراین ، از آنجا که قانون اساسی جمهوری اسلامی و عملکرد نهادهای برخاسته از آن :



  • با اعلامیه جهانی حقوق بشر و حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی مردم در تضادی بنیادین است

  • به نابرابری حقوقی میان شهروندان ایران رسمیت بخشیده ، تبعیض دینی و مذهبی ، عقیدتی و جنسيتي را قانونی کرده و با حکومت استبداد ديني از ملت ایران عملا سلب حق حاکمیت کرده است

  • سد بزرگی در برابر پیشرفت در تمام زمینه ها ، از جمله توسعه اقتصادی و تحقق عدالت اجتماعی در ایران فراهم کرده است

  • و مانع پیوستن ایران به اردوی جهان آزاد و طبعا از بین رفتن منافع کشور در مناسبات دیپلماتیک شده است

 
ما امضاء کنندگان این فراخوان خواهان برگزاری یک همه پرسی با نظارت نهادهای بین المللی برای تشکیل مجلس موسسان به منظور تدوین پیش نویس یک قانون اساسی نوین ، مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق های الحاقی آن ، با رای آزاد مردم هستیم . از تمام هموطنان شریف ، میهن دوست و ترقی خواه تقاضا داریم با امضای این فراخوان، صدای ملت ایران را محکم و استوار به گوش جهانیان برسانند.


 
علی افشاری ، رضا دلبری ، ناصر زرافشان ، محمد محسن سازگارا ، اکبر عطری ، مهرانگیز کار ، محمد ملکی ، عبدالله مومنی
 

November 24, 2004

نتيجه 15 سال اجرای اين بيانيه وضع کنونی اقتصاد ايران است

پاسخ دکتر فرشاد مومنی به بيانيه اخير 11 اقتصاددان:


منبع: پیک نت 
1- اين بيانيه انباشته از ادعاهای اثبات نشده، غيرعلمی و غيرکارشناسی است
2- در فاصله سالهاى ۶۸ تا ۷۵ افراطى ترين رويکردهاى تضعيف ارزش پول ملى اجرا شد و هيچ يک از ادعاهاى بيانيه هم محقق نشد
3- در سال‌های اخير به توصيه نويسندگان همين بيانيه با آزادسازی‌های وسيع و مداخله بانک مرکزی بارها برای دلار تقاضای کاذب بوجود آوردند و نرخ آن را بالا بردند
4- از سال ۱۳۶۸ به بعد اکثريت قريب به اتفاق توصيه هاى اين نامه اجرا شده و نتايجش را هم می‌بينيم.
5- نويسندگان بيانيه، غيرمنصفانه خود را طرفدار اقتصاد مدرن و رقابتی و مخالفانشان را طرفدار عدالت اجتماعی با سرکوب معرفی می‌کنند. ولی بدليل اعتقاد به دمکراسی و  حقوق مردم با توصيه‌های اين بيانيه مخالفيم.
6- اقتصاد بازار با دمکراسی هيچ ارتباطی ندارد و از نظر تاريخی شعارش هر دلار يک رای بود و مبارزه مردم آن را ناگزير به پذيرش هر انسان يک رای کرد.
7- در بيش از ۳۰ درصد کشورها اجرای برنامه تعديل اقتصادی مستلزم برقراری حکومت سرکوبگر نظامى و يا شبه نظامى شد.
8- در سال 1987صندوق بين المللی پول زير فشار يونسکو و يونيسف اعتراف کرد انسان‌ها بزرگترين قربانی برنامه‌های تعديل اقتصادی بوده اند.
9- ژاپن 260 سال، انگلستان 200 سال و امريکا 100 سال سياست‌های درونزا و حمايتی را اجرا کردند تا صنعتی شدند.
10- هيچکس با رابطه با خارج مخالف نيست مسئله نحوه اين رابطه است.
 
 
 
 
 فرشاد مومنی استاد اقتصاد دانشگاه علامه طباطبايی به بيانيه 11 اقتصاددان پاسخ داد. اين 11 اقتصاددانان عليرغم نقشی که در سال‌های گذشته در تدوين سمتگيری‌های اقتصادی کشور داشته اند در بيانيه خود مشکلات اقتصادی کشور را ناشی از ديدگاه‌های مخالف خود ارزيابی کرده بودند.


از نامه يازده اقتصاددان در مطبوعات حکومتی و حاشيه حکومت وسيعا استقبال شد اما پاسخ فرشاد مومنی فعلا تنها در روزنامه "ايران" منتشر شده و احتمالا به محاق فراموشی خواهد رفت زيرا مغاير با انديشه ليبراليسم اقتصادی است که حکومت آن را با همه وسايل تبليغ و اجرا می‌کند. ضمن اينکه ديدگاه‌های فرشاد مومنی مخالف با سمتگيری حاکم بر اقتصاد ايران است که از پانزده سال پيش زير فشار رهبر جمهوری اسلامی و از طريق اکثريت فوق محافظه کار مجمع تشخيص مصلحت نظام در کشور اجرا می‌شود. 


 روزنامه ايران در ابتدای مطلب می‌نويسد: به دنبال صدور بيانيه ۱۱اقتصاددان در  ۱۸ آبانماه که در آن «نسبت به نگرشهاى موجود در عرصه اقتصاد کشور تحليلى ارائه داده و از نگاه خود اين نگرشها را به دوبخش تقسيم کرده بودند» ، واکنش هايى از سوى برخى اقتصاددانها و جريانهاى سياسى صورت گرفت. محور عمده اين واکنش‌ها به نوع تحليل و نگرشهاى اين ۱۱اقتصاددان برمى گشت و اينکه «برخى از خود اين افراد در ۱۵سال گذشته بر مصدر سياستگذاريهاى اقتصادى بودند و محصول موجود اقتصاد ايران نتيجه سياستگذاريهاى آنها است.»
ايران سپس ضمن اشاره به نتيجه گيری نامه 11 اقتصاددان به بيان ديدگاه فرشاد مومنی می‌پردازد که در زير خلاصه‌ای از آن را می‌خوانيد:


 "... در اين نامه ادعا شده که با اتخاذ رويکرد علمى و کارشناسى، يک نگاه تحليلى به شرايط موجود و چشم انداز ميان مدت اقتصاد کشور انداخته شده و به طور مشخص، چون به مناسبت جدى شدن مسائل مربوط به انتخابات رياست جمهورى بوده، نويسندگان و امضاکنندگان اين نامه از سياستمداران خواسته اند مشکلات اقتصادى را با منطق علمى تجزيه و تحليل کنند و راه حل ارائه بدهند.
...  در ارزيابى کلى از اين بيانيه، چند نکته به نظر مى رسد که من درنهايت اختصار به آنها اشاره مى کنم: اولين نکته اى که حائز اهميت به نظر مى رسد، اين است که پايبندى بسيار ناچيز و محدودى به روش علمى در اين گزارش مشاهده مى شود. در حالى که ابتدايى ترين انتظارى که از يک جمع دانشگاهى مى رود اين است که بحثى که ارائه مى دهند، يک بحث روش مند باشد و ضوابط متعارف يک متن علمى در آن رعايت شده باشد. به طور مثال وقتى به فهرست مهمترين مشکلات موجود کشور که نويسندگان نامه به آن اشاره کردند، نگاه مى کنيد، مى بينيد اين فهرست هيچ مبناى روش شناختى مشخصى ندارد. نه يک مرتبه بندى مشخصى شده نه روابط تابعى مشخصى براى آن ارائه شده و نه اساساً اين گزارش چارچوب نظرى مشخصى داده است. در واقع گويى به قاعده سنتى برنامه نويسى در ايران که انبوهى از ايده‌ها و آرمانها و آرزوهاى خود را در آن مطرح مى کنيم و بعد هم مى خواهيم همه آنها در يک دوره زمانى کوتاه حل و فصل بشود در اينجا هم دوستان متأسفانه ابتدايى ترين قاعده هاى يک بحث روش مند علمى را رعايت نکردند.
نکته بعدى اين است که در اين نامه ادعا شده يک الگوى نگرش دوقطبى در کشور ما وجود دارد که در يک قطب آن کسانى هستند که خواهان اقتصاد مدرن و رقابتى اند و قطب ديگر هم کسانى هستند که روى نظام سلطه تأکيد مى کنند و به عدالت اجتماعى خيلى اهميت مى دهند و... آنچه از يک متن علمى انتظار مى رود، اين است که حداقل انصاف علمى را در معرفى ديدگاه رقيب خود لحاظ بکنند. با کمال تأسف من زمانى که اين بيانيه را خواندم به ياد گروهى افتادم که در قبل از انقلاب براى اينکه حرف خودشان را به کرسى بنشانند ديدگاه رقيب را يک ديدگاه پس مانده و نامناسب معرفى مى کردند بدون اينکه هيچ نوع شاهدى براى اين ادعا بياورند و بعد مى گفتند حالا که آن ديدگاه منحط و نامناسب است، پس همه ديدگاه ما را بپذيرند. اما اخلاق علمى، منش علمى و روش علمى با اين روحيه سازگارى ندارد. مثلاً فرض کنيد در نامه آمده که اينها کسانى هستند که به شدت دنبال اين هستند که ايران را منزوى بکنند. خب من که حداقل ۵۰ ـ ۴۰ سال است که در اين مملکت زندگى کرده ام و سالهاست که درس مى خوانم و درس مى دهم، در طول اين مدت کسى را نديدم که ادعا بکند ايران بايد به سمت انزواى کامل برود و از طريق انزواى کامل هم راهى براى حل و فصل مسائل توسعه نيافتگى اش وجود دارد. هرگز ما اين ديدگاه را در ايران نداشتيم. بنابراين منطبق با روش علمى نيست که به کسانى که عقايدشان را نمى پسنديم اين ديدگاه را نسبت دهيم، بدون اينکه هيچ نوع مستندى ذکر بشود يا شواهدى معرفى گردد تا از روى آن شواهد بتوانيم بفهميم که آنها چه کسانى هستند که فکر مى کنند يا راه نجات ايران انزواجويى است، راه نجات ايران اين است که به سمت سرکوب سياسى حرکت کند و... چه کسانى راه نجات ايران را در اين چيزها دانسته اند؟! بنابراين تصور من اين است که اين نحوه معرفى کردن ديدگاههاى رقيب، نه با روش علمى تطابق دارد و نه با اخلاق و منش عالمان نسبتى دارد. نکته بعدى اين است که در تحليل مسائل ذکر شده، هم متأسفانه کم دقتى هاى بسيار حيرت انگيزى مشاهده مى شود. به طور نمونه در اين تحليل از عباراتى استفاده شده که با ضوابط علمى نمى خواند، مثلاً در يک قسمت، آنچه را که خودشان قبول دارند، اين طور بيان کردند: امروز "همه اذعان دارند که يارانه انرژى معادل چندين برابر منابعى است که براى خارج کردن گروههاى زير خط فقر وضعيت نابسامان موردنياز است" من که شخصاً مطلقاً چنين چيزى را قبول ندارم و اتفاقاً اکثريت کسانى که با آنها سر و کار داريم و به شکلى دست اندرکار مطالعه سياست گذارى در اقتصاد ايران هستند و روى مسأله يارانه‌ها کار تخصصى کرده اند اين نظر را به هيچ وجه قبول ندارند بنابراين در متن علمى به کار بردن اين تعابير، يک بى دقتى غيرعادى است به خصوص آن هم در يک بحث بسيار پرمناقشه مثل يارانه‌ها و بويژه اينکه اين نظر به همگان نسبت داده شود، مشخص هم نشده که آيا به آن يارانه هاى پنهانى که ادعا مى کنند به حاملهاى انرژى داده مى شود نيز استناد کرده اند يا نه؟ يعنى تعابير سهل انگارانه اى درباره مفاهيمى که به لحاظ تعريف عملياتى داراى ابهام هستند به کار گرفته شده و همين طور که گفتم، اتفاقاً برخلاف اين که گفته اند "همه" اذعان دارند، بيشترين مناقشه و اختلاف نظر درباره اين موضوع وجود دارد. بنابراين ادعاى اينکه درباره مسأله اى چنين پرمناقشه، همگان به نظر واحدى اذعان دارند، از اساس نادرست و مغاير با واقعيت است. با کمال تأسف از اين قبيل سهل انگاريها و خلاف گويى‌ها در همان گزارش بسيار مختصر باز هم ملاحظه مى شود. براى مثال در اين گزارش تصريح شده که ثابت نگه داشتن نرخ ارز براى يک دوره طولانى منشأ بسيارى از ناهنجاريها و بروز آن مشکلات جدى شده است. از يک متن علمى که مى خواهد حداقل موازين را رعايت کند، انتظار مى رود که دوره زمانى اين ادعا را مشخص بکند. اگر منظور دوره زمانى ۵ - ۴ ساله گذشته است بايدگفت که نرخ ارز ثابت نبوده است. نويسندگان نامه که مى گويند اجازه ندادند قيمت ارز افزايش بيشترى پيدا بکند، بايد بدانند اقتصاد ما اقتضاى چنين چيزى را نمى کرده است. يعنى اگر به قاعده تحليلى که اينها دارند و الگوى نظرى آنها قرار بود عمل بشود، اتفاقاً در اين سالها بايد شاهد کاهش چشمگير نرخ ارز بوديم. همه دوستان مى دانند که طى ۵-۴سال اخير، در راستاى همين ملاحظات نظرى غيرعلمى دوستان که مثلاً درآمد دولت و صادرات غيرنفتى افزايش يابد، براى دلار تقاضاى کاذب ايجاد شد و در حالى که همه متغيرهاى کليدى حکم مى کرد که نرخ ارز در اقتصاد ايران کاهش پيدا بکند، از طريق ايجاد تقاضاهاى کاذب براى ارز و آزادسازيهاى بسيار گسترده و وسيع چندين قلم گروههاى کالايى ممنوع الورود و انواع تمهيدات ديگر بانک مرکزى براى ايجاد تقاضاهاى جديد دلار، مداخله اى صورت گرفت که در جهت عکس چيزى که دوستان ادعا مى کنند، بود. اگر هم منظور دوستان، از اين ادعاى عجيب و حيرت انگيز، دوره زمانى سالهاى ۶۸ تا ۷۵ باشد که در اين دوره ما با بى سابقه ترين و افراطى ترين رويکردهاى معطوف به تضعيف ارزش پول ملى روبرو بوديم و هيچ يک از ادعاهاى دوستان هم محقق نشد. در مقطعى که دولت قبلى سياستهاى خود در مورد نرخ ارز را تغيير داد، در يک فاصله مثلاً، ۶ تا ۷ساله قيمت دلار از حدود ۷تومان به بالغ بر ۴۰۰تومان رسيد. شما به متون اقتصاد کلان و متون تجربيات پولى دنيا که نگاه مى کنيد مى بينيد مثلاً تغييرات ۶ - ۵ درصدى تا حداکثر ۱۵-۱۴ درصدى در ارزش پول ملى در تاريخ تحولات پولى کشورها ثبت مى شود و به هر ترتيب با وجود اينها نه تنها هيچ کدام از دستاوردهاى مثبتى که دوستان ادعا کردند، اتفاق نيفتاد بلکه دقيقاً برعکس، مسائل و مشکلات بسيار پيچيده اى گريبان اقتصاد ما را گرفت. کاستى هاى بسيار بزرگى در اين گزارش از اين زاويه وجود دارد. در جايى از اين گزارش ، يکى از مهمترين ريشه هاى تورم را افزايش چشمگير حجم نقدينگى ذکر کردند در حالى که در گزارشهايى که به امضاى بعضى از همين افراد رسيده (در زمانى که مسؤوليتهاى مختلف مديريت اقتصادى کشور را در اختيار داشتند) آنها خودشان محرز مى دانستند که تغييرات پايه پولى در ايران يک تغييرات فعال نبوده، تغييرات کاملاً انفعالى بوده و انفعالش هم ناشى از دستکاريهاى بسيار شديد و مستمر قيمتهاى کليدى مثل نرخ ارز و قيمت انرژى و... بوده است. بنابراين از منظر ضوابط متعارف علمى به نظر مى رسد که دوستان براى اين ادعا، هيچ استدلالى را ذکر نکردند، هيچ مبناى نظرى مشخصى را معرفى نکردند در عين حال که در مکتوبات رسمى مديريت اقتصادى کشور (در زمانى که بخشى از خود اين دوستان مسؤوليت بخشى از اقتصاد کشور را به عهده داشتند) نکاتى دقيقاً جهت عکس اين قضيه به چشم مى خورد. بنابراين از اين زاويه هم به نظر مى رسد اين بحثها فاقد ارزش علمى است. نکته مهم ديگر اين است که بحثهايى که در اينجا شده تجربيات تاريخى ۱۵سال گذشته کشور را مطلقاً ناديده گرفته است. يعنى در عين حال که ادعا مى کنند نظرشان اين است که نگاهى به شرايط موجود و چشم انداز ميان مدت اقتصادى کشور مى اندازند، اما نکاتى را به صورت مبهم و کلى مطرح مى کنند که اين نکات اگر تا سال۱۳۶۸ در ايران قابل مناقشه بود و مى شد درحوزه هاى نظرى کسانى له و عليه آن صحبت کنند اما از سال ۱۳۶۸ به بعد که دقيقاً اکثريت قريب به اتفاق توصيه هاى دوستان به اجرا درآمده و نتايج آن هم مشخص شده و در اسناد رسمى مديريت اقتصادى کشور منعکس شده، واقعاً براى من مايه شگفتى است که چطور دوستان، به تجربه روشنى که حتى در زمان برخى از امضاکنندگان همين بيانيه در گزارشهاى اقتصادى سالانه سازمان برنامه و بودجه وقت منتشر شد، بى توجهى کرده اند. نکته بعد که به نظر من حائز اهميت به نظر مى آيد و در راستاى اين برخورد سهل انگارانه با تجربيات ۱۵ساله گذشته است، اين است که وقتى اينها ۱۵سال گذشته را ناديده گرفته و احکامى را صادر مى کنند، اين تحليل هايى که مربوط به چند ده سال پيش است، به چه کار امروز اقتصاد مى آيد؟!
اگر هم منظور همان ۱۵سال گذشته يا دوره بعد از پيروزى انقلاب اسلامى باشد، به اين نکته بديهى توجه نشده که اين دوره از منظر سياستگذارى يک دوره پرفراز و نشيبى بوده و ما در اين دوره مثلاً ۲۷ساله بعد از انقلاب سياستگذاريهاى واحد و مشخصى نداشتيم، فراز و نشيبهايى طى شده است، بنابراين صدور احکام واحد براى دوره هايى که سياستهاى اقتصادى متفاوتى اجرا شده اند فاقد ارزش علمى است به اضافه اينکه در بعضى موارد، اين ادعاها حداقل با بخشهايى از اين دوره‌ها در تعارض و تناقض جدى قرار مى گيرد. براى مثال در اين گزارش آمده که نوع نگرش به کسرى بودجه، نرخ ارز و يارانه‌ها باعث شده که بخش خصوصى ما رشد کافى پيدا نکند. در حالى که با نگاه تاريخى، شما درمى يابيد که به کلى اين، يک مسأله خلاف واقع است. من در اين بحث، تلاش مى کنم فقط به مستنداتى اشاره بکنم که در زمان مديريت همان دوستان منتشر شده يعنى در واقع ارزيابى و نگاه شخصى ندارم. اگر به همين چيزهايى که خود اينها امضا و منتشر کردند بخواهيم توجه کنيم، ملاحظه مى شود که در سند پيوست شماره۱ برنامه اول توسعه تصريح شده که ميزان دخالت دولت در اقتصاد ايران در حالى که درسال۱۳۵۶ معادل ۶۰درصد بوده، در سال۱۳۶۷ يعنى بعد از طى کردن يک دوره ۸ساله اقتصاد جنگى به ۴۰درصد رسيده است يعنى در دوره ۱۰ساله بعد از پيروزى انقلاب، ۲۰درصد سهم و ميزان دخالت دولت در اقتصاد کاهش پيدا کرده و بخش خصوصى جايگزين آن شده است. نکته بسيار جالب اين است که در فاصله سالهاى ۶۸ تا ۷۵ تعدادى از امضاکنندگان محترم بيانيه نقش بسيار کليدى و مؤثر در مديريت اقتصادى کشور داشتند و با عمل به همين توصيه‌ها و همين شعارهايى که منعکس شده، شاهد بوديم که در سال ۱۳۷۵ و از آن به بعد تا امروز به نام آزادى اقتصادى و به نام ميدان دادن به بخش خصوصى عملاً بخش خصوصى را از ميدان اقتصادى در ايران بيرون کرديم. جلد اول و دوم از پيوست شماره۲ برنامه سوم تصريح دارد که طى سالهاى ۶۸ به بعد به تدريج و در نهايت تا سال ۷۵ و از آن به بعد مستمراً و به همين ترتيب... ميزان دخالت دولت در اقتصاد ايران بين ۷۰ ـ ۶۵ درصد در نوسان بوده است.
اگر دقت کرده باشيد، باز يکى از پديده هاى خيلى جالبى که در سالهاى ۶۸ به بعد اتفاق افتاده و دوستان ما متأسفانه هيچ وقت تلاش نکردند اين واقعيت را درست ببينند و يا تبيين عالمانه اى از آن ارائه بدهند، اين است که تا سال ۶۸ همواره وزن بودجه عمومى در بودجه کل از وزن بودجه شرکتها بيشتر بود. اما از سال ۶۸ به بعد بتدريج و به صورت فزاينده، وزن بودجه شرکتها افرايش چشمگيرى پيدا کرده که به نظر من رديابى اين مسأله از منظر اقتصاد سياسى نکات و ايده هاى بسيار دقيقى و راهگشايى راجع به واقعيتهاى اقتصاد ايران و ساز وکارهاى جديدى که براى توزيع رانت پيدا شده و هنوز نظام کنترل نظارت کارآمدى هم براى ردگيرى آن تدارک ديده شده ، را به دست مى دهد. در هرحال داستان از اين قرار است که اتفاقاً رهنمودها و توصيه هاى بيانيه، دقيقاً با دورانهايى که با بى سابقه ترين فرايند از ميدان به در کردن بخش خصوصى را شاهدبوده ايم تطابق دارد که دقيقاً با پرچم کوچک کردن دولت و ميدان دادن بيشتر به بخش خصوصى، دخالت دولت به بى سابقه ترين سطوح در تاريخ اقتصادى ايران رسيد . بحثهاى قابل مناقشه از اين قبيل بى اندازه در بيانيه وجود دارد که براى آنهاهيچ استدلالى نشده و فقط ادعايى است که هيچ مبناى مشخصى ندارد درحالى که ادله و شواهد بيشمارى عليه آن وجود دارد. يک نمونه اين است که ادعا شده از طريق اقتصاد بازار مى توانيم شاهد رشد شکوفايى دموکراسى هم باشيم. اين ادعا نه با تجربه تاريخى کشورهاى صنعتى سازگارى دارد و نه با تجربه تاريخى کشورهاى در حال توسعه. در تجربه کشورهاى صنعتى ، دوستان ما اين واقعيت را ديدند که هرجايى که مثلاً بطور نسبى اقتصاد بازار وجود دارد ، دموکراسى هم وجود دارد. اما به اين نکته دقت نکردند که بين اينها روابط تابعى وجود ندارد. اتفاقاً در تجربه کشورهاى صنعتى مى بينيم که اساس بحث اين بوده است که فقط کسانى حق رأى داشته باشند که از حداقل مالکيتى برخوردار باشند. يعنى حق رأى در تجربه تاريخى کشورهاى صنعتى اختصاص به مالکان بزرگ داشته و به واسطه يک مجموعه طولانى از مبارزات سياسى اجتماعى و در يک پهنه تقريباً نزديک به ۱۰۰ سال زمان، بالاخره به اعتبار مسائل و مشکلاتى که در حوزه سياست مطرح بود و نه به دليل کارکردهاى اقتصاد بازار، آنها ناگزير شدند که از ايده اوليه صرفنظر بکنند و على رغم منطق اقتصاد بازار که مى گويد حق با آراى دلارى سنجيده مى شود و هر دلار يک رأى دارد آنها توانستند به اين حد از بلوغ فکرى برسند که در حوزه سياست اجازه بدهند آراى دلارى تعيين کننده نباشد و هر انسان يک رأى داشته باشد. شبيه اين قضيه در تجربه کشورهاى درحال توسعه هم قابل مشاهده است. به صورت نظام وار و سيستماتيک، اجراى توصيه هايى که در اين نامه آمده در برنامه تعديل ساختارى در کشورهاى درحال توسعه موضوعيت پيدا کرد و شواهد تاريخى و تجربى نشاندهنده اين است که در بيش از ۳۰ درصد آنها که به سمت اجراى اين توصيه‌ها رفتند حکومت سرکوبگر نظامى و يا شبه نظامى برسر کار آمد و بعد به سمت اجراى سياستهاى توصيه شده دراين رابطه رفته اند .
بنابراين اتفاقاً توازن منطقى در تجربه کشورهاى در حال توسعه درست برعکس است. يعنى شما يک توازن تاريخى خيره کننده اى بين اقتصاد بازار و سرکوب سياسى مشاهده مى کنيد و در اغلب تجربه هاى مهم هم اين فرايند در حوزه سياست از طريق کودتا اتفاق افتاده و اين کودتا هم عمدتاً نظامى بوده است.مثلاً فرض کنيد درکشور شيلى، عليه آلنده کودتا کردند و به محض اينکه پينوشه حاکم شد، به سمت آزادسازى اقتصادى رفتند. در ترکيه در ۱۹۸۰ عيناً اين اتفاق افتاده. در آرژانتين همين طور، در برزيل و درکشورهاى آفريقايى و آمريکاى لاتين هم وضع به همين ترتيب بوده است. يعنى نه تنها توازن بين اقتصاد بازار و دموکراسى کشورها وجود ندارد ، بلکه دقيقاً برعکس ، اقتصاد بازار همواره دراين کشورها با کودتاى نظامى و سرکوب سياسى تحميل شده است همان طور که مى دانيد در سال ۱۹۸۷ مسؤولان رده بالاى صندوق بين المللى پول و بانک جهانى ناگزير شدند در برابر فشارهاى سازمانهاى وابسته به مسائل اجتماعى و فرهنگى که آثار بسيار مخرب اجراى اين سياستها در کشورهاى در حال توسعه را قابل تداوم نمى ديدند، تمکين بکنند و طراحان اين ايده ، خود در چارچوب به اصطلاح نشست مسؤولان بلندپايه متقاعد شدند و نمايندگان آى.سى. او و يونيسف و يونسکو و ... که حضور داشتند با ادله غيرقابل ترديدى رهبران صندوق بين المللى پول و بانک جهانى را متقاعد کردند که ادامه اين سياستها به انحطاط غيرقابل جبران اجتماعى سياسى و فرهنگى مى انجامد و خود متوليان بانک جهانى و صندوق بين المللى پول در آن سال ايده به حساب آوردن انسانها و مهارکردن آثار سوء حاکميت سرمايه را به رسميت شناختند و از آن نقطه عطف به بعد شما شاهد هستيد که ايده تعديل با چهره انسانى ، در دستور کار صندوق بين المللى پول و بانک جهانى قرار گرفت. نفس اينکه اينها پذيرفتند که از سال ۸۷ به بعد، بايد به سمت تعديل باچهره انسانى بروند، در درون خود اعتراف خيلى بزرگى را دارند. و آن هم اين است که انسانها بزرگترين قربانى حاکميت سرمايه اى بودند که در واقع بديهى ترين تجربيات تاريخ جامعه بشرى را از سال ۱۸۵۰ به بعد ناديده گرفته بود. بنابراين مطرح کردن يک چنين ادعاهايى همانطور که گفتم مبناى نظرى مشخصى ندارد و با هيچ يک از شواهد تجربى موجود چه در سطح کشورهاى صنعتى و پيشرفته و چه در سطح کشورهاى در حال توسعه سازگار نيست.
نکته بسيار جالب و مهم ديگرى که به نظر من باز دراين زمينه شايسته تأمل است و نياز دارد که بطور جدى راجع به آن بحث شود، اين است که ادعا شده عده اى همواره دنبال منزوى کردن کشور بودند و گويى چون آنها موفق شده اند، پس کشور توفيقى در عملکرد اقتصادى نداشته است. خب اين هم از بحثهاى خيلى قابل مناقشه است. در تاريخ تحولات صنعتى شدن کشورهاى پيشرفته بدون استثنا مى بينيد که هيچ تجربه موفق صنعتى شدن بدون طى کردن يک دوره انزواجويى اتفاق نيفتاده است. البته بتدريج که شرايط تغيير کرده آن انزواجويى هاى افراطى که مثلاً در تجربه انگلستان در نيمه دوم قرن ۱۸ يا آمريکا در نيمه دوم قرن ۱۹ ديده مى شد، تفاوت يافته است اما وقتى که حتى تجربه کشورهايى مثل چين و هند که دراين گزارش آمده ياکره که دراين گزارش به آن اشاره نشده را بررسى کنيد مى بينيد که اينها دورانهاى حمايتگرايى جدى را تجربه کردند. بنابراين اگر ادعا شده که هيچ کشورى از طريق انزواجويى به پيشرفتهاى علمى فنى دست پيدا نمى کند پاسخش اين است که انگلستان چيزى حدود ۲۰۰سال و ژاپن حدود ۲۶۰ سال و آمريکا حدود ۱۰۰ سال سياستهاى انزواجويانه را دنبال کردند واتفاقاً از دل آن انزواجويى، توسعه صنعتى حاصل شد. نکته بعدى اين است که در تجربيات جديدتر، باز شم اکشور چين را مشاهده مى کنيد که به صورت جدى سياستهاى حمايتگرايانه و غيربازارى را دنبال کرده و درمورد کشورهاى شرق آسيا حداقل چيزى که مى شود گفت اين است که حمايتگرايى بسيار محکمى را اعمال کردند در حالى که دوستان ما در اين گزارش به اين واقعيتها توجه نکرده اند.
در خاتمه بايد تصريح کنم که من هم با دغدغه هاى اين دوستان در زمينه نياز بسيار جدى فرايند توسعه کشور به پاسداشت حقوق و آزادى هاى مشروع و قانونى و به طورکلى کرامت انسانها موافق هستم اما خاضعانه تصريح مى کنم که در هر جاى جهان که توصيه هاى شبيه آنچه دوستان گفته اند به اجرا درآمده، اتفاقاً اولين قربانى اين سياستها، حقوق و کرامت انسانهاست. همچنين بايد تصريح کنم که ايران قطعاً بايد با دنياى خارج تعامل داشته باشد و هم اکنون نيز دارد، اما موضع اصلى بحث، نحوه اين تعامل است. در اين زمينه نيز بايد تأکيد کنم که تعامل به شيوه اى که دوستان در اين بيانيه توصيه کرده اند يعنى رقابت در شرايط نابرابر و قبل از ارتقاى توانمنديهاى ملى نه تنها مشکل ما را حل نکرده و نخواهد کرد و تجربه دولتهاى قاجار و پهلوى که در کادرى شبيه توصيه هاى دوستان با دنياى خارج تعامل مى کردند، گواه اين مسأله اين است که نه تنها مشکلات ما حل نشد بلکه انبوهى از مسائل و دشوارى هاى جديد نيز به کشورمان تحميل شد.
همچنين تعامل به شيوه اى که برخى از اين دوستان در گزارش استراتژى توسعه صنعتى به آن اشاره کرده اند، يعنى افزايش اتکا به نفت خام تا ميزان ۷ ميليون بشکه در روز، نيز قطعاً راه نجات کشور نبوده و نخواهد بود.
در عين حال به دوستان توصيه مى کنم که در توصيه به استفاده از تجربيات ديگران، براى ملاحظات روش شناختى، جاى ويژه اى باز کنند تا تذکراتشان منزلت علمى بيابد و نگاهى بى طرفانه و عالمانه به واقعيت هاى ساختارى ونهادى ايران و بويژه تجربيات تاريخى ۱۵ ساله گذشته در زمينه سياستگذارى اقتصادى بيندازند و ببينند که اجراى «شکسته و بسته» و پرفراز و نشيب برنامه شکست خورده «تعديل ساختارى» چقدر کشورمان را به دنياى موعود ايشان نزديکتر کرد و همچنين هنگام توصيه به «اجازه عملکرد آزادانه دادن به نيروهاى بازار در ايران» پيش نيازهاى نهادى و ساختارى مورد نياز براى موفقيت اقتصاد بازار در کنار عرصه هاى کاستى و درماندگى بازار را يک بار ديگر مرور کنند و نسبت شرايط و واقعيات موجود ايران را با آنها دقيقاً مشخص نمايند. در آن صورت قطعاً در آينده دوستان مى توانند بيانيه‌ها و توصيه هاى مفيدترى براى کشورمان ارائه کنند و شبهه سياست زدگى را نيز در ابعاد قابل قبول ترى از خود بزدايند.


 
 

November 19, 2004

نامه افشاگرانه بهروز افخمی (دهانتان را آب بکشید!)

 


منبع پیک نت    
بدنبال جنجال هائی که دو روزنامه جمهوری اسلامی و کیهان به بهانه بازی "هدیه تهرانی" در نقش مادر آیت الله خمینی در فیلم زندگی کودکی آیت الله خمینی به راه انداخته اند، بهروز افخمی سازنده این فیلم نامه ای منتشر کرد. افخمی دراین نامه فاش ساخت که علاوه بر مافیای قدرت و ثروت در جمهوری اسلامی که خیانت به یک انقلاب مردمی را در پرونده تاریخی خود ثبت کرده، از لس آنجلس هم به سبک حسین شریعتمداری در کیهان و حجت الاسلام مسیح مهاجر در روزنامه جمهوری اسلامی هنرپیشه ها و شخص افخمی را با تلفن تهدید می کنند تا فیلم کودکی آیت الله خمینی را نسازد. از لس آنجلس هشدار می دهند که بزودی بوش کار جمهوری اسلامی را تمام می کند و لازم نیست امثال افخمی آینده هنری خود را خراب کنند. همین تلفن به هنرپیشه های داخل کشور نیز می شود. این درحالی است که امنیتی های کیهان و جمهوری اسلامی نیز سعی دارند افخمی را از ساختن فیلم دوران کودکی آیت الله خمینی منصرف کنند.


نامه بهروز افخمی به این دلائل و بویژه اطلاعاتی که او فاش ساخته اهمیت دارد و به همین دلیل عین این نامه را در این شماره می خوانید:


من بهروز افخمی نویسنده فیلم نامه و كارگردان فیلم سینمایی "فرزند صبح " (درباره زندگی و دوران خردسالی خمینی بزرگ ) به تمام كسانی كه قصد دارند این فیلم را بپیچانند و مال خود كنند یا به صورت چیزی پیش پا افتاده و بی خطر در آورند نصیحت می كنیم كه خودشان را خسته نكنند وهمه قدرتشان را برای تعطیل و توقف فیلم به كار گیرند. به «برادران ایده ئولوژیك» و «بنیاد گرا » در روزنامه های" كیهان" - "بانی فیلم "-" جمهوری اسلامی "و نشریات دیگری كه ندیده ام توصیه می كنم كه به جای این همه دروغ و راست بی امضاو امضا دار كه درباره صلاحیت بازیگران چاپ می زنید, روی بی صلاحیتی دینی و اخلاقی من متمركز شوید و آنقدر بنویسد تا فیلم را تعطیل كنید. شما چاره دیگری ندارید. من كوتاه نمی آیم و به دست خودم فیلمی را كه شما می خواهید نمی سازم. بر عكس امیدوارم فیلمی بسازم كه تفاوت های عمیق, طبع شوخ و طینت لطیف" خمینی "بزرگ را با قشریونی مثل شما به نمایش بگذارد. فیلمی كه به نسل امروز نشان دهد كه او شاعر بود واهل ادب . بی ادبی را با دشمنان هم مجاز نمی داشت. نسل امروز سید نازنین ما را چندان نمی شناسد. اما امثال شما قشریون ترشروو تندخو را می شناسد كه به بهانه ی حفظ شان او زور می گویید و اهل هنر را تحقیر وتهدید می كنید. من امیدوارم بتوانم فیلمی بسازم كه نشان دهد" خمینی" چیز دیگری بود و شما همرهان سست عناصر چیز دیگری هستید و بنیادگرایی ایده ئولوژی و هنر ناشناس" رجوی" و "بن لادن" و همتاهای داخلی ایشان ربطی به حقیقت اسلام ندارد و همان طور كه بنیادگرایی" بوش" و دارو دسته اش ربطی به مسیحیت ندارد و بنیادگرایی صهیونیستی با حقیقت دین موسی (ع) مرتبط نیست.


من امیدوارم فیلمی بسازم كه تفاوت های بنیادی اخلاق و رفتار و طبع و طینت شما را با" خمینی" بزرگ و اسلام حقیقی نشان دهد و كفر شما را بالا بیاورد. بنابراین به جای این كه به دنبال بهانه های تماشاگر پسند وقت تلف كنید, باید هر چه زودتر و به هر ترتیب جلوی ادامه كار را بگیرید.
من (اگر بمانم ) در طول فیلم برداری هم مرام امام را رعایت خواهم كرد.هنرمندان را احترام خواهم داشت. میزان را حال فعلی خواهم دانست. در احوال اشخاص تجسس نخواهم كرد و به جای غیبت و تهمت و یاوه گویی به محاسبه احوال خودم مشغول خواهم بود.


«فرزند صبح » به همه هنرمندان با ذوق و توانای قبل و بعد از انقلاب كه امام را دوست دارند و دوست دارند كه در فیلمش ظاهر شوند بدون در نظر گرفتن سوابق و گذشته خوش آمد می گوید. اما آن ها باید بدانند كه غیر از برادران ایده ئولوژیك طایفه دیگری هم قصد دارد از ساخته شدن این فیلم جلوگیری كند. این طایفه معمولا از تلفن استفاه می كنند و گاهی از لس آنجلس تلفن می زنند. آن ها شما را خیر خواهانه نصیحت می كنند و هشدار می دهند و اگر لازم شد تهدید هم می كنند. به شما می گویند كه در حكومت آینده (یعنی همان كه در دور دوم ریاست جمهوری بوش در ایران بر سر كار خواهد آمد) باید برای بازی در این فیلم جواب پس بدهید.


حقیقت این است كه بسیاری از روشنفكران مخالف خوان در مقابله با آن فعالیت های فرهنگی و هنری كه نمی پسندند همان شیوه ها و رفتارهایی را در پیش می گیرند كه هوادران ایده ئولوژیك حكومت اسلامی به كار می برند الا این كه ایشان فعلا زور زیادی ندارند و مجبورند از تلفن استفاده كنند. به هر حال این فیلمی است كه نه بنیادگرایان هوادار حكومت اسلامی دوست دارند ونه معاندین بنیادی جمهوری اسلامی می پسندند. بازیگرانی كه پیشنهاد بازی در این فیلم را رد كرده اند, اكنون یك فهرست طولانی را تشكیل می دهند كه هر روز طولانی تر می شود. بسیاری از آن ها مخالف امام یا جمهوری اسلامی نبودند و فقط تحت تاثیر تلفن های وحشت انگیز قرار گرفتند و یا از ضایع شدن حیثیت در روزنامه های برادران ایده ئولوژیك وحشت كردند.
 
 
 

November 16, 2004

شصت هزار سردبیر

 ابراهيم نبوی
روزنامه نگار و وب نويس
منبع: بی بی سی 
 
اینترنت در ميان کاربران ايرانی آن به عنوان جایگزینی برای مطبوعات، جایگزینی برای رادیو و تلویزیون، جایگزینی برای باشگاه تفریحی، جایگزینی برای نامه نگاری و جایگزینی برای ارتباطات رو در رو استفاده می شود
در این نوشته تلاش بر این است که وبلاگ های فارسی به عنوان یک رسانه بررسی شوند، این بررسی بیش از هر چیز تلاش می کند رسانه وبلاگ را از منظر جامعه شناختی بررسی کند.
ایرانیان در اینترنت دنبال چه می گردند؟


مخاطبان ایرانی رسانه ها به دلیل انحصار دولتی بر شماری از رسانه ها، کنترل نامحدود سیستم قضایی بر مطبوعات، دولتی بودن رادیو و تلویزیون و امکان کنترل و فیلترینگ اینترنت توسط دولت و برخی دلایل دیگر دچار اختلال شدید رسانه ای هستند.


مخاطبان ایرانی در دنیاهای متفاوت ارتباطی زندگی می کنند. این امر باعث شده است که به دلیل خصوصیت ویژه هر وسیله ارتباطی استفاده از یک رسانه، مخاطب را از سایر رسانه ها بگریزاند و دریچه او را محدود و بسته نگه دارد. گروهی از ایرانیان منحصرا از دریچه مطبوعات موجود کشور و رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی دنیا را می بینند، گروهی از دریچه تلویزیونهای فارسی زبان خارج از کشور با دنیا مواجه می شوند، گروهی از مخاطبان تنها از طریق رادیوهای فارسی زبان خارج از کشور اخبار را می شنوند و گروهی از دریچه اینترنت همه چیز را می بینند؛ این گروه که در دهه گذشته گروهی معدود به شمار می آمد، اینک به جمعی فراوان تبدیل شده است.


این گروه از اینترنت به عنوان جایگزینی برای مطبوعات، جایگزینی برای رادیو و تلویزیون، جایگزینی برای باشگاه تفریحی، جایگزینی برای نامه نگاری و جایگزینی برای ارتباطات رو در رو استفاده می کنند. در حقیقت شاید اقبال بیش از حد ایرانیان به اینترنت نه به خاطر خوش اقبالی اینترنت، بلکه به دلیل بحران در سایر رسانه ها و مجامع و اجتماعات است. شاید اگر شرایط رسانه ای ایران متفاوت بود، این حجم وسیع از اقبال به اینترنت، گروه های یاهو، سایت اورکات و وبلاگ ها وجود نداشت، این اقبال بلند شاید از بدشانسی ماست.


وبلاگ چه رسانه ای است؟


شاید بیش از هرچیز در جستجوی تفاوت های وب سایت و وبلاگ به لحاظ رسانه ای هستیم، یکی از مهم ترین تفاوت ها این است که ما وبسایت را وب سایت می نویسیم، اما وبلاگ را وب لاگ نمی نویسیم!


جز این شوخی، تفاوت های دیگری وجود دارد، یکی اینکه گروهی معتقدند وبلاگ حول محور شخص ایجاد می شود در حالی که وب سایت حول محور موضوع ایجاد می شود.


دیگر اینکه وبلاگ غیرحرفه ای است و هر فردی بدون نیاز به سرمایه و امکانات پیچیده تکنولوژِیک و فارغ از کنترل اعمال شده بر رسانه های حرفه ای و به دور از نقادی خشن ناظر بر رسانه های حرفه ای، می تواند در وبلاگ شخصی اش بنویسد.


سوم اینکه وبلاگ مثل یادداشت های شخصی به گونه ای دلبخواهی و بی نظم نوشته می شود و به همین دلیل اهمیت آن در نوشته شدن است و نه خوانده شدن.


چهارم اینکه وبلاگ به دلیل اینکه می تواند یک رسانه کاملا یک نفره باشد ، به دور از نهان-روشی اعمال شده توسط عرف و قانون نوشته شود و لذا نویسنده را دچار آزادی می کند و این آزادی با استفاده از از اسم مستعار به فرد اجازه می دهد تا بتواند حداکثر خواسته های فردی خود را در یک محیط مجازی بیان کند. خواسته هایی که در وبلاگ تا حد امکان از قضاوت اخلاقی
جامعه می گریزند و به فرد احساس نزدیک بودن به خود را می دهد.


پنجم اینکه نوشته وبلاگی از امکانات وبلاگ مانند لینک دادن، استفاده از صدا و تصویر و گرافیک پویای اینترنتی استفاده می کند.


اما و در هر حال و با هر تعریفی که از وبلاگ داشته باشیم وبلاگ ايرانی کودکی سه ساله است، کودکی که در حال تغییر است و شاید به همین دلیل تعیین حد و رسم مشخصی در تعریف آن امکانپذیر نیست.


وبلاگ ایرانی چیست؟


ایرانیان دارای فرهنگی پیچیده و کهن و دارای زبانی خاص هستند، پیچیدگی فرهنگی و زبان فارسی و فراوانی داشته های فرهنگی ما باعث می شود هر رسانه ای در محیط ایرانی بلافاصله تعریف خودش را بیابد، از برخی خصوصیات ماهوی خود تهی شود و خصوصیات دیگر را بپذیرد، لذاست که ما هر پدیده تکنولوژیک را در هاضمه اجتماعی و فرهنگی خود به شکل دیگری بدل می کنیم: وبلاگ و وب سایت ایرانی هم مثل پیتزای ایرانی و ماکارونی ایرانی که ربطی به ایتالیا ندارد مزه و شکل خاص خود را دارد. لابد ساندویچ های فری کثافت برای ما همانقدر خوشمزه است که شیوه اداره وب سایت گویا توسط فرشاد دوست داشتنی گویا و یا وب-سایت-لاگ حسین درخشان. من معتقدم خصوصیات مشترکی میان جامعه ایرانی و وبلاگ فارسی موجود است:


اول اینکه هر دو جوان هستند و خصوصیت جوانی در آنها معلوم است، مشخصات دموگرافیک جامعه ایران به لحاظ جوان بودن جامعه با نسبتی جوانتر در وبلاگ ها نیز معلوم و مشهود است.


دوم اینکه زبان وبلاگ ها زبان نسل جوان ایران است، زبانی که گریزان از تکلف ادبی، مایل به صمیمیت و محاوره، کمی لش و بی ادب، کمی بی رحم و بی محابا، کمی ملیح و نمکین و شکسته و خیابانی است.


سوم اینکه اخلاق بچه های جوان ایرانی را در وبلاگ ها هم می توان دید، رفتن به دنبال مدهای روز که بی دلیل مورد توجه قرار می گیرند و بی دلیل رها می شوند را در وبلاگ هم دید، همانطور که در اورکات هم این پدیده را می توان شاهد بود، وگرنه چه دلیلی دارد که ایرانیان سومین مصرف کننده اورکات در جهان باشند؟ قبل از اورکات نیز همین اتفاق در گروه های یاهو افتاده بود. ما گرایشاتی در جامعه جوان ایران سراغ داریم که بیش از هرچیز حاصل مد شدن و تکرار رفتار برخی گروههای مرجع توسط گروههای جوان اجتماعی است.


چهارم اینکه داشتن نامی خاص و ویژه و خاص بودن گاهی مدل مورد نظر عامه مردم می شود، داشتن نظری متفاوت می شود نظری که همه به آن اعتقاد دارند.


پنجم اینکه وبلاگ جانشین رسانه ها و نهادهای ناموجود است، گاهی وبلاگ جانشین بخش های اینترنتی است که در جامعه ما ایجاد نشده است، گاهی وبلاگ جانشین مجله تخصصی است، گاهی وبلاگ جانشین مهمانی است، گاهی وبلاگ جانشین دفتر خاطرات است، گاهی وبلاگ جانشین روزنامه است، گاهی وبلاگ جانشین حزب و تریبون است و گاهی وبلاگ محیطی برای دوست یابی است.


وبلاگ ایرانی واکنشی است در مقابل فشار اجتماعی و ناکامل بودن جامعه و بی کارکردی رسانه های آن، یک نظریه جامعه شناختی می گوید وقتی یک نهاد اجتماعی کارکرد ندارد، نهادهای دیگر جانشین می شوند و خلاء موجود را پرمی کنند، این وضع اگرچه نامتوازن اما اجتناب ناپذیر است.


خصوصیات وبلاگ ها به عنوان رسانه گروهی


بلاگرها چه کسانی هستند؟
نویسندگان وبلاگ ها متفاوتند، برخی از آنان بزرگتر از وبلاگ شان هستند و برخی دیگر کوچکتر از آن. در میان شماری که بین چهل و پنج تا شصت هزار وبلاگ تخمین زده می شوند، گروهی نویسنده و روزنامه نگار حرفه ای وجود دارند، اما اکثریت نویسندگان وبلاگ ها افرادی گمنامند که تنها در جامعه وبلاگها شناخته شده اند.


تعداد نامهایی از وبلاگ نویسان که در سایت های پربیننده نام شان تکرار می شود و نوشته های شان لینک می خورد، بسیار معدودند. نویسندگان وبلاگ ها از سویی دیگر حاصل فشار بر رسانه های حرفه ای و بزرگ و رسمی هم هستند، آنان می توانند بنویسند بدون اینکه مجبور باشند زیر فشار کنترل رسانه ای قرار بگیرند، شاید به گونه ای حاصل دپلیتیزه (غيرسياسی/سياست زدايی)شدن رسانه ها در اثر فشار قضایی بر رسانه های گروهی اند. چه، بسیاری از نویسندگان وبلاگ ها که با نام خود در اینترنت می نویسند به گونه ای از کنار سیاست می گذرند و به دنیای شخصی و خصوصی و دلمشغولی های ادبی و اجتماعی و فرهنگی پناه می برند.


در مقابل گروهی دیگر که با نام مستعار می نویسند کاملا خود را رها می کنند و آنچه هرگز در هیچ نوشته فارسی به کلمه در نیامده بود به ادبیات نوشتاری راه پيدا می کند.


از سوی دیگر چند گرایش در میان بلاگرها وجود دارد، گرایش حسین درخشان گرایش غالب است، گرایش هایی مانند ملکوت که یک گرایش ادبی خاص است، گرایش خسن آقا، گرایش سینا مطلبی و کاپوچینو و بچه سینمایی ها، دبش و هنوز و گرایش مربوط به وبلاگ های سکسی (شاگردان توت فرنگی و ندای سابق ) و گرایش بچه کامپیوتری ها (حامد بنایی و دوستان) گرایش های دیگرند.


چه کسانی وبلاگ می خوانند؟
خوانندگان وبلاگ ها چند گروه عمده اند: نخست کسانی که نویسنده وبلاگها هستند و در دنیای وبلاگی زندگی می کنند، دوم خوانندگان سایت های پرمراجعه که به وبلاگ ها لینک داده اند و سوم کسانی که مشتری های دنیای وبلاگ فارسی شده اند، گروه سوم بر اساس آمارهای موجود بسیار محدودند. شاید اهمیت اصلی وبلاگ ها تعداد کمی وبلاگ ها و از سوی دیگر کثرت نوشته هاست، نه فراوانی خوانندگان.


قبلا بگویم که تنها دسترسی ما برای آمار قابل مقایسه شمارشگر ندستت(Nedstatbasic) است، این شمارشگر قطعا اشکالات فراوانی دارد، اما در هر حال امکان مقایسه در زمان واحد را برای ما فراهم می سازد، بر این اساس و با بررسی های انجام گرفته از میان هجده وب سایت اینترنتی فارسی که بالاتر از ده هزار مراجعه کننده روزانه دارند، سیزده سایت سرگرم کننده و تفریحی هستند، به عبارت دیگر جزو سایت های زرد( مانند مطبوعات زرد) قرار می گیرند، سه سایت مربوط به اینترنت، دوسایت تجاری و تنها یک سایت خبری در این فهرست قرار دارند. در میان پنجاه سایت پرمراجعه ایرانی که بالاتر از 5500 مراجعه در روز( روز 23 آبان شمارش انجام شده است) فقط نام "سردبير: خودم" در فهرست پنجاه سایت پرمراجعه دیده می شود.


البته به خاطر داشته باشیم که در این معیار نام وب سایت های خبری حرفه ای مانند گویا، بی بی سی فارسی، رادیو فردا، پیک ایران، ایسنا، بازتاب و امروز نیامده اند. به نظر می رسد جز وب سایت امروز بقیه این سایت ها بالاتر از پنجاه هزار مراجعه کننده روزانه دارند، گویا بیش از هشتاد هزار و وب سایت بی بی سی بیش از سیصدهزار بازدیدکننده روزانه دارند.


با این تعریف می توان مراجعه کنندگان سایت های خبری حرفه ای را نخستین گروه کمی و مراجعه کنندگان سایت های زرد را دومین گروه دانست، اگر آمار افواهی سه میلیون عضو سایت ارتباطی اورکات و نحوه دسترسی ایرانیان به یاهو را هم مورد توجه قرار دهیم، درخواهیم یافت که بیشترین انگیزه استفاده از اینترنت برقراری ارتباط اینترنتی و یافتن دوستان و ارتباط با آنهاست.


اما قصد من از گفتن این آمارها در حقیقت مقایسه آن با آمارهای مربوط به وبلاگ هاست. در تاریخ مورد بررسی تعداد مراجعه کننده (بالای 100 نفر) برخی از وبلاگ های فارسی که من از فهرست لينکهای وبلاگ حسین درخشان به تصادف انتخاب کردم، به شمار زیر بوده است: از امروز(1950نفر)، زیتون(1120 نفر)، پاگرد(962 نفر)، نوشی و جوجه هایش( 425 نفر)، بر ما چه گذشت(692 نفر)، آدم و حوا(371 نفر)، یولداش( 313 نفر)، خسن آقا(271 نفر)، رضا ناظم( 215 نفر)، هنوز( 255 نفر)، فانوس( 202نفر)، حضورخلوت انس(205 نفر)، ندا دهقانی(149 نفر)، چرک نویس (133 نفر)، یونس شکرخواه(131 نفر)، روزگار من(157 نفر)، حسین پاکدل(117 نفر). -اين فهرست نمونه است و طبيعتا کامل نيست (همه وبلاگ های دارای صد خواننده به بالا را در آن روز بر نمی گيرد).


گاهی تعداد لینک های داده شده برای یک وبلاگ در وبلاگ های دیگر از تعداد مراجعه کننده روزانه آن بیشتر است. این امر بیش از هر چیز نشان دهنده دنیای خصوصی وبلاگ هاست. دنیایی که در آن گروهی می نویسند و نوشته های دوستان شان را می خوانند.


وبلاگ ها چه حرفی برای گفتن دارند؟
در بررسی موضوعی وبلاگ ها توجه به نکاتی چند ضروری است، نخست اینکه چه موضوعاتی در زمان واحد در وبلاگ ها تکرار شده اند؟ و آیا با موضوعات واحد برخورد متفاوتی شده است؟ یا یک برخورد واحد توسط افراد متفاوت تکرار شده است؟ و دیگر اینکه چه حرف های ویژه ای وجود داشته است که محتوای یک وبلاگ را با وبلاگ های دیگر متفاوت کند؟ در یک بررسی تصادفی در میان چهل وبلاگ پرمراجعه کننده( نمونه مورد بررسی از فهرست وبلاگ های موجود در سایت سردبیر خودم آقای درخشان انتخاب شده است)، چند نوع موضوع را در این نوشته ها می توان مشاهده کرد:


اول: بیان خود و اتفاقاتی که بر وبلاگ نویس رفته است( 26 درصد)
در این بخش وبلاگ نویس در مورد کارهایی که در طول روز انجام داده نوشته است، بیشتر این نوشته ها در مورد زمانی است که وبلاگ نویس برای خرید از خانه بیرون رفته است، در سه مورد نیز شرح سفر وبلاگ نویس آمده است.


دوم: مسائل سایر وبلاگ نویسان و اینترنت و کامپیوتر(19 درصد)
در این بخش وبلاگ نویس در مورد سایر وبلاگ ها و مسائل کامپیوترنوشته است(11.5 درصد)، و یا به دستگیر شدن یک وبلاگ نویس دربند اعتراض شده است( 5.8 درصد)، در سه مورد نیز در مورد موضوعی که برای نوشی( نویسنده وبلاگ پرطرفدار نوشی و جوجه هایش) پیش آمده نوشته هایی دیده شده است.


سوم: مسائل سیاسی(32.3 درصد)
در روز مورد بررسی موضوع مرگ عرفات و مسائل فلسطین بیشترین موضوع سیاسی وبلاگها بوده است(12.7 درصد)، موضوع آمریکا، عراق و افغانستان موضوع بعدی سیاسی(7 درصد) بوده است. در 7 وبلاگ از چهل وبلاگ موضوع نوشته شدن نام خلیج عربی به جای خلیج فارس دقیقا با یک شکل و یک ادبیات تکرار شده است. میزان خبرهای سیاسی داخل ایران 7 درصد و خبرهای سیاسی خارجی 25.4 درصد بوده است. تقریبا تعداد خبرهای مربوط به دستگیری یک وبلاگ نویس به اندازه سایر خبرهای مربوط به ایران بوده است. در سه مورد نیز خبر ترور تئو ون گوک در هلند تکرار شده است.


چهارم: عید فطر و مسائل مذهبی( 9 درصد)
تقریبا در تمام ماه رمضان حضور این ماه در وبلاگ ها مشهود بوده است. موضع گیری ها متفاوت است.


پنجم: نویسندگی و هنر و ادبیات( 7 درصد)


ششم: موضوعات دیگر( 6.7 درصد)


بررسی این نمونه از وبلاگ ها نشان می دهد که دنیای موضوعی وبلاگ ها در محدوده خود وبلاگ هاست. وبلاگ ها نقش اطلاع رسانی خبری ندارند و انتخاب خبرها نیز نشان می دهد که یک خبر که توسط یکی دو وبلاگ اصلی انتخاب می شود به اشکالی نه چندان متفاوت توسط دیگر وبلاگ ها تکرار می شود. نوعی گریز از طرح مسائل سیاسی داخل ایران در وبلاگ ها مشهود است و بیشترین واکنش به مسائل سیاسی زمانی اتفاق می افتد که خود وبلاگ ها یا وبلاگ نویسان با مشکل مواجه شوند. در مورد نوشته اخیر حسین شریعتمداری در روزنامه کيهان با وجود اینکه موضوع اصلی ربطی به وبلاگ ها نداشت و دستگیری های مربوط به نویسندگان اینترنتی در مورد وبلاگ ها اتفاق نیفتاده بود، واکنش وبلاگ ها به شکل گسترده ای صورت گرفت. در حقیقت وبلاگ ها به استقبال نام شبکه عنکبوت رفتند.


زبان وبلاگ ها چه خصوصیتی دارد؟
چنانکه به طور مختصر گفته آمد زبان وبلاگ ها زبان امروز نسل جوان ایران است. مشخصاتی چند را برای این زبان می توان برشمرد:


اول: شکسته نویسی و رها شدن از زبان ادبیات نوشتاری
دوم: تلگرافی نوشتن و خلاصه نویسی و دورشدن از شرح و بسط اضافی
سوم: اینترنتی نوشتن، استفاده از لینک نوشته و عکس و صدا در متن و دادن منبع خبر.
چهارم: ساده نویسی و گریز از ادا و اطوارهای ادبی غیرضروری و در بعضی موارد اداهای صمیمی غیرضروری و اطواری و اشتباه نویسی های فاهش ادبیاتی و نوشطاری( مثل همین که خواندید)
پنجم: واژه سازی های مفید و مضر. این پدیده از دل زبان مخفی و زبان خیابانی به اینترنت، چت روم ها و وبلاگ ها وارد شده و گسترش پیدا کرده است، طبیعی است که این امر نشان دهنده زنده بودن زبان این بخش زنده و پرتحرک جامعه است، البته این زبان با مقاومت نسل های قبلی و بخصوص نویسندگانی که در خارج از کشور با زبان نسبتا مرده فارسی سخن می گویند مواجه می شود.
ششم: خود محور بودن و واکنش نشان دادن به اطراف ویژگی زبانی و روایی وبلاگ هاست. نسل وبلاگ نویس از یک خودخواهی مثبت برخوردار است. جملات را با خودش شروع می کند و بر محور خودش موضوعات را پیش می برد، در بسیاری موارد ضمیر اول شخص مفرد آغاز جمله است و فروتنی ریاکارانه رایج و حاکم بر ادبیات همیشگی ما( بطور خاص برآمده از ادبیات مذهبی) در آن دیده نمی شود. بطور خاص و به پیروی از زبان مخفی نسل جوان ایران این زبان در هم آمیخته است با واکنش های پر از طنز و متلک های ریز موجود در نوشته ها و اعتماد به نفسی فردگرایانه در این ادبیات.


من معتقدم زبان وبلاگها اجتناب ناپذیر است، بیش از آنچه فکر کنیم آنچه ماهیت وبلاگ ها را تشکیل می دهد نه موضوع و محتوای آنها بلکه زبان آنهاست.


وبلاگ ها چه اثری روی جامعه دارند؟
وبلاگ ها در اثر فشارهای اجتماعی و سیاسی و به عنوان نوعی واکنش، قدرت گرفتند و گسترش یافتند. این وبلاگ ها بیش از آنکه نقش اطلاع رسانی داشته باشند، پدیده ای اجتماعی هستند و از روند گسترش فردیت در جامعه ما حکایت می کنند. بیش از آنکه این رسانه بخواهد به رهبری اجتماعی برای تغییر وضع اجتماعی بپردازد کارکرد خود را در جهت بروز فردیت خواهد داشت.


شاید بهتر است به این اشاره کنم که موضوع اصلی وبلاگ ها ضرورت سردبیر بودن شصت هزار وبلاگ نویس نیست، بلکه ناشی از احساس تکرار این واژه است: سردبیر خودم. شاید حسین درخشان بهترین نام را برای شروع وبلاگ های فارسی انتخاب کرده باشد.


-------------------------------------------------
ابراهيم نبوی در زمينه جامعه شناسی تحصيل کرده و اولين کارهايش در روزنامه نگاری در زمينه تحقيقات اجتماعی بوده است. او همچنين در مطبوعاتی مانند روزنامه نشاط و ماهنامه همشهری دبيری سرويس اجتماعی را بر عهده داشته است.



 

November 15, 2004

عاطفه فقط 16 سال داشت

آسیه امینی
asieh.amini@gmail.com


منبع



آخرین روز شهریور 1366، بی‌بی راعیِ پا‌به‌ماه، با شکم بسیار بزرگ، فرزندی به زمین می‌گذارد که نامش را عاطفه می‌گذارند. پدر عاطفه می‌گوید: «بچه اگر یک ساعت دیگر نمی‌آمد، خودش و مادرش سر زا می‌رفتند.»
می‌رفتند. می‌رفتند و فرصت نمی‌یافتند 16 سال دخترکی را کشان‌کشان به دنبال زندگی بیاورند تا امروز، و امروز شهرتی شوم و مرگی بدیمن را با طناب دار بر گردنش بیاویزند.


 


 



روزنامه‌ها نوشتند: «عاطفه سهاله 22 ساله به جرم فساد و فحشا اعدام شد.» اما روزنامه‌ها راست نگفته بودند. این را عمة عاطفه می‌گوید و اشک را از گوشة چشمانش پاک می‌کند.


پرسش اول
خبر آمده بود دختر 22 ساله‌ای بر دار رفت به جرم فحشا و فروش تن. اما آنچه این خبر را از زیر دندان‌قروچة خبرنگاران به صفحه‌های وب‌سایت‌ها و روزنامه‌ها کشاند این شایعه بود که دختری که در روز 25 مرداد 1383 در محلة نارنج‌باغ نکا طناب دار بر گردنش گره خورد نه عاطفه سهالة 22 ساله که عاطفه سهالة 16 ساله بود.
شایعه نکا را پشت سر گذاشت، در تهران گشت و از آنجا راه جاده‌های پرنشیب خبر را در جهان به پیش گرفت.
اما کسی هم نپرسید، در وانفسای این‌همه جرم و این‌همه مجازات، چرا شایعه فقط پیرامون عاطفه چرخیده است و نه زن و دختر دیگری؟! و شک به این پرسشِ نخستین بود که مرا راهی مازندران و شهر نکا کرد.
شهرستان نکا در این چند سال گذشته دو بار در «خبر شدن» از دیگر شهرها پیشی گرفته است. بار اول خبر از سیلی بود که نکا را تا نیمه در آب فرو برد و این بار خبری که مرا در گرمای اواخر مرداد راهی این دیار کرد، خبر چگونگی اعدام یک دختر. و چه بدطینت بودند هر دو خبر.


نکا
نزدیک به 40 دقیقه که از ساری فاصله بگیری به نکا می‌رسی؛ شهری که در عین برخوردار بودن از بکرترین طبیعت موجود بسیار فقیرانه در دو سوی خیابان درازی خوابیده است که این سوی شهر را به سوی دیگر وصل می‌کند.
ساعت نزدیک 11 به نکا می‌رسم.
پرسان پرسان می‌روم و از هر که بیش از یک لحظه بر من متمرکز می‌شود سؤال می‌کنم.
مردی با شک وراندازم می‌کند. می‌پرسد از کجا آمده‌ام و چرا. توضیح می‌دهم. کافی نیست. می‌گوید چرا مرگ دختری فاسد مرا تا به اینجا کشانده است. لحنش سرزنش‌بار است. نمی‌فهمم نسبت به من یا عاطفه. دوباره می‌پرسد و هر بار تلخ‌تر: «از یک دختر... می‌خواهید چهره‌ای معصوم نشان دهید؟ و...» حالا لحنش آشناتر است. واژه‌هایی مثل شما مطبوعاتی‌ها، جنجال‌سازی و... معلوم می‌کند که تلخی‌اش از کجاست. برایش توضیح می‌دهم که من به دنبال حقیقت آمده‌ام و اینجا حقیقت در واقعیت پنهان است و نمی‌دانم واقعیت چیست. نه به دنبال اثبات معصومیت کسی آمده‌ام و نه به دنبال جنجالم. عاطفه از دید قانون گناهکار بود و مجازات شد. اما من آمده‌ام تا بدانم آیا مجازات این جرم «مرگ» بود.
مرد نگاهم می‌کند و رام‌تر و آرام‌تر جوابم را می‌دهد. وقتی به این سؤال می‌رسم، «اینکه می‌گویند عاطفه از نظر عقلی مشکل داشت راست است؟» می‌خندد و می‌گوید: «مشکل که داشت. شیت بود.» و مرد کنار دستم توضیح می‌دهد: «شیت یعنی شیرین عقل، به عبارت عامیانه‌تر یعنی خل و چل.»


نارنج‌باغ
نارنج‌باغ همان محلی است که تا چهار ماه پیش عاطفه در آن زندگی می‌کرد. از خودم می‌پرسم آیا مرگ هم با عاطفه از این محل رفته است؟ مرگی که در تمام این سال‌ها در کوچه‌ باغ‌های نارنج‌باغ در پرهیبت یک زندگی سیاه‌تر قدم زده است، مرگی که هر روز و شب دروازة چوبی سبزرنگ این خانه را کوفته تا نانی و زهرماری بر سفرة بی‌رنگ و روی عاطفه و بلوغ لگام‌گسیخته‌اش بگذارد؟ نارنج‌باغ را تا در چوبی سبزرنگ دنبال می‌کنم.
هم امروز اگر شما بر این در بکوبید، شاید کسی به دق‌الباب شما پاسخی ندهد. بدنامی و بی‌آبرویی بهانة خوبی است برای کوچ کردن، حتی اگر یک قرن از عمر پدربزرگی گذشته باشد.
بالای در چوبی سبزرنگ این خانه دو پارچة سیاه حکایت از عزاداری مادربزرگ و یکی از بستگان عاطفه دارد. در می‌زنم و داخل می‌شوم.


خانواده
«نمی‌دانم چند نفر جمع شده بودند، شاید هزار نفری می‌شدند. ما شبِ قبل از اعدام عاطفه را ندیدیم. فقط وقتی می‌بردندش به‌ سمت دار، به ما فرصتی دادند تا با او خداحافظی کنیم.»
● عاطفه چه می‌گفت؟
● گفت: «اگر مرا ببخشند تا عمر دارم به چشم هیچ نامحرمی نگاه نمی‌کنم.»
بعد هم با صدای بلند رو به مردم گفت: «مرا ببخشید.»
و او را بردند.


یکی از بستگان عاطفه روبه‌روی من در حیاط خانه نشسته است و این ماجرا را برایم تعریف می‌کند؛ حیاطی نیمه‌مخروبه که دو اتاق آجریِ انتهای آن روزی خانة عاطفه بوده که با پدربزرگ نود و اندی ساله و مادربزرگش زندگی می‌کرده است. پسری روی زمین خوابیده که از شدت اعتیاد حتی قادر به باز کردن چشمانش نیست.
وسایل خانه را تقریباً جمع کرده‌اند. از کوچ به‌خاطر بدنامی حرف می‌زنند، به مقصدی که ترجیح می‌دهند عنوان نشود.
● عاطفه چند سال داشت؟
● 16 سال.
● چطور می‌شود ثابت کرد؟
● شناسنامه‌اش هست.
● پیش کی؟
● پدرش می‌داند.
● پدرش کجاست؟
● نمی‌دانیم، هرچند وقت یک بار پیدایش می‌شود. خانه و جای مشخصی ندارد. همه‌چیز پیش اوست.
● چه می‌کند؟
● لباس دستِ دوم می‌خرد و می‌فروشد. کار و جای مشخصی ندارد. دوره‌گرد است.
● و بقیة خانواده؟
● عاطفه 5 ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند، بی‌بی راعی ازدواج کرد و چند ماه بعد در تصادف مرد. خانوادة عاطفه، قبل از سال 70 و قبل از جدایی پدر و مادر، از مازندران به مشهد رفتند و آنجا زندگی کردند. یک خواهر دارد که فاطمه است و یک برادر که محمدعلی. جواد هم خیلی سال پیش توی رودخانه غرق شد. عاطفه و خواهرش، وقتی پدرشان لباس‌های کهنه را به مازندران می‌برد، مشهد پیش زنی افغانی که همسایه‌شان بود می‌ماندند. (البته بعداً محمدعلی، برادر بزرگ عاطفه خبر از دو مرکز بهزیستی در مشهد می‌دهد که عاطفه مدتی در آنها به‌سر برده بود.) بعد آمدند نکا پیش پدربزرگ و مادربزرگ که تنها نباشند.


اما مردی نود و اندی ساله و زنی زیر هفتاد سال، چگونه می‌توانند خلائی را که عاطفه را به قهقرا می‌برد پر کنند؟


او ادامه می‌دهد:
● فقیر بودند، خیلی فقیر. کسی هم حریف عاطفه نبود. همه می‌گفتند عقل حسابی ندارد. خیلی بددهن بود. نمی‌شد با او دهن به دهن شد. داد و بیداد می‌کرد. ناسزا می‌گفت. اما در عین حال مهربان بود. پدربزرگ و مادربزرگش را او جمع می‌کرد. همة کارهای خانه با عاطفه بود. مثل کارگر کار می‌کرد.
● عقل درست و حسابی نداشت، یعنی چه؟ می‌توانی توضیح بدهی چه‌کار می‌کرد؟
● مثلا ً اگر در خیابان کسی به او حرف می‌زد، وسط خیابان اردنگی‌اش می‌زد و فحش می‌داد. بلند می‌خندید و کارهایی می‌کرد که معمولا ً دیگران نمی‌کنند.
● عاطفه شب آخر چه می‌گفت؟
● ما عاطفه را شبِ قبل از اعدامش ندیدیم. هیچ‌کس در خانواده او را شب قبل از اعدام ندید. فقط روز اعدام و چند دقیقه قبل از اینکه به سمت دار ببرندش فرصت کردیم با او خداحافظی کنیم.
● یعنی شب پیش از اعدام هیچ‌کدام او را ندیدید؟
● نه.
● حتی پدرش؟
● پدرش که روز اعدام هم نبود.


پاسخ این سؤال را بعدها از صفرعلی سهاله می‌گیرم. او می‌گوید شب اعدامِ عاطفه در کورة آجرپزی مشغول کار بوده و اصلا ً از اعدام دخترش خبردار نشده است.


● روز اعدام چه اتفاقی افتاد؟
● جمعیت زیادی آمده بود. عاطفه رو به آنها داد زد و بخشش خواست. وقتی به سمت دار می‌رفت بلند بلند العفو العفو می‌گفت.
وقتی قاضی رضایی آخرین مرحلة اعدام را اجرا می‌کرد، یک مرد بین جمعیت غش کرد و افتاد. بعد فهمیدیم که فوت کرد. اسمش موسی بود.
● چرا فوت کرد؟
● نمی‌دانم، شاید برای اینکه عاطفه کم‌سن و سال بود، ناراحت شده بود یا ترسیده بود. خیلی از مردم ناراحت شدند. درست است که عاطفه خیلی اشتباه کرده بود، گناه کرده بود، ولی همه‌اش از سر نفهمی بود.


بیرون خانه عده‌ای جمع‌اند. آنها دیده‌اند که غریبه‌ای به خانة سهاله‌ها وارد شده است. از پسر معتادی که درون خانه افتاده است باخبرند. به مردی که پدرانه از دوباره برگشتن به داخل خانه بازم می‌دارد می‌گویم: «اگر از برابر عاطفه هم با همین دلسوزی(!) رد نمی‌شدید، شاید الان در گورستان نخوابیده بود.»


مدارک
جواز دفن عاطفه می‌گوید او متولد 1361 ]یعنی 22 ساله[ است. پدرش شناسنامة خود را مقابلم می‌گذارد. در آن نوشته شده عاطفه سهاله متولد 30 شهریور 1366 ]16 ساله[. این ادعا با گواهی خلاصة رونوشت فوت سازمان ثبت احوال به شمارة (348635 9/ف) که روز فوت را 25 مرداد 1383 عنوان کرده و نیز فتوکپی شناسنامة عاطفه ثابت می‌شود. یک هفته است از سفر به نکا برگشته‌ام. صفرعلی سهاله به تهران و به دیدنم آمده، با انبوه کاغذهای تاشده‌ای در یک نایلون سیاه. آنها برای دادخواهی آمده‌اند. محمدعلی، برادر عاطفه، نیز با صفرعلی است و وقتی به میان حرف پدرش می‌پرد تا توضیحات او را کامل کند، با واکنش تند پدر مواجه می‌شود. صفرعلی می‌خواهد همه‌چیز را خودش تعریف کند. او حتی کارنامه‌های دورة دبستان عاطفه را با خودش آورده است.
قصة دربه‌دری این خانواده، از سال 72، حتی پیش از آن، شروع می‌شود. از قول صفرعلی می‌شنویم. او سرگذشت دختری را می‌گوید که بی‌محبت مادر و بی‌مراقبت پدر، در فقر و نکبت، تولدش را به مرگش نزدیک کرده است.
● آقای سهاله، عاطفه گاهی اوقات دچار دیوانگی می‌شد یا کارهای غیرعادی از او سر می‌زد؟


مرد مدرکی مقابلم می‌گذارد و با لهجة غلیظ مازندرانی جوابم را می‌دهد، طوری که به‌سختی حرف‌هایش را متوجه می‌شدم و به همین علت هر سؤال را چند بار تکرار می‌کنم تا از جواب‌هایش مطمئن شوم:


● حرف ما هم این است. عاطفه برای اعتراض به حکم اولش در زندان نوشته که جنون دارد. چرا به این مسئله رسیدگی نشد؟
● شما خودتان هم دلیلی برای جنون ادواری عاطفه دارید؟
● بله، ما استشهاد محلی داریم که مردم آن را امضا کرده‌اند و در آن نوشته عاطفه عقل سالم نداشت.


نامة تایپ‌شده‌ای را روبه‌رویم باز می‌کند که عاطفه در تاریخ 3/3/1383 آن را امضا کرده است.
این نامه اعتراض عاطفه به حکم نخستین دادگاه مبنی بر اعدام اوست. در بخشی از این نامه آمده است: «اینجانب در کودکی شاهد اختلافات والدینم در زندگی بوده‌ام. در همان عنفوان کودکی مادرم از پدرم طلاق گرفت و در اثر سانحة تصادف (بعداً در خانة بخت دومش) به دیار ابدی شتافت. برادرم نیز شش ماه بعد از آن در اثر غرق شدن در رودخانه دار فانی را وداع گفت. اینجانب و خواهرم در مشهد توسط یک افغانی بزرگ شدیم و در زمان بلوغ به صورت سالم به خانواده‌ام که سرپرستی آن با پدربزرگ و مادربزرگ است تحویل داده شدم. مدارک پزشکی ]موجود[ است که ثابت می‌کند عصب و روان ضعیفی دارم و در دقایقی از شبانه‌روز مختل مشاعر می‌گردم که هرگونه عمل مثبت یا من