اخبار

« September 2004 | Main | November 2004 »

October 31, 2004

پروژه شارع 2 ، پايان عصر اينترنت در ايران ؟

منبع http://borjian.blogspot.com/2004/10/2.html


يكسال و نيم از شروع فيلترينگ سايتهاي اينترنتي در ايران مي‌گذرد ، از هفته پيش به اين سو دسترسي به سايت‌هائي نظير گويا و بهنود ديگر در برخي نقاط ايران و بدست شبكه‌هاي سراسري نظير البرز و ايران‌گيت ناممكن شده است. اينبار اما متوليان فيلترينگ حربه جديدي به كار برده‌اند. ديگر در هنگام ورود به چنين سايتهائي پيام دل‌آزار و ريشخندگونه‌ي « دسترسي شما به اين سايت مقدور نيست » را نمي‌بينيد تا كه مسؤوليتي براي دولتمردان ايجاد كند و اعتراضي نزد فعالان اينترنتي برانگيزد. اين‌بار يا با پيغام اشكال در دسترسي به سرور مواجه مي‌شويد يا با صفحه چند روز قبل سايت مواجه مي‌شويد و البته تمامي تلاش شما براي Refresh كردن هم بي‌نتيجه مي‌ماند. بعد از چندين روز تكرار اين فرايند و امتحان پروكسي‌ها مختلف – كه تمامشان از كار افتاده‌اند – جز اندوه و حسرت چيزي نصيب‌تان نمي‌شود. سايت دلخواهتان عملا فيلتر شده است.
اگر از فراز و فرودها و اعتراض‌ها و نامه‌نگاري‌ها در اين زمينه بگذريم و هزينه هفت ميلياردي خريد تجهيزات سانسور سايت‌ها و وبلاگها از كشورهاي اروپائي مدعي حقوق بشر را ناديده انگاريم نمي‌توان از كنار پروژه‌ شارع 2 كه نزديك به دوسال است فعال شده و پيگيري مي‌شود به راحتي گذشت. شبكه اينترنت داخلي ايران با عنوان پروژه شارع 2 اگر چه مراحل پاياني خويش را مي‌گذراند اما نمود و اعتراض چنداني در فضاي سايبر ايرانيان نداشته است. اين شبكه كليه ارتباط‌هاي داخلي كاربران با خارج از كشور را به چند كانال معدود و البته تحت كنترل محدود خواهد ساخت. ثبت كليه سايت‌ها ، ثبت ايميل و حتي امكان چت در اين شبكه داخلي كشوري پيش‌بيني شده است و نيازي به گفتن نيست كه تمامي امكانات ياد شده تحت نظارت و كنترل قرار خواهد داشت، اين شرايط البته تفاوتي در وضعيت وب‌نگاران داخلي كه به نام اصلي خويش مي‌نويسند ايجاد نخواهد كرد اما با راه‌اندازي اين شبكه « اينترانت داخلي » پايان اينترنت و دنياي آزاد اطلاعات – كه اكنون به بخش‌هاي خبري و سياسي‌اش به شدت آسيب وارد شده است - فراخواهد رسيد. در اين ميان نه مي‌توان به فشارهاي محافل حقوق بشري و دولتهاي اروپائي دلخوش كرد و نه مي‌توان دست روي دست نهاد و خاموشي گزيد، شايد تنها راهي كه براي زنده نگاهداشتن فرايند گردش آزاد اطلاعات خبري-تحليلي براي سايت‌ها و وبلاگهاي فيلتر شده تا پيش از راه‌اندازي كامل اينترانت داخلي باقي مانده است استفاده از ايميل‌هاي كاربران است. سيستم Bloglet اكنون خدماتي در اين زمينه ارائه مي‌كند و مي‌توان بوسيله آن در هر بار آبديت كردن وبلاگ يا سايت، كل مطلب مورد نظر را به ايميل كاربر عضو شده در سايت ارسال كرد، از آن گذشته سيستم مووبل تايپ ( ام.تي) نيز به خوبي با سيستم Bloglet هماهنگ است. اين تنها راهي است كه اكنون وبلاگها و سايت‌هاي خبري-تحليلي مي‌توانند ارتباط خود را با فعالان و كاربران داخلي برقرار سازند و البته اين امر مستلزم تغييراتي در طراحي سايت يا در نظر گرفتن امكانات جانبي مي‌باشد. طبيعي است هزينه سايت نيز مي‌تواند از تبليغات سايت و استفاده كاربران خارجي و يا ارسال همان تبليغات براي كابران داخلي تامين گردد. اما تا پيش از آن وب‌نگاران بايد به فكر راه حلي عملي و بلندمدت براي اين معضل باشند تا وبلاگهايشان را از گزند اين شبكه محفوظ دارند چه در غير اينصورت با داشتن سومين رتبه در وبلاگنويسي در جهان متاسفانه « عصر وبلاگ در ايران به پايان خواهد رسيد » .


 

October 30, 2004

نامه دوآیت الله جنتی و شاهرودی به یکدیگر

انتخاب رئیس جمهور اختلاف نه بر سر گذشته بلکه بر سر آینده است!
 
 
 احمد جنتی دبیر شوراى نگهبان با ارسال نامه اى برای رئيس قوه قضاييه، ارسال احضاريه به شوراى نگهبان براى پاسخگويى اين شورا و يا اعضاى هيأت هات نظارت درباره رد صلاحيت كانديداهاى مجلس را مخالف اصل ۹۹ قانون اساسى اعلام داشت!


احمد جنتی در نامه خود تاکید کرد:


"اخيراً مشاهده شده است كه پس از شكايت كسانى كه صلاحيت آنها تأييد نشده بود، قوه قضاييه با ارسال احضاريه خواهان پاسخگويى اين شورا و يا اعضاى هيأتهاى ذيربط مى شود كه اين اقدامات مخالف اصل ۹۹ قانون اساسى است. كليه نظرات و تصميمات شوراى نگهبان لازم الاجراست و مرجع رسيدگى به تخلفات اعضاى هيأتهاى نظارت بر عهده شوراى نگهبان است كه شورا براساس گزارش ها، شكايات و اعتراضات واصله به شوراى نگهبان برخورد قانونى لازم را انجام مى دهد.
امر رسيدگى به صلاحيت داوطلبان انتخابات به طور مطلق به عهده شوراى نگهبان بوده و نظارت دستگاه ديگر بر اين نظارت، خلاف اصل ۹۹ قانون اساسى است. مطابق ماده ۵۶ قانون مجازات اسلامى، اقدامات قانونى اشخاص جرم محسوب نمى شود كه اگر شكايتى شد دادسرا حق پيگيرى پيدا كند. بنابر اين مراجع قضايى فاقد صلاحيت رسيدگى به موضوع هستند.


معنای این جملات از نامه احمد جنتی، با وضوح کامل اینست که شورای نگهبان هرکار بخواهد می کند و به هیچکس هم حساب پس نمی دهد، حتی به قوه قضائیه ای که دوستان و همفکران شورای نگهبان بر آن حاکم اند. بنابراین همه شکایاتی که تاکنون علیه شورای نگهبان و شخص احمد جنتی بعنوان متخلف و متهم شده، تا وضع بر این پایه می گردد که همگان شاهدند در هوا معلق است و شورای نگهبان عامل مستقیم تبدیل انتخابات به انتصابات است.


اما، در پس این نامه نکته مهم تر دیگری هم وجود دارد که به ریشه های اختلافات کنونی طیف راست حاکمیت بر سر انتخابات آینده ریاست جمهوری بر می گردد:


الف- آنها که با ریشه های وابستگی ها و پیوندهای پنهان و مافیائی در جمهوری اسلامی آشنا هستند می دانند که هاشمی شاهرودی، رئیس قوه قضائیه با حکم رهبر به ریاست رسیده اما نورچشمی آیت الله واعظ طبسی و برگزیده اوست. بسیاری از گردانندگان قوه قضائیه- از جمله علیزاده رئیس دادگستری مرکز- نیز ابتدا در مشهد انتخاب و برگزیده می شوند و سپس در تهران به کار گماشته می شوند.


ب- واعظ طبسی، موتلفه اسلامی و اهل منبر و مسجدی که زیر نفوذ آیت الله مهدوی کنی قرار دارند و نان به بسیج سپاه پاسداران می رسانند، برای پست ریاست جمهوری آینده هاشمی رفسنجانی را مناسب می دانند و احمد جنتی چشمش بدنبال احمدی نژاد شهردار تهران و سپردن این پست و مقام به تشکیلات حزب الله است.


پ- رهبر جمهوری اسلامی، درحالیکه متمایل به نظرات احمد جنتی است از خودسری و پرواز از بالای سر وی توسط احمد جنتی راضی نیست. امری که در جریان انتخابات فرمایشی مجلس هفتم به رای نیآوردن کروبی و اعلام کناره گیری او از دور دوم این انتخابات انجامید.


 


به این ترتیب، آن گوشی که رئیس قوه قضائیه از احمد جنتی کشیده و پاسخی که جنتی به شاهرودی داده، رد و بدل شدن یک نامه معمولی نیست و اساس مسئله نیز رسیدگی به شکایت ها از انتخابات و شورای نگهبان و یا حق کشی های جنتی و پرونده های گذشته باز نمی گردد، بلکه ماجرا به آینده مربوط است نه به گذشته!


قوه قضائیه و شخص شاهرودی خواستند به احمد جنتی نشان دهند که زیاده خواهی او بیش از این تحمل نخواهد شد، بویژه درانتخابات ریاست جمهوری و مقدمه چینی هائی که برای حذف هاشمی رفسنجانی و یا جلوگیری از ورود به صحنه کروبی در تدارک آنست.


نامه ای که بین جنتی و شاهرودی رد و بدل شده، آشکارا نشان داد که فراکسیون بندی نه در داخل مجلس فرمایشی هفتم، بلکه در خارج از این مجلس و در میان کسانی است که این مجلس را ترتیب داده اند و پیاده نظامشان در مجلس گاه سخنگویان آنها می شوند. نظیر جنجالی که بر سر مسافرت 80 نماینده مجلس به مشهد پیش آمد. سفری که برادر زن هاشمی رفسنجانی ترتیب دهنده آن بود و نمایشی بود از توان بالقوه هاشمی در مجلس هفتم!


 
 

October 27, 2004

گفت وگو با محمد ابراهیمی زندانی سیاسی زندان گوهردشت

گفت وگوی شهروند با محمد ابراهیمی زندانی سیاسی زندان گوهردشت
خسرو شمیرانی


منبع پیک ایران


محمد ابراهیمی از پشت دیوارهای زندان گوهردشت:
تحت فشار بدنم فلج شد و دچار فراموشی شدم



محمد‌ ابراهیمی پدر چهل و یک ساله ی سارا و نگار‌7 و 13 ساله از آذر ماه 1380 در زندان گوهردشت به سر میبرد. او در محاکمه ای که خودش آن را "مضحکه" مینامد به 12 سال حبس محکوم شده است. محمد استاد ورزش رزمی "کنگ فو توا" است. این شاخه از کنگ فو در دهه 50 میلادی توسط آقای ابراهیم میرزایی بنیاد گذاشته شد. آقای میرزایی که از سوی فدراسیون جهانی کنگ فو به عنوان "گراند ماستر" به رسمیت شناخته میشود در سال 1358 به عنوان نامزد انتخابات ریاست جمهوری پا به عرصه سیاست ایران گذاشت. در آن دوره و از آن پس نیز، رزمی کاران مکتب او به تبلیغ نظرات او به عنوان راه نجات ایران از فقر و نابرابری پرداختند. آقای میرزایی بنیانگذار سازمان "علم حق و عدالت " است و رهبری آن را به عهده دارد.
الف- م ساکن ادمونتون کانادا از جمله رزمی کارانی است که تحت نظر محمد ابراهیمی به آموزش "کنگ فو توا" پرداخته است. الف- م درباره محمد میگوید که وی هیچ کار غیرقانونی نکرده است و فقط به خاطر اعتقاداتش به زندان و شکنجه محکوم شده است. پدر و مادر سالخورده این زندانی عقیدتی از آنچه بر فرزندشان رفته است گریان هستند.
پدرش با بغض در گلو میگوید: "بله به خاطر میآورم. اصلا نمیتوانم آن صحنه را فراموش کنم. جسم بی جان پسرم میان دو مامور در صندلی عقب یک ماشین قرار داشت. قادر به شناختن من، مادر و زن و بچه اش نبود. کاغذی به ما نشان دادند که او در بیمارستان "بقیه الله" بوده است. اما بر روی کاغذ اسم پسرم نوشته نشده بود بلکه نام یونس قانعی به چشم میخورد. محمد را در آن وضعیت چند دقیقه در حیاط دادستانی انقلاب کرج ملاقات کردیم.
مادر محمد با صدایی گریان و خشمگین میگوید: "مگر او چه کرده است؟ مگر ما چه کرده ایم؟ مگر سارا و نگار چه کرده اند؟ سه سال او در زندان است. او در کدام دادگاه محکوم شده است؟ 12 سال حکم حبس برای چیست؟"
یکی از زندانیان "گوهردشت" شهادت میدهد که محمد ابراهیمی را در وضعیتی به زندان آوردند که قادر به راه رفتن نبود.
حسن قیصری و بهروز جاوید تهرانی 2 ماه پیش در تاریخ 27 مرداد ماه برای اعتراض به وضعیت محمد ‌ابراهیمی به جمع معترضین در مقابل سازمان ملل پیوستند. بیش از 30 نفر که در آن روز به تحصن دست زده بودند دستگیر شدند. حسن و بهروز نیز از جمله دستگیرشدگان بودند. در روزهای اخیر خبر انتقال این دو زندانی از بند امنیتی 209 اوین به بند عمومی منتشر شد.
ما موفق شدیم تا در یک گفت و گوی تلفنی با درون زندان گوهردشت، شرح حال محمد ابراهیمی را از زبان خود او بشنویم. طی سه سال گذشته هرگز به محمد امکان مرخصی داده نشده است.
محمد ابراهیمی نمونه ای از زندانیان بسیاری است که به گروه های بزرگ شناخته شده فعال در ایران، همچون دانشجویان، روزنامه نگاران، اصلاح طلبان چپ یا راست، مخالفان دمکرات، سوسیالیست، کمونیست، سلطنت طلب و .... تعلق ندارند. هدف از این گفتگوها اطلاع رسانی درباره همین گروه های کمتر شناخته شده است که به دلیل گمنام بودن مورد تجاوزات به مراتب خشن تری قرار میگیرند.


خ ــ ش


 


ماجرایی که به زندانی شدن انجامید چه بود؟
ــ ما در ماه دوم سال 1380 به وزارت ارشاد مراجعه کردیم. زیرا مرکزی به نام "الکتاب التوحید" دایر کرده و کتابی به همین نام داشتیم که میخواستیم منتشر کنیم. البته مراجعه ما در پی دعوت وزارت ارشاد صورت گرفته بود. گفت وگوهای ما طی جلسات بسیاری در طول 7ــ6 ماه پس از آن تاریخ انجام شد.



چند نفر در کار تشکیل این مرکز دخیل بودند؟
ــ مدیریت مرکز به عهده ی من بود. و مهندس حسن ابراهیمی که با وجود تشابه اسمی نسبتی با من ندارد از همکاران اصلی من بود. ما به دستور پروفسور میرزایی به دایر کردن مرکز دست زدیم. آقای پروفسور میرزایی معتقد بودند که چنین مرکزی برای اتحاد مردم و آشنایی آنها نسبت به حقوق شان لازم است. اهداف مرکز خیرخواهانه بود. در حقیقت مردم خود در این مرکز به یکدیگر کمک میکردند و ما تنها مدیریت آن را به عهده داشتیم.


از طرف مجموعه شما چه کسانی در مذاکرات با وزارت ارشاد حضور داشتند؟
ــ علاوه بر من و مهندس ابراهیمی، آقای امیر آرامی، چند تن از پزشکان که با ما در مرکز همکاری داشتند از جمله دکتر محجوب در این نشستها حضور داشتند.


چگونه جلسات مشترک با وزارت ارشاد به دستگیری شما انجامید؟
ــ من در تاریخ دهم آذر سال 1380 از طرف اماکن احضار شدم. آنها از من خواسته بودند که برای صحبت و گفت و گو بروم اما گفت و گویی صورت نگرفت و عملا مرا بازداشت کردند.


شما را در همانجا نگه داشتند؟
ــ نه خیر! بعدها متوجه شدم که من در بند اطلاعات زندان رجایی شهر هستم.


آیا تحت آزار قرار گرفتید؟‌
ــ بله. من بیست روز تمام تحت فشارهای شدید روحی قرار گرفتم. وضع من به حالتی منجر شد که آنها مرا به بیمارستان "بقیه الله" منتقل کردند . بعدها فهمیدم که مرا تحت عنوان واقعی خود به آنجا نبرده اند بلکه روی ورقه های من نام "یونس قانعی" نوشته شده بوده است. پزشکی که مرا معاینه کرد دستور بستری کردن مرا صادر کرد اما ماموران زندان مانع از این کار شدند.


مشخصا به چه دلیلی به بیمارستان منتقل شدید؟
ــ بدن من فلج شده بود و حافظه من به کلی از کار افتاده بود به طوری که وقتی پدر، مادر، همسر و کودکانم را برای ملاقات من آورده بودند قادر به شناختن آنها نبودم.


یعنی به شما امکان ملاقات در بیمارستان داده شد؟
ــ خیر. من وضعیت بدی داشتم. و آنها امکان میدادند که من بزودی بمیرم به همین دلیل و به دلیل پیگیری خانواده ام ملاقاتی ترتیب دادند. این دیدار در حیاط پشت دادگاه انقلاب کرج صورت گرفت. ساعت ده و نیم شب بود من با وضع نزار با یک ماشین شخصی به آنجا منتقل شدم. بعدها پدرم برایم تعریف کرد که من قادر به شناختن اعضای خانواده ی خودم نبودم. خانواده ام میگویند که بچه ی کوچک من هنوز آن صحنه را به خاطر دارد. او هنوز از بدن بی جان من که قادر به تحرک نبود و اینکه نمیتوانستم او را بشناسم سخن میگوید.


در بازجویی ها از شما چه میخواستند؟
ــ میخواستند مصاحبه کنم. من موافقت کردم. دوربین فیلمبرداری آوردند. ولی آن حرفهایی که میخواستند من نمیزدم و به نظرات خودم میپرداختم در نتیجه اذیت و آزار میکردند.


از شما میخواستند چه بگویید؟
ــ از من میخواستند در مورد آقای پرفسور میرزایی حرفهایی ناروا بزنم و نظرات بازجویان را به عنوان نظرات خودم بیان کنم.


فشارهای روانی چگونه بود؟
ــ بازجویی ها همراه با تهدیدهای مداوم خودم و خانواده ام صورت میگرفت. در مورد همسرم میگفتند که او جوان است و من فکر میکنم اگر کسی او را برباید چه اتفاقی برای همسرم می افتد. یا این که مرا برای صحنه اعدام آماده میکردند. میگفتند که حکم من ارتداد است و مجازات مرتد اعدام است.


آیا وکیل مدافع داشتید؟
ــ در ابتدای دستگیری خانواده من با وکیل دعاوی خانم اکرم- د. صحبت کردند. اما پس از مدتی به این دلیل که نمیتوانستیم از پس مخارج آن بر بیاییم او ادامه کار بر روی پرونده مرا متوقف کرد. سپس با آقای قاسم کوهدار صحبت کردیم. ظاهرا آقای کوهدار مورد تهدید قرار گرفته بود و به همین دلیل او نیز از ادامه کار عذر خواست.


آیا هیچ کدام از وکلای شما در دادگاه حضور داشتند؟
ــ بله وکیل من در آنجا حضور داشت. اما اصلا نمیتوانست کاری بکند. البته برای روشن شدن این مطالب باید بگویم که پرونده در ابتدا در شعبه چهار تحت ریاست قاضی رحیمی بررسی شد. قاضی رحیمی گفت که هیچ مورد جرمی واقع نشده است و پرونده از نظر او مختومه و من بیگناه هستم. اما در مقابل چشمان من ماموران امنیتی پرونده را گرفته و آن را به شعبه یک دادگاه انقلاب، قاضی راوندی تحویل دادند. این قاضی که در عین حال رئیس کل دادگاه انقلاب [کرج] بود همان فردی است که در چند مورد اعضای گروه فشار را تبرئه کرده است.
در مورد پرونده من آقایان از ابتدا گفته بودند که تصمیم نه دست قاضی که دست بازجویان است. عملا دادگاهی وجود نداشت. من در یک «مضحکه» به جرم اقدام علیه امنیت ملی کشور به 8 سال زندان و به خاطر توهین به مقدسات به 4 سال زندان محکوم شدم.


در گفتگویی که با یکی از دوستان شما، آقای الف- م در کانادا داشتم به یک تحصن در اعتراض به دستگیری شما اشاره کردند. داستان این تحصن چه بود؟
ــ چهار روز پس از دستگیری من، دوستانم با وجود تلاش بسیار خبری از من به دست نیاوردند پس به یک تحصن آرام در مقابل دادگاه انقلاب کرج دست زدند. در آن روز بیش از 200 تن دستگیر شدند. آن طور که بعدها دانستم تعداد متحصنین بیش از 500 تن بوده است. بخشی از آنها را به اداره منکرات رجایی شهر منتقل کردند. تعدادی از آنها از همان محل آزاد شدند، اما بیش از صد نفر را به زندان رجایی شهر منتقل کردند. من خودم صدای «مع الله لااله الله» میشنیدم، فهمیدم باید دوستان من باشند که به اینجا آورده شده اند. ظاهرا هر چه تلاش کرده بودند این دسته حاضر نشده بودند اسامی خود را به آنها بگویند وقتی از آنها نام میخواستند آنها "محمد ابراهیمی" یعنی نام مرا تکرار میکردند. ماموران زندان سراغ من آمدند از من میخواستند با آنها صحبت کنم، بخواهم که نامشان را بگویند و آزاد شوند. مرا چشم بسته نزد آنها بردند. در آنجا چشمان مرا گشودند. آنها را در بند اطلاعات (زندان رجایی شهر) نگه میداشتند. در یک سلول انفرادی گاه تا ده نفر را جای داده بودند. خیلی از آنها زنان و کودکان بودند. من از آنها خواهش کردم که نام خود را به ماموران بگویند و آزاد بشوند. بخشی چنین کردند و آزاد شدند، اما 45 نفر همچنان از گفتن نام خود سر باز زدند.
آنها میگفتند تا شما را آزاد نکنند ما نام خود را نمیگوییم دقیقا 45 زندانی وجود داشت که اداره زندان حتی نامی از آنها نداشت پس آنها را به ترتیب از محمود 1 تا محمود 45 نامگذاری کردند و در بندهای مختلف زندان پخش کردند. آن طور که شنیدم آنها را خیلی آزار داده بودند.


بازجوی آنها و شما یکی بود؟
ــ پرونده آنها دست فردی بود که با نام حامد بخشی در اینجا شناخته میشد. این اسم واقعی او نبود. نام صحیح او احمدی است. او فردی است که نام او در ارتباط با قتل خانم زهرا کاظمی مطرح شد.


از این 45 نفر کسی را میشناسید؟
ــ یکی از آنها آقای طهماسب آزادی بود. او مدیر یکی از انبارهای فنی فرودگاه است. آزار بسیار کشیده بود مثلا با باتوم برقی او را آزار داده بودند.


شنیدم که برخی از تجمع کنندگان در مقابل دفتر سازمان ملل در 27 مرداد در رابطه با شما آنجا بودند این صحیح است؟
ــ آقای حسن قیصری و بهروز جاوید تهرانی برای طرح وضعیت من به مقابل سازمان ملل رفته بودند و اکنون نزدیک به 2 ماه است که در حبس به سر میبرند.
امروز خانواده من در وضعیت روحی بدی به سر میبرند و حمایتهای معنوی هموطنان میتواند به بهبود وضعیت آنها کمک کند.


آیا امکان ملاقات دارید؟
ــ در ماه های اول خیر! حتی امکان ملاقات با وکیل نداشتم الان این امکان وجود دارد.


آخرین بار کی مرخصی داشتید؟
ــ من هیچ وقت مرخصی نداشتم. با وجود این که در وضعیت سلامتی بدی به سر میبرم و مجبور به استفاده از دارو هستم امکان مراجعه به تاسیسات پزشکی خارج از زندان را ندارم.


چرا به شما مرخصی نمیدهند؟
ــ بهانه آنها این است که دوستان من در بیرون مشغول به فعالیت هستند. من میگویم آخر مگر هر کس مسئول اعمال خود نیست. چرا مرا به دلیل فعالیت فرد دیگری مجازات میکنند. خلاصه این که اینها به قانون توجهی ندارند. همانطور که با پرونده من برخورد غیرقانونی داشتند موضوع مرخصی هم مورد برخورد غیرقانونی قرار گرفته است.


آقای ابراهیمی از شما برای این گفتگو سپاسگزارم.
ــ من از شما ممنون هستم و میخواهم در اینجا یادآوری کنم که هدف من از این گفتگو این است که صدای من به مردم ایران و جهان برسد تا شاید این آقایان دست از آزار و اذیت مردم بردارند و انسانها را به دلیل نوع تفکر و اعتقاداتشان مجازات نکنند.
 
محمد ابراهیمی


دختر کوچکم هنوز بدن بی جان مرا فراموش نکرده است
 

October 25, 2004

انگلستان به امريكا می پيوندد، ارجاع پرونده اتمی ايران به شورای امنيت سازمان ملل

تايمز انگلستان:
 
  
  منبع پیک نت
 روزنامه انگليسی تايمز فاش كرد: يك گروه جاسوسی با وزير خارجه انگليستان "جك استرا"، ملاقات كرده  و اطلاعاتی را درباره برنامه‌‏ هسته‌‏ای ايران دراختيار وی گذاشتند.
اين گروه كه تايمز از هويت و مليت آنها اطلاعی نداده و مشخص نساخته كه آنها چگونه- در داخل و يا خارج از ايران- به اين اطلاعات دست يافته اند، به وزير خارجه انگلستان اطمينان داده اند كه ايران برنامه هسته ای خود را دنبال خواهد كرد و هدفش از مذاكرات تنها وقت كشی است و همين امر نيز باعث نگرانی غرب شده و خاورميانه را بسمت بی ثباتی می برد.


تايمز در ادامه نوشت:


پيشنهاد اروپا به ايران برای پايان غنی سازی اورانيوم و دريافت كمك‌‏های بين‌‏المللی جهت توليد صلح‌‏آميز هسته‌‏ای، بعيد است از سوی ايران پذيرفته شود و به همين دليل مذاكرات وين با شكست روبرو خواهد شد.


اين نشريه سپس بعنوان تفسير خود می نويسد:


رد پيشنهاد انگليس, فرانسه و ‌‏آلمان؛ ايران را در رو در رويی و درگيری مستقيم با اروپا و آمريكا قرار مي‌‏دهد.


ايراني‌‏ها قصد ندارند با ارسال نامه‌‏ای كوتاه به اين پيشنهاد جواب منفی بدهند، بلكه می كوشند اينگونه وانمود سازند كه خواهان ادامه مذاكره و وقت كشی اند.


يك مقام ارشد انگليس نيز گفت‌‏: برای انگلستان، هيچ انتخاب ديگری، جز حمايت از پيشنهاد امريكا برای ارجاع پرونده هسته‌‏ای ايران به شوراي‌‏امنيت سازمان ملل‌‏متحد باقی نمانده است.
 
 

گفتگوی ابطحی و حزب الله دریک اتاق اینترنتی

  منبع وب نوشت
 چند روز پیش ایمیلی دریافت کردم با اسم مستعار که دوستی خود را از طرفداران جناح راست معرفی می کرد و می گفت ما چت رومی از نیروهای حزب اللهی داریم و از من دعوت کرد که یک شب در آن روم مهمانشان باشم. قبول کردم. بعد از صحبت کوتاهی در شب اول، رسماً اعلام کردند که شب آینده مهمان روم آنان هستم. برای خودم هم جالب بود هم صحبت شدن با آنها. Voice  روم بود و انصافاً مدیریت خوبی داشت. وقت می داد به افراد و بعد فرصت پاسخ من. از این تجربه چند نکته مهم توجهم را جلب کرد که می نویسم، اول آنکه اکثریت آنان را در پی دریافت نظرات مختلف و انتخاب بهترین یافتم. این مهم بود که دوستان حزب اللهی هر شب در یک روم جمع می شوند و مسائل مختلف را مورد بحث قرار می دهند. دوم آنکه شاید خاصیت اینترنت باشد که حتی در این روم، فضا برای تند روان تنگ بود. یکی از افراد روم که ظاهراً مشتری هر شب است میکروفون را در اختیار گرفت و با عنوان اینکه مثلث شوم ابطحی، تاجزاده، حجاریان عامل همه جنایتهای این هفت ساله بودند و از «شهید» سعید امامی یاد می کرد که آن وقت که او بود، اطلاعات کشور، اطلاعات بود و ما اطلاعات را از هم پکاندیم. با لهجه اصفهانی. من وقتی پاسخ دادم که هنوز بزرگترین افتخار دولت آقای خاتمی را در این می دانم که توانست مساله قتلهای زنجیره ای را شناسایی و این غده سرطانی را از نیروهای مخلص اطلاعات  کشور جدا کند، نوشت اینها اصلاً باید تیر باران شوند و انشاءالله بعد از خاتمه دوران آقای خاتمی این کارها را از سر می گیریم. ولی علیرغم این تیزی سخنان آن آقا، احساسم این بود که همدلی با وی حتی در محیط های حزب اللهی کم مشتری و اندک هستند. این نکته بسیار مثبتی بود. دو بار هم وقتی خواستم جواب بدهم با یک پیامی که نمی خواهم اینجا آن را بازگو کنم boot شدم و از روم برون افتادم. در این فاصله آن دوستان تندرو نوشتند که دیدید ترسید و رفت. ولی خوشبختانه با یک ID دیگر دوباره رفتم و گفتم که چنین بلایی سرم آمده است. فضا متفاوت شد. از همه عجیب تر اعتراضات فراوانی بود که به مدیریت روم می شد که چرا چنین فضایی در اختیار من قرار گرفته است تا بتوانم حرفهایم را بزنم. در هر حال این یادداشت را نوشتم که از اصل این کارها تقدیر کنم. فضای گفتگو در هر صورت، فضای با برکتی است که به دست اندرکاران و شرکت کنندگان آن تبریک می گویم. هرچه گفتگو بیشتر باشد، منطق و استدلال به جای شعارهای بی محتوا خواهد نشست.


این هم از قصه چت شبانه! ما.
 
 


 

دربازداشتگاه باید روشن شود 75 روز با روزنت نویسان چه کرده اند

منبع پیک نت
  
  
 نعمت احمدی وکیل مسعود قریشی، رضا وطنی‌خواه و امید معماریان که در یورش به مرکز سایت های اینترنتی دستگیر شده اند با موکلین خود ملاقات خواهد کرد.


نعمت احمدی پس از این ملاقات گفت:


من بالاخره توانستم به همراه پدر و مادر مسعود قریشی با دادستان تهران ملاقات داشته باشم و وی نیز این حرف را تکرار کرد که ما هیچ مانعی برای گرفتن وکیل نداشتیم و برخی از این افراد خودشان اعلام کردند که وکیل نمی‌خواهند.


البته، از نظر من این دور از ذهن است که متهمی در زندان و زیر تحقیق، اعلام کند وکیلی که خانواده‌اش گرفته‌اند را نمی‌خواهد. دادستان اعلام کرد که پرونده تقریبا به انتها رسیده و به زودی دادگاه را تشکیل می‌دهیم و در حال حاضر هم مانعی برای ملاقات وجود ندارد. به ما وعده دادند که طی امروز و فردا با هماهنگی دادستان، ترتیب ملاقات بنده با سه موکلم و خانواده‌هایشان داده شود.


نعمت احمدی از نظر حقوقی، تشکیل دادگاه دستگیر شدگان را خلاف صریح بند (3) بخش‌نامه ریاست قوه‌ قضاییه دانست و گفت: در این بخش‌نامه که در حال حاضر به قانون حقوق شهروندی تبدیل شده، اعلام شده است که متهمان چه در دادگاه و چه در دادسرا باید همواره یک وکیل داشته باشند و یا به وکیل دسترسی داشته باشند. 75 روز است که مسعود قریشی و رضا وطنی‌خواه در بازداشت هستند و امید معماریان هم شرایطی مشابه دارد و من هنوز آن‌ها را ملاقات نکرده‌ام.


بنده در نامه‌ای که نوشته‌ام از رییس قوه قضاییه درخواست کردم که با ناقضان قانونی که خودشان عیب‌های آن را دیدند و اصلاح کردند، برخورد کنند.


اگر این دادگاه فردا هم برگزار شود، با بند (3) قانون حقوق شهروندی مغایرت دارد و هرچه اقرار و اعتراف از این افراد گرفته شده، به لحاظ این که وکیل حضور نداشته و جای نگهداری آن‌ها مشخص نبوده و اصول اولیه حقوق متهم در آن اجرا نشده است، زیر سوال می‌رود؛ اولین دفاعیات ما در دادگاه اعتراض به نحوه‌ بازداشت و ممانعت از استفاده از تخصص وکیل و عدم ملاقات با خانواده‌هاست.
 
 

شورای نگهبان، نگران اعلام نامزدی شیرین عبادی است

انتخابات ریاست جمهوری
  منبع پیک نت
  
 سخنگوی شورای نگهبان در یک اظهار نظر شتابزده که موجب انواع تفسیرها در جمهوری اسلامی شده، گفت که از نظر شورای نگهبان "رجل" یعنی مرد. وی تاکید کرد که کلمه‌ ”رجل“ در اصل 115 قانون اساسی به معنی جنس مرد است.  این درحالی است که طی تمام 25 سال گذشته، عالی ترین مراجع مذهبی نیز برای قرار نگرفتن در برابر نیمی از جامعه ایران (زنان) از چنین تفسیر پروا داشتند. غلامحسین الهام سخنگوی سابق قوه قضائیه که پس از انتخابات فرمایشی مجلس هفتم به شورای نگهبان پیوست، تفسیر مرد از "رجل" را تفسیر رسمی دانست.


مصاحبه مطبوعاتی سخنگوی شورای نگهبان برای اعلام این نظر، بصورتی طبیعی این گمان زنی را تائید کرد که در محافل سیاسی ایران بطور جدی مسئله اعلام نامزدی خانم شیرین عبادی برای ریاست جمهوری مطرح است. هیچ دلیل و انگیزه دیگری نمی توانست موجب چنین اظهار نظر شتابزده ای شود. این درحالی است که هنوز معلوم نیست جبهه مشارکت و یا جبهه دوم خرداد بر سر کاندیداتوری دکتر معین وزیر مستعفی علوم کابینه خاتمی به تصمیم قطعی رسیده است یا نه و اگر هاشمی رفسنجانی خود را کاندیدای ریاست جمهوری کند چه تعداد از احزاب داخل جبهه دوم خرداد از وی حمایت خواهند کرد. تردید نیست که در صورت ثبت نام شیرین عبادی برای انتخابات ریاست جمهوری، جبهه مشارکت و برخی احزاب جبهه دوم خرداد مسئله اعلام حمایت از وی را بطور جدی در دستور قرار خواهند داد. نیروهای ملی و ملی مذهبی نیز کمترین تردیدی در حمایت از خانم عبادی نخواهند داشت.


نکته بسیار مهم دیگر، که باحتمال قریب به یقین سخنگوی شورای نگهبان به همان دلیل چنین شتابزده "رجل" را خاص مردان اعلام کرد آنست که در صورت ثبت نام خانم عبادی رد صلاحیت او با توجه به اوضاع بین المللی و موقعیتی که ایران در آن قرار گرفته بسیار دشوار و پر هزینه خواهد بود. درعین حال، قبول ورود او به کارزار انتخابات موجب خواهد شد تا مردم مسئله انتخابات را جدی گرفته و وسیعا در صحنه حاضر شوند و دوم خرداد دیگری؛ خارج از حاکمیت شکل بگیرد، که دراین صورت همه رشته های جبهه ضد اصلاحات و طرفداران استبداد و حکومت سپاهی پنبه خواهد شد. جبهه دوم خرداد، تشکل های دانشجوئی، نیروهای ملی و ملی مذهبی نیز قطعا از وی حمایت خواهند کرد و برای نخستین بار طی 25 سال، چهره ای خارج از دایره تنگ خودی ها و نیمه خودی ها و از میان مردم به صحنه خواهد آمد.


این مجموعه نگرانی هائی است که موجب شد شورای نگهبان سخنگوی خود را به میدان بفرستد و از قبل بهانه ای قانونی را برای جلوگیری از ورود به صحنه شیرین عبادی اعلام کند.


بدنبال این اظهار نظر سخنگوی شورای نگهبان، فاطمه راکعی نماینده مجلس ششم و رئیس کمیسیون زنان جبهه مشارکت گفت:


چگونه برخی 25 سال پس از انقلاب جرات می‌کنند بگویند منظور از واژه‌ ”رجل” ، مرد است؟ در حالی که نیمی از جمعیت کشور را زنان آگاه، پیشرفته و حساس به حقوق خود، تشکیل می‌دهند، چنین تفسیری بسیار زشت و ناشایست است. از همان زمان تدوین قانون نیز در خصوص منظور از «رجل سیاسی» بحث‌های زیادی مطرح بوده و مجلس ششم نیز کوشید این ابهام را از مفهوم «رجل سیاسی» رفع کند که اجازه ندادند.
 
 

October 24, 2004

فاطمی- عبدخدائی

آنکه قهرمان ملی شد، آنکه فدائی ولایت شد
 
 
 دکتر حسین فاطمى درسال1299 در شهر نایین به دنیا آمد. در جوانى براى تحصیل و کار به اصفهان رفت. روزنامه نگارى را در روزنامه «باختر» که به برادرش تعلق داشت، آغاز کرد. مدتی هم در روزنامه ستاره، در تهران مشغول به کار شد. شب ها در دفتر روزنامه می خوابید و با درآمد آن امرار معاش می کرد. وی پس از مدتی به تقاضای مصرانه برادرش به اصفهان بازگشت و اداره روزنامه باختر را به عهده گرفت. اولین بار فاطمی در دوره رضا شاه ، بعلت درج دو شعر زیر در نشریه باختر زندانی شد :


 


این ملک،  یک انقلاب  می خواهد و بس                          خونریزی بی حساب می خواهد و  بس


امروز   دگر  درخت  آزادی  ما                                            از خون من و تو آب می خواهد و بس


 « فاطمی در مقاله ای، نمایندگان مجلس رضاشاهی را تلویحا"عروسک های خیمه شب بازی نامید و با توجه به سابقه شهربانی از او، به زندان افتاد و مدتی هم با افراد شرور و خطرناک هم بند شد. تا آنکه پس از شهریور1320 همه زندانیان سیاسی،  ازجمله حسین فاطمی، از زندان آزاد شدند ». فاطمی « اولین کسی است که نام شهید را بر مدرس گذاشت و بعد از شهریور 1320 ، با رفتن رضا خان از کشور،  در آذر ماه همان سال، او با وجود اینکه بسیار جوان بود، در مسجد نور اصفهان، برای شادروان سید حسن مدرس مراسم ختمی برگزار کرد و سخنران آن مجلس خود او بود.»


وی روزنامه باختر را مستقلا" در تهران راه اندازی نمود و « بر اثر  اعتراض به قرارداد سه جانبه،  درزمان نخست وزیری محمد علی فروغی ، روزنامه باختر توقیف، و حسین فاطمی بازداشت گشت»   و بار دیگر که روزنامه باختر توقیف شد، روز بعد روزنامه  "تجدد" به جای آن  انتشار یافت و در سر مقاله ی تندی ،  حسین فاطمی ، خطاب  به سهیلی،  نخست وزیر، نوشت : « آقای نخست وزیر! شما در این مملکت حکومت نمی کنید. سفارت روس و انگلیس به شما دستور می دهند و شما اجرا میکنید »


آشنائی دکتر حسین فاطمی با دکتر مصدق قبل از انتخابات مجلس چهاردهم بود . وی بین سال های 1323 تا 1327 در پاریس  به تحصیل ادامه داد و «رتبه عالی دکترای حقوق خود را که در باره  وضعیت کار در ایران بود، از دانشگاه پاریس اخذ نمود . علاوه بر آن،  دیپلم مدرسه هوت اتود انترناسیونال را به ضمیمه دیپلم روزنامه نگاری کسب کرد». درابتدای بازگشت به تهران، روزنامه «باختر امروز» را منتشر کرد .او در تأسیس جبهه ملى ایران مشارکت داشت و در مجلس شانزدهم به نمایندگى مردم تهران برگزیده شد. ملی کردن صنعت نفت ایران به پیشنهاد وی بود. در جریان و روند  نهضت ملى ایران، نقشى در خور و برجسته یافت و در حکومت ملی دکترمصدق، نخست معاون پارلمانى نخست وزیر، و سپس در 19 مهر 1331 ، تصدی وزارت  امورخارجه  را برعهده گرفت.


یکبار بر سر مزار محمد  مسعود، هدف گلوله واقع شد. بار دوم، پس از دستگیری، جلوی کاخ شهربانی، با چاقوی شعبان جعفری (معروف به شعبان بی مخ) و بالاخره بار سوم، در روز 19 آبان 1333 در میدان تیر لشگر 2 زرهی در حالی که مجروح ، بر بستر، در تب می سوخت. او را بر برانکارد، به محل اعدام بردند و کشتند.


 


بار اول:


   در بهمن ماه  1330 ، انتخابات مجلس هفدهم برگزارشد و دکتر فاطمی به عنوان نماینده مردم تهران انتخاب شد. اما در 25 بهمن 1330، در حالی که برمزار محمد مسعود، مدیر روزنامه  "مرد امروز" مشغول سخنرانی بود، ناگهان صدای گلوله ای سخنان او را قطع نمود و او را نقش بر زمین کرد. ضارب، جوانی 16 ساله عضو گروه فدائیان اسلام به نام "محمد مهدی عبد خدایی"


حاج مهدی عراقی از رهبران و پایه گذاران فدائیان اسلام و موتلفه اسلامی گفته است: سلاح را صرافان،  مأمور سید ضیاء الدین طباطبائی ،- سردسته انگلیس  گرایان-، در اختیار فدائیان اسلام گذاشته بود.


چند تن از نزدیکان دکتر فاطمی، از جمله محمد علی سفری، نصرالله شیفته و... او را شتابان  به بیمارستان رساندند . دکتر فاطمی در خودرو، با لبخندی به اطرافیانش گفت: دیدید بالاخره انگلیسیها مرا کشتند... و کمی بعد  افزود :چه زنده بمانم و چه نمانم، تقاضای من این است که "باختر امروز" به همین سبک و روش و شیوه انتشار یابد . نگذارید این چراغ را که به خون دل روشن نگه داشته ام خاموش شود...


دکتر فاطمی در بیمارستان نیز مورد سوء قصد قرار گرفت. بدین ترتیب که نیمه شب، در حالی که هنوز او به هوش نیامده بود، عده ای وارد اطاق او شدند و مشغول برداشتن پانسمان و پاره کردن بخیه ها شدند. پرستاری که مراقب او بود سر رسید و مأموران جنایت گریختند. پرستار دکتر غلامحسین مصدق را ﺁگاه کرد و فاطمی برای بار دوم ، مورد عمل جراحی قرار گرفت.  آثار این گلوله، حتی پس از رفتن به آلمان  و انجام عمل جراحی، همچنان در بدنش  باقی ماند و تا آخر عمراو را آزار داد.


پدر ضارب در مصاحبه ای از عمل فرزندش ابراز انزجار کرد و گفت:  فرزندم، پس از 4 کلاس درس را ترک گفته و به علت ناسازگاری با خانواده، عازم تهران شده و به شاگردی در مغازه ای مشغول گشته است. لازم به ذکر است که ضارب اکنون زنده و بازمانده فدائیان اسلام است و با لقب استاد و محقق!! نماینده مجلس هم  شد...


    دکتر فاطمی، در اولین سر مقاله خود برای باختر امروز، پس از ترور، تحت عنوان" کشته شدن  در راه نجات یک ملت، بزرگترین افتخار است، نوشت :«کشته شدن در راه نجات یک ملت بزرگترین افتخار است.تنها آتش مقدسی که باید در کانون سینه هر جوان ایرانی همیشه زبانه بکشد این آرزو و ایده آل بزرگ و پاک است که جان خود را در راه رهایی جامعه و نجات ملت خود از چنگال فقر و بدبختی و ظلم و جور بگذارد...این گلوله اینتلیجنت سرویس به پایداری و استقامت من صد چندان افزود و مرا در راه خدمت به میهن عزیزم سرسخت تر و آهنین تر و فداکار تر نمود.(13)


   «دکتر فاطمی اعتبارنامه مجلس هفدهم را در فروردین ماه 1331 در بیمارستان دریافت نمود و در 19 خرداد 1331 برای استیفای حقوق ملت به همراه هیات ایرانی عازم لاهه هلند شد و در 26 خرداد 1331 از آنجا برای عمل جراحی به آلمان رفت وسرانجام در مرداد ماه 1331 به ایران بازگشت و به وظایف نمایندگی اش مشغول شد. اما از آثار آن گلوله تا پایان عمر در رنج بود و گاه دچار دردهای شدید در ناحیه شکم می شد


 


 بار  دوم:


 دستگیری دکتر حسین فاطمی در روز 22 اسفند 1332 برای رژیم کودتا روز شادی بود. مأمور دستگیری ، او را  برای خوش خدمتی به دربار برد. سرهنگ نصیری ، رئیس بعدی ساواک، با مشت بر دهان مردی مریض و بی دفاع کوبید. به گفته دکتر سعید فاطمی: « نصیری به دکتر فاطمی می گوید خائن، کدام گور.ی بودی؟ فاطمی می گوید، خائن توهستی، تو به این مملکت خیانت کردی ، ما جز وطن پرستی کاری نکرده ایم . نصیری باز با مشت بر دهان دکتر فاطمی می کوبد. بینی او را می شکند . خون صورت او را می پوشاند. سپس به همان صورت او را دستبند می زنند و از آن محل می برند. پیش از آن، سپهبد علوی مقدم بلافاصله به بختیارکه در کوشک نصرت، ملتزم رکاب شاه بود، خبر دستگیری فاطمی را می دهد . بختیار بلافاصله خودش را به تهران می رساند و به شعبان بی مخ و طیب حاج رضایی و اکبر گیرگیری و... دستور کشتن فاطمی را می دهد. ازاین گروه فقط یک نفر به نام مصطفی دیوانه نمی آید که یکی از چاقو کش های محله ی سید نصرالدین بود. او می گوید او سید اولاد پیغمبراست، من چنین کاری نمی کنم.


  فاطمی را از پله های اطلاعات شهربانی پایین می آورند. گروه شعبان بی مخ به او حمله ور می شوند. مادر من ( سلطنت فاطمی)  که به وسیله اخبار رادیو از دستگیری دکتر فاطمی ( برادرش) خبر دار شده بود، در آنجا حضور داشت و  به محض آن که اوباش حمله میکنند،  او خود را روی دکتر فاطمی می اندازد. 11 ضربه چاقو را به جان می خرد و تنها 2 ضربه چاقو به دکتر فاطمی می خورد. بعد از این قضیه او را به بیمارستان ارتش  می برند .... مادرم را افرادی که در خیابان بودند و برخی از اعضای وزارت خارجه به بیمارستان نجمیه می برند و مرحوم  دکتر غلامحسین مصدق ،که خوشبختانه آن موقع بعد از 4 ماه بازداشت ، آزاد شده بود ، به مداوای او می پردازد. مادرم دربیمارستان نجمیه مدتی بستری بود و بعد هم به خانه منتقل شد، اما بعد از آن همیشه از عوارض آن جراحات رنج می برد.


بار سوم :


روز 7 مهر ماه 1333، دکتر فاطمی را در حالی که از درد به خود می پیچید روی برانکارد به دادگاه نظامی منتقل کردند. وکیل او سرتیپ قلعه بیگی از دادگاه خواست تا قاضی و دادستان از محل زندان، که نزدیک آنجا هم بود دیدن نمایند تا آثار استفراغ خون در شب قبل دکتر فاطمی را مشاهده نمایند و به آنها اثبات شود که در این شرایط محاکمه او غیر قانونی است. اما پزشکان خائن سرلشگر دکتر خوشنویسان، سرلشگر دکتر ایادی، سرتیپ دکتر مقبل وسرهنگ دکتر تدین، با وجود استفراغ خون شب قبل، اعلام نمودند که او در سلامت است و وکیل او نیز پس از زمان تنفس دیگر به دادگاه باز نگشت و برای آن که سریعتر کار تمام شود، وکیل دکتر شایگان و مهندس رضوی را که حتی تا آن موقع پرونده را ندیده بود، به عنوان وکیل تسخیریش انتخاب کردند وآزموده که به روزگار خود، کسی از او منفورتر نبود و او را« آ یشمن ایران» نامیدند، در حالی که حتی محاکمه مصدق هم علنی بود، از دادگاه خواست تا محاکمه دکتر فاطمی سری و غیر علنی باشد و سرانجام، طبق امر شاه،  حکم اعدام دکتر فاطمی صادر شد.


   سرنوشت دکتر فاطمی در همان روزهای نخست پس از کودتا، از طرف امریکا ،انگلیس و شاه معین شده  بود .


در گزارش 21 اوت 53  هندرسن، سفیر وقت امریکا درایران به وزارت امور خارجه تاکید میکند که:«عامل دیگرکمک کننده به اظطراب و ناراحتی، آن است که خطرناکترین رهبران ملی هنوز آزادند. مصدق، فاطمی ، شایگان، حسیبی و دیگران، به آسانی ممکن است  با رهبران حزب توده در صدد طرح توطئه باشند. این حقیقت که فاطمی هنوز زنده است، علی رغم  شایعات روز 19 اوت  در باره  مرگ وی،  بویژه دلسرد کننده است ، زیرا که وی حیله گرترین و بدون ملاحظه ترین فرد از اطرافیان مصدق محسوب  می شود. این باور وجود داشت که وی با روحیه انتقام جویی تردید در کمک به پیوند اتحاد و همکاری میان ملیون و توده ای ها، علیه غرب  را به خود راه نمی دهد.»(*)


کرمیت روزولت، فرمانده عملیات، در اول شهریور پس از کودتا به ایران می رود و می گوید:« پس از برگزاری تشریفات، شاه  به من اشاره کرد و اولین عبارتی که با لحن رسمی ادا کرد این بود : « من تختم را مدیون خدا و ملتم و ارتشم و شما هستم » ... و "روزولت "  موضوع  سرنوشت مصدق و دیگر رهبران جبهه ی ملی را عنوان میکند و از محمد رضا شاه می پرسد: « میل دارم بدانم در مورد مصدق، ریاحی و دیگران، که علیه شما توطئه کرده اند، چه فکری کرده اید؟»


شاه می گوید : « در  این مورد  زیاد فکر کرده ام. مصدق محاکمه می شود.( در این موقع لبهای شاه می لرزید) و به سه سال محکوم خواهد گشت ... ریاحی نیز مجازات مشابهی دارد.  ولی یک استثنا وجود دارد و آن، حسین فاطمی است . او هنوز دستگیر نشده ولی به زودی او را پیدا می کنند. فاطمی، بیش ازهمه ناسزاگویی کرد. هم او بود که توده ایها را واداشت مجسمه های من و پدرم را سرنگون و خرد کنند. او، پس از دستگیری، اعدام خواهد شد.(**)


فاطمی در دفاعیه خود گفت: « ... باید پرسید : ما به آسایش عامه چه صدمه ای وارد آوردیم؟، به جان چه کسی سوء قصد نموده ایم؟، مال چه کسی را به غارت برده ایم وبه چه وسیله «آسایش عامه» را مختل ساخته ایم؟. ازاین بگذریم که به کیفر رسانیدن ما چه ارتباطی با تأمین تمامیت و استقلال کشور دارد؟ مگرآنکه از دلایل معروف « دیوان بلخ»  را در نظر بیاوریم  و همینطور  مطلب  را دست بدست بگردانیم  تا به « تمامیت  و استقلال کشور» برسیم...


...روزی که من به قول خودتان وزیر بوده ام، شبانه سر و پای برهنه دستگیرو مثل پست ترین بردگان و غلامان به گوشه ای افکنده شدم( اشاره فاطمی به کودتای 25 مرداد است) بعد هم که  باز به قول خودتان کاره ای نبوده ام و نیستم، در خور یک همچو  رفتار عادلانه  ای هستم؟!  پس  شما که  تا این حد  نیز  حفظ ظاهر را مقتضی نمی دانید چرا دیگر یک سلسله تشریفات زائد را فراهم می سازید وزحمت بیهوده می کشید که صورت قانونی به کار بدهید. آنهائیکه یک همچو  صحنه سازی ها را متحمل باشند، باطن و ظاهر کارشان کم و بیش متفاوت است. من که زیر سقف شهربانی از تماشاچی به قول شما و از چاقوکش های بنام بنا بر آنچه که تمام یک پایتخت ناظر و شاهد بود، ضربات بی حساب دشنه خورده ام و از ادعانامه ای هم  که به دادگاه آمده، ده ها و صدها  فحش دریافت داشته ام ، آیا می توانم یک لحظه اشتباه کنم که باز قانون و رسیدگی در کار است؟ حالا اگر شما اصرار دارید که من خود را به بلاهت بزنم و سال نیکو را از بهارش بشناسم حرفی ندارم که این نمایش کمدی – تراژدی را تا آخرین پرده اجرا نمایم...»


در دادگاه تجدید نظر، نیزکه سری بود، حکم اعدام  فاطمی تائید شد،  محمد رضا شاه ، با تقاضای فرجام دکتر فاطمی موافقت  نکرد. صبح  روز  19 آبان 1333  عده ای از افسران که در پیشایش آنها سرتیپ  تیمور بختیار و سرتیپ آزموده  قرار داشتند، بزندان  دکتر فاطمی رفتند. آزموده  به فاطمی گفت : « اعلیحضرت با تقاضای شما موافقت نفرمودند. وصیتی دارید بفرمائید. شماکه مکرر می فرمودید من از  مرگ ابائی ندارم و مرگ حق است....»


دکتر  فاطمی حرف آزموده را  قطع کرد و گفت:« آری آقای آزموده ، مرگ حق است و من از مرگ ابائی ندارم . آنهم چنین مرگ پر افتخاری . من می میرم  تا نسل جوان ایران از این مرگ درس گرفته  و با خون خود از وطنش دفاع کند و نگذارد جاسوسان اجنبی براین کشورحکومت نمایند. من درهای سفارت انگلیس را بستم، غافل ازاینکه تا دربار هست، انگلستان سفارت لازم ندارد.»


   دکتر مصدق در نامه معروف خود درباره پیشنهاد ملی شدن نفت، چنین می نویسد:


«اگر ملی شدن صنعت نفت خدمت بزرگی است که به وطن شده است، باید از کسی که اول آن  پیشنهاد را نمود تشکر کرد وآن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است که روزی در خانه جناب آقای نریمان پیشنهاد خود را داد و عمده نمایندگان جبهه ملی حاضر در جلسه آن را به اتفاق آرا تصویب نمودند.رحمة الله علیه که در طول مدت همکاری با اینجانب حتی یک ترک اولی هم از آن بزرگوار دیده نشد.»


    و همچنین ایشان  در نامه ای به مرحوم ﺁیة الله  زنجانی تأکید نمودند: "تاریخ حتماً اسم او را زنده نگه خواهد داشت، چرا که او می‌تواند آموزش‌دهنده  همه وطن ‌دوستان باشد و من در مقابل تمام بی‌حرمتی‌ها و کج ‌اندیشی‌هایی که دیگران نسبت به او داشتند, از طرف مردم از ایشان عذرخواهی می‌کنم." ( نقل خلاصه شده از نشریه انقلاب اسلامی) برای اطلاع بیشتر از زندگی حسین فاطمی می توانید به سایت زیر مراجعه کنید:


http://www.geocities.com/bakhtar_emrooz/fatemi.htm


  *- اسناد سخن می گویند- برگردان و به کوشش  احمد علی رجائی و مهین سروری ( رجایی ) – تهران ،انتشارات قلم،1383 – جلد دوم – ص 1200 - گزارش از سوی هندرسن سفیر امریکا در ایران به وزارت امور خارجه – تهران 21 اوت 1953 ، 1 بعد از ظهر   ( سند شماره 350 تلگر اف 2153-8 / 78800 )


**- کرمیت  روزولت ضد کودتا، ص 201-200 – ( فواد روحانی زندگی سیاسی مصدق – تهران ، زوار، 1381  – ص392 و 418  و 419)
 
 

October 23, 2004

ادامه يورش استبداد فضای سياسی را ماجراجويانه و متمايل به خارج می كند

سيد مصطفی تاج زاده عضو رهبری جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب در تحصن اعتراض آميز روزنامه نگاران و روزنت نويسان كه در اعتراض به بازداشت روزنامه نگاران و فعالين اينترنتی در محل انجمن صنفی بر گزار شده بود گفت: ما اكنون به جايی رسيده ايم كه كشوری كه می توانست امروز پرچمدار صلح و دموكراسی در منطقه باشد، حسرت آزادی بيان كشورهای همسايه را می خورد.


چهار پنج سال از برخوردهای غير حقوقی، غير اخلاقی ، غير ملی و غير فرهنگی قانون شكنان می گذرد، آيا ايشان در اين مدت توانسته اند با اين كار وجهه خود را بهتر كنند؟ آيا توانسته اند مجاری ارتباط مردم را ببينند و آيا مردم ما در اين چند سال به كنه و ريشه قضيه پی نبردند و خادم و خائن خود را نشناخته اند؟


بزرگترين ملاك تشخيص مشروعيت رژيم جايگاه زندانيان سياسی در نزد افكار عمومی است. اگر اين زندانيان منفور جامعه باشند به اين معنی خواهد بود كه رژيم مشروعيت دارد، آيا افرادی كه با آن ها برخورد شده است منفور واقع شده اند؟


به نفع آن هاست كه به اين روش ها خاتمه دهند، زيرا اين كارها تنها برای جامعه هزينه دارد و آن ها بايد پاسخ گوی اين هزينه ها باشند.


اينترنت بهترين مصداق حوزه عمومی است. قبلا برای آمادگی از افكار و نظرات مردم بايد به كانون هايی چون اتوبوس و تاكسی سر می زديم، اما امروز اينترنت بدون تاثير پذيرفتن از قدرت ثروت و منزلت اين كاركرد را دارد و عميق ترين مباحث در آن مطرح می شود و هر كس كه وارد اين حوزه می شود تمام تعلقات اجتماعی خود را كنار می گذارد.
بعد از رسانه ها، اينترنت حوزه ای است كه اقتدارگريان می خواهند در آن اخلال ايجاد كنند، اگر رژيم های گذشته توانستند جلوی حرف های مردم را در تاكسی ها و اتوبوس ها بگيرند ايشان می توانند اين كار را با اينتر نت انجام دهند.


اين برخوردها موجب می شود فضا كم كم تند شود و نگاه ها به حمايت خارجی ها معطوف گردد. من نگرانم فضا كم كم راديكالتر، ماجرا جويانه تر و پنهان تر شود. برخوردهای اخير با اينترنت ايشان را از حالت روزنامه به شبنامه تبديل می كند و هر كس بدون هيچ مسئوليتی هر چه می خواهد، می گويد و مردم هم قبول می كنند، چون ديگر هيچ مشروعيتی در حاكميت نمی ماند، كه با آن ها مقابله كند و اين در مسير دموكراسی خواهی ايران خدشه ايجاد خواهد كرد.
 
 

انتقاد آیت الله منتظری از تعلل های محمد خاتمی

مردم سالاری وقتی از شعار به عمل می رسید که مردم کاملا در جریان کارشکنی های مخالفین اصلاحات قرار می گرفتند


 منبع پیک نت


1- اینجانب نمی خواهم بی انصافی کنم و بگویم اصلاحات هیچ دستآوردی نداشت، اما آنچه بدست آمد بسیار ناچیز بود و استدلال های شما درباره علل ناکامی ها نیز برای من قابل قبول نیست.2- راضی نمودن متولیان فرهنگ استبدادی، عملا به این متولیان مشروعیت داد.3- از همان روز های اول ریاست جمهوری و تعیین اعضای کابینه – که جناح اقتدارگرا در ضعف کامل و حتی شوک غیر منتظره  بود- افراد و سیاستهای تحمیل شده را قبول نمودید و کسانی را که به کمتر از نابودی شما راضی نبودند حیات سیاسی دوباره بخشیدید.4- تصمیم گیریهای اصولی کشور در جای دیگر توسط همان جناحی انجام می شود که شما مرتبا به آنان امتیاز دادید.5- سیاست دو پهلو حرف زدن و در عمل ، جناح اقتدارگرا را راضی نمودن و حقیقت را قربانی مصلحت کردن و عدالت را در موارد گوناگون و نسبت به افراد زیادی قربانی مظالم تحمیلی و ناخواسته نمودن ، عاقبتی جز همین وضعیت که پیش آمده ندارد.



 یک سایت اینترنتی بنام "رهائی” متن نقد آیت الله منتظری به عملکرد محمد خاتمی را منتشر کرد. این نقد در ارتباط با نامه ای نوشته شده که مدتی پیش خاتمی بعنوان سخنی با برای فردا منتشر کرده بود.


سایت رهائی که وابسته به نزدیکان دفتر ریاست جمهوری باید باشد می نویسد:


در پی پرسش حسین واله مدیر کل سیاسی نهاد ریاست جمهوری از آیت الله منتظری پیرامون نظر ایشان در خصوص نامه خاتمی موسوم به " نامه ای برای فردا" ایشان اقدام به نگارش نامه ای در نقد مکتوب رئیس جمهور نمودند.  دفتر آقای خاتمی تلاش کرد تا این نامه  منتشر نشود اما از آنجایی که حاوی نکات جالبی است ما اقدام به نشر آن می نماییم.


 


بسم الله الرحمن الرحیم


با سلام و تحیت


نامه حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای خاتمی ریاست جمهوری ایده الله تعالی تحت عنوان  : « نامه ای برای فردا» که توسط دفتر ایشان ارسال شده بود ملاحظه شد.


قصد نداشتم در رابطه با عملکرد آقای خاتمی و اصلاحات وعده داده شده ایشان فعلا اظهار نظر کنم ولی با توجه به ارسال نامه ایشان برای من ، و انتظار و تمایل دفتر ایشان به اظهار نظر ، به چند کلمه ای اشاره می کنم و آقایان توجه دارند که این جانب همواره در گفتار و نوشتار خود صریح اللهجه بوده ام.


مراتب دیانت و فضل و آگاهی به مسائل روز و تعهد نسبت به وظائف دینی و ملی و سوابق درخشان و فضیلت خانوادگی جناب آقای خاتمی و مخصوصا شخصیت معنوی و اخلاقی پدر بزرگوار ایشان مرحوم آیت الله آقای حاج سید روح الله خاتمی طاب ثراه برای همگان روشن است. همچنین تردیدی ندارم که ایشان با حسن نیت و با علاقه به تحقق اهداف انقلاب اسلامی ، خود را کاندیدای ریاست جمهوری نمودند و اصلاحاتی را به مردم وعده دادند.


مردمی که سالهای تلخ جنگ تحمیلی را تحمل نموده ولی قشر عظیمی از آنان در اثر عملکرد مسئولین و متصدیان امور نسبت به وعده های داده شده در انقلاب به یأس و ناامیدی و یا باتردید و آشفتگی و احیانا به بد بینی نسبت به آینده رسیده بودند. در چنین فضائی آقای خاتمی با شعارهای بسیار زیبا و دلنشین و مطابق خواسته های مردم ، وعده اصلاحات را -که جز وفا به شعارهای اولیه انقلاب نبود- به مردم اعلام نمود و مردم نیز بر همین اساس چنان اقبالی نمودند که برای همگان غیر منتظره بود.


اکنون بعد از گذشت بیش از هفت سال از ریاست جمهوری ایشان متأسفانه دیده می شود یأس و نا امیدی و یا بد بینی مردم مجددا به همان وضعیت زمان قبل و یا بدتر از آن رسیده است و نیز دیده می شود قشر عظیمی از نسل جوان احساس بی هویتی می کند و به آینده خود کاملا بد بین می باشد.


اینجانب نمی خواهم با بی انصافی بگویم جریان اصلاحات هیچ توفیقی به دست نیاورد ، اما می خواهم بگویم آنچه به دست آمد ، در مقابل آنچه وعده داده شده بود و امکان دسترسی به آن نیز فراهم شد و نیز در مقابل آنچه خواسته و انتظار مردم بود بسیار ناچیز بود.


آقای خاتمی در « نامه ای برای فردا» و نیز در بسیاری از سخنرانی ها و مصاحبه های خود سعی کرده اند علت یا علل این ناکامی را تشریح نمایند، ولی به نظر اینجانب بینات ایشان تاکنون قانع کننده نمی باشد.


ایشان در این رابطه  چند محور  رامطرح می کنند و مورد تأکید قرار داده اند:


۱ـ ایشان فرهنگ استبداد زدگی ملت ما را مطرح می کنند و اینکه سالها وقت باید صرف شود تا این فرهنگ غلط از بین برود.


در وجود فرهنگ استبدادزدگی بحثی و اختلافی نیست ، اما سخن این است که چرا ما در عمل ، به این فرهنگ مشروعیت می دهیم؟ چرا در عمل تسلیم خواسته های متولیان این فرهنگ شدیم؟ و چرا به جای اینکه با توکل به خدای متعال و اعتماد به نفس تسلیم رضای خدا و خواسته های مردم شویم، در هر فرصتی که پیش آمد سرانجام راضی نمودن متولیان فرهنگ استبدادزدگی را ترجیح دادیم؟ بدیهی است در چنین فضائی استبداد به خود مشروعیت قانونی می دهد و به دنبال آن خواسته های ناشی از استبدادزگی شکل قانونی به خود می گیرد و قهرا زور و خشونت نیز عملا قانونی می گردد. انسان اگر – فرضا – در برابر قدرتها توان مقاومت نداشته باشد انتظار می رود حد اقل توجیه گر و مجری مظالم و کارهای خلاف آنان نباشد و یا با سکوت خود روی آنها صحه نگذارد.


۲ـ ایشان در نامه اخیر خود و در جاهای دیگر گفته اند:« باید این پندار غلط را از ذهن خود بزدائیم که برای رهایی باید منتظر قهرمان بود». کسی نگفته است که مردم ما منتظر آمدن قهرمانی از غیب و رهانمودن آنان از وضعیت کنونی می باشند؛  بلکه بحث این است که مردم ما در جریان اصلاحات کار خود را به بهترین وجه انجام دادند و با آن همه تلاش و تبلیغات مسموم و انحرافی جناح مخالف اصلاحات ، دومرتبه  به صحنه آمدند و رأی چشم گیری دادند و در هر فرصتی که پیش می آمد از شعارهای اصلاحات و شخص ایشان پشتیبانی نمودند. آیا انتظار مردم از آقای خاتمی برای عمل به وعده های خود که مورد تأکید و تأیید آنان بود به معنای انتظار قهرمان شدن ایشان بود؟ مگر مردم چه کاری باید می کردند و نکردند؟


آقای خاتمی موانع سر راه اصلاحات- چه موانع به اصطلاح قانونی و یا غیر آنها – را چه هنگامی برای مردم تشریح نمود و از آنان کمک خواست و مردم به ایشان پاسخ مثبت ندادند؟


در شرائطی که جناح مخالف اصلاحات به کار شکنی و سنگ اندازی خود ادامه می داد ، حداقل چیزی که مردم از آقای خاتمی انتظار داشتند این بود که صریحا با مردم صحبت کند و عذر خود را به مردم بگوید و از مردم بخواهد عذر او را پذیرفته  و آبرومندانه کنار رود. کنار رفتن آبرومندانه مستلزم و یا به معنای معارضه با حاکمیت نمی باشد، بلکه قطعی ترین پی آمد و اثر آن ، حفظ حیثیت و جاذبه جریان اصلاحات و شخص ایشان بود ، و قهرا ایشان می توانست در آینده منشأ تحول و تداوم راه اصلاحات باشد.


اما در پیش گرفتن سیاست دو پهلو حرف زدن و در عمل ، جناح اقتدارگرا را راضی نمودن و حقیقت را قربانی مصلحت کردن و عدالت را در موارد گوناگون و نسبت به افراد زیادی قربانی مظالم تحمیلی و ناخواسته نمودن ، عاقبتی جز همین وضعیت که پیش آمده است ندارد.


۳ـ ایشان می گوید: « زور و خشونت را نباید و نمی توان با زور و خشونت پاسخ داد».


منتقدین سیاست های آقای خاتمی هیچگاه نگفته اند زور و خشونت طرف مخالف اصلاحات را باید با زور و خشونت پاسخ داد ، بلکه  می گویند : چرا عملا با سیاست محافظه کاری و دو پهلو عمل کردن و حقایق را از مردم پنهان نمودن ، به زور و خشونت اقتدارگرایان مشروعیت بخشیده شده  و تحکیم گردید؟


کسانی به زور و خشونت متوسل می شوند که در بین مردم جایگاه و خواستگاهی ندارند ، اما جریان اصلاحات که در آغاز  دارای پشتوانه قوی مردمی بود چه نیازی به توسل به زور و خشونت داشت؟


مردم سالاری وقتی از شعار به عمل می رسد که مردم کاملا در جریان کارشکنی های مخالفین اصلاحات قرار گیرند. طبیعی است  هنگامی که آقای خاتمی سیاست محافظه کاری و ملاحظه بیش از اندازه  رقبای اصلاحات را پیش می گیرد ، مردم به تدریج  از شخص و جریان وابسته به ایشان و نیز  از اصلاحات مأیوس و ناامید می شوند ، که نمونه آن در انتخابات شوراها و در جریان رد صلاحیت ها و تحصن تعدادی از نمایندگان مجلس دیدیم.


اشتباه بزرگ ایشان این بود که از همان روز های اول ریاست جمهوری و تعیین اعضای کابینه – که جناح اقتدارگرا در ضعف کامل و حتی شوک غیر منتظره  بود- به جای اتخاذ سیاست متکی به خود و انتخاب افرادی که خود تشخیص  می داد ، با داشتن سرمایه عظیم  رأی مردم ، افراد و سیاستهای تحمیل شده را قبول نمود و کسانی را که به کمتر از نابودی او راضی نبودند حیات سیاسی دوباره بخشید و به آنان مشروعیت داد ، و در این رابطه بسیاری از علاقه مندان و همفکران خود را از دست داد.


همین اشتباه کلیدی ایشان سرآغاز انحراف در مسیر اصلاحات بود ، و همه دیدیم که متعاقب آن ، آقای خاتمی مجبور شد در هر مورد رضایت آنان را جلب کند و بدون گرفتن امتیازی پیوسته به آنان امتیاز داد تا رسید به وضعیت کنونی که متأسفانه دولت او تقریبا در مسائل اساسی کشور در حاشیه قرار گرفته و تصمیم گیریهای اصولی کشور در جای دیگر توسط همان جناحی انجام می شود که ایشان مرتبا به آنان امتیاز می داد، و با اینحال نمی دانم چرا ایشان همین حقیقت را صریحا به مردم نمی گوید؟


از خدای متعال حسن عاقبت برای همگان و عزت و سربلندی اسلام و ملت شریف ایران را مسألت دارم.


والسلام علی جمیع اخواننا المسلمین


٢٠⁄۵⁄۱۳۸۳


قم المقدسه- حسینعلی منتظری
 
 

October 20, 2004

آنها که سنگ سر راه موسوی گذاشتند نخواهند توانست با هاشمی مقابله کنند

گفتگو با ابوالقاسم سرحدی زاده
 نمی خواهند قبول کنند، مردم چه می خواهند!
 منبع پیک نت
  
 وقتی آقای خاتمی به عنوان رييس جمهوری انتخاب شدند، باب يک‌‏سری مسايل را گشودند که به موجب آن مطبوعات تا حدودی آزاد عمل کنند و مصر بودند که بايد به رسانه ها و مردم آزادی دهيم تا در مورد همه مسايل اظهار نظر کنند، با وجود اينکه با اين اقدام آقای خاتمی، خيلی مخالفت و در برابرش مانع تراشی شد، اما می بينيم که دستاوردهای اين موضوع رايج‌‏تر می شود، بنابراين اگر دولت يا رييس جمهوری بخواهد حاکم شود، حتما بايد يکی از شعارهايش پيگيری همين مطالبات خاتمی باشد؛ چرا که مردم به اين دليل به خاتمی رای دادند که بتوانند حرف خود را بزنند و مطالبات خود را پيگيری کنند، بنابراين معلوم می شود که مردم خواستار آزادی بيشتری هستند.
 حال اگر رييس جمهوری بخواهد به اين خواسته ها پاسخ دهد- که هنوز هم اين خواسته ها در بين مردم با قدرت دنبال می شود- بايد به مطالبات مردم توجه کند.


رئيس جمهوری آينده بايد مردم را اميدوار کند که مطالبات مورد نظرشان را بيان کنند والا اگر بخواهد با خواسته های مردم بيگانه باشد و با سکوت از کنار اين مطالبات رد شود، به عنوان رييس جمهوری انتخاب می شود، منتهی مردم استقبال آن‌‏چنانی از وی نخواهند کرد.


ما امروز نياز داريم که مردم به صحنه بيايند، تا قدرت خود را در دنيا نشان دهيم، بنابراين نيازمند رييس جمهوری هستيم که بالای 20 ميليون رای داشته باشد، اگر کسی با سه، چهار ميليون رای به عنوان رييس جمهوری اسلامی ايران انتخاب شود، به نظر من نمی تواند موفق و کارآمد باشد. رييس جمهوری آينده حتما بايد نظرات مردم را جذب کند.


بنده هيچ اعتقادی به اصولگرا بودن يک جناح خاص ندارم. آنها خود، اسم خود را اصولگرا می گذارند. آيا اصولگرا به معنی اين است که مسايل را از راه خشونت پيگيری کنند؟ تعجب می کنم که به چه عنوانی اسم خود را اصولگرا می گذارند؟ به هر بهانه ای دست به روی مردم دراز کنند و اعمال خشونت کنند. عده ای درک نمی کنند که مردم چه می خواهند.  مردم را آزاد نمی گذارند. الان به وضوح مشاهده مي‌‏کنيم، آنچه امام می گفت با آنچه در جامعه حاکم است، فرق می کند، چطور توقع داريم که مردم به دنبال ما حرکت کنند؟


سرحدی زاده در باره انصراف ميرحسين موسوی از حضور در صحنه انتخابات رياست جمهوری گفت:" حضور ايشان می توانست راهگشا باشد" حتی در زمان حضرت امام (ره) بر سر راه آقای موسوی سنگ اندازی های فراوانی شد که تحملش واقعا طاقت فرسا بود، سوال اين است که آيا ايشان با حضور در صحنه مي‌‏توانست با اين جو موفق عمل کند؟ بله اگر حمايت های کافی از وی به عمل می آمد و بر سر راهش سنگ اندازی نمی شد، وجود گرانبهايی است که می توانست خيلی موثر باشد.


وزير کار و امور اجتماعی در کابينه مهندس موسوی در پاسخ به سوالی در خصوص بحث‌‏های مربوط به حضور هاشمی رفسنجانی در انتخابات آتی، از حضور وی استقبال کرد و گفت: آقای هاشمی تجارب زيادی دارد و به لحاظ سوابق شخصيتی و انقلابی که از پيش داشته است، همان عده ای که مي‌‏توانستند برای آقای موسوی سنگ اندازی کنند، نمی توانند بر سر راه آقای هاشمی اين موانع را ايجاد کنند، فکر مي‌‏کنم وجود آقای هاشمی موثر خواهد بود و می تواند با توجه به مشکلات موجود، مملکت را به پيش ببرد و اصلاحات را دنبال کند، گرچه که عده ای شخصيت اين چهره انقلاب را مخدوش کردند، ولی حضور وی موثر خواهد بود.
 
 


 

گزارشی خواندنی از یک میهمانی سیاسی در مشهد

جدال میان هاشمی و خامنه ای


فراکسیون طرفدار هاشمی رفسنجانی در مجلس فرمایشی به 80 نفر رسیده 
  منبع پیک نت
 روزنامه اعتماد در آخرین شماره خود که امروز باشد، گزارشی را از مجلس فرمایشی هفتم منتشر کرده است . این گزارش بیشتر خواندنی است اگر نقاط کور آن روشن شود، که ما سعی کرده ایم چنین کنیم:


1- دراین گزارش از فردی بنام "ثابت" صحبت می شود. ایشان فرزند ثابت پاسال سرمایه دار بزرگ زمان شاه است که اکنون سالهاست در ایران فعالیت اقتصادی می کند و با بسیاری از رهبران جمهوری اسلامی ارتباط دارد. او را فائزه هاشمی دختر هاشمی رفسنجانی شریک اقتصادی است و بزرگترین کشتی تفریحی خلیج فارس به وی تعلق دارد. بخشی از امکانات و سرمایه گذاری های او در همین گزارش مطرح شده است.


2- آن عده 80 نفره که در یک هیات پارلمانی و با هواپیمای دربست به مشهد برده شده اند، در حقیقت فراکسیون متمایل به ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و کابینه احتمالی وی است. همین شمار نماینده، چند روز پیش نیز به دیدار هاشمی رفتند تا با وی بیعت کرده و از او بخواهند کاندیدای ریاست جمهوری شود.


3- نماینده ای که دراین گزارش علیه سفر این هیات 80 نفره سینه به تنور چسبانده، با اشاره فراکسیون شبه نظامی رهبر در مجلس وارد صحنه شده و پیش از آنکه از هتل داریوش و فعالیت های "ثابت" در ایران عصبانی باشد، از تشکیل فراکسیون 80 نفره به سود هاشمی رفسنجانی نگران است.


4- این سفر، عملا سفری سیاسی و برای همآهنگی بیشتر بوده و مشهد نیز برای تشکیل آن بی جهت انتخاب نشده است. این انتخاب با توجه به حمایت واعظ طبسی از هاشمی رفسنجانی برای ریاست جمهوری آینده صورت گرفته است، والا می شد نشست را در اصفهان که مرکز گردشگری است و یا کیش که "ثابت" سرمایه اش درآنجا مستقر است برگزار شود. درمشهد برگزار شد تا هم پیامی باشد برای مخالفان ریاست جمهوری هاشمی و هم مانعی باشد برای ضد تبلیغ علیه آن!


5 - روزنامه اعتماد خود به این گزارش نکاتی را افزوده است مبنی بر نگرانی از رفتن سرمایه ها از ایران. این نکته که در روزهای اخیر در اشکال مختلف و بعنوان خطر سلطه بیت رهبری و ماجراجوهای وابسته به سپاه بر ریاست جمهوری مطرح شده، عملا بازتابش در حاکمیت بصورت حمایت از هاشمی رفسنجانی بروز کرده است. حمایتی برای جلوگیری از خطر پولپوتیسم در جمهوری اسلامی.


6- بقیه مسائل، که زیرپوست شعارها و ادعای حکومتی درباره ساده زیستی و حکومت فراموش شده مستضعفان و دفاع از ارزش ها در برابر اصلاحات و... باشد، خود دراین گزارش وجود دارد و نیازی به توضیح نیست.


حال گزارش را با همان عنوانی که در اعتماد منتشر شده بخوانید:


 


جدل در مجلس برای شرکت دریک میهمانی پر دردسر


اعتماد: نشست‌ مشترک‌ تعدادی از اعضای مجلس‌ هفتم‌ با مدیران‌ سازمان‌ میراث‌ فرهنگی از سوی سعید ابوطالب‌، عضو کمیسیون‌ فرهنگی مورد انتقاد شدید قرار گرفت‌ و اظهارات‌ او به‌ واکنش‌ تعدادی دیگر از مجلسیان‌ که‌ در این‌ نشست‌ شرکت‌ کرده‌ بودند، منتهی شد.
ابوطالب‌ در نطق‌ پیش‌ از دستور خود از این‌ نشست‌ به‌ عنوان‌ «یک‌ برنامه‌ حساب‌ شده‌ و با هدفی خاص‌» نام‌ می‌برد. در حالی که‌ نمایندگانی که‌ در این‌ جلسه‌ حاضر بودند تاکید دارند که‌ جلسه‌ مذکور به‌ بحث‌ پیرامون‌ «ارتقای گردشگری در ایران‌» می‌پرداخت‌. اما این‌ پاسخ‌، سعید ابوطالب‌ را راضی نمی‌کند. او با بیان‌ اینکه‌ عده‌یی ناشناس‌ بیش‌ از 80 تن‌ از نمایندگان‌ را با یک‌ فروند هواپیما به‌ شهر مشهد برده‌اند، می‌افزاید: «هیچ‌ کس‌ نمی‌داند دقیقا برای چه‌ به‌ اینجا – مشهد- آمده‌ است‌ و مهمتر آنکه‌ چه‌ کسی میزبان‌ است‌. مجموعه‌ هتلداران‌ مشهد یا رییس‌ سازمان‌ میراث‌ فرهنگی و گردشگری‌؟ هیچ‌ کس‌ نمی‌پذیرد.»


بنابر اخبار، این‌ نشست‌ مشترک‌ به‌ دعوت‌ سازمان‌ میراث‌ فرهنگی و گردشگری صورت‌ گرفته‌ است‌ و بحث‌ آن‌ صرفا آشنایی مجلسیان‌ با صنعت‌ گردشگری بوده‌است‌. همچنین‌ «ثابت‌» مدیر هتل‌ بزرگ‌ داریوش‌ کیش‌ نیز در این‌ نشست‌ حضور داشته‌ و به‌ بحث‌ پیرامون‌ این‌ صنعت‌ و جایگاه‌ آن‌ می‌پردازد.
«چه‌ کسی آقای «ث‌» -ثابت‌- را می‌شناسد؟ آیا عنوان‌ و موضوع‌ صحبت‌ ایشان‌ از پیش‌ هماهنگ‌ شده‌ است‌؟ پاسخ‌ منفی است‌.» این‌، بخشی از اظهارات‌ سعید ابوطالب‌ است‌. او می‌افزاید: آقای «ث‌» هر چه‌ می‌خواهد می‌گوید و در حضور ده‌ها نماینده‌ محترم‌ مجلس‌ شورای اسلامی که‌ ناخواسته‌ در یک‌ جلسه‌ ظاهرا رسمی شرکت‌ داده‌ شده‌اند، می‌گوید که‌ با ساختن‌ هتل‌ داریوش‌ در کیش‌ هویت‌ ایرانی را به‌ ایرانیان‌ باز گردانده‌ است‌ و سپس‌ از خود سخن‌ می‌راند. گویی او آمده‌ است‌ تا به‌ نخبگان‌ و نمایندگان‌ این‌ مردم‌ بیاموزد که‌ چگونه‌ پاسدار هویت‌ تاریخی خرد باشند.»


ثابت‌ حدودا از اواسط‌ دهه‌ هفتاد به‌ منطقه‌ کیش‌ آمد.


او پیش‌ از این‌ در جزایر قناری زندگی می‌کرد و سپس‌ در دوران‌ سازندگی و تشکیل‌ مناطق‌ آزاد به‌ جزیره‌ کیش‌ آمد و در ابتدا مشغول‌ آموزش‌ دلفین‌ها شد. حتی استخری را نیز در این‌ خصوص‌ راه‌اندازی کرد و رفته‌رفته‌ که‌ کیش‌ توسعه‌ یافت‌ او نیز به‌ فکر افتاد در این‌ جزیره‌ مرجانی، جاذبه‌های گردشگری را افزایش‌ دهد. ثابت‌ مورد حمایت‌ مدیران‌ وقت‌ منطقه‌ آزاد بود. به‌ همین‌ علت‌ طرح‌هایش‌ نیز با اقبال‌ روبرو شد و استخر شیشه‌یی او توجه‌ ویژه‌ گردشگران‌ را متوجه‌ خود کرد. پس‌ از دوم‌ خرداد، ثابت‌ به‌ فکر احداث‌ بزرگترین‌ هتل‌ ایران‌ در جزیره‌ کیش‌ برآمدأ هتلی که‌ از یک‌ سو پرهزینه‌ترین‌ لقب‌ گرفت‌ و از دیگر سو صفت‌ زیباترین‌ را به‌ خود اختصاص‌ دارد. هتل‌ داریوش‌ چه‌ در زمان‌ احداث‌ و چه‌ پس‌ از آن‌ بیشترین‌ گردشگران‌ را به‌ خود جذب‌ کرد تا از جاذبه‌های آن‌ دیدار کنند.


داریوش‌، هتلی شد که‌ سنگ‌ بنایش‌ از ساخت‌ تا پایان‌ یادآور دوران‌ باستانی ایران‌ است‌. یادآور تخت‌ جمشید. به‌ همین‌ دلایل‌ نیز ساعاتی محمد خاتمی را در خود جای داد و اغلب‌ مدیران‌ ارشد کشور هنگامی که‌ به‌ کیش‌ می‌روند، مستقیم‌ به‌ سوی این‌ هتل‌ جهت‌ استراحت‌ چند روزه‌ خود حرکت‌ می‌کنند.
اما روایت‌ ابوطالب‌ به‌ گونه‌ دیگری است‌. او می‌گوید: آقای «ث‌» را چه‌ کسی می‌شناسد؟ او چند سال‌ پیش‌ به‌عنوان‌ یک‌ سرمایه‌گذار ایرانی مقیم‌ خارج‌ از کشور پا به‌ جزیره‌ کیش‌ گذاشت‌ و اکنون‌ پس‌ از چند سال‌ به‌ عضویت‌ هیات‌ مدیره‌ موسسات‌ وابسته‌ به‌ سازمان‌ میراث‌ فرهنگ‌ و گردشگری در آمده‌ است‌.علی‌رغم‌ اظهارات‌ او، شرکت‌کنندگان‌ نظر دیگری دارند. «متاسفانه‌ عده‌یی می‌خواهند این‌ نشست‌ کارشناسی را سیاسی کنند.» این‌ اظهارات‌ سید مرتضی موسوی، عضو کمیسیون‌ قضایی و حقوقی مجلس‌ است‌. او می‌افزاید: «در این‌ نشست‌ مسوولان‌ سازمان‌ گردشگری حضور داشتند و عده‌یی از بخش‌ خصوصی مرتبط‌ با موضوع‌ مانند هتلداران‌ نیز در جلسه‌ شرکت‌ داشتند. یکی از کسانی که‌ در این‌ جلسه‌ حضور داشت‌ یک‌ سرمایه‌دار بزرگ‌ ایرانی بود که‌ فقط‌ در موقع‌ سخنرانی دوستان‌ متوجه‌ شدند چه‌ کسی است‌. سخنان‌ این‌ فرد کارشناسی و درباره‌ جذب‌ سرمایه‌ بود. آن‌ هم‌ سرمایه‌ سرمایه‌داران‌ ایرانی. چرا ما فقط‌ به‌ نکات‌ منفی توجه‌ می‌کنیم‌؟ چرا در نظر نمی‌گیریم‌ که‌ سرمایه‌دار را جذب‌ و اشتغالزایی بکنیم‌؟ چرا نباید سرمایه‌دار ایرانی را از آن‌ سوی آب‌ به‌ این‌ سوی آب‌ بیاوریم‌؟»


ابوطالب‌ این‌ اظهارات‌ را نمی‌پذیرد. او می‌گوید: «دو هفته‌ پیش‌ از آن‌، حقیر در این‌ مورد به‌ دبیر یکی از کمیسیون‌ها تذکر داده‌ بودم‌ که‌ شما حق‌ ندارید از طریق‌ مجاری غیررسمی نمایندگان‌ را برای شرکت‌ در این‌ سفر دعوت‌ و تشویق‌ کنید و پس‌ از آن‌ جناب‌ دکتر افروغ‌، رییس‌ کمیسیون‌ فرهنگی در جلسه‌ رسمی انحصارا از این‌ سفر بر حذر داشته‌ بودند و گمان‌ این‌ بود که‌ چون‌ مساله‌ گردشگری به‌ کمیسیون‌ فرهنگی مربوط‌ می‌شود، دعوت‌ تنها از اعضای این‌ کمیسیون‌ انجام‌ گرفته‌ است‌. اما بعدا مشخص‌ می‌شود که‌ یک‌ فاکس‌ مشابه‌ برای همه‌ کمیسیون‌های دیگر نیز ارسال‌ شده‌ است‌. بدون‌ آنکه‌ دقیقا کسی بداند این‌ مساله‌ به‌ هیچ‌عنوان‌ با هیات‌ رییسه‌ مجلس‌ هماهنگ‌ و تنظیم‌ نشده‌ است‌. آیا هیچ‌ کس‌ نباید از خود بپرسد که‌ به‌ سفر آوردن‌ ده‌ها تن‌ نماینده‌ مجلس‌ که‌ تبعات‌ امنیتی، سیاسی و اجتماعی زیادی بر آن‌ مترتب‌ است‌، چه‌ نامی غیر از سعی در ایجاد روابط‌ مخدوش‌ میان‌ مراکز ثروت‌ و قدرت‌ و یا احزاب‌ مخفی سیاسی با نمایندگان‌ محترم‌ مجلس‌ دارد؟ خدا کند حقیقت‌ نداشته‌ باشد اما در صورت‌ صحت‌، هزینه‌ موبایل‌های اهدایی توسط‌ یک‌ شرکت‌ مخابراتی به‌ ناظران‌ قراردادهای مخابراتی را چه‌ کسی تامین‌ می‌کند؟»


این‌ نگاه‌ اگرچه‌ از سوی یکی از معترضین‌ بیان‌ می‌شود اما از آنجا که‌ سعید ابوطالب‌ ازجمله‌ نیروهای آبادگر مجلس‌ است‌ و در طیف‌ فکری خاصی جای نمی‌گیرد، می‌تواند افقی به‌ سرمایه‌گذاران‌ و بخصوص‌ ایرانیان‌ خارج‌ از کشور دهد که‌ برخی در ایران‌ که‌ امروز در پارلمان‌ نیز جای گرفته‌اند، چندان‌ علاقه‌یی به‌ جذب‌ سرمایه‌ها ندارند و تسری این‌ دیدگاه‌ در شرایطی که‌ مجلس‌ در بحث‌ قراردادهای خارجی نیز نگرش‌ خاصی حکمفرما می‌کند، می‌تواند پیامدهای منفی را به‌ ارمغان‌ بیاورد. پیامدی همچون‌ خروج‌ سرمایه‌های موجود و رکود بیش‌ از پیش‌ در کشور که‌ نهایتا منجر به‌ تشدید نارضایتی‌ها خواهد شد.
 
 

October 18, 2004

کنفرانس مطبوعاتی حزب توده ایران در سال 1358

مردم –  دوره هفتم – سال اول – شماره 62   چهارشنبه 18 مهرماه 1358 – صفحه 3 منبع: راه توده


 اسناد سخن می گویند: کنفرانس مطبوعاتی حزب توده ایران در سال 1358پیش روی مخالفان آزادی


با جنگ کردستان آغاز شد


چپ کشی را از دوران دادستانی آذری قمی می خواستند آغاز کنند. موقتا متوقف شد، زیرا زمینه آن تا حد تحمل نکردن مسلمانان غیر هم اندیش وجود داشت.


 


1- ما معتقدیم که در ایران یک حمله جدی از طرف گروه های راست برای محدود کردن آزادی ها آغاز شده بود. برنامه ای بود برای یک چپ کشی که در جامعه ایران آغاز شد و حتی به اعدام افرادی در بعضی از شهرستان ها منجر شد. جلوی این حمله وحشیانه عناصر افراطی راست را گرفتند و فعلا  این تیغ را کنده کرده اند،  ولی به نظر ما این خطر به هیچوجه در جامعه از بین نرفته است. این خطر به معنای کامل وجود دارد زیرا عناصر فکری اجتماعی و عینی اش وجود دارد.


2- ما با سیاست های نفتی حسن نزیه در دولت و بطور کلی سیاست های دولت (بازرگان) اختلاف نظر داریم، اما این اختلاف نظر موجب نمی شود که از تصمیمات درست و مثلا سخنان اصولی دکتر یزدی وزیر خارجه دولت در امریکا حمایت نکنیم.


3- با این تصفیه ها که در دستگاه دولتی انجام می شود و هر کس ریش می گذارد و تسبیح بدست می گیرد سرجایش می نشیند مخالفیم. دستگاه دولتی از بخشی از کادرهای فنی با ارزش که طرفدار انقلاب اند ولی طرز تفکر دیگری دارند و حتی مسلمان هم هستند، ولی آن طور که قشریون می خواهند نیستند محروم خواهد شد.


4- . خلق کرد الان(1358) درست 109 سال است که دارد برای  خواست های خود می جنگد، خون می دهد. این دُمل، این زخم را باید التیام داد. باید راه حلی پیدا کرد که این خصومت و دشمنی تبدیل بشود به دوستی خلق ها، به اتحاد داوطلبانه خلق هایی که با هم زندگی می کنند. این راه را ما همان اول پیشنهاد کردیم.


5- یادمان نرود که 30 درصد صنایع آمریکا، 84 درصد صنایع ژاپن، بیش از 80 درصد صنایع اروپای غربی وابسته هستند به نفت خلیج فارس. وابسته به 14 تا 16 هفته نفت خلیج. یعنی اگر نفت خلیج قطع بشود در حدود 80 درصد صنایع اروپا و ژاپن می خوابد. 


6- مناسبات میان احزاب کمونیست اینگونه است که در امور داخلی هم مداخله نکنند. ما هم این امر را در ارتباط با حزب حاکم در افغانستان مراعات می کنیم و در عین حال از حکومت خودمان سئوال می کنیم که آیا جبهه اصلی انقلاب ما جبهه علیه دولت کنونی افغانستان است؟ این اشتباهی بزرگ نیست که دشمن اصلی یادمان برود و جهت تمام مبارزه را برگردانند به طرف یک رژیمی که او هم علیه امپریالیسم دارد مبارزه می کند؟


7- آنچه که درباره منحل اعلام کردن حزب دمکرات کردستان ایران می توانیم بگوئیم اینست که البته نمی تواند یک حزبی هم علیه دولت مبارزه مسلحانه کند و هم حزب علنی باشد. اما درعین حال با منحله اعلام کردن یک حزب، آن حزب منحل نمی شود. حزب توده ایران در این مورد رکورد را شکسته است. چندین سال منحله بود ولی منحل نشد.


8- نخستین جبهه ائتلافی در ایران، پیش از یورش به دولت خود مختار آذربایجان و کردستان با حضور حزب توده ایران، حزب دمکرات کردستان ایران، فرقه دمکرات آذربایجان ایران و حزب ایران و حزب جنگل متعلق به ملیون گیلان بوجود آمد.


توضیح:


آیت الله آذری قمی،(که دراین مصاحبه از او نام برده می شود) دادستان وقت انقلاب تهران، اولین دستور یورش به دفتر حزب توده ایران و توقیف "مردم" ارگان مرکزی آن را صادر کرد. او که به دستور آیت الله خمینی برکنار شد، اسدالله لاجوردی که سایه به سایه آذری قمی حرکت می کرد جانشینش شد. آذری قمی بعدها، برای سازمان دادن مخالفان آیت الله خمینی و دولت موسوی بنیانگذار بنیاد رسالت و سردبیر و مدیرمسئول روزنامه رسالت شد و با جسارت مخالف خوانی را در روزنامه رسالت آغاز کرد. موتلفه اسلامی و بقیه کسانی که امروز دادگاه ویژه روحانیت، هدایت مجلس خبرگان، قوه قضائیه و شورای نگهبان را دراختیار دارند و پس 7 سال ایستادگی در برابر اصلاحات مجلس فرمایشی هفتم را تشکیل داده اند را زیر یک سقف جمع کرد. پس از درگذشت آیت الله خمینی، هوای رهبری به سرش زد و از جمع مافیایی که اکنون حکومت را دراختیار دارد کنار زده شد و به قم بازگشت. پس از انتخابات دوم خرداد، یکبار دیگر مخالف خوانی را آغاز کرد. آیت الله جنتی و آیت الله یزدی به عنوان سخنگویان مافیای قدرت گفتند " برای یک دستمال، می خواهد قیصریه را به آتش بکشد؟". آرام نگرفت، سهمش از قدرت پس از آیت الله خمینی را می خواست. هم زمان با یورش به خانه آیت الله منتظری، به خانه او نیز در قم حمله کردند. در این حمله سکته کرد و تا زمان در گذشت در حصر خانگی ماند!


 


صبح دوشنبه 16 مهر ماه 1358 (پس از نخستین یورش به دفتر و جلوگیری از انتشار "مردم" ارگان مرکزی حزب و گشایش دوباره دبیرخانه حزب و آغاز فعالیت قانونی و علنی حزب توده ایران) درمحل دبیرخانه کمیته مرکزی حزب توده ایران یک کنفرانس مطبوعاتی با حضور خبرنگاران داخلی و خبرگزاری های خارجی تشکیل شد . رفیق نورالدین کیانوری دبیر اول کمیته مرکزی حزب توده ایران پس از ابراز تشکر از حاضران به پرسش های خبرنگاران درباره مسائل گوناگون اوضاع کشور پاسخ گفت و مواضع حزب توده ایران را تشریح کرد . متن کامل سخنان رفیق کیانوری در این کنفرانس مطبوعاتی در زیر به اطلاع خوانندگان گرامی می رسد.


 


         رفیق کیانوری در مورد آزادی فعالیت حزب توده ایران گفت:


         همانطور که دوستان می دانند ما پس از یک وقفه چند هفته ای که یک دوران پر تلاطم و بحرانی از زندگی بعد از انقلاب ما را در بر می گیرد دو مرتبه فعالیت علنی حزب را آغاز کردیم . خوشحال هستیم که در این دوران همه نیروهای راستین طرفدار انقلاب ایران به این مسئله توجه کردند که تصمیماتی که دادستان سابق انقلاب مرکز درباره حزب توده ایران و به خصوص روزنامه مردم گرفته بود بکلی بی پایه و نادرست بوده و حتماٌ روی نظریات خاص گروه های مخصوصی که در مراجع معینی از قدرت قرار گرفته بودند این تصمیمات اتخاذ شده بود . پس از بررسی دقیق و همه جانبه و علیرغم تمام کوششی که گروه های مخصوصی می کردند برای اینکه جلوی این تصمیم گرفته شود بالاخره رهبری انقلاب تصمیم گرفت که به تقاضای ما برای فعالیت آزاد حزب توده ایران پاسخ مثبت دهد.


         البته این آغاز کار است و اینطور نیست که ما بتوانیم در سراسر ایران از همان آزادی محدودی که در تهران موجود است استفاده کنیم . در شهرستان ها وضع اصلاٌ اینطور نیست. در آنجا تقریباٌ محدودیت ها به شکل سابق خودش موجود است و با تفاوت بستگی دارد به مقامات محلی . بعضی جاها خشونت آمیز است ، بعضی جاها ملایم تر و معتدل تر است، ولی در مجموع خودش هنوز محدودیت ها باقی است . در بسیاری از شهرها کلوب های حزب توده ایران غارت شده یا بسته شده یا حتی بکلی گرفته شده است . مثلاٌ در تبریز خانه حزب را گرفته اند و جبراٌ به کس دیگر اجاره داده اند تا ما دوباره نتوانیم از آنجا استفاده کنیم. در بعضی جاها کلوب های حزب را سوزانده  و همه چیز را از بین برده اند  و دربعضی جاها به تناسب اعتدال مقامات محلی روش ها خشونت آمیز نبوده است و فقط از فعالیت علنی آزاد جلوگیری کرده اند و با اینکه محدودیت هایی بوجود آورده اند ما کوشش خواهیم کرد که فعالیت حزب را در سرتاسر ایران بطرفی ببریم که درهمه جا بتوانیم از قانون حزب که اکنون محرز شده است و ایرادی به آن نیست استفاده کنیم و فعالیت آزاد حزب را تعمیم دهیم . البته کمک مطبوعات ایران به ما از این جهت اهمیت دارد . ما از روزنامه هایی که در دوران توقیف مردم با درج هرچند به اختصار بیانیه های حزب ما صدای ما را به مردم ایران رساندند عمیقاٌ تشکر می کنیم. این وظیفه دمکراتیک همه طرفداران آزادی است و امیدواریم که در مبارزه آینده ما برای بسط اصول دمکراسی و بسط انقلاب باز هم از همین پشتیبانی مطبوعاتی که امکان انتشار علنی دارند برخوردار باشیم.


         دعوت کنونی هم از دوستان مطبوعاتی برای آنست که نظریات حزب را درمرحله جدید به اطلاع شما برسانیم تا شاید یک بار دیگر تلاش ما برای ایجاد جبهه وسیع تری از همه نیروهای راستین هوادارانقلاب ایران از راه مطبوعاتی که امکان انتشار دارند به اطلاع مردم برسد . این در حقیقت باز هم درخواست کمکی است از مطبوعات.


 


         حزب توده ایران از محتوی اساسی انقلاب ایران با تمام نیرو پشتیبانی می کند


 


رفیق کیانوری در مورد پشتیبانی حزب توده ایران از محتوی اساسی انقلاب ایران گفت:


         همانطور که ما در اولین مصاحبه ای که در همین جا با دوستان مطبوعاتی خودمان انجام داده ایم گفته شد حزب ما با تمام نیرو از محتوی اساسی انقلاب واقعاٌ حماسه ای ایران، که چهار اصل و چهار عنصر در آن وجود دارد با تمام نیرو پشتیبانی می کند. این چهار عنصر اساسی انقلاب ایران عبارت بودند از:


1-    از بین بردن تسلط غارتگرانه امپریالیسم در ایران،


2-    پایان دادن به رژیم آدمکش ساواکی و غارتگر سلطنتی دودمان پهلوی،


3-  تامین آزادی های دموکراتیک برای مردم ایران و تغییرات بنیادی برای بهبود زندگی میلیون ها مردم غارت شده یعنی زحمتکشان یا باصطلاحی که امام خمینی گفته است  مستضعفین.


این چهار عنصر انقلاب ایران منطبق است با هدف هایی که حزب توده ایران برای یک تحول بنیادی درجامعه ایران درپیش گرفته. حزب ما با تحلیل خودش با برداشت علمی خودش از اوضاع ایران به این نتیجه رسیده است که این چهار عنصر کاملاٌ تطبیق می کند با نظریات ما. به همین جهت هم ما با در نظر گرفتن این محتوی انقلاب ایران صد در صد از آن پشتیبانی می کنیم. ما آماده هستیم با همه نیروهایی که به این چهار عنصر با هر برداشتی که از لحاظ فلسفی و ایدئولوژیک نسبت به مسائل دارند همکاری کنیم و برای همین منظور هم پیشنهاد جبهه متحد خلق را کردیم که در شماره دوم روزنامه مردم منتشر شده ما یک برنامه دقیق اقتصادی و اجتماعی پیشنهاد کردیم برای اینکه بتواند مورد توافق همه قرار گیرد. ما این برنامه را از روی خیال خودمان تنظیم نکردیم، بلکه با تحلیل کلیه نظریات گروه های مختلف اجتماعی که در ایران برای انقلاب فعالیت می کردند به این نتیجه رسیدیم که واقعاٌ این برنامه می تواند در حد متوسط مورد پذیرش همه این گروه ها قرار گیرد. از هواداران  انقلاب ایران که زیر رهبری امام خمینی، زیر پرچم ایدئولوژی مذهبی مبارزه می کردند تا حزب توده ایران که طرفدار سوسیالیسم علمی است و در چارچوب جهان بینی طبقه کارگر به مسایل نگاه می کند و برداشت  اجتماعیش از این جهت است. ما معقتد هستیم که این برنامه چیزی نیست که هواداران راستین انقلاب ایران بتوانند روی آن با یکدیگر مخالفت بکنند . ما خوشوقتیم از اینکه تا به حال هم از هیچ طرفی نسبت به این برنامه ای که ما پیشنهاد کرده ایم ایرادی گرفته نشده است که بگویند این نکته که شما برای جبهه متحد خلق پیشنهاد کرده اید اشتباه آمیز است، عیب دارد، کم است، زیاد است و غیره بلکه اگر ما به تمام روزنامه های مختلف نگاه کنیم مثل خط قرمزی این خواست هایی که ما در این برنامه تنظیم کرده ایم صرفنظر از نکات غیر تعیین کننده بین تمام آن نیروهایی که خودشان را واقعاٌ طرفدار انقلاب می دانند مشترک است. حتی آن هایی که ما معتقدیم ظاهر سازی می کنند، نمی توانند چیزی غیر از این برنامه را ارائه دهند و بگویند که این برنامه نادرست است و اینجا غلط است و باید غیر از این کرد . مگر آن هایی که جهات افراطی مسئله را می گیرند که ما معتقدیم آن ها انقلاب ایران را در مرحله کنونی درست درک نکرده اند. البته اگر با حسن نیت باشند.


         آن هایی که بدون حسن نیت اند و شعارهای افراطی می دهند برای تحریک و تهییج آن مسئله دیگری است و ما به جای خود آنرا مورد بحث قرار می دهیم .


         این محتوای انقلاب ما، این چهار عنصر که گفتیم اولش عبارت است از مبارزه ضد امپریالیستی یعنی ریشه کن کردن بساط امپریالیسم باید در تمام آن جاهایی باشد که امپریالیسم ریشه های اصلی خودش را دوانده است. اگر این مبارزه به طور همه جانبه علیه امپریالیسم نشود، این مبارزه ناقص و معیوب باشد در آخرین تحلیل خطرناک است و می تواند منجر به شکست شود.  این پایه های اصلی امپریالیسم در ایران عبارت بودند از: اول ارتش – دوم نفت – سوم مجموعه اقتصاد وابسته به امپریالیسم و چهارم فرهنگ ما – فرهنگی که به معنای کامل وابسته بوده. اگر مبارزه ضد امپریالیستی در این چهار میدان با هماهنگی و در یک جبهه عمومی پیش نرود دچار نقائص بسیار جدی خواهد شد و این خطرناک است.


         ما معتقدیم که در این زمینه دولت انقلاب اسلامی در اینجا و آنجا اقدامات موثر انجام داده، اقداماتی که چشمگیر هم هست. این ها دستاوردهای بزرگ انقلاب ماست که الآن ما به آن افتخار می کنیم ولی نقائص جدی در اینجا و آنجا وجود داشته و دارد که پیشرفت کار انقلاب را کند کرده و کند می کند. و این جلوگیری می کند از اینکه ما بتوانیم از این جنبش عظیم انقلابی که در دنیا اینقدر احترام پیدا کرده است بزرگترین بهره گیری را در کوتاه ترین مدت بکنیم. این آنجایی است که با دستگاه رهبری دولت جدا اختلاف نظر داریم یعنی معتقد هستیم که می باید اقدامات همه جانبه تر، پی گیرتر، سریع تر و قاطع تر انجام بگیرد و به ضد انقلاب امکان داده نشود برای اینکه بتواند ازکوتاهی ها، نقایص، اشتباهات و عدم پی گیری استفاده بکند و نیروهایی را دور خودش تجهیز بکند. آن چیزی که ما امروز شاهدش هستیم که ضدانقلاب می تواند چنین کاری را انجام دهد و در جاهای مختلف انجام هم داده است.


         درزمینه مبارزات ضدامپریالیستی ما معتقدیم که این کار می بایستی همآهنگ باشد یعنی اقدامات مثبت بنیادی درریشه کن کردن نفوذ امپریالیسم دراین چهار میدان باید توام باشد با مبارزه فوق العاده جدی و قاطع علیه تحریکاتی که امپریالیسم و صهیونیسم در ایران انجام می دهند. برای این که مسلم است که امپریالیسم از همان روز اول و حتی قبل از انقلاب تدارک این تحریکات را دیده بود و همیشه دنبالش بوده و خواهد بود. امپریالیسم در اثرانقلاب ایران شکست بزرگی خورده و این شکست را به آسانی حاضر به پذیرفتنش نخواهد بود و سعی خواهد کرد که مواضع خودش را دو مرتبه به دست آورد، یا لااقل از عقب نشینی های بیشتری جلوگیری بکند و روند پیشرفت انقلاب ایران را کند سازد. این را به چه وسیله انجام می دهد؟


         به وسیله انواع و اقسام تحریکات. میدان بزرگ تحریکات امپریالیسم یکی عبارت بود از دستگاه دولتی یعنی کند کردن کار به وسیله عناصری که در تمام این نظام اداری دولتی داشته است. نظامی که تقریباٌ به جای خودش باقی مانده است. دوم عبارت است از عدم رضایت مردم از تنگناها از کمبودها و تحریک مردم در این زمینه ها که ما می بینیم. سوم که یک مسئله فوق العاده است مسئله ملی است، محرومیت های ملی در دوران طاغوت است. در این سه میدان است که ما معتقدیم که به علت کوتاهی و فقدان قاطعیت دستگاه حاکمه کنونی و دولت، امپریالیسم موفق شده است که تحریکات وسیعی براه بیاندازد. ما اکنون شاهد این تحریکات درتمامی زمینه ها هستیم.


         ما می بینیم که در زمینه کم کاری اینقدر این مسئله حاد شده است که رهبری انقلاب مرتبا بایستی اعلامیه بدهد رهنمود بدهد و حتی تهدید کند که این هایی که در ادارات کم کاری می کنند یا خرابکاری می کنند و یا جلوگیری می کنند از اجرای تصمیمات این ها را باید جلویش را گرفت. ولی اینکار نمی شود مگر با یک تصفیه وسیع در دستگاه دولتی از کلیه عناصر واقعاٌ وابسته به رژیم گذشته. چون رژیم گذشته این دستگاه را برای منافع خودش ساخته بود. برای تسلط امپریالیسم ساخته بود. برای غارت مردم ایران ساخته بود. این دستگاهی بود به نفع امپریالیسم، به نفع سرمایه داران بزرگ، به نفع حکومت سلطنتی. این دستگاه دست نخورده و با یک من بمیرم و تو بمیری عوض نمی شود. با این که افراد بیایند بگویند که ما طرفدار نظام جمهوری اسلامی هستیم و طرفدار نظام توحیدی هستیم و طرفدار خلق هستیم و طرفدار زحمتکشان هستیم که ماهیت اکثریت این افراد عوض نمی شود. بسیاری از این افراد از پست مدیر کل و رئیس اداره و رئیس دایره با تغییرشکل و عوض کردن قیافه و حتی به قول یکی از رهبران دینی با گذاشتن ریش و گرفتن یک تسبیح شده اند طرفدار اسلام و خیلی هم پر حرارت تر از مسلمین واقعی ولی این ها در جهت نادرست عمل می کنند.


         پس تصفیه واقعی دستگاه دولتی یکی از حربه های انقلاب است و به عقیده ما دولت انقلابی در این زمینه خیلی کم کاری می کند. خود نخست وزیر بالاخره مجبور شد  اعتراف بکند که ما تصور می کردیم می آییم همان دستگاه را به کار می اندازیم برای این که حالا در جهت خوب کار کند. ولی در عمل مجبور شد اعتراف کند که این دستگاه همین طوری به نفع یک رژیم مقابل خودش کار نمی کند. این دستگاه باید تصفیه عمیق شود و عناصر ناصالح و عناصر وابسته از آن بیرون رانده شوند و عناصر صالح بیایند. در جریان این تصفیه که انجام می گیرد زیاده روی های فوق العاده نادرستی هم انجام می گیرد.


         تصفیه اکنون به این شکل نمی شود که چه کسانی اکنون دشمن انقلابند و باید بروند و چه کسانی هوادارانقلاب اند و باید بمانند. در بسیاری از جاها تصفیه به این شکل انجام میگیرد که تو مسلمان متعهد ظاهر ساز هستی یعنی ساعت 10 صبح می روی نماز بخوانی یا نه؟ و اگر نه تو دیگر به درد نمی خوردی باید بروی در صورتی که به عقیده ما تصفیه به این شکل در جامعه روشنفکری در قشر روشنفکری که سازمان اداری و دولتی ایران را اداره می کند ضررهای فوق العاده زیادی می تواند ببار آورد. دستگاه دولتی از بخشی از کادرهای فنی با ارزش که طرفدار انقلاب اند ولی دارای جهان بینی دیگری هستند طرز تفکر دیگر دارند و حتی مسلمان هستند، ولی آن طور که قشریون می خواهند نیستند محروم خواهد شد. در دفتر کادر علمی و فنی که ما در ایران یعنی یک کشور وابسته داریم محروم شدن از این قشر ضرر جبران ناپذیری است که بکلی می تواند کار سازندگی را در ایران فلج  کند. ما در این قسمت هم با دولت و با قدرت حاکمه جدا اختلاف نظر داریم و این را در بیانیه ها و نامه های سرگشاده خودمان و در برخوردهای خودمان گفته ایم. به این ترتیب به عقیده ما کارمبارزه با امپریالیسم کار تصفیه دولتی، کار ریشه کن کردن پایه های اقتصادی امپریالیسم در تمام زمینه ها، یعنی در تمام اقتصاد، در تجارت خارجی، در تولید اجتماعی، در نفت، در مناسبات بانکی و ارزی می بایستی قاطع تر، سریع تر و با پی گیری بیشتری انجام می گرفت. ولی متاسفانه باید بگوییم که در تمام این قسمت ها در عین حال که اقدامات انجام شده جنبه های مثبتی داشته است ولی از پی گیری لازم برخوردار نبوده است و ما الآن نقایص آن را می بینیم. نمونه اش عبارت از همین مسئله ای است که در نفت پیش آمد و سیاست آقای نزیه. سیاست آقای نزیه از اول مورد انتقاد ما بود. در نفت سیاست عدم تغییر در وابستگی نفت به امپریالیسم اجرا می شد و ریشه کن کردن همه تسلط  امپریالیسم مطرح نبود  و مسئله به بن بستی رسیده است که ما الآن شاهدش هستیم.


         در مسئله ارتش ما اظهارات دوران اخیر را که درباره تصفیه ارتش به طور وسیع از رده های بالا به رده های پائین در شرف انجام است، با خشنودی استقبال کردیم ولی منتظر هستیم که در عمل این گفته با واقعیت تطبیق کند، چون اگر در عمل تطبیق نکند و اگر باز هم در آنجا هم مسئله تصفیه به صورتی انجام بگیرد که گروه های خاصی از افسران، که دارای ویژگی های ایدئولوژیک فکری معینی نیستند ولی طرفدار جدی انقلاب ایران هستند تصفیه شوند و طاغوتی ها و هواداران سیاست آمریکا و وابسته های آن با تغییر شکل خودشان و با دم زدن از اسلام به جای خودشان باقی بمانند این درست نیست و زیان بخش است .


 


هجوم راست گرایان به آزادی های دمکراتیک خطری است که هنوز وجود دارد


         رفیق کیانوری در مورد هجوم راست گرایان به آزادی های دمکراتیک گفت:


در مسئله آزادی های دمکراتیک با کمال تاسف باید بگوییم که به کار دولت و دادستانی انقلاب و مقاماتی که قدرت را در دست دارند ایرادات زیادی وارد است. تا قبل از حوادث کردستان ما به روند کلی تامین آزادی های دمکراتیک در ایران ایراد اساسی و اصولی نداشتیم و معتقد بودیم که مطابق همان تعهدات کلی که رهبر انقلاب قبل و بعد از انقلاب کرده بود و وعده هایی که درباره تامین آزادی فکر، نوشتن، بیان، تظاهرات و ابراز عقیده داده شده بود، این آزادی ها در چهار چوب ممکن حفظ می شد ولی این تعهدات با آغاز حوادث کردستان و یک حمله ناگهانی و غیر منتظره ای که به این آزادی های دمکراتیک انجام گرفت نقض و محدود شد. این حمله بکلی قیافه جدیدی را برای انقلاب ایران به صحنه آورد. ما در همان آغاز در نامه ای که به رهبری انقلاب نوشتیم نگرانی خودمان را در مورد گرایشی که پیدا شده است اعلام کردیم. ما در بیانیه کمیته مرکزی درباره وضع کنونی کشور، تمام این گرایش جدید را تجزیه و تحلیل کردیم. اگر دوستانی هستند که این بیانیه به دستشان نرسیده است، اینجا هست و می توانند بردارند. ما خیلی علاقه مند هستیم که کسانی که به آزادی ایران به آ ینده انقلاب ایران علاقه مند اند این نظریات ما را که خیلی با دقت بیان کرده ایم بخوانند. ما آماده هستیم که درباره هر قسمت از این بیانیه با هر گروه و هر دسته ای بحث تفصیلی کنیم . ما معتقدیم که در ایران یک حمله جدی از طرف گروه های راست برای محدود کردن آزادی های ایران آغاز شده. این  حمله قبل از حوادث کردستان شروع شده بود. حوادث کردستان این حمله را به یک مرحله عملی تازه ای انداخت و خیلی تند کرد. این جریانی بود که راست گراها کوشش می کردند آن را ایجاد کنند. این حمله در تمام زمینه ها انجام گرفت. نه فقط در زمینه محدود کردن آزادی مطبوعات یعنی توقیف کردن روزنامه ها، آن هم نه تنها روزنامه هایی که انقلاب معتقد است که این ها ضد انقلاب هستند یا با ضد انقلاب وابستگی هایی دارند، بلکه بخشی از روزنامه هایی هم که جدی هواداری از انقلاب می کردند توقیف شدند. بلکه برنامه ای بود برای یک چپ کشی که در جامعه ایران آغاز شد و حتی به اعدام افرادی در بعضی از شهرستان ها منجر شد که کوچکترین تقصیری نداشتند تا جایی که حتی حاکم شرع کرمانشاه گفت یکی از اعدام شدگان جرمش این بود که وقتی اعدامش می کردند فریاد می زد « زنده باد حزب توده ایران ». این می شود جرمی که درجمهوری اسلامی با آن یک نفر را اعدام بکنند؟ وی گفته است که من (آذرنوش) عضو حزب توده ایران هستم و سیاستم هم دفاع از انقلاب اسلامی است و به این هم افتخار می کنم و بعد گلوله را هم که خورده فریاد زده « زنده باد حزب توده ایران» . به این جرم افرادی را کشته اند . یا کار به اینجا می رسد که در کردستان به یک دهکده ای برسند که 65 یا 68 نفر یا جای دیگر مجموعاٌ 72 نفر زن و بچه و پیرزن را شکم پاره کنند و با تیر بزنند و بکشند. راست گرایان از این حوادث به حد اعلای مخالف کشی بهره برداری کردند. خوشبختانه رهبری انقلاب در لحظه حساس به عواقب فوق العاده خطرناک چنین گرایشی پی برد و مقاومت عمومی که در مقابل این گرایش ایجاد شد هم در مطبوعات موجود و هم افکار عمومی جلوی این حمله وحشیانه عناصر افراطی راست را گرفت و فعلا آن را کند کرده است. ولی به نظر ما این خطر به هیچوجه در جامعه از بین نرفته است. این خطر به معنای کامل وجود دارد زیرا عناصر فکری اجتماعی و عینی اش وجود دارد.


         لذا ضدانقلاب هم از این گرایش فوق العاده خشنود است و عوامل خودش را به داخل این گروه های افراطی راست می فرستد و کوشش می کند این ها را تجهیز و تحریک کند تا به اقدامات خطرناک شرایط اجتماعی را حادتر کنند و امکان کوشش عقلانی را برای حل مسایل انقلاب تنگ تر کنند یا اصلا غیرممکنش بکنند، یا اصلا هرج و مرج را هرچه ممکن است توسعه بدهند .


         در اینجا به عقیده ما عوامل راست تا آنجا پیش رفتند که به دستور دادستان سابق انقلاب تهران، آقای آذری قمی ، کلوب مرکزی حزب توده ایران را که هیچ دلیل علیه اش وجود نداشته مهر و موم کردند. به این ترتیب توقیف روزنامه مردم با جلوگیری از فعالیت علنی حزب توده ایران توام شد بدون این که هیچ رای قانونی در باره اش وجود داشته باشد. یعنی خود دادستان سابق تهران هم رای نداده بود ولی عملا دستور داده بود که این کار را بکنند. وقتی هم که ما مراجعه می کردیم چرا جلوی کلوب حزب توده ایران را گرفته اید می گفتند حزب غیر قانونی نیست. دولت هم رسما به ما گفت که حزب توده ایران غیر قانونی نیست ولی عملا تنها خانه ای را که ما توانسته بودیم در تهران پیدا کنیم بسته بودند. در تمام شهرستان ها هم ریخته بودند و تمام کلوب ها را غارت کرده بودند و یا دادستانی ها درشان را مهر و موم کرده بودند، بدون هیچ حکم و هیچ اخطاری که آقا کلوب حزب توده ایران را تعطیل کنید. به این ترتیب ما این را به عنوان هجوم عناصر راست تلقی کردیم و به همین جهت هم از همان روز اول صدای اعتراض خودمان را بلند کردیم و چون این اعتراض ما خیلی به حق بود و هیچ دلیلی هم پیدا نشده بود به این اعتراض ترتیب اثر داده شد و در شورای انقلاب این مسئله مطرح شد و به رهبری انقلاب کشیده شد و بالاخره این محدودیت از کار حزب ما برداشته شد. ما از این جریان خوشوقتیم و آن را نه فقط به این عنوان نگاه می کنیم که محدودیت از حزب توده ایران برداشته شده، بلکه به این عنوان نگاه می کنیم که محدودیت فعالیت علنی از حزب توده ایران برداشته شده یعنی حزبی که دارای موضع گیری معین مشخص و بدون تزلزل سیاسی و اجتماعی است. ما این را به عنوان یک پدیده مثبت در تحول انقلابی دوران اخیرنگاه می کنیم. زیرا فعالیت حزب ما و برنامه ای که برای انقلاب پیشنهاد می کنیم نتوانسته است مورد ایراد قرار بگیرد که این به ضرر انقلاب ایران است. از این نظر ما خیلی خوشحال هستیم و امیدواریم که این مقدمه همکاری وسیع تری ما بین تمام نیروهای هوادار راستین انقلاب ایران قرار گیرد. ما آنقدر خوشبین نیستیم که جبهه متحد خلق همین فردا یا پس فردا یا چهار ماه دیگر به طور علنی تشکیل شود ولی ما فکر می کنیم که جبهه متحد خلق گاهی اوقات می تواند در عمل به وجود آمده باشد، بدون این که روی کاغذ آمده باشد، بدون این که اعلام شده باشد. در عمل نیروهای اصیل انقلابی در یک کشور می توانند در یک جهت عمل بکنند و عمده عمل آن ها در جهت  اصلی مورد توافقشان باشد . ما بدون اینکه سینه برادری را هم به طور رسمی در محاضر خوانده باشیم برادریم.


 


         مسئله ملی باید از راه مسالمت آمیز و تامین حقوق ملی خلق های ایران حل شود


رفیق کیانوری در مورد مسئله ملی و ازجمله مسئله کردستان گفت :


« آنچه ما الان فکر می کنیم اینست که انقلاب ایران در یک مرحله فوق العاده حساس خودش قرار گرفته است . دراین مرحله گره های خیلی سختی وجود دارد که این گره ها با اقدام و فعالیت دسته جمعی و متحد نیروهای انقلاب نیروهای راستین هوادارانقلاب می تواند حل شود .


         یکی از گره های مهم عبارتست از مسائل ملی و وضعی که در کردستان و در خوزستان به وجود آمده و همان طور که ما در بیانیه کمیته مرکزی بیان کرده ایم، بعید نیست که دربلوچستان و در جاهای دیگری هم که مسئله ملی مطرح است بوجود آید. از همان آغاز در یکی از مواد برنامه ما برای تشکیل جبهه متحد خلق که پس از انقلاب بلافاصله مطرح کردیم ما به مسئله ملی که برای اقلیت های ملی غیر فارس وجود داشت توجه دادیم و اهمیت حل این مسئله را بر مبنای عقلانی احترام متقابل خلق ها به همدیگر و درچار چوب خودگردانی متذکر شدیم  - لغت خود مختاری را که بعضی ها آلرژی دارند می خواهیم عوضش کنیم و بگذاریم خودگردانی از طرف آقای فروهر رهبر حزب ملت  ایران استعمال شده و تا آنجا که ما می دانیم شاید هم قبلا دوستان دیگری آن استعمال کرده اند – ما حاضریم آن را بپذیریم . ولی در هر حال به اصل مسئله باید توجه کرد نه به کلمه. در چارچوب خودگردانی یعنی حق تعیین سرنوشت در زمینه فرهنگی و در زمینه اداره منطقه خود، درچارچوب مرکزیت دولتی،  در چارچوب تمامیت کامل و بدون خدشه ارضی ایران، در چارچوب وحدت ملی ایران. این حقوق باید به این اقلیت ها داده بشود. باید به آن ها اجازه داده بشود که از زبانشان، از آداب و رسم ملی و از ویژگی های ملی شان بتوانند به طور مساوی با تمام خلق های دیگر ایران بهره برداری کنند. این مشکل را آیت ا... طالقانی که ما با تاثر و تاسف فقدانش را همیشه به یاد می آوریم در همان ابتدا با آن برخورد فوق العاده انسانی که داشت خوب برخورد کرد و خوب فهمید که این مسئله یک دُملی است، یک زخمی است که صدها سال است وجود دارد. خلق کرد الان درست 109 سال است که دارد برای این خواست ها می جنگد. خون می دهد. این دُمل، این زخم را باید التیام داد. باید راه حلی پیدا کرد که این خصومت و دشمنی تبدیل بشود به دوستی خلق ها، به اتحاد داوطلبانه خلق هایی که با هم زندگی می کنند. این راه را ما همان اول پیشنهاد کردیم. متاسفانه فقط بخشی از رهبری انقلاب این راه را درک کرد. کوشش کرد، تلاش کرد، ولی ظاهرا نه فقط ندای ما به جایی نرسید، بلکه حتی ندای رهبرانی چون طالقانی و دیگران هم نتوانست تاثیر قاطع در حل این مسئله بکند و متاسفانه وضعی پیش آمده است که الان می بینیم.


         حل نظامی مسئله تا حالا ده بار آرامش قبرستانی در کردستان ایجاد کرده است و نه فقط در کردستان ایرن بلکه در کردستان ترکیه، در کردستان عراق در هر جائی که مسئله ملی مطرح بوده است. آرامش گورستان می شود برقرار کرد به وسیله راکت و فانتوم و تانک و توپ، به وسیله قتل عام زن وبچه در قارناها و جاهای دیگر ولی مسئله اساسی اجتماعی که در آنجا مطرح است اینطوری حل شدنی نیست.


         این مسئله فقط با تفاهم بین خلق ها ممکن است. تاریخ تمام دنیا این مسئله را ثابت کرده است. نه یک بار، نه دو بار، صدبار، هزار بار ثابت کرده است.


         اینست که ما در این مسئله با تمام وزنه سیاسی از همه می طلبیم که به این مسئله توجه کنند و از همه روزنامه ها می خواهیم که برای حل مسالمت آمیز وعادلانه مسئله کردستان که الان به یک گره مهم در راه پیشرفت تمام جنبش انقلابی ما تبدیل شده و اگر حل نشود به نقاط دیگر هم سرایت خواهد کرد و الآن هم در خوزستان شروع شده است، پا فشاری کنند و ضد انقلاب از این جریان فوق العاده می تواند استفاده بکند. ضد انقلاب برای ایجاد تحریکات در آنجا بخش بزرگی از کادرش را متوجه این نقاط کرده است. ضد انقلاب می خواهد مردم را بیاندازد توی حادثه جویی، توی کارهای نادرست نظامی و سیاسی، برای آن که بتواند از آب گل آلود ماهی به نفع خودش بگیرد و جمهوری اسلامی ایران را قدرت مرکزی را که در راه های مثبت باید قدم بردارد وادار کند به این که پولی که باید برای بهبود وضع زحمتکشان ایران مصرف شود و دوباره به مصرف تانک و توپ ساخت امریکا برسد. یعنی بازار خرید اسلحه دوباره با این طور چیزها گرم خواهد شد. ما معتقدهستیم که با تمام قوا باید برای پیدا کردن راه حل سیاسی – اجتماعی برای کردستان، خوزستان، ترکمن صحرا، آذربایجان و سایر مناطق که در آنجا نیز این مسئله ممکن است شروع بشود تلاش کرد. باید در چارچوب قانون اساسی حقوقی را تامین کرد. باید به این خلق ها امید داد که برای خواست های حقه شان گوش شنوا هست. در عمل بایستی با قدم های مثبت این خواست ها برآورده شود. باید این وضع کنونی که وضع تشدید دشمنی و خصومت روز افزونی است تغییر بکند. با هر کردی که در کردستان به خون بیفتد و با هر پاسداری که از اصفهان به کردستان برود و در آنجا کشته شود خانواده های بزرگ در خصومت آشتی ناپذیر با هم، گرم تر و شدید تر خواهد شد. باید به ضد انقلاب امکان ندهیم که از این راه بهره برداری کند. این است ندای ما به همه مطبوعات وگروه های سیاسی، تلاش همه جانبه برای پیدا کردن راه حل سیاسی. ما خوب می دانیم که ضد انقلاب در کردستان به خصوص نقش فوق العاده موثری بازی کرده است برای آن که به هیجان آوردن کردها با تمام سنت طولانی شان با نبردی که در دوران سابق، دوران رضا خان در ایران می کرده اند، در دوران طولانی در ترکیه می کرده اند. در دوران طولانی در عراق می کرده اند. برای گرفتن حق خودشان یک مسئله تاریخی است. به همین دلیل هم امپریالیسم با پالیزبان ها، با زاهدی ها، با عده زیادی از عناصر وابسته خودش در کردستان از همان آغاز شروع کرد به فعالیت برای آتش افروزی کردن. متاسفانه رهبر انقلاب از همان آغاز نتوانست خلق کرد را با دادن یک سلسله وعده های عملی، وعده هایی که آن ها مطمئن شوند به طرف پشتیبانی کامل از انقلاب وهماهنگی با تمام انقلاب بکشاند. این باعث شده است که ضد انقلاب در آنجا امکان نفوذ و فعالیت پیدا بکند.


         الان وضع بغرنجی در کردستان پیدا شده، زیرا دیگر اصلا قیافه ضدانقلاب را به این آسانی نمی توان پیدا کرد که در کجا دارد عمل می کند. همه چیز با هم مخلوط شده. واقعیت این است که می دانیم که عده زیادی از افسران گارد در آنجا دارند عمل می کنند. معلوم نیست این پاسداری که شب کشته می شود به دست کی کشته می شود؟ ساواکی است که او را می کشد یا  کرد واقعی متعصب است یا نماینده یالیزبان و یا اصلا عامل خارجی است که این کارها را انجام می دهد؟ به همین دلیل ما معتقد هستیم که در مسئله کردستان با راه حل سیاسی باید جبهه ها را فوری از هم جدا کرد، خلق کرد را جدا کرد از ضد انقلاب. چون اگر به خلق کرد برای خواست های حقه اش اطمینان داده شود او بلافاصله از ضد انقلاب جدا خواهد شد و عناصر ضد انقلاب تنها خواهند ماند. آنوقت آن ها را می شود شناسایی کرد. می شود عقیم گذاشت. می شود از بینشان برد. این پیشنهاد ماست و ما حاضر هستیم در این راه هم عملا وارد فعالیت بشویم. همانطور که در بیانیه کمیته مرکزی حزب درباره مسئله کردستان اعلام کردیم پیشنهاد ما اینست : آتش بس فوری از دو طرف و خاتمه دادن به محاکمه های صحرایی و دادگاه های  انقلاب در کردستان و کوشش برای آغاز مذاکره با مردم کردستان، با مبارزان برای آغاز مذاکره با مردم کردستان، با مبارزان کرد. برای پیدا کردن راه حل عقلانی برای کردستان.


 


توطئه امپریالیسم وصهیونیسم در خوزستان و در خلیج فارس علیه انقلاب ایران


 


رفیق کیانوری در مورد توطئه های امپریالیسم و صهیونیسم در خوزستان و در خلیج فارس علیه انقلاب ایران گفت:


         مسئله دیگری که هست مسئله خوزستان است که الان شروع شده. این مسئله بدون شک مربوط است به تلاش هایی که الان در خلیج علیه انقلاب ایران انجام می گیرد. تردیدی نیست که در کشورهای دیگر عربی خلیج اکثر رژیم های وابسته به امپریالیسم حکومت می کنند و در مرکز آن ها عربستان سعودی و عمان قرار دارند که دو پایگاه اصلی امپریالیسم در منطقه جنوبی خلیج هستند. و از آن دورتر رژیم سادات که الان تبدیل شده است به ژاندارم دوم به جای حکومت سلطنتی محمد رضای مخلوع . حالا سادات رُل او را به عهده گرفته است و کوشش می کند که با همکاری با اسرائیل پشت این جبهه از خلیج را به نفع امپریالیسم تقویت بکند. حتی دیگر تهدید می کنند به اقدامات مستقیم در کار خلیج.


         هدف امپریالیسم کاملا مشخص است. امپریالیستی که از انقلاب ایران به سایر کشورهای امپریالیسم زده کشورهای وابسته نفت خیز عربی که برای امپریالیسم نفتشان اهمیت حیاتی دارد سرایت کند. لذا قابل فهم است که امپریالیسم کوشش می کند که از نفوذ انقلاب ایران در آنجا جلوگیری بکند. برای عکس العمل، برای تضعیف انقلاب ایران تا حدی که انقلاب ایران را با شکست روبرو بکند و مواضع گذشته خودش را بدست بیآورد. از این جهت است که سیاست دولت در مسئله  خلیج و مسئله خوزستان با یک مسئله فوق العاده و بغرنج سیاسی و نظامی و اجتماعی روبرو است. این را سطحی گرفتن و تصور این که در خوزستان با چند تا خرابکار و چند تا افراطی سرو کار داریم اشتباه بزرگی ا ست. این یک مسئله بغرنجی است. یک نقشه خیلی وسیع امپریالیسم امریکا و صهیونیسم با تمام دستیارانشان در منطقه در شرف تکوین است و این نقشه آن ها را به این آسانی با خوش و بش با این سلطان و با آن امیر نمی شود خنثی کرد. مبارزه با این نقشه را در مجموع مبارزه انقلاب ایران با امپریالیسم باید طرح ریزی کرد و این لازمه اش اتحاد تمام نیروها در داخل ایران تجمع تمام نیروها، هدف گیری صحیح، تنظیم نقشه مبارزه صحیح و استفاده از تمام امکانات جهانی در مبارزه علیه امپریالیسم است. در اینجاست  که ما به سیاست مقاماتی در رهبری انقلاب و در دولت نسبت به جهت گیری های نادرستی که در مسایل دیگری مثل مسئله افغانستان و غیره در پیش گرفته اند بایستی اشاره بکنیم. ما معتقد هستیم که دشمن اصلی وعمده نه امروز، بلکه برای آینده طولانی تا وقتی که امپریالیسم وجود دارد برای ایران امپریالیسم است. امپریالیسم با تمام نیروی خودش همسایه ماست. درخیلی از کشورهای عربی خلیج. با تمام تجربه های خودش در اقیانوس هند همیشه ما را تهدید می کند. امپریالیسم در منطقه خلیج حساس ترین ضربه را می تواند در تمام زندگیش بخورد. یادمان نرود که 30 درصد صنایع آمریکا، 84 درصد صنایع ژاپن، بیش از 80 درصد صنایع اروپای غربی وابسته هستند به نفت خلیج. وابسته به 14 تا 16 هفته نفت خلیج. یعنی اگر نفت خلیج قطع بشود در حدود 80 درصد صنایع اروپا و ژاپن می خوابد. یعنی این خلیج برای امپریالیسم شریان حیاتی است. برای همین است که هرگز در اینجا فشارش برای از بین بردن هر خطری کم نخواهد شد. انقلاب ایران یکی از بزرگترین خطرها برای آن است. آقای کارتر و آقای ونس هر قدر هم که در میهمانی ها سلام علیک بکنند، هر قدر هم که اعلامیه صادر بکنند که ما انقلاب شما را فهمیدیم، اعلامیه آنان درست مثل نطق شاه است که گفت انقلاب ایران از کنار من رد نشده است. و من فهمیدم و من شما را درک کرده ام و من قبول کرده ام و بعد 17 شهریور را به راه انداخت. یعنی امپریالیسم با تمام نیروی خودش در کمین این است که دراولین فرصت ضربه مهلکی به انقلاب ایران وارد کند و برای همین هم دشمن اصلی انقلاب ایران است. عدم توجه به این یعنی یک اشتباه بزرگ یا یک خیانت بزرگ به انقلاب ایران. اشتباه بزرگ برای آن که نفهمند و به این توجه نکنند وسعی بکنند که انقلاب ایران را به جهت دیگری گرایش دهند. ما شاهد این هستیم که در بعضی روزنامه های ما روزنامه هایی که طرفدار انقلاب اسلامی هستند در شماره های متوالی علیه آمریکا یک کلمه نبوده و تمام هدفش افغانستان بوده که خودش برای بیرون آوردن مردم خودش از بدبختی ها دارد می جنگد و تلاش می کند. آیا جبهه  اصلی انقلاب ما علیه افغانستان است؟ آیا این درست است؟ آیا این اشتباه بزرگ هواداران انقلاب ا یران نیست که دشمن ا صلی یادشان برود و جهت تمام مبارزه را برگردانند به طرف یک مخالف. یک رژیمی که او هم علیه امپریالیسم دارد مبارزه می کند. منتها با یک جهان بینی دیگری، با نظریات دیگری، با برداشت دیگری؟ به این جهت است که ما کلیه مبارزه تحریک آمیز علیه افغانستان را که از جانب محافل خاصی در اجتماع ایران انجام می گیرد به کلی نادرست، خطرناک برای انقلاب ایران، درجهت تضعیف مواضع انقلاب ایران می دانیم. پیروزی ضد انقلاب در افغانستان که رهبریش به دست کسانی است که در دستگاه سلطنتی بوده اند و از آمریکا و دوست آمریکا که پاکستان است سرچشمه می گیرد، به نظر ما تضعیف انقلاب ایران است. به این جهت است که ما در این مسئله بارها این را تاکید کرده ایم و معتقد هستیم که می بایستی تمام کوشش خودمان را علیه دشمن اصلی متوجه کنیم ، دشمنی که به بیشترین شکل ما را تهدید می کند. یعنی امپریالیسم امریکا و صهیونیسم – و حالا که مصر هم به آن ها اضافه شده است – به اضافه عمال آن ها در کشورهای خلیج. ما نباید نیروی خودمان را پخش کنیم در جهات مختلفی که جبهه ما و ضربه های ما را علیه د شمن اصلی تضعیف بکند. ما خوشوقتیم که باز هم در اعلامیه های اخیر رهبر انقلاب امام خمینی این جهت گیری اصلی که دشمن اصلی ما همان امریکا و اسرائیل است با روشنی و بدون هیچگونه ابهامی تاکید و تایید شده است. ما خواستمان از همه گروه های هوادار انقلاب همین است که در همین جهت گیری اصلی و با تمام تاکیدی که امام می کند واقعا سیاست خودشان را تطبیق بکنند.


 


         زحمتکشان باید سهم خود را از ثروت ملی بدست آورند


 


رفیق کیانوری در مورد بهبود زندگی زحمتکشان گفت:


مسئله دیگری که مسئله چهارم است مسئله بهبود زندگی زحمتکشان است. در اینجا ما معتقد هستیم که دولت باید این مسئله را حل کند. یعنی واقعا تغییر بنیادی به وجود بیاورد در وضع طبقه کارگر، در استفاده طبقه کارگر از ثروت عمومی کشور و از شیوه و میزانی که او بایست برداشت بکند، از سهم دهقانان زحمتکش در محصولی که به وجود می آورند، از این که به چه شکل آن ها می توانند صاحب کار خودشان بشوند. در این زمینه ها به هیچوجه نقشه صریحی وجود ندارد. در مسئله ارضی و کشاورزی، دولت هیچ چیز بنیادی تا به حال پیشنهاد نکرده است. در حالی که دهقانان 60% جمعیت ایران را در بر می گیرند. به عقیده ما این که ما برویم در ده به لوله کشی کمک کنیم و حمام بسازیم و در شرایطی با جهاد سازندگی مدرسه بسازیم، اینها کار مثبتی است کاری است که مورد تایید است. نمی شود از هیچکدام از این ها ایراد گرفت. ما هم با تمام قوا از آن پشتیبانی خواهیم کرد، ولی این حل مسئله نیست. مثل این است که ما بگویم که در مسئله کردستان حالا 400 میلیون تومان بین کردها تقسیم کنیم . خوب بالاخره این از فقر آن ها خواهد کاست. 400 میلیون تومان را اگر سرانه بین کردها تقسیم کنیم خوب آب و آبگوشتی، پلویی یک دفعه خواهند خورد ولی این مسئله کردستان را حل نمی کند. در مسئله ارضی در مسئله دهقانی، درمسئله کشاورزی هم با این نوع اقدامات که دولت در تمام برنامه هایی که ا خیرا وزارت کشاورزی مطرح کرد به خودی خود کارهای مثبتی می تواند انجام گیرد، ولی این بسیار محدود است و این مطلقاٌ حل عقب افتادگی روستای ایران نیست. راه حلش عبارتست از اصلاحات کامل ارضی به سود دهقانان بی زمین و کم زمین. این اول مسئله است. بدون این اصلا مسئله ارضی ایران قابل حل نیست. دوم عبارتست از کمک های همه جانبه دولت برای بالا بردن سطح زندگی و تولید در ده- در درجه اول باز به دهقانان کم زمین و بی زمین، به دهقانان خرده پا و میانه حال. سوم عبارتست از این که ما مسئله کشاورزی را از عقب ماندگی کنونیش از راه مکانیزه کردن، از راه استفاده از کود شیمیایی باید از بین ببریم و اصولا علمی کردن کشاورزی را بایستی عمومی کرد. باید واقعا بتوانیم اصول علمی را به تمام اقتصاد کشاورزی مان تعمیم بدهیم. اگر این سه عمل به ترتیب هم انجام نگیرد مسئله ارضی حل نشده است.


         در مسئله بهبود زندگی کارگران و توسعه اقتصاد صنعتی در ایران، هنوز خیلی راه باز است. هنوز به هیچوجه دولت با وجود دو اقدام بزرگی که انجام گرفته، یعنی ملی کردن بانک ها و بیمه و ملی کردن صنایع بزرگ و بخشی از صنایع وابسته و مقروض – کار دیگری انجام نداده. تازه این دو اقدام هم وسط زمین و آسمان مانده است. یعنی یک کاری انجام شده ولی این کار ناتمام است و چون ناتمام است هنوز نتیجه اساسی از آن گرفته نشده است. قسمت قابل توجهی از صنایع هنوز به کار نیفتاده. هنوز راه اصلی که این صنایع با

October 17, 2004

سخنرانی حجاریان در پرخبرترین و افشاگرانه ترین اردوی تحکیم وحدت

منبع پیک ایران


4 نوع حاجب الدوله
 
در نظامی که قدرت پشت پرده نشسته
همه چیز در رهبر خلاصه شده و رئیس جمهوری دیگر مفهومی
 ندارد، حاجب الدوله ایست فاقد اختیارات که باید مجری باشد.
1- آقای مهدوی کنی معتقد است مردمسالاری دینی نداریم، بلکه دین سالاری مردمی داریم! 2- به مرز تعیین اولاد ذکور و یا تعیین جانشین از سوی خود رهبر رسیده ایم.3- ممکن است یک راست وحشی حاجب الدوله شود و به او اختیار داده شود همه را قلع و قمع کند.
 
 
 سخنرانی سعید حجاریان عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت در دوازهمین اردوی سالانه دفتر تحکیم وحدت، که از جانب او  خوانده شد:


... در جوانی به ما یاد داده بودند که در دعای قنوت نمازمان از خدا بخواهیم که «‌‏ اِنّا نَرْغَبُ اِلَیک فی دولهٍ کریمهٍ » و این دعا را در پنج نوبت در نمازهای خود می‌‏خواندیم تا اینکه انقلاب شد و بعد از جنگ، ناگهان از قول بعضی از ائمه جمعه شنیدیم که به دولت وقت ، لقب دولت کَریمه داده‌‏اند، البته ما تعجب کردیم که آیا دولت موعود همان دولت سازندگی است؟! این اصطلاح بتدریج جاافتاد، اما قضیه به اینجا ختم نشد، بلکه در دولت پس از دوم خرداد نیز کم و بیش از همین لفظ استفاده شد. اما حقیقتا شبه جزیره کِریمه کجاست و چه نسبتی با دولت کریمه ما دارد؟ این شبه جزیره منطقه‌‏ای خوش آب و هوای ییلاقی در کنار دریای سیاه است که سران اتحاد جماهیر سابق شوروی اوقات فراغت خود را آنجا به سر می بردند.


اگر به یاد داشته باشید در جریان اوت 1991 گورباچف در آنجا بود که کودتا اتفاق افتاد و به نام او از رسانه‌‏های گروهی، اعلامیه‌‏هایی در تأیید کودتاچیان خواندند، اما جامعه مدنی به اندازه‌‏ای قوی بود که توانست کودتاچیان را به پادگان‌‏ها بفرستد و دار و دسته وزیر کشور وقت را به دستگاه قضایی تحویل دهد. اکنون مدتهاست که دولت کریمه ما در شبه جزیره‌‏ای نظیر کِریمه محصور است و حلقه محاصره هر زمان تنگ‌‏تر می‌‏شود تا جایی که چندی پیش سخنان ناامید کننده‌‏ای از سخنگوی دولت شنیدیم. این در حالی است که چشم‌‏انداز انتخابات آتی ریاست جمهوری نیز پیش روی ماست که باید برنامه‌‏ای برای آن داشته باشیم .


دو سوال حقوقی و ادبی‌‏ای که من پیش از هشتمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در سال 80 از کاندیداهای آن دوره پرسیدم این مقدمات بود ، نخستاین بود که " آیا کاندیداهای ریاست جمهوری می‌‏دانند که منطق نظارت در اصل 57 قانون اساسی یعنی نظارت رهبر بر سه قوه ( مبنی بر اینکه قوای حاکم در جمهوری اسلامی ایران عبارتند از : قوه مقننه ، قوه مجریه و قوه قضاییه که زیر نظر ولایت مطلقه امامت امت بر طبق اصول آینده این قانون اعمال می‌‏گردند . این قوا مستقل از یکدیگرند.) استصوابی است یا استطلاعی؟ و آیا می‌‏توان میان این دو تفریع قائل شد؟ به عبارت دیگر" نوع نظارت بر هر یک از قوا چگونه است؟" رهبر مستقیما با تعیین رییس قوه قضاییه ، بر این قوه نظارت می‌‏کند. در قوه مقننه نیز با انتصاب 6 تن از اعضاء شورای نگهبان قانون اساسی از یک سو در تعیین نمایندگان مجلس شورای اسلامی - که احراز صلاحیت‌‏شان برعهده شورای نگهبان است - و از سوی دیگر در تقنین- که تطابقش با قانون و شرع نیز از جمله وظایف این شورا است - نظارت می‌‏کند و همچنین با انتصاب رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام و اعضای آن که مرجع رسیدگی کننده به اختلافات میان مجلس و شورای نگهبان است نیز بر امر تقنین نظارت دارد.
به اعتقاد من از آنجا که صلاحیت کاندیداهای ریاست جمهوری نیز باید از سوی شورای نگهبان احراز ‌‏شود، پس در تعیین رییس جمهوری نیز استصواب صورت می‌‏گیرد و این همان نظارت رهبر بر قوه مجریه است که در اصل همان استصواب کاندیداست، ولی این نظارت پس از تنفیذ حکم ریاست جمهوری چگونه ادامه می‌‏یابد؟ به عبارت دیگر آیا اختیارات رییس جمهوری در طول اختیارات رهبری است یا مستقل از آن؟ البته بر اساس اصل 110 قانون اساسی مبنی بر وظایف و اختیارات رهبر، می‌‏توان بحث کرد که تنفیذ حکم ریاست جمهوری و به طور کلی نظارت بر عملکرد سه قوه از جمله اختیارات رهبری است و یا وظیفه ایشان. چرا که قانون‌‏گذار در این خصوص سکوت اختیار کرده که کدام یک از این موارد وظیفه و تکلیف و انجام کدام یک اختیار است؟ البته این بحث در قالب موضوع مورد بررسی این گفت‌‏وگو نیست.


آیا کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری که به واسطه برنامه‌‏ای که ارائه می دهد- تا پس از پیروزی در انتخابات به آن جامه عمل بپوشاند- و آراء مردم را جلب می‌‏کند ، می‌‏تواند به عهدش با مردم وفا کند و آن برنامه را محقق کند یا نه ؟


با رجوع به قرائت رسمی موجود از قانون اساسی (قرائت شورای نگهبان) در می‌‏یابیم که رئیس‌‏جمهور باید تحت ضابطه سیاست‌‏های کلان نظام که پیشاپیش از جانب رهبری (همچون تدوین چشم انداز 20 ساله) مجمع تشخیص مصلحت نظام ، شورای عالی امنیت ملی و شورای انقلاب فرهنگی تدوین شده است، عمل کند .


البته برنامه‌‏های 5 ساله‌‏ای که پیش از انتخاب رییس جمهور، تعریف و تدوین می‌‏شود نیز از جمله ضوابطی است که رییس‌‏جمهور باید در چارچوب آن عمل کند. به این ترتیب هر کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری باید پیشاپیش بداند که برنامه اش از 6- 5 طریق ، محصور دیگر برنامه‌‏هاست . نهایتاً اینکه از یک سو صلاحیت فردی کاندیداها و از سوی دیگر برنامه‌‏های آنان باید مورد تأیید قرار گیرد . از این منظر به نظر می‌‏رسد که رئیس‌‏جمهوری در ایران به مثابه ژیمناستیک در غار دموستن که همان استصواب در کاندیدا و برنامه‌‏های رئیس جمهور است؛ توازی اختیارات دولت پاسخگو که به تبع آن بحث توازی اختیارات و مسئولیت نیز مطرح می‌‏شود که در وضع موجود این توازی به هم گره خورده است و اختیارات برای یک فرد بر مسئولیت برای فرد دیگری تعریف می‌‏شود . به این ترتیب است که می بینیم دولت علیرغم محدودیت در حوزه اختیارات نهاد پاسخگوست .
اما دومین سوال من از کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری یک سوال ادبی و کلید واژه‌‏ای بود و آن اینکه آیا آنان معنای دو لفظ"رییس جمهور" و "رییس جمهوری” را که در قانون اساسی قید شده است ، می دانند یا نه ؟


به نظر من کسی که می‌‏خواهد برای انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا شود ؛ باید معنی این واژه‌‏ها و دلالت آن را بداند و بداند که برای چه کاندیدا می‌‏شود . به عبارت دیگر باید بداند که "رییس جمهور" به معنای رییس تمام مردم و "رییس جمهوری” به معنای رییس نظام جمهوری کیست؟ معنا و لفظ رئیس تمام مردم و رئیس نظام جمهوری به رهبر اطلاق می‌‏شود. رهبری از آن جا که اعلم از بقیه خبرگان است و مطلقه هم هست ، رهبر بعدی را خود انتخاب می‌‏کند که رهبر بعدی اگر اولاد ذکورش باشد بهتر است و به این ترتیب نسل اندر نسل اولاد ذکوررهبری خواهد بود .


در این میان نیز برخی از کاندیداها همان زمان به این سوالات ، پاسخ‌‏های دادند که عجیب و غریب و خواندنی است.


بخش دیگری که برای مقدمه بحث "جدال با مدعیان کاندیداتوری " لازم می‌‏دانم ، توجه به تلقی ما از جمهوریت است . طی سال‌‏های اخیر از مردمسالاری دینی ، بحث‌‏های زیادی به میان آمده و به نظر من دو عبارت مردمسالاری دینی و جمهوری اسلامی هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند ، ولی آیا تمام کسانی که از مردمسالاری دینی سخن می گویند ، هم نظرند؟
قبلاً در مقاله‌‏ای با عنوان "مردمسالاری دینی و دین سالاری مردمی” به این موضوع پرداخته‌‏ام . البته باید متذکر شوم که منظور از دین ، در این تحلیل دینداران ، دین‌‏سالاران ، حاملان دین و به عبارت دیگر فقها و روحانیت هستند . به عبارت دیگر منظور از دین یک موضوع مجرد نیست بلکه یک موضوع انضمامی است .


در آن مقاله به طرح این پرسش پرداختم که در ایران تئودموکراسی (دین سالاری مردمی) حاکم است یا دموتئوکراسی ؟ (مردمسالاری دینی ) و استدلال کردم که بر اساس آنچه که از قرائت رسمی از قانون اساسی برمی‌‏آید در ایران دین‌‏سالاری مردمی حاکم است . البته اخیراً نکته‌‏ای را در اصل 177 قانون اساسی کشف کردم .


در این اصل ترمیم قانون اساسی به ابتنا به دین و با اتکا به مردم است . یعنی سنگ بنا (CORNER STONE) دین نهاده شده ، ‌‏ولی به مردم هم تکیه دارد . همچنانکه می‌‏توان برای جلوگیری از ریزش "برج پیزا" تکیه گاهی را برای آن ایجاد کرد ، ولی اصالت این برج به این تکیه‌‏گاه نیست ، بلکه به زمینی است که روی آن بنا نهاد شده است.
برمی‌‏گردم به قرائت مفسر رسمی ، قانون اساسی از نوع رژیم ایران که آن را دین‌‏سالاری مردمی می داند ؟ البته "مهدوی کنی” یکی از بزرگان جامعه روحانیت مبارز در آن زمان نیز همین مسأله را مطرح کرد که "چرا می‌‏گویید مردم سالاری دینی ؟ در کشور ما دین‌‏سالاری مردمی حاکم است."


منظورم از طرح این مقدمه این بود که بگویم عهد رییس جمهور با مردم تا از معبر دین‌‏سالاران نگذرد ، قدرت نفوذ ندارد.


در حال حاضر کاندیداهای زیادی در عرصه انتخابات ریاست جمهوری مطرح اند که به یکدیگر تکه‌‏پرانی و چشم‌‏قره می‌‏روند و هر چه به انتخابات نزدیک‌‏تر می‌‏شویم ، این مسائل بیشتر می‌‏شود .


سوال من از این آقایان این است که آیا آنها می‌‏دانند که به چه عرصه‌‏ای وارد می‌‏شوند یا نه ؟
بر اساس این بیت از حافظ که می‌‏گوید : "راز درون پرده که داند ، فلک خموش/ ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست "


من معتقدم رییس جمهوری که ما انتخاب می‌‏کنیم ، رییس جمهور نیست ! بلکه یک پرده‌‏دار یا به عبارتی حاجب الدوله است !


به عبارت دیگر اینکه ؛ انتخاباتی برگزار می‌‏شود، رقابتی هم شکل می‌‏گیرد ، برنامه‌‏هایی هم ارائه می‌‏شود ، مردم هم بسیج می‌‏شوند و رأی می‌‏دهند ، ولی در نهایت چه می شود ؟ مردم حاجب الدوله‌‏ای را انتخاب می‌‏کنند که به قول خاتمی فقط یک تدارکاتچی است .
حال آنکه راز درون پرده ، قدرت واقعی است که شفاف نیست و کسی آن را نمی‌‏بیند. سیاست ایران پشت‌‏پرده راز آلوده و افسون‌‏زده قرار گرفته و قدرت و اختیار واقعی پشت پرده است و کسی از آن مطلع نیست . به نظر من خبرنگاران و دست اندرکاران رسانه‌‏ها هم مدعیان هستند که با کاندیداهای پرده‌‏داری پیرامون حضور و برنامه‌‏‌‏هایشان به گفت‌‏وگو ، چالش می‌‏نشینند ، غافل از اینکه دعوای بنیادی جای دیگری است و حداکثر در بهترین حالت رییس جمهور بعدی مثل خاتمی صاحب 20 میلیون رأی می‌‏شود که در نهایت صرفاً یک تدارکاتچی خواهد بود .


به همین علت است که به نظر من مشکل انتخابات نیست ، مشکل پس از انتخابات است و آن اینکه حاجب‌‏الدوله 20 میلیون رأیی چه امید و توانی دارد ؟ مدعیان نیز باید چالشگر عرصه پس از انتخابات باشند و نه پیش از آن .


علیرغم تمام آنچه که تا بدین جا برشمردم من نسبت به آینده ناامید نیستم . چون حاجب‌‏الدوله می‌‏تواند چند کار بکند . نخست آنکه با شمشیر همه را بزند . به قول حافظ "چوپرده دار به شمشیر می زند همه را / کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند" ؛ یعنی حاجب‌‏الدوله می‌‏تواند با شمشیر به گونه‌‏ای به قلع و قمع مردم بپردازد و شکل جمهوریت نظام را براندازد که دیگر کسی حتی به جمهوریت فکر هم نکند. چنین پرده‌‏داری مسوولیت را می‌‏پذیرد و در تار و مار کردن مردم هم اختیار می‌‏یابد ، همچون یک مشت آهنین بدون دستکش ، نمود عینی چنین حاجب‌‏الدوله‌‏ای می‌‏تواند رأی آوردن یک راست وحشی باشد .


حالت دوم آن است که حاجب‌‏الدوله صرفاً یک پرده‌‏دار و استتارچی باشد . یعنی همان بحث دستکش مخملین بر مشت آهنین (ظاهر فریبنده برای مردم و خارجیان) که من قبلاً مطرح کردم و به خیلی‌‏ها برخورد .


حافظ در این باره هم شعری دارد که می گوید : "حالی درون پرده بسی فتنه می‌‏رود/ تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کند ". نمود عینی چنین حاجب‌‏الدوله‌‏ای می‌‏تواند یک راست اهلی‌‏تر باشد که مسوولیت بدون اختیار را قبول می‌‏کند .


سومین حالت آن است که حاجب الدوله گاهی پرده را بالا می‌‏زند و پشت آن را به مردم نشان دهد و به نوعی گوش مردم را محرم کند .


همچنانه به قول حافظ ؛ "تا نگردی آشنا ، زین پرده رمزی نشنوی/ گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش" به این ترتیب چون به تدریج و گهگاه پرده بالا می رود ، مردم جوش نمی‌‏آورند و دل‌‏زده نمی‌‏شوند . مثل زمانی که خاتمی در مسأله قتل‌‏های زنجیره‌‏ای ، گوشه‌‏ای از پرده را بالا زد و عنوان کرد که وزارت اطلاعات در آن دست داشته است .
لازمه اینکه حاجب‌‏الدوله چنین کند آن است که از جسارت ، اعتماد به نفس ، قدرت فردی و استقلال برخوردار باشد و از فرصت‌‏ها و آراء مردم استفاده بهینه کند . البته برای این کار به سازمان، حزب، ستاد، تیم قوی و آرایش قدرت نمایی نیز احتیاج دارد و باید همواره رابطه دوستانه اش با مردم را حفظ کند.


برای چنین کسی قرائت رسمی از قانون اساسی مهم نیست و شورای نگهبان هم می‌‏تواند قرائتی به نفع مردم داشته باشد . با نگاهی به روند تأیید و یا ردصلاحیت بهزاد نبوی این مسأله بهتر درک می‌‏شود . هرگاه حضور مردم در عرصه پررنگ بوده ، قرائت شورای نگهبان به نفع مردم صورت گرفته و صلاحیت او تأیید شده است .


چهارمین حالتی که می‌‏توان برای کارکرد یک حاجب‌‏الدوله متصور شد ، این است که به فتنه پشت پرده داخل شود . یعنی دوگانه کردن حاکمیت توسط رییس جمهور . نمونه‌‏های عینی آن در گذشته قائم مقام فراهانی ، امیرکبیر و مصدق و بهترین نمونه ، اولیور کرامول در دربار چالز بود که گام بلندی برای اصلاح ساختار سیاسی در قرون هفده انگلیس برداشت و علیرغم اینکه یک سرباز ساده بود خیلی خوب عمل کرد .


در این راستا به شرط اینکه ساختارها نرم شده باشند ، عوامل رسانه‌‏ای می‌‏توانند برای اینکه حاجب الدوله چنین کارکردی بیابد ، موثر باشند.
 
 

از پشت پرده نماینده مدیرمطبوعات انتصاب کردند

انتظامی کیست؟ همکار سعید امامی و رابط سازمان امنیت موازی
  منبع: پیک نت
 انتخابات نماینده مدیران مسئول مطبوعات در هیأت نظارت بر مطبوعات، به همان سیستمی که انتخابات مجلس هفتم برگزار شد، برگزار شد و انتصابات فرمایشی ابلاغ شد.


محسنی اژه‌اى رئیس دادگاه غلامحسین کرباسچی شهردار اسبق تهران و رئیس و دادستان دادگاه ویژه روحانیت که در هیات نظارت بر مطبوعات نماینده قوه قضائیه است(!) صلاحیت ۳۵ تن از ۴۷ کاندیدای این انتخابات را رد صلاحیت کرد.


اژه ای که یکی از متهمین و آمران قتل های زنجیره ایست، در یکی از آخرین جلسات هیات نظارت به عیسی سحر خیز مدیرمسئول نشریه "آفتاب" و مدیرکل سابق مطبوعات در دولت خاتمی حمله کرده و او را گاز گرفت.


سحر خیز درباره این انتخابات که در حقیقت انتصابات بود طی مصاحبه ای با رادیو آلمان گفت:


آقایى بنام انتظامى   را نماینده مدیران مطبوعات کرده اند. البته صلاحیت او هم رد شده بود اما گفته میشود لاریجانى در آخرین لحظات خواست تا صلاحیت او را تأیید کنند.  این یک حکم فرمایشى بود.


سحرخیز دراین مصاحبه گفت:  بطور مسلم این یک انتخابات آزاد نبود و فردی که انتخاب شده نیز به هیچ وجه نمی تواند فضای روزنامه نگاری و مطبوعات کشور را نمایندگی کند و نمی تواند میانگین نماینده مطبوعات کشور باشد. در واقع آن چیزی که برای دوره  دهم اتفاق افتاد، این بود که ما شاهد گسترش دامنه ی نظارت استصوابی به تمامی ارکان انتخابی کشور و تهی کردن این نهادها از نمایندگان واقعی مردم و به معنایی ایجاد نهادهای انتصابی و فرمایشی هستیم.


پس از مجلس هفتم که در یک انتخابات فرمایشی و غیرآزاد شکل گرفت و عده ای را که واقعا نمایندگان مردم نیستند، بلکه همانگونه که رسانه ها مطرح می کنند ”راه یافته” به مجلس هستند، ما اکنون بعد از مجلس شاهد اعمال نظارت استصوابی در هیات نظارت بر مطبوعات نیز هستیم. در عمل به جای آنکه نماینده  مدیران مطبوعات انتخاب شود، نماینده  جناح اقتدارگرا به هیات فرستاده شده تا ماموریت و وظیفه ای را که بخشی از آن تاکنون بر عهده ی قوه قضاییه گذاشته بود و در عمل موجب نقض مکرر قانون اساسی،  نقض حقوق بشر و در نهایت بازشدن پرونده های متعدد در زمینه ی رسانه ها و مطبوعات و نهادهای حقوق بشر و نهادهای حمایتی بودیم، بتوانند بخشی از بار آن را کاهش دهند و به نهاد دیگری منتقل کنند که هیات نظارت بر مطبوعات است.  در عمل ما شاهد این هستیم که جریان اقتدارگرا می خواهد که آب را از سرچشمه با بیل بگیرد.  آرزویی که مسلما در بلند مدت برای آنها محال است که بتوانند جلوی آزادیها را بگیرند. چون که با گسترش اینترنت، شبکه های ماهواره ای و رادیوها و تلویزیونهای متعددی که مشغول پخش برنامه به صورت ۲۴ ساعته هستند، در عمل من فکر نمی کنم که بتوان جلوی آزادی بیان را گرفت.


تمام حکومتهای اقتدارگرا هم در طول تاریخ سعی داشتند در این مسیر حرکت کنند و در عمل هم هیچکدام پیروز نشدند.  چه روسیه که در بلوک شرق به آنها فقط اجازه ی تولید و استفاده ی رادیوهای یک موج را می داد، ولی جلوی موج اخبار و اطلاعات و گسترش آزادیها را نتوانستند بگیرند و چه شاه که سعی می کرد جلوی آزادی را بگیرد و اخبار و اطلاعات را نگذارد در کشور گسترش بیابد، ولی در عمل شاهدش بودیم که مردم به رادیوهایی که از عراق، چین و کشورهای دیگر خبر می فرستادند، به این رادیوها گوش می کردند. الان با فضای گسترده تری از پیشرفت و تکنولوژی و فناوری رو به رو هستیم و کاری را که اینترنت و یا ماهواره ها می کنند و همین طور امواج رادیو تلویزیونی می کنند، فکر نمی کنم چنین کاری عملی باشد.


ولی بهرحال این عده تلاش کرده اند که در ابتدا هیات را در اختیار خود بگیرند. آقای محسنی اژه ای یکی از اعضای کمیته ی سه نفره از ۴۷ نفری را که انتخاب کرده بودند، ۳۵ نفر را کنار گذاشت. آقای کامران که به جای آقای مزروعی وارد هیات نظارت شده بود، ایشان هم ۱۲ تا ۱۳ نفر را کنار گذاشت و در عمل چهره های شاخصی را که می توانستند رقیب اصلی تلقی شوند را حذف کردند. جالب این است فردی که اکنون هم انتخاب شده، از طرف آقای محسنی اژه ای رد شده بود، از طرف آقای کامران هم رد شده بود وپس از اینکه انتخابات برگزار  شد، تعدادی از مدیران مسئول این حرف را می زدند که بعد از اینکه آقای علی لاریجانی به نمایندگی از جایی خواست که این فرد را برگردانند و در شرایطی که خودش هم حضور نداشت و در مکه بود، اسمش به لیست اضافه شد و ما شاهد این بودیم که یک اتفاق نظری را و یک دستوری و یک حکم فرمایشی را داده بودند که به این فرد رای بدهند و برخلاف تاکیدی که معاون مطبوعاتی داشته که افراد نباید به آنجا بروند و اعلام کنند و به نفع کسی ائتلاف کنند، که تقریبا تمام نامزدهای فرمایشی ثبت نام کرده بودند، به آن جلسه آمدند و گفتند که ما به آقای انتظامی رای می دهیم.


من فکر می کنم خوب است که شما پیشینه ی آقای انتظامی را داشته باشید. ایشان مدیرکل اسبق مطبوعات داخلی هستند.  فردی ست که پیش از دوران اصلاحات وظیفه ی سانسور، خودسانسوری و جلوگیری از دادن مجوزها را به عهده داشت و در عمل هم همین کار را می کرد. طبیعی ست فردی که در جهت محدود کردن آزادیها، محدود کردن فعالیت مدیران مسئول و حتا جلوگیری از کسانی که مجوز داشته اند و می خواستند فعالیت کنند، عمل کرده است، نمی تواند نماینده ی واقعی مطبوعات و مدیران کشور باشد. ( انتظامی روزنامه جام جم را در کنار علی لاریجانی سازمان داد و طراح بسیاری از سایت های امنیتی و ضد اصلاحات در سالهای گذشته است. او چندین پرونده زمین خواری در مازندران دارد و به توصیه بیت رهبری و فرماندهان سپاه در کنار لاریجانی در تلویزیون قرار گرفته و روزنامه جام جم را راه انداری کرد.- پیک نت)


سحر خیز در ادامه این مصاحبه گفت:


نکته ی جالب این است که فردی که انتخاب شده، به یک معنا نماینده ی مطبوعات مستقل ما نمی تواند باشد.  ایشان مدیر مسئول روزنامه ای ست که با پول بیت المال هزینه می شود، پیش از آن هم در روزنامه ی قدس فعالیت می کرده، آنجا هم نهادی بوده است که به بخش دولتی و حکومتی تعلق داشته و پول فراوانی را داشتند که خرج می شده است.  فارغ از این که این نشریات را می خرند یا نمی خرند و یا ایرادشان کجاست یا چگونه پول خرج می شود. مطبوعات ما، هم از لحاظ آزادیها دچار مشکل هستند و هم از لحاظ تنگناهای تولید و فروش. طبیعتا فردی که به این شکل وارد می شود، نه می تواند مدافع آزادی آنها باشد، نه در راه حل مشکلات و تنگناهایشان عمل کند. اگر آن پیشینه ی ۸ سال قبل را هم در نظر بگیریم که مطبوعات را سانسور می کردند و می بستند، آنها را احضار می کردند، جلوی نوشتن افراد خاصی را در مطبوعات می گرفتند و همینطور جلوی نشریات دارای مجوز را سد می کردند، ما می توانیم شاهد دورنمای تیره ای باشیم که با افزایش این افراد به عنوان نماینده ی مطبوعات علیه خود مطبوعات شکل خواهد گرفت. جالب است که در رسانه هایی که ایشان، چه »جام جم و چه »قدس» فعالیت می کرده، علیه مطبوعاتی ها و علیه روزنامه نگارها مطلب نوشته می شده، پرونده سازی می شده است و در واقع یک نوع هماهنگی با باند اطلاعاتی موازی و در یک جایی اصلا نوعی همکاری مستقیم بین ایشان و آقای سعید امامی وجود داشته است و همینطور پیش از دوم خرداد جلساتی داشتند . فردی که در این جایگاه است، نه تنها نمی تواند نماینده ی مطبوعات باشد، بلکه به آنجا رفته تا عرصه را بر مطبوعات و روزنامه نگاران تنگ کند.

October 16, 2004

حجت الاسلامی بنام علی فلاحيان "حاكم شر" پرونده های قتل و جنايت

                                           اميرفرشاد ابراهيمي 
 
 نام:علي


شهرت: فلاحيان


متولد: ۱۳۲۸ شهرستان نجف آباد


تحصيلات: دانش آموخته مدرسه علميه حقانی در حد خارج فقه و اصول


سوابق:


حاكم شرع دادگاه های انقلاب اسلامی آبادان ٬باختران و خراسان


قائم مقام وزارت اطلاعات در دو دوره وزارت ری شهري


رئيس دفتر بازرسی فرماندهی كل قوا


دادستان ويژه روحانيت


وزير اطلاعات در دو دوره دولت هاشمی رفسنجاني


عضو مجلس خبرگان رهبری از حوزه انتخابيه اصفهان


علی فلاحيان ! نامی كه برای همه آشناست ! و بدون استثنا ء در تمامی جنايت و توطئه های جمهوری اسلامی شريك.


فلاحيان پيش از آنكه پايش به وزارت اطلاعات برسد بيشتر در كنار ديگر فارغ التحصيلان مدرسه حقانی در مناصب قضائی دستی بر كانون آتش و توطئه داشته است و مدتی هم در كميته های انقلاب اسلامی دارای سمت فرماندهی بوده است اما عمده فعاليتهای وی از زمانی است كه به سمت قائم مقامی وزارت اطلاعات می رسد ٬ری شهری اينچنين ورود وی را به وزارت اطلاعات توضيح می دهد:


«...خوب در كوران حوادث پيچيده ای بوديم و وزارت اطلاعات هم نهادی انقلابی و تازه تاسيس بود و خيلی ها هم موذيانه در مسير اين راه سنگ اندازی می كردند٬ترورها ٬توطئه های داخلی و خارجی و جنايات زيادی هم بود ٬طبيعی بود كه به وجود كسی احتياج داشتيم كه هم اقتدار لازم را داشته باشد و هم جسارت و هم توان كار اطلاعاتی كه به نظر من بهترين فرد در آنزمان آقای فلاحيان بود كه ايشانرا برای پست قائم مقامی وزارت كه در اصل ستون سازمان وزارت اطلاعات بود برگزيديم....»(۱)


اينچنين بود كه فلاحيان فردی كه هم اقتدار(شما بخوانيد خودسري) دارد و هم جسارت(شما بخوانيد قساوت) و هم توان كار اطلاعاتي!! وارد وزارت اطلاعات می شود ٬وی در خلال سالهای ۱۳۶۳ الی ۱۳۶۸ كه قائم مقام و يا به قول آقای ری شهری ستون وزارت اطلاعات بوده است بی شك اقدامات عديده ای را انجام داده است كه بخاطر بضاعت خاطر فقط به شمه ای از آنها اشاره می شود و آنها را با هم بازخوانی می كنيم:


۱ - راه اندازی بازداشتگاه مخوف امنيتی توحيد برای بازداشت و شكنجه مخالفان جنهوری اسلامی و دگر باشان ودگر انديشان.


۲ - قتلهای زنجيره ای كه با طرح خذف مخالفان آرام و فعال جمهوری اسلامی در داخل و خارج از كشور آغاز شد نام كسانی همچون اويسی و بختيار و رضا مظلومان در ابتدای اين ليست بوده است...


۳ - رقم زدن قتل عام و نسل كشی سالهای ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸ در زندانهای سياسی كشور .


۴ - تلاش شبانه روزی برای حذف آيه الله منتظری از صحنه سياسی كشور .


۵ - تلاش و اهتمام برای برپائی دادگاه ويژه روحانيت.


۶ - طرح و نظارت بر ترور دكتر مصطفی چمران (۲).


۷ - اعزام سعيد امامی و كاظم لاهوتی به كشور فرانسه برای مذاكره با سران سازمان مجاهدين خلق در سال ۱۳۶۹.


۸ - ده ها مورد آدم ربايی و بازداشت و قتل سياسی و...


علی فلاحيان در اواخر مرداد سال۱۳۶۸ به عنوان وزير اطلاعات كابينه هاشمی رفسنجانی به جهت اخذ رای اعتماد به مجلس معرفی می شود ٬وی يكی از جنجالی ترين وزرای پيشنهادی هاشمی بود كه طی روزهای پنجم تا هفتم شهريور بحث بر سر انتخاب وی بود يكی از مخالفان وزارت علی فلاحيان آنروز در مجلس چنين گفت:


«وزارت اطلاعات بر عكس تمام وزارتخانه های ديگر به افراد مجرب و كارآمد و انقلابی احتياج دارد ٬افراد دلسوزی كه اينها اهل فكر و سياست و برنامه ريزی باشند . وزارت اطلاعات وزارتخانه ای نيست كه فقط يك عده بچه های ساده آنجا باشند كه اينها فقط بتوانند بگيرند و ببندند و چشم بند بزنند و بازجويی كنند ....ما كسی را بايد به وزارت اطلاعات بفرستيم كه دارای ريسك بالا نباشد . فلاحيان به خاطر قدرت اجرايی كه دارد دارای ريسك بالاست وزارت اطلاعات به آدمی با ريسك بالا احتياج ندارد كه هر لحظه هر تصميمی گرفت انجام بدهد به يك آدم سياستمدار ٬مدير پخته ای احتياج دارد كه بتواند برنامه ريزی كند برای نظام اطلاعاتی كشور ما ٬معتقد به انضباط و تشكيلات باشد ....من به عنوان يك عيب برای شخصيت ايشان نمی گويم ٬برای اين وزارت حساس من بسيار نگرانم كه خدای ناكرده با وجود افرادی كه دارای ريسك بالا هستند آنجا به گونه ای عمل بشود كه بچه های خوب از آنجا طرد بشوند به اسم اينكه اينها مثلا در اول انقلاب فرض كنيد دانشجويان پيرو خط امام بوده اند يا فلان مارك و فلان اتهام را بچسبانند و حالتی بوجود بيايد كه متاسفانه در اين چند روزه احساس كردم بوجود می آيد .... من با آمدن آقای فلاحيان متاسفانه دارم اين آينده تاريك را می بينم ....وزارت اطلاعات بنا به سياستهايی كه وزير مربوطه دارد ميتواند تند عمل كند و يا كند عمل كند و حتی جامعه را به سمت يك جامعه بسيار مثلا فرض بفرمائيد پليسی بكشاند ٬يك نظام اطلاعاتی بوجود بياورد كه در همه كشور همه به هم مشكوك باشند يا همه به هم بی اعتماد باشند....«(۴)


اينجا بود كه هاشمی رفسنجانی به ميدان دفاع از علی فلاحيان می آيد و بيان اينكه در صداقت و درايت و سلامتی ايشان شكی ندارد و :


«....با مجموعه بررسيهايی كه كرديم مناسب ترين فرد به نظرمان آقای فلاحيان آمده . اولا به خاطر سوابق طولانی ايشان كه تقريبا بعد از انقلاب تا امروزه يكسره در اين كار مسئوليت داشته اند و در جاهای مختلف به گونه های مختلف با مسائل امنيتی ٬نيازهای كشورها ٬تهديدها ٬و نيروهايی كه دارند كار می كنند آشنايی كامل دارند و شايد يكی از اركان اين وزارت در گذشته هم يعنی مهمترين ركن ايشان بوده اند ٬از لحاظ صلاحيت شخصی بنده خودم ايشانرا خوب می شناسم ٬از دوران طلبگی تا به امروز ٬علاقه ای كه ايشان به انقلاب دارد و حاضر است جان بدهد برای اينكه اين تهديدها را از اسلام دور بكند٬برای ما روشن است و مخصوصا اين اواخر من ايشانرا مسئول بازرسی ويژه فرماندهی كل قوا كرده بودم كه كار كردن ايشان برای من بسيار جالب بود ٬يعنی جزو زيباترين كارها يی كه ارائه می شد در حوزه ما كارهای ايشان بود...»(۵) .


علی فلاحيان كه به قول هاشمی حاضر است جان بدهد برای اينكه به وزارت اطلاعات راه بيابد تا بتواند تهديدها را از اسلام(البته منظور آقای هاشمی از اسلام همين جمهوری اسلامی است!!)دور كند در دفاع از خود دفاعياتی را بيان می كند و قولهايی را به نمايندگان مجلس می دهد :


«....من به همه اين اطمينان را می دهم كه در صورتی كه بنده به عنوان وزارت اطلاعات انتخاب بشوم در آنجا همانگونه كه امام امت فرموده اند هيچ گروه و دسته ای نفوذ نداشته باشد و برادران ما با كيفيتی كه در وزارت اطلاعات هستند و سابقه كار اطلاعاتی دارند و كسانی كه انديشه های بلندی دارند در آنجا اينها با بی طرفی به خدمت خوذشان ادامه بدهند و اساس قضيه هم اين بوده....بنده عرض كردم كه در مسائل امنيتی و اجتماعی بنده توانا هستم....اگر بنده به عنوان وزارت اطلاعات انتخاب بشوم و نمايندگان محترم به بنده رای اعتماد بدهند اينرا بدانند كه آينده ای كه تاريك می شود آينده ضد انقلاب است كه همين الان هم تاريك است و آينده اش تاريكتر خواهد شد و نه جای ديگر....


در زمينه مقابله هم اينطوری نيست كه فقط مسئله بگيرو ببند باشد و در همانجا متهمی را كه دستگير می كنيم بيشتر در مواضع سياسی اش ٬مسائل ايدئولوژيكی اش ٬مسائل اخلاقی اش رويش كار می شود ٬اين همه مصاحبه هايی را كه برادران عزيز ديده اند از متهمين و يا كارهايی كه وزارت اطلاعات در اين زمينه كرده....اينها بيانگر اين است كه در همانجا هم بگيرو ببند نبوده ٬يعنی ذهنيت بگيرو ببند وجود ندارد....»(۶) .


آری دست آخر و عليرغم آنكه حتی در شب قبل از رای گيری يكی از معاونان ارشد وزارت اطلاعات در منزل مهدی كروبی طی ديدار و جلسه ای كه با جمعی از نمايندگان مجلس داشت و عواقب و پيامدهای ناگوار وزارت علی فلاحيان را بر شمرده نامبرده با ۱۵۸ رای مواق و ۷۹ رای مخالف و ۱۸ رای رای ممتنع به وزارت برگزيده شد. اما علی فلاحيان در زمان وزارتش چه كرد؟


وی همانطور كه وعده داده بود افرادی را به دور خويش فراخواند كه «انديشه های بلندی »داشته از جمله همين افراد سعيد امامی بود تا آنجا كه وی را معاون امنيتی خويش نمود كه از مهمترين و اصلی ترين رده سازمانی وزارت اطلاعات می باشد و حتی زمانی كه دكتر ولايتی وزير خارجه وقت عازم چهل و چهارمين اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل متحد در آمريكا بود وی را به عنوان كارشناس ارشد همراه هيات فرستاد .(۷)


كارنامه وزارت علی فلاحيان آنچنان درخشان است كه دوستانش نيز وقتی می خواهند فضای تحت مديريت وی را شرح دهند در می مانند از آن جمله است خسرو(روح الله)حسينيان كه نماينده دادگاه انقلاب در وزارت اطلاعات بوده است :


«.../بازجوهايی هستند[در وزارت اطلاعات] كه هر پرونده ای كه دستشان بوده٬زمانی كه من مسئول رسيدگی به پرونده های وزارت اطلاعات بودم ٬وقتی كه پرونده هايی بود كه اينها باز جويی كرده بودند می آوردند ٬می گفتم از اول بازجويی بكنيد ٬اينها اول سوژه [يعنی همان متهم بد بخت]را بزرگ می كنند و پدر يارو را در می آورندبعد وادارش می كنند به خودكشی ٬ دو سه نفر از متهمين خودكشی كردند . يا خوكشی می كند يا آبرويش را می برند .بعد هم می گويند مساله اخلاقی داشته يا جاسوس بوده آخر سر هم هيچ چيزی از آن در نمی آورند.....»


ويا درجايی ديگر كه حسينيان می خواهد سعيد امامی را از اتهامات قتلهای زنجيره ای مبرا كند پرده از آنچه در وزارت اطلاعات فلاحيان می گذشته بر می دارد و می گويد :


«....سعيد امامی اعتقاد داشت كه مخالفين جمهوری اسلامی بايد از دم تيغ گذرانده شوند و در اين زمينه ها هم تجربه داشت به هر حال كسی بود كه مسئول امنيت كشور بوده٬صدها عمليات برون مرزی موفق داشته....»


آری ٬علی فلاحيان در قدو قامت وزير اطلاعات دست در دست سعيد امامی ـكه به زعم وی انديشه های بلندی داشت ـ نهاد و بر خلاف نظر اداره كل جذب و هدايت پرسنلي(گزينش) وزارت اطلاعات كه سعيد امامی را فاقد صلاحيت دانسته بود ٬مسئوليت امنيتی وزارت را ـمعاونت امنيت ـ را كه عاليترين و مهم ترين منصب آن وزارتخانه است را به وی داد امری كه هرگز هم بخاطر آن مورد بازخواست قرار نگرفت . با هم يكبار ديگر گوشه هايی از اطلاعيه دادسرای نظامی تهران پيرامون سعيد امامی را می خوانيم :


«.....چگونگی ورود و گزينش اين افراد و ارتقائشان در وزارت اطلاعات از لحاظ مديريتی قابل بحث و بررسی است....


اطلاعيه ۱۷/۴/۷۸ سازمان قضائی نيروهای مسلح »


علی فلاحيان هشت سال در وزارت اطلاعات تاخت و دام می نهاد و سر حقه باز می كرد و آغاز مكر با فلك حقه باز كرد اگر نگاهی دوباره به دفاعيات وی در مجلس از خودش به هنگام اخذ رای اعتماد بيندازيم می بينيم كه وی يكی از كارنامه های درخشانش را اينگونه عنوان می كند : ...اينهمه مصاحبه هايی را كه برادران عزيز ديده اند از متهمين و يا كارهايی كه وزارت اطلاعات در اين زمينه كرده و با كارهای ايدئولوژيكی كه شده متهمان خودشان پی به حقيقت برده اند.....


منظور فلاحيان از اين «كارهای ايدئولوژيك» البته همان شوهای ندامت و خودزنی هايی بود كه برادر سعيد امامی با انديشه های بلندش از متهمين ضبط كرده و در برنامه هايی همچون «هويت» گنجانده است . با هم يكی از اين «كارهای ايدئولوژيك» را بازخوانی می كنيم :


آقايان غلامحسين ميرزا صالح ٬ عزت الله سحابی و سعيدی سير جانی توسط وزارت اطلاعات و يا بهتر بگويم معاونت امنيتی خودسرانه زير نظر سعيد امامی بازداشت می شوند و در بازداشتگاه های ۲۰۹ و توحيد و خانه های امن كه به «مراكزمشاوره» در زمان وزارت آقای فلاحيان مرسوم بوده اند نگهداری و از آنها ابتدائا به ضرب ارعاب و تهديد و سپس شكنجه و دست آخر ترفند فيلمبرداری بعمل آمده و موارد مطابق ميل و نظر سعيد امامی و فلاحيان و حسين شريعتمداری ـكه در هر دو دوره وزارت فلاحيان مدير كل امور اجتماعی و مشاوره وزارت اطلاعات بوده و از ديگر بانيان اين پروژه ها ی فيلمبرداری و اخذ مصاحبه بوده ـ ضبط شده و از تلويزيون در قالب برنامه هايی همچون «سراب » ٬ «فرياد خاموش» و «هويت» پخش شده . با هم نگاهی به اظهارات سعيدی سيرجانی در برنامه هويت می اندازيم :


«اونچه كه باعث شد من امشب خودم خواهش كنم كه بيايند اين برنامه را ضبط كنند صحبتی است كه از دو روز پيش شروع شده ٬ولی شايد ده دقيقه پيش يك تلنگر سفتی به روح من خورد......»(۸)


بله براستی اين «تلنگر سفت »چگونه به سعيدی سيرجانی خورد و چه بوده است كه باعث شد تا يك هفته پس از ضبط اين برنامه در ۶/۹/۱۳۷۳ ايشان در بازداشتگاه توحيد دار فانی را وداع بگويد؟(۹).


بله اين ماجرای سعيدی سيرجانی و فوت و بهتر بگوئيم قتل مظلومانه وی در چنگال وزارت اطلاعات آنچنان مايه مباهات فلاحيان و سعيد امامی بود كه ايشان در هر فرصتی از آ» ياد می كردند ٬سعيد امامی در سخنرانی تاريخی خود در دانشگاه همدان آنچنان با ولع از نحوه اعتراف گيری و برخورد خلاف انسانيت خود با وی گفته است كه انسان برايش اين پرسش ايجاد می شود كه اگر «چنان تلنگر سفتی »به خود سعيد امامی ويا همسرش وارد می شد چه عكس العملی از خود نشان می دادند ؟ البته اين سئوالی است كه بعدها جوابش را می يابيم وقتی به فيلمهای بازجويی سعيد امامی و ـ ز . ق ـ همسر سعيد امامی نگاه می اندازيم كه به چه انحرافات اخلاقی ای اعتراف كرده اند ؟!


از ديگر افرادی كه در اين برنامه شركت داشته اند مهندس عزت الله سحابی بوده است ٬ايشان نيز به اتهام بی اتهامی ؟توسط سعيد امامی در ۲۳/۳/۱۳۶۹ بازداشت و پس از گذشت شش ماه در ۵/۹/۱۳۶۹ آزاد شده در طول بازداشت ايشان پس از اقناع كه صرفا به منظور كار كارشناسی و استفاده از نظريات شما در مورد ملی مذهبی ها می خواهيم شنونده نظرات شما باشيم با استفاده از دوربين مخفی از وی مصاحبه تصويری گرفته می شود . پس از آنكه برنامه هويت از تلويزيون پخش شد مهندس سحابی در ماهنامه ايران فردا درباره چگونگی و چرايی ضبط اين اظهارات توضيحی دادند كه از نظر می گذرد :


«اظهاراتی را كه در سال ۱۳۶۹ و در شرايط بد و خاص زندان بيان شده است بر خلاف نيت٬ و تصور اوليه و علاقه گوينده آن در سطح وسيع در معرض ديد ميليونها بيننده قرار دادن به چه معناست؟»(۱۰)


همچنين است آقای غلامحسين ميرزا صالح كه در تاريخ ۷/۷/۱۳۷۱ ربوده شده و در آخر معلوم می شود كه نامبرده در بازداشت وزارت اطلاعات است و پس از گذشت ۲۱ روز آزاد می شود ٬در برنامه هويت غلامحسين ميرزا صالح متهم به انحرافات عديده و مامور سازمان سيا به منظور نفوذ در دانشگاهها به جهت اهداف «براندازانه» می شود و جای اين سئوال هم پيش نمی آيد كه پس چرا اين عنصر خطرناك پس از گذشت ۲۱ روز آزاد می شود و كسی كاری به ايشان ندارد؟! . البته غلامحسين ميرزا صالح درباره اين بازداشت و اتهامات گفتنی هايی دارد :


«....روندی است شوم و خطر ناك كه به علت تكرار مكرر در اين دو دهه به امری عادی تبديل شده است ....اين چه بساط شاه و لله امنيتی ـ قضايی ـيا كمدی تراژيكی است كه به خانه شهروندی هجوم می برند و پس از تقريبا نصف روز جستجو برای يافتن اسلحه و بمب و اعلاميه و.... دست آخر تنها چيز مشكوكی كه در آن می يابند و همراه صاحب خانه حيرت زده و منگ با خود می برند يك قطعه عكس شاملو ٬پاسپورت٬دفترچه تلفن و يك برگ دعوتنامه دانشگاه ملی برای ائامه درس است .... مدت بازداشت من در انفرادی ۲۱ روز بود و در طی اين مدت از بازجوئيها و تهديدات و ارعاب و.... كه بگذريم ٬هيچ نوع محكمه و دادگاهی برای رسيدگی به اتهامات وارده تشكيل نشد !! غروب روز بيستم با عصا كشی فرد همراه به دفتر آقای محسنی اژه ای راهنمايی شدم و ده پانزده دقيقه بعد ايشان گفتند كه پس از سپردن يك ميليون تومان وجه نقد آزادم!... و اگر هم كسی پرسيد بگو به خاطر مشروبخواری و مستی گرفتنت!!!! .....»


ميرزا صالح اشعار می دارد كه خانواده وی به هيچ وجه در جريان بازداشت وی نبوده اند و خود وی نيز كه امكان اطلاع رسانی نداشته است و در نتيجه در اين مدت :


«قلب خواهر بيمار من بيمار تر شد چرا كه هفت روز تمام در مرده شوی خانه تهران [احتمالا منظور ايشان پزشكی قانونی بوده است ] نشسته و صورت هزاران مرده را برای يافتن من نگريسته....»


آری اين تنها يكی از همان كارهای درخشان «ايدئولوژيكي» علی فلاحيان بوده است . اخذ مصاحبه هايی كه ايشان با افتخار از آن ياد می كردند . اما ايشان در كسوت وزير اطلاعات با بازوان پرتوان و انديشه های بلند سعيد امامی و ديگرانی همچون مهرداد عاليخانی در آخرين سال وزارتشان سال ۱۳۷۵ ديگر هر چه تير در تركش داشتند رو كردند و بقول هاشمی رفسنجانی «جان دادند برای اينكه تهديدها را از اسلام دور بكنند» از آن جمله كارهای مهم و ايدئولوژيكی !كه ايشان در اين سال آخر انجام دادند ماجرای فرج سركوهی و به دره افكندن اتوبوس حامل نويسندگان بود كه آنها را با هم مرور می نمائيم :


در چهارم مرداد سال ۱۳۷۵ عوامل معاونت عمليات وزارت اطلاعات (كه در آنزمان مهرداد عاليخانی متصدی آن بود) به منزل وابسته فرهنگی سفارت آلمان بر خلاف عرف و شئون ديپلماتيك يورش برده و هوشنگ گلشيري٬محمد علی سپانلو ٬فرج سركوهي٬مهرانگيزكار ٬روشنگ داريوش و سيمين بهبانی را بازداشت نموده و پس از اعزام آنها باچشمان بسته به يكی از خانه های امن(همان مراكز مشاوره)و گفنگوی مصطفی كاظمی (معاون امنيت وقت وزارت اطلاعات) با آنها و تهديد و ارعابشان كه كاسه صبرمان ديگر از دست شما لبريز شدن و بار ديگر پای جوخه اعدام همديگر را ملاقات خواهيم كرد ! آزاد می شوند .


ده روز بعد و در ۱۴/۵/۱۳۷۵ كه هياتی از نويسندگان ايرانی عضو كانون نويسندگان كه برای بازديد و شركت در مجامع فرهنگی و ادبی عازم كشور ارمنستان بودند با سناريويی از پيش تهيه شده با تعويض راننده اتوبوس و سپردن آن به خسرو براتی (همانی كه بعدها در تيم قتلهای زنجيره ای نيز مشاهده شد )در نظر فلاحيان و محفل اطلاعاتی اش بوده كه در نيمه های شب هنگاميكه نويسندگان در خواب بوده اند اتوبوس به دره افكنده شود كه البته با هوشياری تنی چند از نويسندگان ماجرا لو می رود و جلوی براتی را می گيرند ٬جدال لفظی بين نويسندگان و براتی در می گيرد و نهايتا اتوبوس در اولين پاسگاه متوقف می شود وا ينجا بوده كه نويسندگان شاكی همگی در سالنی چندين ساعت بازداشت می شوند و براتی كه متهم بوده براحتی در حياط پاسگاه قدم می زده و با تلفن فرماندهی پاسگاه مدام مشغول تلفن زدن بوده تا اينكه پس از گذشت چهار ساعت نهايتا مهرداد عاليخانی در ميان نويسندگان می آيد و می گويد :«اين هم آخرين هشدار ! در ماجرای سعيدی سيرجانی ما حجت را برايتان تمام كرديم و پيغام فرستاديم ٬نشنيديد!». سپس از تمامی نويسندگان تعهد می گيرند كه از اين ماجرا جايی حرفی به ميان نياورند .


حول و هوش يكماه بعد در ۲۰/۶/۱۳۷۵ فرج سر كوهی توسط دايره عمليات واحد تحقيقات فرهنگی مطبوعاتی ( زير نظر اداره كل امور اجتماعی و مشاوره به تصدی حسين شريعتمداری ) بازداشت و دوروز بعد در شامگاه ۲۲/۶/۱۳۷۵ آزاد می شود خبر آزادی وی بطرز كاملا مشكوكی در رسانه ها (تلكس خبرگزاری ايرنا ٬و روزنامه های دست راتی ای همچون كيهان و رسالت ) منتشر می شود ٬اما چندی بعد مجددا توسط عوامل زير نظر سعيد امامی و حسين شريعتمداري(۱۳) در تاريخ ۱۳/۸/۱۳۷۵ ربوده می شود و بعد از چندی اعلام می شود كه فرج سركوهی را به هنگام خروج غير قانونی از كشور بازداشت كرده ايم ! فرج سركوهی البته خود تمامی اين اعمال را در نامه ای بطور مفصل شرح داده است (۱۴).


رسوايی اين ماجرا به حدی رسيد كه وقتی خبرنگار ايتاليايی از هاشمی رفسنجانی درباره سرنوشت سركوهی سوال می كند هاشمی می گويد :«...به نظر من هم قضيه مقداری مبهم و باعث تعجب است...آن آقا برای ما هم يك معما شده است ....البته من دارم همه گزارشهای مربوطه را بررسی می كنم تا ببينم ماهيت قضيه چيست ؟...» .


فرج سر كوهی در حالی در بازداشت و در خانه امن وزارت اطلاعات نگهداری می شد كه می بايست در شرايطی مشابه با آنچه بر سر پيروز دوانی و سعيدی سيرجانی آمد قرار گيرد و به نكاتی كه تيم عملياتی و كارگردانان برنامه هويت می خواستند اعتراف كند و بعد هم فوت بنمايد ! اما از آنجا كه ماجرا به حدی بزرگ شد كه حتی دكتر ولايتی وزير امور خارجه وقت نيز زير فشار دول خارجی قرار گرفت از استفاده اعترافات وی در برنامه هويت صرفنظر شد و ترتيبی دادند كه سريعا وی در دادگاه انقلاب نمايش وار محاكمه گردد و فقط بخاطر نگارش آن نامه افشاگرانه به يك سال زندان محكوم شود و هيچ اشاره ای هم به ديگر اتهامات وی از جمله خروج غير قانونی كه در اطلاعيه پيشين وزارت اطلاعات هم آمده بود نكردند.


فلاحيان البته به غير از شاهكارهای ايدئولوژيكی امنيتي!و اطلاعاتی كه شرح گوشه هايی از آن رفت «فعاليتهای طلايي» ديگری نيز داشته است كه از آن جمله فعاليتهای اقتصادی وزارت اطلاعات در طول هشت سال تصدی وی بوده است .در دوره فلاحيان وزارت اطلاعات وارد عرصه فعاليتهای اقتصادی شد كه پيامدهای بسيار ناگوار و غير قابل انكاری برای اقتصاد و سرمايه گذاری ايران داشت ٬هاشمی رفسنجانی به عنوان مدير فلاحيان خود درباره اينگونه اعمال و علل آنها می گويد :


«اينها يك اجازه محدود داشتند مثل بقيه سرويسهای جاسوسی دنيا ٬پوششهايی برای خودشان داشته باشند از قبيل شركتهای تجاری ٬نمی توانستند كه به عنوان مامور اطلاعات در همه جا باشند و در دنيا ارتباطهايی داشتند ٬اين هم بر می گردد به دوره جنگ . اين در دوره من شروع نشده است . جنگ بود و ما می خواستيم از بازار سياه كالا بخريم و با فروشندگان اسلحه ارتباط داشته باشيم . اين هم كار هر كسی نبود يك شركت معمولی كه نميتوانست اين كارها را بكند ٬ابزارهای اطلاعاتی لازم را هم داشته باشد به همين دليل به وزارت اطلاعات اجازه داده شد كه از اين پوششها استفاده كند ....(۱۵)»


البته از معماهای شگفت انگيزی همچون خريد سلاح از اسرائيل و كارخانه های اسلحه و مهمات سازی آمريكايی همچون شركت « تله راين » وكارخانه های سلاح جورج بوش كه چگونه در خفا توسط ايران صورت می گرفت و چگونه پورسانت آن بين افرادی همچون هاشمي٬ فلاحيان ٬محسن رفيق دوست و هادی غفاری تقسيم می شد ٬كه بگذريم اين كلام هاشمی را در ايام زمان جنگ می توانيم به نوعی قبول كنيم و برای امنيت ملی كشور توجيه نمائيم اما دولت هاشمی درست زمانی بر سر كار آمد كه ديگر جنگی در ميان نبوده است ! و علی فلاحيان كه از مرداد سال ۱۳۶۸ رسما به عنوان وزير اطلاعات برگزيده شد درست يكسال از پايان جنگ گذشته بود و اين در حالی است كه اوج فعاليتهای اقتصادی اين وزارتخانه درست از همين سالها بوده است .


در خلال همين سالها (۱۳۶۸ـ ۱۳۷۵) بوده است كه رانتهای اقتصادی ای در پرتو فعاليتهای امنيتی با نامهايی همچون «حق كشف » و «سهم وزارت » وضع می شود در همين سالها بود كه ترانزيت مواد مخدر توسط وزارت اطلاعات ايجاد شد (امری كه گر چه در زمان جنگ به بهانه تامين بخشی از هزينه های جنگ هم انجام می گرفت اما در زمان وزارت فلاحيان كه البته ديگر جنگی هم در ميان نبود بصورت چشمگيری و گسترده هم ازطريق زمين و هم از طريق هوا انجام می شد كه در همين رابطه بعدها فاطمعه قائم مقامی و سيامك سنجری كه بقول فلاحيان «اطلاعات اضافي» داشتند٬ از ميان برداشته شدند .)


فلاحيان با ايجاد بازار سياه و رقابتهای كثيف تمامی رقبای «غير خودي»را با نام «پروژه مبارزه با ثروتهای باد آورده»حذف و يا از صحنه بدور می كردند آنگاه با توقيف اموال و دارائيهای آنها فعاليتهای اقتصادی وزارت اطلاعات را بسط می داد ٬بطور مثال هنگاميكه از طريق رقابت سالم وآزاد نتوانست با شركت «ايران مارين سرويس » كنار بيايد ٬ابتدا آقای سعيدی مدير عامل آنرا بازداشت و سپس با دادگاهی فرمايشی زير نظر رفيق هم مدرسه ای و شريك خود محسنی اژه ای آنرا محاكمه و اموال وی را توقيف نموده ـ اين پرونده البته كارش به يكی از رسوايی های بزرگ وزارت اطلاعات كشيد كه حتی در مطبوعات مستقل از حاكميت نيز درج شد ـ .


ويا هنگاميكه «اكبر خوش كوش» عضو ارشد معاونت عمليات بخش اروپا از ماموريتهای تروريستی در خارج از كشور فارغ می شد با توجيه اينكه «اكبر پول خون خويش را می گيرد !»دست وی را در هر گونه فعاليتهای اقتصادی باز می گذاشت ٬اما حقيقت چيز ديگری بود؛


اكبر خوش كوش پول خون ديگران را می گرفت ٬وی از آنچنان حاشيه امنی برخوردار بود كه حتی اگر در پرونده های اختلاس و كلاهبرداری كلان و فاحشی همچون پرونده «برادران افراشته» نيز گرفتار می شد ٬محسنی اژه ای با اين يار خودی كاری نداشت و ديگر همكاران وزارتی در گير فعاليتهای اقتصادی در می يافتند كه حاشيه امن همچنان پا برجاست و سخت تر و كوبنده تر می تاختند !


اكبر خوش كوش كه به ثروتهای باد آورده رسيده بود از قبل و رهگذر همين سرمايه ها در نياوران و با پشتوانه مسقيم فلاحيان زمينی را كه متعلق به يكی از زمين داران قديمی نياوران بود با برچسب «مرفه بی درد» تصاحب نمود و ساختمانی مجلل در ۷۵۰ متر مربع در سه طبقه بنا نمود و در يك طبقه آن خود و در طبقات ديگر نيز سعيد امامی و مصطفی كاظمی را ساكن كرد تا ديگر احدی هم جرات نكند به وی حرفی بزند!


باز برای مثال در تغيير و نوسان ناگهانی ساخت و ساز در تهران وزارت اطلاعات در يافت كه نان در بسازو بفروشی است و لذا ضمن آلوده كردن ديگر رقبا و حذف مابقی وارد اين صحنه تجاری شد در همين گذر بود كه وزارت اطلاعات سعی در حذف «برادران افراشته» كه از يكی از بزرگترين مقاطعه كاران و برج سازان تهران بودند داشته تا از اين رهگذر بتواند منافع آنها را نيز تصاحب كند ٬لذا ابتدا اكبر خوش را به نزد آنها فرستاده و با آلوده كردنشان زمينه را برای بازداشت و محاكمه شان توسط محسنی اژه ای فراهم نمايد .


در آن دادگاه بود كه البته بخاطر اظهر الشمس بودن تخلفات اكبر خوش حتی محسنی اژه ای هم نتوانست نقش وزارت اطلاعات را در اين اختلاس پاك كند !و دست اكبر خوش كوش در معاملات غير قانونی موبايل روشد اما قاضی محسنی اژه ای هرگز وی را نه بازداشت كرد و نه محاكمه و وی صرفا به عنوان مطلع در دادگاه حضور يافت و رفت !.درجلسه پنجم دادگاه برادران افراشته ٬آقای داوود افراشته از متهمان همين پرونده نحوه كلاهبرداری اكبر خوش با استفاده از رانت امنيتی اش را شرح می دهد :


«....در سال ۱۳۷۳ اكبر خوش كوش برای ساختن ساختمانی به من مراجعه كرد و كمك خواست كه در قبال اين كار وی طی قراردادی كه بين شركت مخابرات و «شركت فران[شركت پوششی وزارت اطلاعات]بسته شده بود و در آن عنوان شده بود ۳۰۰ دستگاه موبايل گرفته شود را يادآور شد و گفت كه مايل است ۱۰۰ دستگاه آنرا به من بفروشد كه بعد من بابت خريد ۱۰۰ ميليون تومان چك به وی دادم و قرار شد چند روز بعد هم موبايلها را تحويل بدهد .


بعد از مدتی در تماس با وی برای تحويل موبايلها وی گفت شركت كم كاری كرده و از من خواست تا در تماس با دوبی از آنجا گوشی خريداری و بعد از تحويل به فرودگاه به نام «اكبر اكبري» [نام مستعار وزارتی اكبر خوش]به تهران آمده و پس از ورود گوشيها در عرض۳ تا ۴ ماه وی فقط ۲۹ دستگاه تلفن به من تحويل داد و حتی تعدادی را نيز به شخصی بنام همايون طوسی فروخت ٬ولی بعدها به علت تاخير در تحويل ما تقاضای پولمان را كرديم كه ايشان نمی دادند و تهديد می كردند بالاخره پس از مدتها دوندگی توانستيم از وی بصورت چكی بلند مدت بگيريم .


محسنی اژه ای: در سال ۱۳۷۳ بين شما و خوش كوش گوشی موبايل مبادله می شد آيا خط هم می گرفتيد ؟چگونه از شركت مخابرات خط می گرفتيد؟


داوود افراشته: من نمی گرفتم و اين قرارداد بين شركت مخابرات و شركت فران بود /


محسنی اژ ای: به شما چگونه تلفن همراه می دادند؟


داوود افراشته : گوشی را به من می دادند و فتوكپی شناسنامه می گرفتند و بعد بنام زده و به آدرس خريدار قبض صادر می شد بدون حتی يكبار مراجعه به شركت مخابرات ! خوش كوش همين طور به چندين نفر تلفن فروخت و من فقط از طريق دوبی و توسط آقای خجسته [مهدی خجسته برادر زن سيد علی خامنه اي] گوشی موبايل خريداری و از طريق هواپيما ئی به تهران انتقال می دادم


محسنی اژه ای: قيمت دستگاه با خط چه مقدار بود؟


داوود افراشته: ۲/۱ ميليون تا ۳۸/۱ ميليون تومان كه مابين يك ميليون و ۹۰۰ تا دوميليون می فروختيم .


محسنی اژه ای: شما می دانستيد كه واردات تلفن همراه ممنوع است ؟


داوود افراشته: بله! ولی اين كالا شايد تحت نام ديگری وارد می شد چون تنها شركت مخابرات عهده دار وارد كردن اين كالاست [اكبر خوش كوش گوشی ها را تحت نام كالای امنيتی وارد می كرده و افراشته در دادگاه هم حتی جرات بيان اين موضوع را بطور مستقيم نداشته ]


محسنی اژه ای : شما ۴۳ دستگاه را در چه ظرف زمانی گرفتيد؟


داوود افراشته : حدود ۳ ماه طول كشيد و می گفتند شركت فران به ما گوشی نمی دهد ولی خوش كوش گوشی تحويل می گرفت و خودش می فروخت»(۱۶).


آری فلاحيان با نام «مبارزه با تهاجم فرهنگي» انديشمندان و روشنفكران و دگر انديشان را توسط سعيدامامی از صحنه بدر می كرد و با نام «مبارزه با ثروتهای باد آورده» نيز توسط اكبر خوش كوش سرمايه داران غير خودی را از صحنه حذف می كرد ٬كارخانه های خصوصی را ملی اعلام می كرد و بعد با شعار «خصوصی سازی »آنها را نصف قيمت به يكی از ايادی اش می فروخت و بعد آنها هم به قيمت كلان به ديگران می فروختند و از اين رهگذر برای خود و ايادی اش «حق كشف» و برای وزارت اطلاعات هم «سهم وزارت» به جيب می زدند .و بر همين اساس بود كه بازجويان و محققان معاونت اقتصادی وزارت اطلاعات كه می بايست بدنبال كشف حقيقت باشند با تعزير و شكنجه امثال «سعيدی »ها و :افراشته »ها واعدام «فاضل خداداد»ها بدنبال «حق كشف »بودند تا حق و عدالت !


علی فلاحيان در وزارت اطلاعات آنچنان برج و باروی مستحكمی برای خود ساخته بود كه در دولت دوم هاشمی در تابستان ۱۳۷۲ هنگاميكه وی كابينه خويش را به مجلس معرفی می كرد برای معرفی و دفاع از فلاحيان وقيحانه به همين بسنده كرد كه : «آقای فلاحيان هم كه كسی جرات ندارد به ايشان رای اعتماد ندهد!!» .واين سخن البته كلام حقی بود ٬ترسی كه هاشمی به آن اشاره می كرد واقعی بود كه بعدها خود هاشمی را نيز ذر برگرفت :


بدنبال وقوع قتلهای پائيز ۱۳۷۷ و فشار افكار عمومی و رسانه ها و كنكاش ايشان صحبت از قتلهای زنجيره ای دامنه داری آمد كه و آماری در حدود ۸۰ قتل نخبه و دگر انديش نمايان شد كه در زمان دولت هاشمی و وزارت فلاحيان انجام گرفته بود ٬هاشمی سخت در مظان اتهام قرار گرفته بود و در اينجا بود كه هاشمی سعی كرد برای فرار از اتهام و پاسخگويی مسئوليت قتلها را بر عهده فلاحيان بگذارد :


«...شناختی كه از من هست اين است كه نوعا با حركتهای افراطی مخالفم ....درباره باند سعيد امامی ٬در دوران من برای ما مشخص شد كه با سياستهای جاری كشور ازجمله تشنج زدايی آنها مخالف هستند ٬اينها موشك بردند به يك كشور خارجی (۱۷)و آنها هم پيدا كردند . از داخل وزارت اطلاعات قضيه را پيگيری كرديم و ثابت شد . رهبری و من به وزارت اطلاعات گفتيم كه اينها بايد كيفر ببينند ....(۱۸)»


و بعد نيز هاشمی جلو تر رفت و مدعی شد كه به فلاحيان حتی گفته است كه سعيد امامی و باندش را بركنار كند و حتی تاريخ دستور بركناری سعيد امامی را در دفتر خاطرات خود ثبت كرده است ٬يعنی به نوعی خواست اعلام بكند كه اگر هم تخلفی بوده است از ناحيه فلاحيان وسر پيچی وی بوده است نه وی !!


اينجا بود كه فلاحيان كه تا قبل از آن حتی حاضر نشده بود به وقوع قتلها و اين اعمال خلاف اشاره هم بكند زبان باز كرده و گفت :«وزير اگر قرار باشد پاسخ دهد به همراه رئيس خود بايد حاضر شود !!» (۱۹) و از اين به بعد بود كه هاشمی ساكت شو وديگر هرگز درباره اين موضوع سخنی به ميان نياورد و پس از اين سكوت ناگهانی هاشمی بود كه وقيحانه بارديگر فلاحيان به هاشمی و همگان فهماند كه نبايد درباره وی حرفی بميان آورند :«معلوم می شود كه با اينكه ديگر ما وزير نيستيم و مسئوليتی هم نداريم اما هنوز همه از سايه ما هم می ترسند ...(۲۰)» .


آری نه تنهامردم بلكه عاليجناب هاشمی هم از وی می ترسد چرا كه فلاحيان همانطور كه خود گفته بود بالاخره ...«در مسائل امنيتی بنده توانا هستم ...»و با بكار گيری افرادی كه «انديشه های بلندی »دارند توانست محفل اطلاعاتی ای را راه اندازی كند كه بنا به اطلاعيه دادسرای نظامی تهران : «بنام دين و حكومت اسلامی و مبارزه با تهاجم فرهنگی و ضد انقلاب دست به اعمال ننگين زدند ».


پس بايد هم از «سايه» فلاحيان ترسيد چراكه وی آنچنان «توانا» هست كه حتی هاشمی را نيز به سكوت وادارد و همانطوركه بريا دگرانديشان را به تيمارستانهای روانی مجمع الجزائر گولاگ می فرستاد وی هم هركسی را كه به زعمش دگر انديش و ضد انقلاب بود به «مراكز مشاوره » و بازداشتگاههای مخوفی همچون الغدير و وصال و توحيد و ۲۰۹ می فرستاد . وی آنچنان «توانا» هست كه در حاليكه ديگر وزير نيست و هيچ مسئوليتی هم ندارد وقتی در روز روشن فرزندش با اسلحه فردی را بكشد نه تنها كسی جرات نكند قاتل را محاكمه كند بلكه تازه مقتول را هم به محاق محاكمه بكشاند ....


اما فلاحيان با تمام اين اوصاف بايد بداند كه :


نردبان اين جهان ما ومنی است عاقبت اين نردبان افتادنی است


لاجرم هركس كه بالاتر نشست گردن او سخت تر خواهد شكست


درست است كه امروز همه نه از فلاحيان بلكه از تمامی امثال او «حقاني»ها می ترسند اما ترس تا زمانی است كه پرچم جمهوری اسلامی بر بالای سرشان است و اين روزها نه من كه همه صدای شكسته شدن ميله های اين پرچم را به وضوح و گويايی می شنوند ..............


پانويس:


۱ - ويژه نامه انتخاباتی علی فلاحيان در مجلس خبرگان رهبری - حوزه اصفهان


۲ و ۳ - بی شمار مستندات و ناگفته هايی در اين زمينه می باشد كه بزودی فاش خواهم ساخت .


۴ - مشروح مذاكرات مجلس شورای اسلامی ۶/۶/۱۳۶۸


۵ - پيشين


۶ - پيشين


۷ - سياستگزاران و رجال سياسی در روابط خارجی ايران ـدفتر مطالعات سياسی و بين الملل ـ ص ۱۴۷


۸ - هويت ـ موسسه فرهنگی انتشاراتی حيان ـ ص ۲۸۹


۹ - با توجه به اينكه خود نيز در آنزمان از عوامل ساخت برنامه هويت بوده ام ٬مصاحبه ام در اين زمينه كه در سايت «گفتنی ها »موجود است در اين رابطه خواندنی است .


۱۰ - ماهنامه ايران فردا ـ شماره ۲۶


۱۱ - غلامحسين ميرزا صالح ـ روزنامه صبح امروز ـ۲۷/۵/۱۳۷۸


۱۲ - دو روز بعد از فوت سعيدی سيرجانی تعدادی از نويسندگان و فعالان كانون نويسندگان را ضمن احضار به يكی از «مراكز مشاوره» و يا همان خانه های امن !! وزارت اطلاعات می برند و در آنجا سعيد امامی به آنها می گويد : «هيچ نوع خبر و سخن و مراسمی نبايد برای وی داشته باشيد ٬هنگاميكه يكی از حاضران [ظاهرا صالحيار] سئوال می كند كه پس ما چه بايد بكنيم ؟ سعيد امامی هم می گويد :«روزنامه كيهان را بخوانيد خودتان می فهميد!» .


۱۳ - سعيد امامی آنزمان مدير كل حوزه مشاوران وزارت اطلاعات بوده است و طبيعتا نمی بايست در حوزه های اطلاعاتی و عملياتی وارد عمل شود ٬فلذا نتيجه گيری می شود كه يا اين تغيير پست سعيد امامی صوری بوده است و يا اين بازداشت خودسرانه و زير نظر محفل اطلاعاتی فلاحيان - امامی بوده است


۱۴ - نامه فرج سر كوهی در داخل و خارج از كشور با همت پيروز دوانی در سطح وسيعی منتشر شد و ماهنامه پيام امروز هم نيز متن كامل آنرا در شماره ۲۳ خود در مرداد ۱۳۷۸ بعدها منتشر كرد


۱۵ - روزنامه همشهری ـ ۲۰/۱۰/۱۳۷۸


۱۶ - گوشه هايی از گردش كار پرونده دادگاه برادران افراشته ـ روزنامه اطلاعات ـ۳/۷/۱۳۷۶ توضيح اينكه مطالب داخل [] از نويسنده اين نوشتار می باشد


۱۷ - در اين رابطه و كشتی خيار شور حامل موشك به بلژيك بطور كامل در مقاله «اسم رمز اكبر هاشمی »توضيح داده ام


۱۸ - روزنامه همشهری ـ۲۰/۱۰/۱۳۷۸


۱۹ و ۲۰ - روزنامه قدس ـ ۳۰/۶/۱۳۷۸
 
 

October 14, 2004

جمهوری اسلامی طرحی را برای بستن تمامی مراکز خدماتی اینترنتی در دستور کار قرار داده است

 منبع : پیک ایرن 
جمهوری اسلامی طرحی را برای بستن تمامی مراکز خدماتی اینترنتی در دستور کار قرار داده است.
به گزارش واحد مرکزی خبر , " وزیر ارتباطات جمهوری اسلامی گفت ما پس از ارتباط با نهادهای مختلف به این نتیجه رسیده ایم که نبودن اینترنت بیشتر به نفع و صلاح کشور است. وی گفت در مشورت تلویحی که با اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام کردیم انها نیز با کلیت موضوع موافقند. وزیر ارتباطات دولت خاتمی افزود قرار است طرحی در این رابطه به مجلس تقدیم شود که کلیه ISP های سطح کشور هر چه زودتر جمع اوری شود ".


بهانه رزیم اسلامی برای این اقدام , تهاجم فرهنگی و اشاعه فساد از طریق اینترنت عنوان شده است.    
 


 

ماجراهاي آقاي بهرنگ و سيد عزيز (18) «جنايت پاکدشت»

منبع ف.م.سخن


- رئيس چايي مي خوري؟


- رئيس! پرسيدم چايي مي خوري؟


- ...


- د ِ چرا جواب نمي دي؟


- اون ذره بين منو ور دار بيار! اينقدر حروف اين روزنامه ريزه که چشمم نمي بينه.


- سر در نمي آرم. مي پرسم چايي مي خوري، مي گي ذره بين بيار. حواست کجاست؟


- بيا اين چند تا مطلب رو بذار کنار هم ببين چي مي فهمي. مي خوام ببينم تو هم همون نتيجه اي رو مي گيري که من گرفتم؟


- رئيس باز تريپ "شرلوک هلمز"ه؟ بزنم موسيقي متن "کارآگاه پوارو" رو؟ "کارآگاه شمسي و مادام" رو هم بلدم ها! پا شدي رفتي پاکدشت واسه تحقيقات بس نبود؟ نگفتي اگه بگيرنت بندازن تو کوره، من چه خاکي به سرم کنم؟


- شوخي نمي کنم! يه چايي بيار بشين اينجا ببينم تو چي مي فهمي.


- بفرما، اينم چايي. خب شروع کن ببينيم چي دستگيرت شده.


- اولي رو گوش کن: خانم عبادي يکي دو هفته پيش مي گه: "حرف هاي کليشه اي بيجه نبايد ما را به اين فکر بيندازد که ممکن است در وراي آنچه در روزنامه ها مي خوانيم، يک جنايت هولناک يا باند برنامه ريزي شده ي قاچاق اعضاي بدن در حادثه ي پاکدشت وجود داشته باشد؟" به قول رئيس ِ شريعتمداري، نايب برحق امام زمان، پرچم دار بزرگ اسلام، اين يک... چرا مي خندي؟


- نمي دونم اگه اين رهبر معظم نبود شما از صبح تا شب به کي گير مي دادي؟ خب حالا برو سراغ دو...


- اما دو... صبر کن پيداش کنم... ايناهاش؛ روزنامه ي امروز ِ "ايران" گزارش ِ اولين جلسه ي محاکمه ي جنايتکاراي پاکدشت رو مي نويسه و از قول معاون دادستان مي گه: "اواخر خرداد ماه سال 82، جواني 25 ساله که هنوز ناشناس است، در حال کشيدن ترياک بود که بيجه سراغش مي رود و او را هل مي دهد. وقتي جوان معتاد، داخل دره، آه و ناله مي کرد به او آمپول... تزريق مي کند". اين سه نقطه که روزنامه ايران گذاشته از اون سه نقطه هاست. مثل اون سه نقطه اي که تو گزارش تحقيق از فاجعه ي کوي دانشگاه بود. مثل اون سه نقطه اي که تو بررسي جنايت هاي سعيد امامي بود. مي دوني جاي اين سه نقطه چي بايد بذاري؟


- نه نمي دونم؛ چي بايد بذاريم؟


- سيانور!


- سيانور! سيانور رو از کجا آوردي؟ اين مردک بيجه، سيانور دستش چه کار مي کرده؟


- د ِ همينه که من رئيسم و تو سيد! اين اولين دليل: خانم عبادي اول ِ همون صحبت اش سر بسته مي گه که داداش کوچيکه ي بيجه تراول چک به همراه داشته، خود بيجه سيانور. بهمن کشاورز – همون وکيلي که محسني اژه اي رو چند سال پيش حسابي پيچوند و ضربه اش کرد – به خبرنگار حقوقي ايسنا مي گه: "در روزنامه اي فهرستي ديدم از جنايت پاکدشت که در چهار پنج مورد ِ آن وسيله ي قتل، تزريق سيانور به پهلوي مقتول بود که البته گمان نمي کنم اين سري از اجساد، داخل قتل هايي باشند که اين دو متهم مرتکب شده اند اما اين مشابهت آلت قتاله و در عين حال نادر بودن آن (چون کشتن با آمپول سيانور و تهيه ي آن و آگاهي از نحوه ي استفاده ي آن چيزي نيست که در اختيار هر کس باشد) خود هشدار دهنده است و طبعا بايد به فوريت توجه پليس جلب شود به اين که با يک قاتل سريالي، که با سيانور آدم مي کشد مواجه است"...


- پس يعني اون "سه نقطه" معني اش سيانوره.


- بله؛ و خبرنگار از جلسه محاکمه ي امروز باز اين طور گزارش مي ده که: بيجه، اين بابايي رو که بهش آمپول سيانور تزريق کرده "سالم در خيابان ملاقات کرده است"! عجب سيانوري بوده جان تو!


- کجاست اين آقاي ملاقات شده؟


- جايي نيست و معلوم هم نيست که کيه. به احتمال قوي کشته شده و به دلايل نامعلوم، برادر بيجه – که اسم درستش بسيجه است - نمي خواد بگه جسدش کجاست. باز همين خبرنگار از قول معاون ِ دادستان مي نويسه که: "بيجه، دهان پسر بچه را مي گيرد، او را بغل مي کند، به پايين دره مي برد و کنار يک چاله به او آمپول... تزريق مي کند". باز هم سه نقطه ي معروف. يه جاي ِ ديگه مي گه که بيجه يک پسر بچه افغانستاني را به باغي مي برد و با تزريق آمپول... او را به قتل مي رساند. يه پسر بچه هفت ساله رو هم به هواي نشون دادن مرغ و خروس به لانه کبوتر مي برد و با تزريق آمپول... به قتل مي رساند. مي توني بگي تجاوز و قتل يک آدم رواني، چه ربطي به آمپول سيانور مي تونه داشته باشه؟


- نه. من که عقلم نمي رسه.


- خب اين هم شد دو. اما بريم سراغ سه؛ اينجا؛ "شرق" ِ امروز از قول رئيس دادگاه بيجه مي نويسه که: "طبق تحقيقات به عمل آمده از سوي قضات ويژه ي منصوب از سوي رياست کل دادگستري، در اين فاجعه ي هولناک، هيچ گونه انگيزه ي سياسي وجود نداشته و مسئله ربودن بچه ها به قصد قاچاق ِ اعضاي بدن به هيچ عنوان صحت ندارد" روي اين کلمه "سياسي" خوب دقت کن. بيخودي همچين حرفي نزده. اينم سه.


- چهار هم هست يا پاشم برم شام درست کنم.


- بله چهار هم هست. پاسدارها چند سال پيش مجاهدين رو متهم کردن که خانه هاي امن و ادوات شکنجه تهيه کردن و يه تعداد پاسدار رو شکنجه دادن و کشتن. روي اين کار هم اسم گذاشتن "عمليات مهندسي". اصلا هم معلوم نيست واقعيت اين ماجراها چي بوده. ولي يکي دو تا از سايت هاي امنيتي، طريقه ي شکنجه و قتل رو اين طوري مي نويسند: "کفاش را به همراه دو پاسدار روي صندلي بستيم و چشمهايش را بستيم و با ميله هاي سربي او را بيهوش کرديم. سپس به وي آمپول سيانور تزريق کرديم که از گلوي شان صداي خرخر مي آمد". يه جاي ديگه هم مي نويسه: "چشم شان را بستيم و با همان ميله هاي سربي آنها را بيهوش کرديم و سپس به بدن آنها سيانور تزريق کرديم". اين حرف ها رو بذار کنار جريان تکه تکه کردن کشيش ها و تو فريزر گذاشتن اونها که دار و دسته ي سعيد امامي اون کار رو کردن، گناهش رو گذاشتن گردن دو تا دختر مجاهد! يعني اين سبک جنايت سيانوري...


- عجب!


- بعله؛ عجب!

October 12, 2004

معرفی یکی از حلقه های مافیای اقتصادی

 منبع پیک ایران
گزارش دریافتی : در خصوص خبری که در سایت بازتاب منعکس شده است باید بعرض مبارک برسانم ج - ب نام اصلی حسین بنویدی است و بساز و بفروش ده ها  هزار واحدی حنوب تهران و مالک ده ها کارخانه از جمله مافیای گچ ایران میباشد  که با آیت غیوری مشاور بیت رهبری و امام جمعه شهرری هم پیاله هستند .  تمام حمایتهای سیاسی و مذهبی  و فشار به نهای های مسئول از طرف آیت الله غیوری صورت می گیرد . ماجرای فروش 100 واحدی  مجتمع آقای بنویدی به 4800 نفر را که در حال حاضر بعنوان یکی از بحران های شهر ری و وزارت اطلاعات می باشد مربوط به ایشان  است  که حسب ظاهر شریک ایشان دکتر قدیری پول ها را بالا کشیده و فرار کرده است و  ایشان بیگناه هستند. 


خبر مربوط به گزارش فوق:

نفوذ "ح-ب" ، یکی از بزرگترین میلیاردرهای ایرانی و از حلقه های اصلی مفاسد اقتصادی در دستگاه قضایی، باعث نگرانی مقامات عالی رتبه نظام شده ست. به گزارش بازتاب "ح-ب" که ثروت وی بالغ بر صدها میلیون تومان می شود، یکی از اصلی ترین چهره های زمین خواری و ربا در کشور به شمار می رود. "ح-ب" که در سال 1375 و پس از طرح بحث ثروتهای بادآورده از سوی رهبری، توسط واحد ویژه اقتصادی یکی ازمراکز امنیتی به عنوان چهره پشت پرده بخش قابل توجهی از اقتصاد زیرزمینی کشور، شناسایی شد، همچنان در دستگاه قضایی دارای نفوذ فراوانی است. به رغم آنکه نگرانی مقامات عالی رتبه نظام از نفوذ "ح-ب" در دستگاه قضایی به صورتی صریح، به آگاهی مسئولان این دستگاه رسیده است، وی با برقراری ارتباط با تعدادی از مسئولان و قضات مرکز حفاظت اطلاعات قوه قضائیه، همچنان به فعالیتهای خود ادامه می‌دهد.‌"ح-ب" با استفاده از نفوذ خود در دستگاه قضایی، به تسویه حساب با دیگر چهره های مافیای اقتصادی ایران می پردازد.

October 11, 2004

اعدام حسین فاطمی

شاه و فدائیان اسلام، هردو کمر به قتل او بسته بودند
 


 امید پارسا نژاد


«دادگاه عادى شماره یک دادرسى ارتش به ریاست تیمسار سرتیپ قطبى... و دادستانى سرهنگ فخر مدرس پس از ده جلسه رسیدگى و استماع مدافعات غیرنظامیان حسین فاطمى، مهندس رضوى و دکتر شایگان... سرانجام در ساعت سه و چهل و پنج دقیقه بعدازظهر روز یکشنبه هیجدهم مهرماه (۱۳۳۳) ختم دادرسى را اعلام و به اتفاق آرا حسین فاطمى را به اعدام محکوم کرد.» (حکم دادگاه نقل شده در شماره ۱۹ مهر ۱۳۳۳ روزنامه اطلاعات)


سیدحسین فاطمى مدیر روزنامه «باختر امروز» و وزیر امور خارجه دولت دکتر مصدق بود که پس از کودتاى ۲۸ مرداد ناچار مخفى شد، اما چند ماه بعد گیر افتاد، به هنگام انتقال از شهربانى به زندان مورد ضرب و شتم اوباش قرار گرفت و سرانجام در حالى که به شدت بیمار بود به دادگاه برده شد. شاه پس از کودتا و بازگشت به ایران گفته بود فاطمى را اعدام خواهد کرد.


• روزنامه نگار سیاستمدار


فاطمى در سال ۱۲۹۶ در نایین به دنیا آمد و در جوانى براى تحصیل و کار به اصفهان رفت. او همزمان با تحصیل در کالج انگلیسى اصفهان، کار روزنامه نگارى را در روزنامه «باختر» که به برادرش تعلق داشت آغاز کرد. فاطمى بین سال هاى ۱۳۲۳ تا ۱۳۲۷ در رشته حقوق دانشگاه پاریس تحصیل کرد و با دکتراى حقوق به ایران بازگشت. در تهران روزنامه «باختر امروز» را منتشر کرد و با دکتر مصدق آشنا شد. او در تأسیس جبهه ملى ایران مشارکت داشت و در مجلس شانزدهم به نمایندگى مردم تهران برگزیده شد. فاطمى از نمایندگان و روزنامه نگارانى بود که در جریان نهضت ملى ایران نقشى برجسته یافت و در دولت دکتر مصدق نخست معاون پارلمانى نخست وزیر و سپس وزیر امور خارجه شد. او در این میان یک بار هنگام سخنرانى بر مزار محمد مسعود (روزنامه نگار سرشناس و ناشر روزنامه «مرد امروز») به دست یکى از اعضاى جمعیت فدائیان اسلام(عبدخدائی که اکنون رهبر فدائیان اسلام در جمهوری اسلامی است و درآن سالها نقس سعید عسگر ضارب سعید حجاریان را درایران داشته) ترور شد، اما جان سالم به در برد. آنچه باعث شد شاه کینه فاطمى را به دل گیرد، موضع گیرى هاى او پس از وقایع ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ بود. او در سرمقاله روز بعد «باختر امروز» نوشته بود: «این جوان هوسباز (شاه) با یک چنین اندیشه خام و احمقانه اى فراموش کرده بود ملتى وجود دارد که همه این مبارزات و افتخارات وطن، تمام جهاد ملى شدن نفت و مجموع عملیات چند سال اخیر در طرد نفوذ شوم و خانه برانداز استعمار انگلستان از اوست و هم اوست که در مقابل دربار، در مقابل مجلس سازى اشرف... و در برابر تحریکات و مداخلات علنى و آشکار خود شاه بر ضد منافع کشور سد آهنین مقاومت بسته و نمى گذارد که حاصل زحمات و جانبازى هایش را یک کانون فساد و ناپاکى و یک مرکز فحشا به آتش هوسبازى و نوکرى لندن اندازد!»


فاطمى عصر روز ۲۵ مرداد نیز در میتینگ بزرگى در میدان بهارستان سخنرانى کرد و از الغاى نظام سلطنتى سخن گفت.


• دستگیرى


آشکار بود که فاطمى با چنین پیشینه اى نمى توانست مانند سایرین پس از کودتا خود را تسلیم کند، بنابراین به گفته نورالدین کیانورى با حزب توده تماس گرفت و اطلاع داد در پى مکان مناسبى براى مخفى شدن است. کیانورى و همسرش مریم، فاطمى را براى یک هفته در مخفیگاه خود پذیرفتند و سپس به خانه دکتر محسنى (از هواداران حزب که بعداً معلوم شد عضو سازمان افسران هم بوده است) منتقل کردند. «دکتر فاطمى مدت ها در این خانه بود. «من (کیانورى) به او گفته بودم که در طول روز از پنجره به بیرون نگاه نکند و براى اینکه خسته نشود مقدارى کتاب هم در اختیار او قرار داده بودیم. طرف شمال اتاقى که دکتر فاطمى در آن زندگى مى کرد مشرف به یک خانه بود. روزى دکتر فاطمى بر اثر خستگى پرده را کنار مى زند و از پنجره به بیرون نگاه مى کند. پیرزنى او را با آن ریش بلندى که گذاشته بود مى بیند و به صاحبخانه خبر مى دهد و آنها هم پلیس را در جریان مى گذارند. به این ترتیب دکتر فاطمى و دوست افسر ما دستگیر شد.» («خاطرات نورالدین کیانورى»)
شاه از قبل تصمیم خود را در مورد فاطمى گرفته بود. کرمیت روزولت در خاطراتش ماجراى ملاقات روز اول شهریور ۱۳۳۲ (چهار روز پس از کودتا) خود را با شاه روایت مى کند که در آن شاه در پاسخ به سئوال او در مورد رفتارى که با مصدق و یارانش خواهد شد گفته بود: «خیلى درباره اش فکر کرده ام... مصدق محاکمه خواهد شد و اگر دادگاه پیشنهاد مرا قبول کند (لب هایش مى لرزید) به سه سال حبس محکوم خواهد شد... چند نفر دیگر هم تنبیهات مشابهى خواهند داشت. فقط یک استثنا وجود دارد و آن هم حسین فاطمى است که هنوز او را پیدا نکرده اند... موقعى که پیدایش کنم او را اعدام خواهم کرد!» («کودتا در کودتا» کرمیت روزولت، نقل شده در «بازیگران عصر پهلوى» محمود طلوعى)


فاطمى صبح روز ۲۲ اسفند ۱۳۳۲ دستگیر شد و به شهربانى انتقال یافت. عصر همان روز هنگامى که قرار بود او را به زندان ببرند، عده اى از اوباش (که در کودتا هم شرکت داشتند) به رهبرى شعبان جعفرى (بى مخ) به او حمله کردند و او را به قصد کشت زدند. گفته مى شود اگر شجاعت خواهر فاطمى در جلوگیرى از آنها نبود او را کشته بودند. شعبان جعفرى این ادعا را رد کرده است، هر چند اصل کتک زدن فاطمى را قبول دارد. (نگاه کنید به: «خاطرات شعبان جعفرى در گفت وگو با هما سرشار») جراحات ناشى از این حادثه و بیمارى دکتر فاطمى باعث شد او را با برانکار به نخستین جلسه دادگاه که مهر سال بعد انجام شد وارد کنند. فاطمى نسبت به حکم دادگاه بدوى درخواست تجدید نظر کرد اما حکم اعدام او تأیید شد و در سحرگاه روز ۱۹ آبان ۱۳۳۳ به اجرا درآمد
 
 


 

October 09, 2004

بجز 2 نفر، همه کسانيکه در رابطه با اعدام عاطفه رجبی دستگير شده بودند آزاد شدند

 منبع پیک ایران
در  پی خبر دستگيری  تعدادی  از  پرسنل   نيروی  انتظامی و  رئيس  دادگاه اسلامی  شهرستان   نکا  در رابطه با داشتن روابط نا   مشروع  با  عاطفه  رجبی دختر ۱۶ ساله اعدام شده و  تعدادی  ديگر از  دختران  و زنان در اين  منطقه  ، خبر دريافتی  حاکی  از آزادی اکثريت اين افراد به جز ۲ نفر از پرسنل نيروی انتظامی ميباشد.


يکی  از اين بازداشت شدگان يک  درجه دار نيرو ی انتظامی و ديگری  يک  افسر آگاهی  نيروی  انتظامی می باشد . اين دو به  داشتن روابط نا  مشروع  با  تعداد   بسياری  از  دختران  فراری و زنان تن فروش  اعتراف  کردند و ما باقی به دليل "نداشتن مدارک کافی" آزاد شدند .


رئيس  دادگاه  نکا  ، حاجی رضائی ، نيز پس  بازجوئی   مرخص   شد . وی  اتهام  داشتن رابطه ( که قبلا خبر  اعتراف  وی به ان پخش شده بود ) را رد کرده و  اعتراف   يکی  از  پرسنل   نيروی  انتظامی نسبت به  خود را تهمت  اعلام  کرده است و فقط مواردی از شکنجه را قبول کرده است .

تبليغات در صلح و جنگ

نويسنده: سوزان ال كارترز


مطلب حاضر، استفاده تبليغاتي از رسانه‌ها را در حكومت‌هاي شوروي و آلمان نازي به عنوان كشورهاي توتاليتر مورد بررسي قرار مي‌دهد و ضمن مطرح كردن شيوه‌هاي مختلف بهره‌گيري از رسانه‌ها، ميزان كارايي آنها را ارزيابي مي‌كند. در پايان، تبليغات كشورهاي آمريكا و بريتانيا در دوران جنگ جهاني دوم مطرح مي‌شود و دلايل استفاده از تبليغات، نوع رويكرد و ميزان موفقيت هر كشور مورد بررسي قرار مي‌گيرد.



حكومت‌ها با توجه به اهميت رسانه‌هاي گروهي در انتقال ايدئولوژي‌ها و سياست‌هاي مورد نظر خود، در استفاده از آنها ترديد نمي‌كنند. استفاده تبليغاتي بدين منظور مي‌تواند نتايج متفاوتي در پي داشته باشد اما اين كه چنين تبليغاتي تا چه حد مؤثر واقع مي‌شود بستگي به عوامل متعدد دارد كه از آن جمله مي‌توان به باورها، تعصبات و پيش‌فرض‌هاي افراد هر جامعه اشاره كرد.
واژه تبليغات (Propaganda) نخستين بار در قرن هفدهم يعني زماني كه پاپ گرگوري پانزدهم «جمعيت مذهبي براي تبليغ ايمان» را بنيان نهاد، مورد استفاده قرار گرفت. اين نهاد نقش ميسيونر را ايفا مي‌كرد. بعدها تبليغات، علاوه بر مذهب براي انتشار عقايد سياسي نيز به كار گرفته شد. رسانه‌هاي ارتباط جمعي از اواخر قرن نوزدهم، راه‌هاي جديدي پيش پاي تبليغات‌كنندگان قرار دادند.
در قرن بيستم، استفاده از رسانه‌ براي اهداف سياسي، تقويت حس مليت‌گرايي و به راه انداختن جنگ رواني عليه دشمن رواج بسياري يافت چنان كه در كشورهاي توتاليتر مانند اتحاد شوروي و آلمان نازي نمونه‌هاي جالب توجهي از اين دست يافت مي‌شد اما مي‌توان گفت كه هنوز در اغلب جوامع دموكراتيك خبري از تبليغات نبود. در دهه 1930، در كشور آلمان، نازي‌ها تبليغات حكومت را با ديد مثبت مي‌نگريستند ولي در همان دوره در كشورهاي دموكراتيك، مردم فعاليت‌هاي تبليغاتي را نمي‌پذيرفتند و آن را «اطلاعات»، «آموزش» و يا حتي «جنگ رواني‌» مي‌خواندند.
تبليغات هر نام و عنواني كه داشته باشد تلاش مي‌كند تا نگرش‌ها را دستكاري كند اما اين در صورتي مؤثر است كه دسترسي به منابع متعدد اطلاعات مقدور نباشد و تفكر انتقادي تقبيح شود. ديويد ولش معتقد است تبليغات را هنر متقاعدسازي مي‌دانند هر چند در بسياري از موارد روندها و باورهاي موجود را تقويت مي‌كند. همچنين تبليغات مي‌بايست منطقي باشد اما مهم‌تر از همه توسعه فناوري است كه كمك زيادي به تبليغ‌كنندگان قرن بيستم كرده است. گارث اس.جووت و ويكتوريا اُدانل تبليغات را به اين صورت تعريف مي‌كنند: «تلاش عامدانه و نظام‌مند براي شكل دادن به برداشت‌ها و دست‌كاري شناخت‌ها و رفتار مستقيم براي حصول پاسخي كه مقصد تبليغ‌كننده را تحقق مي‌بخشد». رسانه‌هاي نوين ارتباط جمعي قرن بيستم مسيرهايي را براي انتشار مطالبي كه هدف آنها اثرگذاري، متقاعدسازي، تغيير و مهار گروه‌هاي جمعيتي در جهت اهداف خاص سياست است تأمين كرده‌اند كه تا پيش از قرن بيستم قابل تصور نبود.
مطلب حاضر، استفاده رژيم‌هاي توتاليتر و دموكراتيك از رسانه‌ها را براي اهداف تبليغاتي مورد بررسي قرار مي‌دهد. فعاليت‌هاي بلشويكي و استالينيستي در فاصله سال‌هاي 1917 تا 1945 شامل استفاده مثبت از تبليغات در نظام سياسي كاملاً متمركز اتحاد شوروي بود و رسانه‌هاي ديداري به ويژه در جوامع كم سواد بسيار اهميت داشتند. در آلمان نازي در فاصله سال‌هاي 1933 تا 1945 تلاش نظام‌مند براي انتشار پيام‌هاي سياسي و ايدئولوژيك صورت مي‌گرفت. استفاده از تبليغات در كشورهاي دموكراتي مانند بريتانيا و ايالات متحده طي جنگ جهاني دوم نشان مي‌دهد كه تبليغات لزوماً در انحصار رژيم‌هاي سياسي تك حزبي، متمركز و توتاليتر نيست.


تبليغات در اتحاد شوروي
بيشتر مطالب نوشته شده در خصوص تبليغات مربوط به شوروي تحت حاكميت لنين و استالين و آلمان نازي تحت سلطه هيتلر است. در هر دو كشور تبليغات اهميت بسياري داشت زيرا هر دو رژيم قصد داشتند جنبه‌هاي مختلف زندگي را سياسي كنند.
در سال 1917 پس از آن كه بلشويك‌ها قدرت را به دست گرفتند، تلقين توده‌ها به ابزار مهمي براي هدايت جامعه در مسير كمونيسم تبديل شد. بلشويك‌ها توجه زيادي به متقاعدسازي داشتند و براي اين منظور از نمادها، شعارها و تصاوير جديدي استفاده مي‌كردند. اين گروه به بهانه حفظ انقلاب با هر گونه مخالفت، بي‌رحمانه مقابله مي‌كردند. تبليغات براي حزب بلشويك (بعدها حزب كمونيست) اهميت اساسي داشت، به ويژه اشكال ساده آن كه پيام‌هاي ساده و قابل فهم را به جمعيت عمدتاً بي‌سواد منتقل مي‌كرد.
پس از پيروزي انقلاب روسيه، در فاصله سال‌هاي 1917 تا 1922 جنگي داخلي در اين كشور روي داد، البته كمونيست‌ها در اين جنگ پيروز شدند اما كشور همچنان ناامن بود. طي دهه 1920، وظيفه‌ي اصلي تبليغات اين بود كه وفاداران كمونيسم و مخالفان انقلاب را متقاعد كند انقلاب و دستاوردهاي آن مشروع است و براي آينده بهتر عده‌اي مي‌بايست قرباني شوند.
پس از مرگ لنين و به قدرت رسيدن استالين در سال 1924، نوسازي اقتصاد شوروي در دستور كار قرار گرفت. سياست استالين با عنوان «سوسياليسم در يك كشور»، صنعتي كردن سريع كشور بود. طرح‌هاي استالين معروف به طرح‌هاي پنج ساله كه از سال 1929 آغاز شد و مصيبت‌هاي زيادي براي مردم شوروي در پي داشت، تنها از طريق زور تحميل مي‌شد. مقاومت روستائيان در مقابل اشتراكي كردن مزارع، جنگ داخلي 1929 تا 1933 را موجب شد كه مرگ ميليون‌ها نفر را به دنبال داشت. در اين شرايط نقش تبليغات آن بود كه روستائيان را متقاعد كند نظم جديد كشاورزي تحت كنترل حكومت را بپذيرند و به مردم شهرنشين نيز وانمود كند آنچه در كشور اتفاق مي‌افتد به صلاح مردم است. به رغم افت سطح زندگي، جيره‌بندي، نابودي كشاورزي و بي‌نظمي‌هاي ناشي از مهاجرت گسترده به نواحي شهري، تبليغات اين پيام را منتقل مي‌كرد كه رژيم دستاوردهاي مهمي داشته است.
صنعتي شدن كه طبق طرح‌هاي پنج ساله به پيش مي‌رفت و اهداف غيرقابل دسترس در زمينه صنايع سنگين را دنبال مي‌كرد سطح زندگي را در مناطق رو به گسترش شهري پايين آورد و انضباط سخت‌كاري را تحميل كرد. تبليغات در كنار استفاده از زور (توسط پليس مخفي 366000 نفري) كارگران و خانواده‌هاي آنان را متقاعد مي‌ساخت كه سختي‌هاي دوران طرح‌هاي پنج ساله بهايي است كه بايد براي مقاومت در برابر دشمنان خارجي پرداخت كرد.
در دهه 1930، سركوب و ترور به يكي از جنبه‌هاي اصلي زندگي در شوروي تبديل شد. صدها هزار نفر اعدام شدند و ميليون‌ها نفر به اردوگاه‌هاي كار در شمال روسيه و سيبري فرستاده شدند. در ميان اين عده برخي از زمين‌داران عمده، اعضاي حزب كمونيست، اعضاي بلند پايه ارتش و غيره نيز به چشم مي‌خوردند. يكي از دلايل اين تحولات ظهور آلمان نازي بود كه هم تهديدي براي بقاي اتحاد شوروي به شمار مي‌رفت و هم احتمال بروز يك جنگ ديگر را افزايش مي‌داد. از اين رو تبليغات بر لزوم قرباني كردن افراد براي دفاع از شوروي در برابر فاشيسم و نازيسم تأكيد مي‌ورزيد و تلاش مي‌كرد مردم را متقاعد سازد كه كشور در محاصره‌ي دشمنان است و براي نابودي اين دشمنان كه حاميان داخلي نيز دارند مي‌بايست شديدترين تدابير را به كار بست. پس از آن كه هيتلر با نقض قرارداد عدم تجاوز آلمان ـ شوروي به اين كشور حمله كرد نقش تبليغات ايجاد ذهنيت واحد جنگ عليه متجاوزان نازي بود. ملي‌گرايي روسي و جنگ عليه فاشيسم با اهميت‌ترين موضوع در دوران معروف به «جنگ بزرگ وطن‌پرستانه» به شمار مي‌رفت.


رسانه‌ها و شيوه‌هاي تبليغات شوروي
پس از انقلاب، بلشويك‌ها به سرعت رسانه‌ها را در خدمت اهداف تبليغاتي خود قرار دادند و با ملي كردن انتشارات، كنترل روزنامه‌هاي اصلي مانند پراودا و ايزوستيا را در دست گرفتند. چاپ آگهي‌هاي شخصي ممنوع و اداره تلگراف پتروگراد ملي اعلام شد. با تشكيل اداره تلگراف روسي (Rosta) در سال 1918 و اعمال سانسور بر مطبوعات، توليد خبر نيز تحت كنترل قرار گرفت.
همچنين لنين تلاش كرد از راديو استفاده كند. اين رسانه با توجه به سطح بالاي بي‌سوادي (50 درصد در روستاها و 20 درصد در شهرها به رغم تلاش بلشويك‌ها براي ريشه كني آن) توان بالقوه تبليغاتي زيادي داشت. از سال 1922، استفاده از راديو براي انتشار پيام‌هاي حزبي آغاز شد اما با توجه به هزينه بالاي آن براي يك اقتصاد فقير استفاده محدودي داشت. در دهه 1930براي پخش صداي راديو در كارخانه‌ها، باشگاه‌ها و مزارع، رژيم از بلندگو استفاده كرد تا پيام‌ها را به مخاطبان بيشتري برساند اما رسانه‌هاي چاپي همچنان مهم‌تر از راديو بودند، بدين ترتيب كه در سال 1940 در اتحاد شوروي، تنها حدود 7 ميليون دستگاه راديو وجود داشت اما شمارگان روزنامه‌ها به حدود 38 ميليون مي‌رسيد.
مشكل بي‌سوادي از يك سو و پر هزينه بودن ديگر اشكال ارتباط از سوي ديگر موجب شد تا در اين كشور وسيع و فقير، اجتماعات به يكي از روش‌هاي مهم تبليغاتي شوروي تبديل شود. در دهه 1920، افرادي كه تحت نظر بخش تبليغاتي شوراي مركزي حزب كمونيست فعاليت مي‌كردند به شهرها و روستاها سفر مي‌كردند تا «انقلاب را بفروشند»، براي اين كار از قطارها و كشتي‌هاي مخصوص استفاده مي‌شد. بعضي ديگر از گروه‌هاي تحت كنترل حزب نيز مانند ليگ كمونيست‌هاي جوان و كومسومول‌ منبع تبليغاتچي‌هاي جوان مسوول بسيج توده‌ها براي حمايت از اهداف حزب بودند. راه انداختن كارناوال‌ها، رژه رفتن و تئاترهاي عمومي از جمله راه‌هاي بسيج توده‌ها بود.
پوسترها از اشكال مهم تبليغات ديداري در شوروي محسوب مي‌شدند. پوسترها با اشكال ساده خود مناسب جامعه‌اي بودند كه فرهنگ سنتي ديداري و سطح سواد پايين داشت، به تعداد زياد قابل چاپ بودند و پيام‌ها را با توجه به تغيير شرايط سياسي به سرعت عوض مي‌كردند. پوسترها به منازعه‌ي خير و شر، كارگر و سرمايه‌دار، رعيت و مالك، انقلابي و ضدانقلاب تأكيد مي‌ورزيدند و از مردم مي‌خواستند بجنگند و سخت‌تر كار كنند. در دوران جنگ داخلي اين پوسترها به تعداد بسيار زياد منتشر مي‌شدند و طي طرح‌هاي پنج ساله عصر جديد اشتراكي شدن و صنعتي شدن را نشان مي‌دادند، استالين را به شكل رهبري بي‌رقيب و قدرتمند تصوير مي‌كردند و بر انتقال جو تهديد و ترس بر دشمنان طي دوران تصفيه تأكيد مي‌ورزيدند.
بلشويك‌ها از سينما نيز به عنوان ابزار تبليغاتي استفاده كردند. اين رسانه ديداري بر مشكل ناشي از بي‌سوادي گسترده و تفاوت‌هاي فرهنگي و زباني اتحاد شوروي فائق مي‌آمد. برخلاف تئاتر، حكومت اين امكان را داشت كه كنترل شديدي بر پيام‌هايي كه در بخش‌هاي مختلف كشور توليد مي‌شد اعمال كند. بلشويك‌ها سينما را براي اهداف حكومتي و متقاعدسازي مورد استفاده قرار دادند نه سرگرمي و تفريح؛ اما در عمل نتوانستند از توان بالقوه آن در دهه 1920 استفاده كنند. تهيه فيلم‌هاي سينمايي با توجه به وسعت كشور بسيار پرهزينه بود و به همين دليل به ساخت فيلم‌هاي كوتاه خبري روي آوردند. از سال 1924، واردات فيلم براي كسب درآمد آزاد شد و به اين ترتيب، تا سال 1927 در سينماهاي شوروي فقط فيلم‌هاي وارداتي به ويژه آمريكايي نمايش داده مي‌شد. فيلم‌هايي نيز توسط كارگردانان شوروي از جمله آيزن اشتاين ساخته شد كه هدف آنها مشروعيت بخشيدن به انقلاب شوروي و نشان دادن مبارزه خير و شر بود و در آنها به نيروهاي تاريخي اهميت داده مي‌شد.
فيلم‌سازان شوروي در دهه 1920 تحت محدوديت‌هاي سياسي فعاليت مي‌كردند، با اين حال آزادي هنري قابل ملاحظه‌اي داشتند. به اين ترتيب كه فيلم‌هاي كارگرداناني مانند آيزن اشتاين گرچه حاوي پيام‌هاي كمونيستي بودند از رژيم حمايت نمي‌كردند اما به نظر مي‌رسد كه اين فيلم‌ها مورد توجه مخاطبان كشور قرار نمي‌گرفت زيرا آنان خواهان خبرهاي خوب و شخصيت‌هاي شناخته شده بودند. حزب كمونيست خواهان فيلم‌هايي بود كه هم سرگرم‌كننده (براي كسب درآمد) و هم تبليغاتي باشد. فيلم‌هايي كه براي روس‌هاي معمولي قابل فهم و يا سرگرم‌كننده نباشد يكي از اين شرايط را نخواهد داشت. در پايان دهه 1920، فيلم‌هاي كارگردانان بزرگ مورد انتقاد حزب قرار گرفتند و به تبليغ ايده‌هاي بورژوازي متهم شدند.
در دوران استالين به دليل تشديد محدوديت‌ها، فيلم‌ها به لحاظ هنري عقيم شدند و تمامي 308 فيلمي كه در فاصله 1933 تا 1940 ساخته شد در معرض سانسور و كنترل شديد قرار گرفت. در اين دوره استالين شخصاً فيلم‌ها را تماشا مي‌كرد و اجازه نمايش مي‌داد. در همين سال‌ها با استفاده از فنون تصويري تلاش مي‌شد چهره‌ي مخالفان استالين از فيلم‌هاي گذشته حذف شده و چهره خود او برجسته‌تر شود.
پس از حمله آلمان نازي به شوروي در سال 1941، رسانه‌هاي اين كشور براي حمايت از جنگ عليه آلمان بسيج شدند. يك مثال قابل توجه در مورد استفاده تبليغاتي از فيلم‌ها «الكساندر نوسكي» بود. در سال 1938 يعني زماني كه تهديد آلمان نازي به نحو فزاينده‌اي افزايش يافته بود، سرگئي آيزن اشتاين اين فيلم را با هدف تحريك احساسات وطن‌پرستانه روسي عليه خطر آلمان تهيه كرد. پس از امضاي قرارداد عدم تجاور آلمان و شوروي در سال 1939، استالين پخش اين فيلم را ممنوع كرد اما با تجاوز آلمان در سال 1941، اجازه پخش مجدد آن صادر شد. اين فيلم مانند ساير رسانه‌هاي چاپي، مطبوعات و راديو بر وطن‌پرستي، هويت ملي و ماهيت نفرت‌انگيز دشمن تأكيد مي‌ورزيد. تبليغات در دوره جنگ، منازعه بين دو ايدئولوژي را تصوير مي‌كرد كه طي آن مردم شوروي براي دستيابي به پيروزي قطعي متحد شده بودند.
شوروي دوران استالين استفاده ابزاري حكومت از رسانه‌ها را نشان مي‌دهد. در اين دوران از روزنامه‌ها، راديو و سينما براي انتشار پيام‌هايي در مورد رهبر، موفقيت‌هاي مربوط به سياست مدرن‌سازي در داخل كشور و خطرات دشمنان خارجي استفاده مي‌شد.


تبليغات و كنترل رسانه‌اي از سوي نازي‌ها
همچون شوروي، در آلمان نازي در فاصله‌ي سال‌هاي 1933 تا 1945، رسانه‌هاي گروهي براي فعاليت تبليغاتي رژيم بسيار حياتي بودند. در اين كشور نيز تبليغات (كه باز هم با سركوب و ترور همراه بود) از سوي نازي‌ها بسيار باارزش به حساب مي‌آمد، هر چند وضعيت بي‌سوادي و درجه‌ي صنعتي بودن جامعه با شوروي متفاوت بود.
هيتلر پيش از آنكه در سال 1933 صدراعظم آلمان شود، در مورد اهميت تبليغات مطلب نوشته و از آن براي به قدرت رسيدن حزب نازي استفاده كرده بود.
وي وظيفه تبليغات را جلب توجه توده‌ها به موضوعات خاص مي‌دانست. تبليغات بايد ساده باشند، تعدادي معدود از موضوعات اساسي را مورد توجه قرار دهند، به صورت كليشه‌اي فرمول‌بندي شده و دائم تكرار شوند (عقايد وي در خصوص مخاطب، روش‌هاي تبليغاتي و پيام‌ها بي‌شباهت به عقايد تبليغ‌كنندگان آمريكايي نبود).
هيتلر سخنران بسيار ماهري بود، با مخاطبان ارتباط برقرار مي‌كرد و احساسات شنوندگان را برمي‌انگيخت. نازي‌ها مي‌توانستند اجتماعات توده‌اي بسيار مؤثري ترتيب دهند. آنان پس از آن كه به قدرت رسيدند تلاش كردند از رسانه‌هاي موجود بهره‌برداري كنند. حتي در اوايل دهه‌ي 1920، روزنامه‌اي چاپ كردند كه البته نتوانست در سطح وسيعي منتشر شود و روزنامه‌نگاران و نويسندگان زيادي را جذب خود كند، به نظر مي‌رسيد كه اجتماعات بهتر مي‌توانند پيام حزب نازي را منتقل كنند. چنان كه زِمان (Zeman) خاطرنشان كرده است: «تا سال 1929، تجهيزات فني در دسترس تبليغ‌كنندگان نازي ابتدايي بود، رسانه‌هاي گروهي از قبيل مطبوعات، سينما، راديو و تلويزيون معمولاً در زمان رسيدن به قدرت وجود ندارند. در سال 1930 رهبران نازي توانستند از فنون جديد ارتباط گروهي بهره بگيرند. اين تجهيزات زماني در اختيار هيتلر قرار گرفت كه منابع مالي مناسب و مخاطبان شنوا در اختيار داشت». حتي در اين كشور نيز كه ميزان سواد بسيار بالاتر از شوروي بود، براي تبليغ شعارها و انتشار ارزش‌هاي حزب از ابزار قديمي‌تر تبليغات مانند پوستر استفاده مي‌شد.
فعاليت‌هاي تبليغاتي در سطح محلي به سلطه حزب نازي كمك كرد. روال معمول اين بود كه حزب در ابتدا مبطوعات را تحت كنترل درآورد، به انتشار روزنامه مي‌پرداخت و طي 6 ماه پس از به قدرت رسيدن، بمباران تبليغاتي را آغاز مي‌كرد. تظاهرات توده‌ها، سخنراني، جشن گرفتن روز تولد هيتلر، روز كارگر آلماني، روز كتاب‌سوزي و انواع مناسبت‌هاي مربوط به اس اس. اجتماعات مربوط به جوانان هيتلري، نمايشنامه‌ها و فيلم‌ها همگي به عنوان نماد حزب نازي عمل مي‌كردند. نازي‌ها در هماهنگ كردن وقايع چنان موفق عمل مي‌كردند كه انرژي مردم براي انجام ديگر فعاليت‌ها كاهش مي‌يافت.
از طرفي، هيتلر معتقد بود كه پس از رسيدن به قدرت، از اهميت تبليغات كاسته مي‌شود و سازماندهي جايگاه‌ مهم‌تري مي‌يابد. در واقع آلمان نازي يك كشور تبليغاتي به شمار مي‌رفت و جوزف گوبلز از عناصر مهم تحقق اين وضعيت بود. وي از دهه‌ي 1920 با اتخاذ رويكردي سازمان‌يافته و با تشكيل بخش‌هايي براي بررسي همه جانبه تبليغات، مديراني را در سطوح مختلف حزب به كار گمارد و فعاليت خود را آغاز كرد. تشكيل وزارت تبليغات و گماردن گوبلز به عنوان وزير و اشغال بيش از 14000 تن در تشكيلات تبليغاتي اهميت فعاليت‌هاي تبليغاتي براي حزب نازي را مشخص مي‌كند.
گوبلز معتقد بود كه تبليغات حتي پس از به قدرت رسيدن حزب نازي نيز نقش مهمي بر عهده دارد. تبليغ براي بسيج توده‌ها در حمايت از حكومت جديد و بنيان‌هاي ايدئولوژيك آن ابزاري ضروري به شمار مي‌رفت اما در اين كشور نيز همانند شوروي، زماني كه تبليغات نتوانست به اهداف خود دست پيدا كند، ترور به عنوان ابزار مكمل مورد استفاده قرار گرفت.
گوبلز ايده‌هاي خاص در مورد نقش رسانه‌هاي مختلف داشت. مطبوعات از نظر وي ابزار اطلاع‌رساني و آموزش مردم در خصوص دلايل سياست‌هاي حكومت بود و راديو بين تك تك افراد ملت رابطه برقرار مي‌كرد؛ تبليغات در قلب هر گونه تماس ميان حكومت و مردم و در واقع در قلب همه فعاليت‌هاي سياسي قرار داشت. هدف اصلي تبليغات حزب نازي يعني بسيج مردم آلمان در پست سياست‌هاي اين حزب مستلزم بازسازي ارزش‌ها بود و صداقت تا زماني اهميت داشت كه در خدمت منافع كشور باشد. آلماني‌ها بايد از دشمنان متنفر مي‌شدند و در همان حال بدون هيچ گونه اعتراضي به رهبر خود اتكا مي‌كردند.
گوبلز در خصوص مطبوعات سعي مي‌كرد به تدريج استقلال روزنامه‌ها را از بين ببرد. وي روزنامه‌هاي كمونيستي و سوسيال دموكرات را بست و با تشكيل كنفرانس‌هاي مطبوعاتي تلاش كرد ديدگاه‌هاي حكومت را به خبرنگاران منتقل كند. قانوني كه در سال 1933 تصويب شد به استقلال سردبيري پايان داد و مشخص كرد چه كسي مي‌تواند سردبير باشد و چگونه بايد فعاليت كند. در پايان دهه 1930، گوبلز كنترل حزب نازي را بر اغلب نشريات آلمان تحميل كرده بود.
از آنجا كه راديو تا پيش از سال 1933، تحت كنترل دولت قرار داشت حزب نازي به آساني توانست بر پخش برنامه‌ها تسلط يابد و آن را در خدمت اهداف سياسي و آموزش ايدئولوژيك خود قرار دهد. گوبلز با توليد برنامه‌هاي سياسي، حدود 50 سخنراني هيتلر را در سال 1933 پخش كرد و با تشويق به توليد و توزيع راديوهاي ارزان قيمت و قوي موجب شد تا در سال 1939، هفتاد درصد خانواده‌ها به اين رسانه دسترسي پيدا كنند. از امواج كوتاه نيز براي دستيابي به اقليت آلماني خارج از مرزهاي آلمان استفاده مي‌شد.
رسانه مورد استفاده ديگر تلويزيون بود كه گوبلز در دهه 1930 آن را به كار گرفت. نازي‌ها به جاي استفاده از تلويزيون در منازل آن را در مكان‌هاي عمومي قرار مي‌دادند و از اين طريق پيام‌هاي حزبي را براي تماشاگران پخش مي‌كردند. با اين حال در دوران نازي‌ها تلويزيون به يك رسانه ارتباط جمعي تبديل نشد.
صنعت سينما نيز براي نازي‌ها اهميت بسيار داشت. گوبلز بيشتر به جنبه سرگرمي سينما اهميت مي‌داد اما در عين حال آن را از ابزار بسيار مؤثر تبليغاتي مي‌دانست. از نظر وي سينما وسيله‌اي براي تقويت انرژي‌ها و باورهاي موجود و همچنين هدايت افكار عمومي به جنبه‌هاي اصلي ايدئولوژي نازي بود. ملي‌گرايي آلماني، برتري نژاد آريايي و نظامي‌گري از جمله موضوعات فيلم‌هاي آن دوران بود. در سال 1933 با انتساب يكي از اعضاي حزب به رياست انجمن سينماداران، اتحاديه تجارت فيلم منحل شد كه كنترل بيشتر حزب نازي بر فيلم‌سازان و سينما را در پي داشت.
قانون ديگري كه در سال 1934 به تصويب رسيد امكان نظارت گوبلز را در مراحل اوليه ساخت فيلم‌ها فراهم كرد. در سال 1936 نقد هنري و بررسي فيلم‌ها ممنوع شده بود و منتقدان از «اتاق فيلم‌سازان رايش» مجوز مخصوص مي‌گرفتند و واردات فيلم بسيار محدود بود. در فاصله سال‌هاي 1937 تا 1942 صنعت سينما ملي شد و حكومت كنترل كامل اين صنعت را در دست گرفت.
نگاهي به فيلم‌هاي ساخته شده در آلمان طي اين دوره نشان مي‌دهد كه نازي‌ها به چه شكل عناصر ايدئولوژي حزب خود را منتشر مي‌كردند. در اين فيلم‌ها دلاوري، رفاقت، دنيا و ديگر ارزش‌ها به ويژه براي جوانان تبليغ مي‌شد. ضبط بازي‌هاي المپيك 1936 و پخش آن در سال 1938 در واقع تبليغات بسيار مهمي براي دستاوردهاي آلمان نوين محسوب مي‌شد.
مورخان به نقش تبليغات در سرسختي و پايداري مردم آلمان طي جنگ جهاني دوم اشاره مي‌كنند. دستاورد گوبلز ايجاد ذهنيت منازعه و بردباري بود. وي كه به ويژه از سينما براي حفظ روحيه جنگ‌طلبي مردم استفاده مي‌كرد، حتي در اواخر جنگ نيز كه وضعيت نظامي آلمان وخيم شده بود همچنان به ساخت فيلم اهميت مي‌داد. گوبلز براي ساخت يكي از فيلم‌هايي كه مقاومت آلماني‌ها را در برابر ناپلئون نشان مي‌داد 187000 سرباز و 4000 ملوان را از خدمت مرخص كرد تا به عنوان سياهي لشكر در آن بازي كنند. اين امر اهميت تبليغات را براي رژيم نازي نشان مي‌دهد. فيلم ضديهود گوبلز نسبت به فيلمي كه هيتلر دستور آن را داده بود موفقيت بيشتري مي‌يافت و هيتلر به كليه افراد تحت فرمان خود و از جمله نگهبانان اردوگاه‌ها دستور داد آن را تماشا كنند.
قانوني كه در سال 1938 به تصويب رسيد نشان دادن فيلم‌هاي خبري (newsreel) در كنار برنامه‌هاي سينمايي را اجباري ساخت. هدف از نمايش اين نوع فيلم‌ها كه به قيمتي ارزان توزيع مي‌شدند، القاي باور پيروزي آلمان در جنگ بود. در سال 1940 همه شركت‌هاي توليد فيلم‌هاي خبري منحل شدند و اين وظيفه بر عهده تشكيلات متعلق به حزب نازي قرار گرفت. اين فيلم‌ها علاوه بر آلمان در كشورهاي ديگر نيز به نمايش درمي‌آمد تا آنان را از حمله سربازان آلماني بترساند و مقاومت را بي‌فايده جلوه دهد.
اما از سال 1941 به بعد، به دليل ناكامي‌هاي ارتش آلمان موفقيت بيشتر فيلم‌هاي خبري رو به كاهش نهاد. مردم فيلم‌ها را با اكراه تماشا مي‌كردند و انتظار مي‌كشيدند تا هر چه سريع‌تر به پايان برسند. گوبلز تلاش كرد با بستن گيشه‌هاي فروش بليط كاري كند كه اگر كسي خواست فيلم سينمايي ببيند به ناچار فيلم‌هاي خبري را هم تماشا كند. همزمان با بمباران فزاينده كشور از سوي نيروهاي متفق گوبلز سعي مي‌كرد نفرت از دشمن را در ميان مردم آلمان افزايش دهد. اما در نهايت چنين فيلم‌هايي نتوانستند ناباوري مردم آلمان را تغييردهند. با پايان گرفتن پيروزي‌هاي ارتش آلمان مردم فيلم‌هاي خبري را به ديد يك اسطوره نگاه مي‌كردند نه واقعيت.
در آلمان نيز مانند اتحاد شوروي تحت حاكميت لنين و استالين، كنترل رسانه‌ها به صورت متمركز بود و روزنامه‌ها، راديو و سينما براي مقاصد تبليغاتي مورد استفاده قرار مي‌گرفتند. واضح است كه هر دو رژيم از رسانه‌ها سوءاستفاده مي‌كردند اما به هر حال ارزيابي ميزان موفقيت آنان كاري دشوار است.


كارايي تبليغات
كشورهاي توتاليتر تبليغات را براي بسيج حمايت‌هاي مردمي و كنترل كل جامعه بسيار مهم مي‌دانستند. در شوروي تبليغات توانست استحكام انقلاب، گسترش كنترل سياسي در منطقه‌اي وسيع، حفظ بقا در ناآرامي‌هاي دهه 1930 و بحران ناشي از حمله آلمان در سال 1941 شود. نازي‌هاي دهه 1930 را مي‌توان استاد تبليغات نوين دانست كه با استفاده بلندپروازانه از اين ابزار به آموزش مجدد مردم آلمان براي يك جامعه و نظام ارزشي جديد پرداختند.
اما با همه اين احوال ساده‌انگارانه است اگر دليل اين موفقيت سياسي را تنها تبليغات بدانيم زيرا در هر دو رژيم ترور و سركوب نيز با تبليغات همراه مي‌شد. مي‌توان گفت كه نقش تبليغات از نقش سركوب و ترور براي نابودي مخالفان و يا به انقياد درآوردن آنها بسيار كمتر بود.
از سوي ديگر نيز نمي‌توان گفت كه وفاداري به رژيم گواه موفقيت تبليغات است چرا كه هم پيش از تبليغات وفاداري وجود داشته است و هم موارد مهمي از شكست تبليغات را مي‌توان سراغ گرفت كه از آن جمله بايد به نارضايتي مردم اوكراين از سياست‌هاي كشاورزي استالين اشاره كرد كه حتي موجب شد در ابتدا سربازان آلماني به عنوان نيروهاي آزاديبخش استقبال كنند. مي‌توان گفت به رغم تبليغات، مقامات نمي‌توانستند مردم را مجبور كنند همان طور كه مي‌خواهند مسايل را تفسير كنند و به رغم فرهنگ رسمي واحد در رسانه‌ها فرهنگ‌هاي عامه در زير شكل مي‌گرفت.
به رغم تلاش‌هاي فراواني كه حكومت شوروي در تبليغ دستاوردهاي خود داشت مردم اين كشور تبليغات را با ديده ترديد مي‌نگريستند و به ويژه در شهرهاي كوچك، رژيم در ميان مردم محبوبيتي نداشت. به علاوه، طبقه‌ي كارگر به اندازه‌اي تغيير كرده بود كه انسجام آن به عنوان يك حلقه و احساس وابستگي كارگران به رژيم جاي ترديد داشت.
نتيجه‌گيري يان كرشاو در خصوص كارايي تبليغات براي هر دو كشور شوروي و آلمان نازي كاربرد دارد: «كارايي تبليغات به توانايي آن در تقويت آگاهي موجود، تأكيد بر ارزش‌هاي موجود و پشتيباني از تعصبات موجود بستگي كامل دارد». ترس و تعصبي كه از دوران تزاري در شوروي به ياد مانده بود همراه با ترس از تجاوز دشمنان خارجي بستر مناسبي ايجاد كرد كه تبليغات، شهروندان را نسبت به مشروعيت رژيم، لزوم كار سخت، انضباط كارگري خشك و حتي بي‌رحمي عليه كشاورزان و ديگر دشمنان متقاعد سازد. در آلمان نيز تبليغ ارزش‌هاي موجود رشد زيادي يافت، ارزش‌هايي كه عبارت بودند از: ضديت با ماركسيسم، ضديت با چپ، خصومت با جمهوري وايمار و حمايت از يك رهبري قوي (اعتقاد به اسطوره‌ي رهبر).
وقتي اين اجماع وجود نداشت تبليغات نيز موفق عمل نمي‌كرد. براي مثال، ايده‌ي جامعه‌ي ملي هرگز تحقق نيافت چرا كه وجود طبقات اجتماعي يك واقعيت بود. تبليغات عليه نژاد نيز تا حدود زيادي ناموفق بود. زماني كه بين تبليغات و واقعيت‌ها شكاف ايجاد شد، شهروندان آلماني باور خود را از دست دادند و رژيم نازي به سركوب روي آورد.
يك نكته قابل توجه در خصوص استفاده تبليغاتي از رسانه‌ها اين است كه تا چه حد مي‌توانند كنترل مطلق داشته باشند و مانع ابراز ديدگاه‌هاي بديل شوند. وقتي ساير ديدگاه‌ها سركوب شوند تمايز بين اعتقاد و بي‌اعتقادي، درستي و نادرستي از بين مي‌رود. در شوروي، به ويژه در دهه 1930، تبليغات در انكار دسترسي به ساير ديدگاه‌ها تأثير زيادي داشت به اين ترتيب كه شهروندان بيش از آن كه عقيده‌ي بلشويك‌ها را در خصوص جهان باور كنند آن را امري بديهي مي‌دانستند.


تبليغات جوامع دموكرات در دوران جنگ
رژيم‌هاي شوروي و آلمان نازي به دليل آن كه قصد داشتند همه جنبه‌هاي جامعه را سياسي كنند تبليغات را محور زندگي سياسي و اجتماعي قرار دادند. كشورهاي دموكرات نيز براي تأثيرگذاري بر گرايش‌ها و رفتارهاي سياسي از تبليغات استفاده مي‌كردند، البته با اين تفاوت كه تبليغات نظام‌مند فقط در دوران جنگ توجيه داشت. تبليغات‌چي‌هاي غربي معتقد بودند كه تبليغ بايد ظريف، غيرمستقيم و در واقع نامرئي باشد. به عبارت ديگر، اگر مردم ندانند كه در معرض تبليغ قرار دارند احتمال بيشتري وجود دارد كه پيام‌هاي تبليغاتي را بپذيرند. تبليغات بريتانيا در جنگ با آلمان موفق‌ترين مثال از اين نوع رويكرد است.


تبليغات ايالات متحده در جنگ جهاني دوم
حكومت‌هاي دموكرات معمولاً از كنترل مستقيم رسانه‌ها نفعي نمي‌برند بلكه متكي به سانسور و نظارت و خواهان خودجوشي مالكان و كاركنان رسانه‌اند. افرادي كه رسانه‌ها را طي جنگ كنترل مي‌كردند و يا در آن شاغل بودند در خصوص نوع پيام‌هايي كه موجب حمايت مردم از جنگ مي‌شد طرز فكر مخصوص به خود را داشتند.
تبليغات در آمريكا كار ساده‌تر بود زيرا انواع رسانه‌ها در اين كشور در حد بسيار بالايي و در دسترس شهروندان قرار داشت. از سوي ديگر رسانه‌ها خصوصي بودند و نفوذ دولت در آنها حداقل بود. همچنين توان صنعتي آمريكا و انزواي جغرافيايي آن موجب شده بود تا بسيج توده‌ها در حمايت از جنگ با موانع جدي روبه‌رو باشد. آمريكا برخلاف بريتانيا با تهديد مستقيم آلمان روبه‌رو نبود. روابط نژادي آمريكا نيز مشكلاتي را براي مقامات تبليغاتچي ايجاد مي‌كرد. براي مثال، سياه‌پوستان علاقه‌اي به جنگ نشان نمي‌دادند و اين واقعيت موجب هراس مقامات آمريكايي شده بود زيرا مي‌توانست بهانه خوبي براي تبليغات دشمن باشد. تبعيضي كه در جامعه آمريكا عليه سياه‌پوستان اعمال مي‌شد مانع از آن بود كه اين اقليت به جنگ با غيرسفيدپوستان ديگر (ژاپني‌ها) تمايل داشته باشند.
ابزار تبليغاتي عمده‌ي آمريكايي‌ها سينما بود. فيلم‌سازان به سهم خود و با آگاهي از قدرت اين رسانه‌ها در بسيج عمومي با دولت آمريكا همكاري مي‌كردند، اين نوع فيلمسازي در خدمت منافع سينما هم بود از سوي ديگر ارتش آمريكا نيز تجهيزات و امكانات لازم را در اختيار فيلمسازان قرار مي‌داد. مقامات آمريكايي كه به طور مستقيم نمي‌توانستند فيلم‌ها را سانسور كنند از ابزارهاي ديگر استفاده مي‌كردند كه يكي از آنها كنترل صادرات فيلم بود. با توجه به نقش صادرات در كسب درآمد براي شركت‌هاي فيلم‌سازي، كنترل اين بخش بسيار مؤثر بود. در مجموع شركت‌هاي بزرگ فيلم‌سازي از جنگ سود بردند و تعداد فيلم‌هايي كه در اين دوران توليد شد فقط اندكي از زمان صلح كمتر بود.
پنج استوديوي هاليوود فيلم‌هاي خبري توليد مي‌كردند كه نقش مهمي در تأمين اطلاعات بصري براي مخاطبان داشت. بعضي كارگردانان بزرگ نيز در خدمت جنگ قرار گرفتند كه از آن جمله مي‌توان به جان هيوستون اشاره كرد. وي سه فيلم مستند در مورد رفتار سربازان آمريكايي و تأثير جنگ بر آنها تهيه كرد. در آمريكا نيز مانند هر جاي ديگر فيلم سينمايي به دليل جاذبه بصري و امكان ادغام پيام‌هاي سياسي با سرگرمي مؤثرترين ابزار متقاعدسازي به شمار مي‌رفت.
ادراه اطلاعات جنگ در سال 1942 «دستورالعمل اطلاعات» را براي هاليوود تهيه كرد كه در آن نحوه تصوير كردن جنگ نشان داده شده بود. در آن هنگام فيلمنامه همه استوديوها (به استثناي پارامونت) بررسي مي‌شد. البته هاليوود از ساختن فيلم براي مقاصد تبليغي خوشحال بود. اما حكومت را به سبب امر و نهي‌اي كه در اين كار داشت نمي‌بخشيد.
آمريكايي‌ها نيز مانند همه تبليغ‌كنندگان با اين مشكل مواجه بودند كه چگونه بين پيام‌هايي كه نفرت از دشمن را موجب مي‌شوند و پيام‌هايي كه فجايع جنگ را بيش از حد واقعي آن به تصوير مي‌كشند تعادل برقرار كنند. مقامات نظامي و غيرنظامي كه از حمايت كامل رسانه‌ها برخوردار بودند نقش فعالي در محدود كردن پخش تصاوير مجروحان جنگ و درگيري نژادي ميان سربازان ايفا كردند اما در سال‌هاي 45 ـ 1943 كه خشنودي مردم از جنگ موجب نگراني شده بود اين محدوديت‌ها كاهش يافت و رسانه‌ها وقايع جنگ را با پرده‌پوشي كمتري نشان مي‌دادند.


بريتانيا و راهبرد صداقت
اجتناب از نشان دادن وحشيگري‌هاي آلمان نازي براي مقاصد تبليغاتي يكي از جنبه‌هاي «راهبرد صداقت» بريتانيا در زمان جنگ بود. بريتانيايي‌ها كه در جنگ جهاني قبلي، به دروغگويي و شايعه‌پراكني در خصوص جنايات آلماني‌ها متهم شده بودند اين بار تلاش مي‌كردند تا اعتبار از دست رفته‌ي خود را باز يابند. از سوي ديگر لزوم حفظ اسرار نظامي موجب شده بود تا فيلم‌هاي خبري با محدوديت‌هايي مواجه شوند براي مثال، فيلمي كه ورود سربازان بريتانيايي به فرانسه را نشان مي‌داد توقيف شد.
تبليغات بريتانيا سه اصل كلي را دنبال مي‌كرد: نخست اينكه سركوب اخبار ممكن نيست زيرا مردم به ويژه در زمان جنگ به خبر نياز دارند. دوم اين كه اخبار بايد درست و دقيق باشد چون در غير اين صورت مردم اعتماد خود را به رسانه و دولت از دست خواهند داد و سوم اين كه، سانسور زماني بهترين كارايي را دارد كه قابل تشخيص نباشد و به همين دلل پيش سانسور (كنترل اخبار در زمان توليد) بسيار باارزش‌تر از پساسانسور است. به گفته‌ي نيكولاس پروني اين اصول بسيار موفق عمل كردند به طوري كه BBC و ديگر نهادهاي خبري توانستند نه تنها در داخل كشور بلكه در ميان مردمان خارج كشور نيز اعتبار كسب كنند.


تبليغات در جنگ اقيانوس آرام
در جنگ با ژاپني‌ها، رسانه‌ها رويه‌اي ديگر را دنبال كردند و برخلاف جنگ با آلمان به حربه‌هاي مختلف و حتي به تحقير نژاد ژاپني متوسل شدند. در رسانه‌ها ژاپني‌ها شبه انسان‌هايي معرفي مي‌شدند كه به ميمون‌ها شباهت دارند، در آمريكا و استراليا نيز تبليغات مشابهي رواج داشت. به طور كلي تبليغات نژادي عليه ژاپني‌ها از نظر بسياري از شهروندان آمريكا، استراليا و بريتانيا جذاب بود زيرا براساس تعصبات ديرين بنا شده بود. ژاپني‌ها جنايات زيادي را در طول جنگ‌‌هاي مختلف از جمله در چين مرتكب شده بودند و حتي پاره‌اي از جنايات آنان نيز متوجه شهروندان كشورهاي متفق بود و همين امر آنان را از آلمان نازي متمايز كرد. خشونت آلماني‌ها متوجه گروه‌هاي خاص مانند يهوديان و مردم اروپاي شرقي مي‌شد و جناياتي كه به طور مستقيم مردم كشورهاي متفق را درگير كرده باشد از سوي آنان صورت نگرفته بود.
مثال‌هايي كه در مورد تبليغات كشورهاي توتاليتر و دموكرات بيان شد اهميت رسانه‌هاي گروهي را ماني كه در جهت منافع حكومت‌ها قرار مي‌گيرند نشان مي‌دهد. رسانه‌ها از قرن بيستم يعني از همان زماني تحول يافتند كه در راه دستيابي به اهداف متقاعدسازي در داخل و خارج كشور مورد استفاده قرار گرفتند اما كارايي تبليغات آنها نه تنها به درجه نفوذ رسانه‌ها بلكه عواملي مانند گرايش‌ها و باورهاي موجود، ميزان نزديكي يا دوري پيام‌ها از واقعيت‌هاي اجتماعي و نيز ميزان روي آوردن حكومت‌ها به اقدامات ديگري مانند ترور و سركوب براي تحقق اهداف رسمي بستگي داشت.


منبع:
Carruthers, Susan L., “The Media At War" usa: MacMilan Press, 2000, p. 77-103.


مترجم: محمدرضا حسن‌زاده
پژوهشگر ارشد اداره كل معاونت سياسي صدا و سيما
منبع: فصل‌نامه پژوهش و سنجش، سال دهم، شماره 34، تابستان 1382


 
 يکشنبه 13 مهر 1383  منيع :  خبرگزاري فارس 

October 07, 2004

شكنجه گران همه زندان ها را بايد به مردم معرفی كرد

اهواز 
 
 منبع پیک نت  
 مسئولان "پيك نت" ضمن تائيد اقدام شما در معرفی و افشای هويت شكنجه گران زندان های جمهوری اسلامی، می خواستم يادآوری كنم كه لطفا اين اقدام پسنديده خودتان را محدود به زندان های تهران نكنيد. در زندان های ديگر شهرهای ايران آنچه كه با زندانيان كردند نه تنها كمتر از رفتاری است كه با زندانيان در تهران كردند، بلكه گاه وحشيانه تر نيز بود. من به سهم خود اطلاعاتی كه درباره زندان اهواز دارم برايتان می نويسم تا بلكه ديگران هم تشويق شوند و اجازه ندهند شكنجه گران و جنايت كاران آسوده از مكافات به مجلس برده شوند و بر صندلی صدارت و وزارت بنشينند.


من می خواستم هويت سه نفر را كه در زندان اهواز هرآنچه كه اوباشگری و رذالت به يادداشتند و آموخته بودند بر سر زندانيان آوردند معرفی كنم:


اين سه نفر در دادگاه انقلاب اهواز مستقر بودند:


1- رضا قاعدی كه بازجويی از بچه های طيف فدايی و توده ای را به عهده داشت، بعدها به عنوان پاداشت جناياتی كه مرتكب شده بود بورس تحصيلی گرفت و چشم پزشك شد. او مدتی رييس بيمارستان طالقانی آبادان و مدير كل بهداری آبادان بود. البته در محافل پزشكی به اسم جهان گران نژاد معروف است. در زندان به اسم رضا قاعدی معروف بود و در بيرون به اسم جهان گران نژاد.


2- برادران راستی


عزيز راستی و حبيب راستی.


حبيب راستی داديار و بازجو و شكنجه گر عمدتا مجاهدين و بعد نيروهای چپ بود و در مقطع كشتارهای سال 67 در اهواز مسئول زندان فاير اهواز و نماينده دادگاه در زندان بود و از تصميم گيرندگان كشتار و شكنجه زندانيان.


عزير راستی شكنجه گر و بازجويی اززندانيان چپ و مجاهد را به عهده داشت.


با تشكر و به اميد روزی كه همه حقايق در دادگاهای عادلانه و توسط كميته ای حقيقت ياب با تائيد بازماندگان اعدام شدگان ، زندانيان از بند رسته و مجامع حقوق بشر مشخص شود.
 

October 06, 2004

هویت نمایندگان فرمایشی را برای ملت فاش کنید

اعلام نام سخنگوی فراکسیون نظامی مجلس فرمایشی
 چرا تعلل؟
 منبع پیک نت
درجریان استیضاح وزیر راه فاش شد که فراکسیون نظامی مجلس فرمایشی هفتم یک همآهنگ کننده و سخنگو نیز دارد که دستورات شورای فرماندهان را به مجلس آورده و ابلاغ می کند. این همآهنگ کننده "الیاس نادران" نام دارد که تا قبل از سرهم بندی کردن مجلس هفتم معاون پارلمانی سپاه پاسداران بود و گهگاه که مسائل سپاه در کمیسیون اصل 90 مجلس مطرح می شد، شورای فرماندهی سپاه او را بجای هر فرمانده و مسئولی که احضار می شد روانه این کمیسیون می کرد. "الیاس نادران" نه تهرانی ها می شناسند و نه شهرستانی ها، اما بنام تهرانی ها او را به مجلس برده اند و برکرسی نمایندگی تهران تکیه زده است.


طرح استیضاح وزیر راه گام به گام توسط او پیش برده شد و در روز استیضاح نیز تهدید نظامی مخالفان استیضاح نیز برعهده بود. گفته می شود سپاه یک فراکسیون 100 نفره در مجلس دارد. این در شرایطی است که همچنان از افشای هویت و سوابق به مجلس هفتم برده شدگان جلوگیری می شود و قانون و سنت بررسی اعتبارنامه ها نیز با فتوائی که آیت الله مشگینی در قم صادر کرد از دستور کار مجلس فرمایشی حذف شد و اکنون بندرت کسی می داند هویت و مشخصات سیاسی آنهائی که بنام مردم به مجلس برده اند چیست. این آگاهی ضرورت تاخیر ناپذیر دارد و معلوم نیست آن بخش از نیروهای درون حاکمیت و طرفدار اصلاحات که این افراد را می شناسند با چه دلیل و انگیزه ای از افشای هویت آنها خودداری می کنند. نباید منتظر ماند تا در بزنگاه هائی نظیر استیضاح وزیر راه اسم و مشخصات سخنگوی فراکسیون نظامی مجلس فاش شود. تعدادی متهم به قتل و ترور، شکنجه و اعدام و اعتراف گیری بنام نماینده مردم به مجلس برده شده اند که باید افشاء شوند. هفت سال تعلل در شتاب بخشیدن به آگاهی مردم و استفاده از اشاره و رمز و راز کافی نیست؟

هخامنشيان كاشف قاره آمريكا

گفت وگو با دكتر جهانگير مظهرى


دكتر جهانگير مظهرى پس از سال ها تحقيق و مطالعه مدعى است كه به كشفى نائل شده كه هنوز از تمامى آن پرده بر نداشته است.او كه پس از ۲۵ سال دورى از ايران، براى چند روزى بازگشته مى گويد: «تا كتابم كه در آن شرح كشف خود را شواهد كافى آورده ام، چاپ نشود، نمى توانم چيزى اعلام كنم.» او مدعى است كه در جست وجو هايش نشانه ها و شواهدى يافته كه ثابت مى كند درست بعد از شكست داريوش سوم از اسكندر و فروپاشى امپراتورى هخامنشى در سال ۳۳۰ پيش از ميلاد، بسيارى از ايرانيان پراكنده شدند و آنها كه به آمريكاى مركزى راه يافتند امپراتورى هاى ديگرى بنيان نهادند و در واقع، آنان قبل از كريستف كلمب اين قاره را كشف كرده اند! او واكنش دنياى غرب را نسبت به اين ادعا مى داند. هرچند كه مى گويد برايش اصلاً اهميتى ندارد. سپس با عصبانيت به اهداى يك اطلس جغرافيايى در همين اواخر به ملكه انگلستان اشاره مى كند كه در آن كلمه فارس را از خليج فارس پاك كرده و فقط به كلمه خليج اكتفا كرده اند و مى گويد: «انتظار تشويق و تكريم ندارم چون چيزى در كشف من به نفع آنها نيست شايد دوست داشته باشند دزدان دريايى تاجرنماى اسپانيولى- ايتاليايى كاشف قاره شان باشند تا دريانوردان غيور ايرانى.»
دامنه صحبت هاى او بسيار گسترده است. از تاريخ آغاز مى كند، به جغرافيا كه مى رسد ما را در احاطه نقشه هايش كه به ديوار نصب كرده قرار مى دهد و در زبان شناسى و مردم شناسى حل مى شود. جمع وجور كردن گفته هاى او كارى دشوار است.
جهانگير مظهرى متولد سال ۱۳۱۱ در تهران، تحصيلات دانشگاهى را در ايران و پاريس در رشته هاى جامعه شناسى و ادبيات چند فرهنگى در محضر اساتيدى چون ژرژگوريچ، ريمون آرون، هانرى ماسه و... به پايان رساند و از آن پس ضمن تدريس و تحقيق در مورد ايران به سخنرانى هاى بسيار در كشور هاى مختلف پرداخته است.
«نقش انسان در آفرينش اهورايى»، «گناه آفتاب»، «جلوگيرى هاى نامرئى»، «بى دود و بدون خاكستر» و مقالات و ترجمه هايى به زبان هاى فرانسه، اسپانيولى، انگليسى و فارسى و سرانجام كتاب «آمريكايى پارسيان هخامنشى» از آثار اوست. متن زير مصاحبه اى است كه با ايشان صورت گرفته است.
•••
• و اما درباره كشف شنيدنى شما آقاى دكتر...
از كلمب شروع كنم كه ماجراى جالبى دارد. پوزادينوس يونانى محيط كره زمين را ۲۸۹۰۰ كيلومتر محاسبه كرده بود. دانشمند ديگرى به نام اراتوس تِنِس، ۱۵۰ سال پيش از او، با بررسى زاويه تابش خورشيد به عدد دقيق ترى رسيده بود. اندازه گيرى او دور كره زمين را ۳۹۵۰۰ كيلومتر نشان مى داد كه به رقم ۴۰۰۰۰ كيلومتر بسيار نزديك است. ولى نقشه اى كه كريستف كلمب در دست داشت، براساس اندازه گيرى پوزادينوس تنظيم شده بود، يعنى همان ۲۸۹۰۰ كيلومتر. در نتيجه وقتى كلمب به دريا زد و به جزاير درياى كارائيب رسيد با محاسبه مقدار ميل دريايى پيموده شده، اطمينان داشت كه به هند و سواحل آسيا رسيده يعنى به جزيره سندومين كه رسيد خيال مى كرد به سيپانگو رسيده چون سفرنامه ماركوپولو را راهنماى خود قرار داده بود. تاريخ اين زمان را ۱۲ اكتبر ۱۴۹۲ ميلادى عنوان مى كند. در كتاب «مداركى براى تاريخ كوبا» از اورتن سيا پيشاردو (Orten sia Pichardo) آمده است كه بوميان آنجا به كلمب يادآورى كردند كه نام جزيره اى در آن نزديكى، كوباست و كلمب ابتدا اشتباهاً كولبا و سپس كوبا را در سفرنامه اش ثبت كرد. از همين جا متوجه مى شويم كه اسپانيايى ها كلمه كوبا را به آنجا نبردند، بلكه كوبا قبل از آنها اين نام را داشته است. كوبا اسمى بومى نيست. كوبا در غرب درياى خزر قرار دارد و در شمال باكو مثل كيوتو و توكيو و داريان و انادير در كنار باب برينگ كه نام هريك وارونه نام اولى است. در همين كتاب به جزيره اى به نام بابك (Babeque) اشاره شده كه روى نقشه هاى امروز نيست و شهرت داشت كه طلاى زيادى در آن جمع آمده و كلمب قصد داشت هر طور شده خود را به آنجا برساند و طبق نوشته خودش بدان «چنگ بيندازد». ما مى دانيم كه بابك شهرى است كه اردشير بابكان، سرسلسله ساسانيان، از آن برخاسته است. آنچه كلمب را به رفتن به هند ترغيب كرد، برخلاف ادعايش، تجارت ادويه و ابريشم نبود، بلكه رسيدن به جواهرات و طلاهاى جمع آمده در چين و هند بود. ماركوپولو ثروت كلانى از همين راه به دست آورده بود و شرح آن را در كتاب خاطراتش نوشته بود و همين شرح طمع كلمب را برانگيخته بود. در زندگى نامه اى كه اخيراً از كريستف كلمب منتشر شده، وابستگى او را به خانواده اى از راهزنان دريايى روشن كرده اند.
شاهد ديگر بالبوآى تازه از زندان بيرون آمده است.
بالبوآ (Balboa)، يكى از سركردگان مهاجمان اسپانيولى، با رسيدن به سرزمينى كه امروز آن را پاناما مى خوانند نيز گزارش كرد كه به خشكى اى پاى گذارده كه به آن دارين يا داريان مى گفتند. طولى نكشيد كه او زهر داريان را هم تجربه كرد. زهرى كه بوميان كماندار تير خود را به آن آغشته مى كردند تا دشمن را در كمتر از ۲۴ ساعت از پاى درآورد. بنابراين دارين هم نامى نيست كه مهاجمان با خود آورده باشند. ترديدى هم ندارم كه اين نام نمى تواند برگرفته از يكى از زبان هاى بومى آنجا باشد. دارين نامى ايرانى و منسوب به داريوش سوم است.
هرمان آرسينيگا (Herman Arciniega)، بزرگمرد تاريخ معاصر كلمبيا كه در پايان قرن گذشته در ۹۹ سالگى ما را ترك كرد، در كتاب آن سوى تاريخ با بيان شواهد بسيار خواننده را آگاه مى كند كه نبايد به غلط بپندارد كه هرچه ستودنى است از اروپا به آمريكا برده شده است. او براى مثال به كتابى اشاره مى كند كه پيش از «كشف» كلمب در فرانسه به چاپ رسيده و در آن از وجود ذرت در اروپا ياد شده و گفته شده بود از پارس (Persia) وارد مى شده است. درحالى كه هميشه فكر مى كردند ذرت از گياهان بومى آمريكا بوده و از آنجا به ساير نقاط جهان رفته است.
•به مطالعه تطبيقى زبان ها اشاره كرديد. با توجه به اشاره تان به واژه هاى كوبا، دارين و مواردى از اين دست، مايليم مثال هاى بيشترى بيان بفرماييد.
يك مثال واضح و مهم از اين دست نام رود تيگره (Tigre) است. تيگره همان دجله خودمان است با ريشه اى در زبان بابلى كه در زمان هخامنشيان به آن تيگره مى گفتند. داريوش براى سركوبى شورشى ها از آن عبور كرده بود و در سنگ نوشته هاى خود بارها از آن ياد كرده است. پى ير لوكوك (Pierre Lecoq) در كتاب سنگ نبشته هاى پارسيان هخامنشى توضيح مى دهد كه ريشه اين كلمه همان تير فارسى است كه سرعت حركت آب رود را مى رساند. هرودت نيز شرح جالبى از جريان بسيار تند آب اين رود (كه به تير از كمان رها شده مى ماند) آورده و نوشته كه چون قايقرانى بر روى اين رود از هر دو طرف غيرممكن بوده است، قايقرانانى كه در جهت حركت آب مى رفتند و چيزى براى فروش با خود مى بردند، الاغى هم در قايق سوار مى كردند تا با رسيدن به آن سوى رود، كالاهاى خود و قايق را بفروشند و با الاغ به محل اول برگردند. نخستين بار كوروش از تيگره گذشت تا خود را به بابل برساند. نام اين رود امروز تقريباً در تمام كشورهاى آمريكاى مركزى و جنوبى به چشم مى خورد. در شبه جزيره بزرگ يوكاتان، رودى، درياچه اى و برج و بارويى به اين نام، يعنى تيگره وجود دارد. در ونزوئلا، رودى و شهر بزرگى به نام تيگره و رود كوچك ترى به نام تيگريتو تيگره كوچك يا تيگره كوچولو وجود دارد. در پرو نيز رودى به نام تيگره و باز هم رود ديگرى به نام تيگريتو جارى است.
مثال ديگر مربوط به كلمه مانى است. يك كشيش در يوكاتان نوشته هاى زيادى پيدا كرد و چون معتقد بود كه مربوط به پيروان دين ديگرى است كه او آنها را ايدولاتر (Idolatre) يعنى بت پرست و خرافاتى مى شمرد، همه را با افتخار در برابر چشمان بوميان سوزاند. اين واقعه در شهرى به نام مانى (Mani) اتفاق افتاد. مانى در زمان شاپور اول ساسانى ادعاى پيامبرى كرد ولى اين نام پارسى پيش از او هم در زبان هخامنشيان وجود داشت. مهاجمان اروپايى، كه بيشتر جويندگان يا پرستندگان طلا بودند، براى رسيدن به طلا و چپاول سرزمين بازيافته، از هيچ جنايت و دد منشى، از كشتار بوميان و غارت آنان گرفته تا هر كار ناپسند ديگر، فروگذار نكردند. آنان ستايشگران ماه، آفتاب، چشمه سارها و كوهستان را ايدولاتر يا بت پرست ناميدند.
•پس نظر شما اين است كه ايرانى ها از ناحيه تنگه پاناما به آمريكا رسيدند.
خير، آنها ابتدا به السالوادر رسيدند ولى بعدها، با كندن آبراه داريان، كوهستان بلند سييرانوادا را دور زدند و به طرف پرو و برزيل رفتند. نظر ديگرى هم وجود دارد مبنى بر اينكه ورود به آمريكا با گذشتن از سيبرى از ناحيه باب برينگ در نزديكى آلاسكا انجام گرفت. در اين ناحيه است كه كوهستان انادير، رود انادير، شهر انادير و خليج انادير داريم. اين اسامى همگى ردپاى آنها را از قاره اى به قاره ديگر به اعتقاد من، انادير مثل كوبا و باكو برگرفته از دارين و منسوب به حكومت ايرانى است. در پاناما كوه دارين، خليج دارين، رود دارين و شهر دارين وجود دارد كه الان هم به همين نام هستند.
•زمان مشخصى براى آغاز اين دريانوردى ها وجود دارد؟
رفت وآمد ميان جزاير اقيانوس آرام و آمريكاى مركزى از ديرباز عادى بوده، ولى نخستين بار ايرانيانى كه نتوانستند بعد از فروپاشى امپراتورى هخامنشى خود را به ناوگان بزرگ و دست نخورده خود در درياى سرخ و خليج فارس برسانند (۳۳۰ پيش از ميلاد) از شمال اقيانوس هند گذشتند و از لابه لاى جزاير اقيانوس آرام خود را به سواحل السالوادر در جنوب آمريكاى مركزى رساندند هرودوت سرنشينان كشتى ها را در لشكركشى خشايار شاه ۲۴۱ هزار نفر مى شمارد. بسيارى از اين كشتى ها فقط آذوقه و نيازهاى روزمره نيروى دريايى را حمل مى كردند. برخى از آنها نيز غرق شدند. باستان شناسان در كشفيات اخيرشان، در ته درياى مديترانه و شمال اقيانوس هند كشتى هايى پيدا كرده اند كه بشكه هاى شراب و كلاهخود در آنها يافت شده است و از روى كلاهخودها حدس زده اند كه دست كم يكى از كشتى هاى يافت شده در اقيانوس بايد ايرانى باشد. به ياد داشته باشيم كه وقتى صحبت از نيروى دريايى مى كنيم، منظور ۴ يا ۵ كشتى معمولى نيست. براى حمله به آتن ناوگان مجهزى لازم بود. به نوشته هرودت، در زمان خشايار شاه ۱۲۰۷ كشتى مجهز جنگى از راه كانال سوئز وارد درياى مديترانه شده بودند. هدايت كشتى ها عموماً به عهده فنيقى ها بود. آنها در جنگ با آتن ۳۰۰ كشتى به نفع ايران وارد جنگ كرده بودند.
اصلاً خود حفر كانال سوئز كار بسيار سختى بوده است. البته بسيارى منكر آن هستند كه داريوش آن را حفر كرده است ولى مطلب مهمى است. آنتوان دوسنت اگزوپرى، نويسنده شازده كوچولو، مى گويد: «اگر مى خواهيد انسان ها را با هم متحد كنيد، بدهيد چيزى را با هم بسازند.» گويا سرمشق داريوش نيز چنين اندرزى بود. ملت هاى زيادى زير پرچم او زندگى مى كردند و وى از اقتدار ويژه اى برخوردار بود. ابتكار حفركانال سوئز براى خود داريوش بزرگ چندان اهميت داشت كه يكى از سنگ نبشته هاى سه زبانى خود به خط ميخى را به آن اختصاص داد و آن را در همان آبراه نصب كرد. [اين سنگ نبشته ها اكنون در موزه قاهره نگهدارى مى شود] داريوش شاه در اين سنگ نبشته ها مى گويد: «من پارسى ام. از پارس مصر را گرفتم. سپس فرمان دادم اين آبراه را بكنند. از رودى كه به نام نيل در مصر جارى است به سمت دريايى كه از پارس مى آيد. سپس اين آبراه كنده شد. آن چنان كه فرمان داده بودم و كشتى ها از مصر و از راه اين آبراه به سوى پارس روان شدند. آنچنان كه من مايل بودم.» (برگرفته از ترجمه فرانسوى متن در كتاب سنگ نبشته هاى پارسيان هخامنشى از پى ير لوكوك).اگر سنگ نبشته سوئز كوچك بود و مثلاً در جيب جا مى گرفت، بدون شك كسى از پيدا شدن آن آگاه نمى شد. البته غربى ها تمام ابتكار و افتخار مربوط به حفر اين كانال را به فرديناند دوله سپس (F.de Lesseps) ارزانى داشتند، اما در اين ميان نمى توان ابتكار داريوش را ناديده گرفت. هرودت دست كم چهار بار به آن اشاره مى كند.
• قضيه از چه قرار بود؟
دوله سپس كه به مناسبت ماموريتش در مصر به سر مى برد، به تشويق سعيد پاشا و با كمك تعداد زيادى كارگر مصرى، كانال سوئز را خاكبردارى و بازگشايى كردند.
متاسفانه فرهنگ انگليسى كالينز (Collins) درباره كانال سوئز مى نويسد: «كانالى در سطح دريا، واقع در شمال شرقى مصر كه باريكه خشكى سوئز را قطع مى كند و مديترانه را به درياى سرخ مى پيوندد. اين كانال در فاصله سال هاى ۱۸۵۴ تا ۱۸۶۹ به همت دوله سپس و با سرمايه فرانسوى ها و مصرى ها ساخته شد. طول اين كانال ۱۶۳ كيلومتر است.» ويكونت فرديناند مارى دوله سپس (۱۸۹۴-۱۸۰۵) ديپلماتى فرانسوى بود كه در واقع از كانال سوئز، كه قرن ها بدون استفاده مانده بود، خاكبردارى كرد و آن را دوباره در قرن نوزدهم باز كرد. ولى غربى ها از بناكننده واقعى اين كانال نامى نبرده اند.
اين در حالى است كه هرودوت سه بار در تاريخش يادآورى مى كند كه «آبراه سوئز را داريوش بزرگ پارسى ساخت.» امروزه در اطراف اين كانال بعضى نام ها مانند دندارا (Dendara) و وادى دارا هنوز به چشم مى خورد.
نكته مهم ديگرى كه گاه باعث اشتباه نويسندگان دايره المعارف ها شده است اشاره هرودوت به كوشش نكوس براى حفر اين كانال است كه ناتمام ماند. نكوس (Necos) پسر پزامتيك (Psammetique) پادشاه مصر بود كه پس از پدر به سلطنت رسيد. نكوس دست به كندن آبراهى زد كه درياى مديترانه را به اريتره بپيوندد. و با آنكه ۱۲۰ هزار مصرى در كار كندن آبراه از بين رفته بودند، كار همچنان ادامه داشت تا اينكه پيشگوى معبدى به نكوس هشدار داد كه آنچه مى كند به نفع يك «بربر»، يك غير مصرى (داريوش) تمام مى شود. نكوس كار را رها كرد و به جهان گشايى پرداخت...
به اين ترتيب، كار حفر كانال تمام نشده رها شد. سپس داريوش اول دستور داد كانال را به تمامى حفر كردند و به نام پارسيان در تاريخ به ثبت رساند، چنان كه به نوشته هرودوت: «آبراهى است كه پس از نكوس به دست مرد پارسى (داريوش بزرگ) به اتمام رسيد.» طول كانال به اندازه چهار روز كشتيرانى است. دو قايق بزرگ با سه رديف پاروزن مى توانند از كنار هم از عرض كانال عبور كنند و آب كانال از رود نيل مى آيد.
هرودوت جزئيات گشايش و حفر يك كانال ديگر كانال آتوس (Athos) را نيز به دست خشايارشاه پسر داريوش بزرگ شرح مى دهد كه بسيارى از ما تاكنون درباره آن اطلاعى نداشته ايم. خشايارشاه در لشكركشى به طرف آتن به كوه آتوس كه رسيد به ياد آورد كشتى هاى پدرش ناچار شده بودند كوه آتوس را دور بزنند و بر اثر آن دچار توفان شدند و نيمى از آنها از بين رفتند. پس براى نشان دادن نيروهاى برتر خود دستور داد به كوه شلاق بزنند: «اى كوه خود را نرم كن تا سپاهيان من از درون تو بگذرند ورنه...» سپس به نشانه اطاعت كوه از فرمان او، با كمك گرفتن از ساكنان اطراف كوه آتوس و سپاهيانش، در مدت بيشتر از يك سال موفق به حفر آبراهى از زير كوه شد كه دو كشتى در كنار هم در حال رفت و برگشت از آن مى گذشتند. آتوس كوهستانى بلند و پرآوازه است. دو سال پيش مجله نيويورك تايمز از كشف كانال آتوس با جست وجوى يك گروه كاوشگر انگليسى يونانى خبر داد. هرودوت تمام جزئيات حتى تعداد حفاران، نژاد آنها و كيفيت كارشان را نوشته است. جونز، كاشف اين كانال، خوشبختانه بروز داده است كه كانال را خشايارشاه پسر داريوش بزرگ كه كانال سوئز را حفر كرده بود كنده است و اذعان دارد كه فنون ساخت آن با كار پيشرفته ترين وسائل امروزى قابل مقايسه است.
•و آبراه هاى سوئز و پاناما، هر دو نقش بسيار مهمى در منطقه داشته و دارند.
بله، اينها بسيار شبيه هم اند. بيشتر تمدن هاى بزرگ قديم در اطراف آن و به ويژه در شرق آن ديده مى شود. به نظر من مديترانه ديگرى هم وجود دارد كه مى توان آن را «مديترانه غربى» ناميد و شامل درياى كارائيب و خليج مكزيك است. قديم ترين تمدن هاى آمريكاى لاتين در اين ناحيه وجود داشته اند. كانال سوئز و كانال پاناما هم دو نقطه بن بست را به هم باز مى كنند و در تسهيل رفت و آمد و تجارت و بازرگانى و جهان گشايى نقش بسيار مهمى داشته اند. سوئز آسيا و اروپا را از آفريقا جدا كرد. پاناما دو اقيانوس را به هم پيوست و آمريكاى شمالى و مركزى را از آمريكاى جنوبى جدا كرد. جاى هيچ گونه ترديدى نيست كه كانال پاناما را نيز ايرانيان حفر كردند و آن را به ياد داريوش آبراه داريان ناميدند.
•چه مسيرى را براى رسيدن به آمريكا پيشنهاد مى كنيد؟
قبلاً بگويم كه ايران در زمانى كه از آن صحبت مى كنيم بسيار گسترده بوده است. داريوش در كتيبه اش، در زير دو رديف مردانى كه تخت او را روى دست مى برند، اشاره مى كند كه اگر مى خواهيد بدانيد چند ملت اين امپراتورى را تشكيل مى دهد به لباس هاى مردان نگاه كنيد. ۲۸ نفر، نماينده ۲۸ مليت يا قوميت تخت داريوش را حمل مى كنند. داريوش در جاى ديگرى اسامى يكايك اين ملت ها را آورده است. در آن زمان، اقوام و ملل مختلف در كار ساخت و پرداخت، صنعت، عمليات جنگى، دريانوردى، ساختمان سازى، بافندگى و... همكارى داشتند و همان طور كه اشاره كردم، فنيقى ها يكى از اين اقوام تابع امپراتورى بودند كه نه تنها هدايت كشتى ها را بر عهده داشتند، بلكه در لشكركشى خشايارشاه به او كمك كردند. آنها توانستند براى رسيدن به آمريكاى مركزى همان مدارى را طى كنند كه در آغاز در جنوب ايران اختيار كرده بودند و بدان عادت داشتند. آنها از شمال اقيانوس هند و اقيانوس آرام وارد شدند و با پشت سر گذاشتن جزاير پلى نزى و ميكرونزى به غرب آمريكاى مركزى والسالوادر رسيدند. جالب اينكه السالوادر يعنى «پناهگاه و پناه دهنده». تمام منطقه آمريكاى مركزى دارين نام داشته است. البته به آن پانام هم مى گفتند كه امروزه شده پاناما. جالب تر اينكه پانام همان روبنده اى است كه موبدان زرتشتى جلو دهان خود مى بندند تا تنفس و بازدمشان آتش مقدس را آلوده نكند.
•آقاى دكتر، دو سه سال پيش تلويزيون ايران مصاحبه اى را با يك جوان اروپايى مسيحى كه تازه مسلمان شده بود و الياس اسلام نام داشت پخش كرد. پايان نامه دكترى او در مورد كشف قاره آمريكا قبل از كلمب به دست مسلمانان بود. دانشگاه با اين عنوان مخالفت و او را مجبور به انتخاب عنوان ديگرى كرد. آيا شما در اين زمينه هم كه مربوط به دوره اسلامى مى شود نه قبل از اسلام اطلاعاتى داريد؟
خير، اطلاعى ندارم. اما بسيار امكان دارد چنين باشد. مثلاً يكى از محققان در مورد ساسانيان و اعراب مطالبى نوشته اند و برايشان جالب بود كه من اين نسبت را به هخامنشيان داده ام. ايشان ايراد گرفتند كه پيش از اسلام فنيقى ها به آمريكا رسيدند و من پاسخ دادم كه فنيقى ها جزء امپراتورى ايران بودند. هرودوت مى گويد: «فنيقى ها ۳۰۰ كشتى داشتند كه در اختيار ايران گذاشتند و زير پرچم ايران زندگى مى كردند.»

مصدق و وثوق

تاريخ امروز ايران


اميد پارسانژاد
رويارويى معروف دكتر محمد مصدق و حسن وثوق (وثوق الدوله) در جلسه روز ۲۹ شهريور ۱۳۰۵ مجلس شوراى ملى، موضوعى جالب و خواندنى است. دكتر مصدق در اين جلسه كه براى اخذ رأى اعتماد به دولت حسن مستوفى (مستوفى الممالك) تشكيل شده بود، نسبت به صلاحيت دو تن از وزراى پيشنهادى، يعنى وثوق الدوله وزير عدليه و فروغى وزير جنگ اعتراض كرد و در انتقاد از عملكرد سابق وثوق الدوله، او را خيانتكار و وطن فروش خواند. وثوق نيز به ايرادهاى او پاسخ داد و در انتها مصدق را تلويحاً متهم كرد كه به قصد عوامفريبى اين مطالب را مطرح كرده است. در اين ميان سيد حسن مدرس نيز كه در آن شرايط (اوايل سلطنت رضاشاه) وارد شدن رجال استخواندارى چون وثوق به دولت را مفيد مى دانست به تلويح از صلاحيت وثوق الدوله دفاع كرد. بررسى گفت وگوهاى اين جلسه مجلس به آشنايى با مشى سياسى هر يك از اين مردان نامدار عالم سياست ايران كمك مى كند. (اين بررسى بر اساس متن گفت وگوهاى جلسه مذكور كه در كتاب «مدرس در پنج دوره تقنينيه» به كوشش محمد تركمان) نقل شده، انجام گرفته است.مستوفى الممالك كه از پيش مى دانست مصدق قصد دارد با مطرح كردن موضوع قرارداد ۱۹۱۹ به صلاحيت وثوق الدوله اعتراض كند در ابتداى جلسه از او خواست از مطرح كردن اعتراضش صرف نظر كند. مصدق اعلام آمادگى كرد چنانچه شخص رئيس الوزراء اطمينان دهد وزرا رفتارهاى مورد اعتراض گذشته را تكرار نخواهند كرد، از ايراد انتقاد صرف نظر كند. مستوفى در مورد وزرا اطمينان داد و گفت كه مسئوليت اعمال ايشان را مى پذيرد. اما در اين هنگام وثوق الدوله وارد بحث شد و گفت: «[اجازه بدهيد] هر ايراد و اعتراضى [كه دكتر مصدق] دارند بفرمايند بنده هم جواب عرض مى كنم و بالاخره معلوم مى شود بنده صلاحيت نشستن روى اين كرسى را دارم يا نه.»آنگاه مصدق با انتقاد از حضور اشخاصى چون ذكاءالملك فروغى و وثوق الدوله در فهرست اعضاى كابينه آغاز سخن كرد و در ميان سخنانش گفت: «يكى از شب هاى اخير كه آقاى رئيس الوزراء به منزل من آمدند و فرمودند با آقاى وثوق الدوله مخالفت نكنم عرض كردم به شرط اينكه آقاى وثوق الدوله هم در مجلس اظهار ندامت فرمايند. در جواب من فرمودند عقيده ايشان اين است كه قرارداد در صلاح مملكت بسته شده و حاضرند در مجلس از اين عقيده دفاع نمايند... چون جزائيون معتقدند كه اگر كسى چند فعل خلاف نمود بايد او را براى فعلى تعقيب كرد كه مجازاتش در قانون بيشتر باشد، بنده به بزرگترين خيانتى كه ايشان مرتكب شده اند مى پردازم كه قرارداد است.»مصدق آنگاه به انتقاد شديد از عملكرد وثوق الدوله در انعقاد قرارداد ۱۹۱۹ با انگلستان پرداخت و استدلال كرد حتى اگر هيچ راهى براى گريز از شكست در برابر بريتانيا نبود باز هم دولت ايران نبايد تن به تسليم مى داد. (او بعداً در جريان نهضت ملى شدن نفت ايران نشان داد به اين عقيده پايبند است.) مصدق در بخشى از نطق خود با اشاره به دريافت رشوه توسط وثوق الدوله در برابر انعقاد قرارداد، فرياد برآورد: «اى نمايندگان! چشم ملت ايران سياه شد بس كه از بعضى رجال خطاكارى و خيانت ديد و اى برگزيدگان! همان چشم از انتظار سفيد شد از بس محاكمه رجال وطن فروش را نديد... در مملكتى كه ملتش اين اندازه فراموش كارند از خائنين خيانت به همه سرايت مى نمايد.»پس از مصدق، نوبت به نطق سيد حسن مدرس رسيد. او با بر شمردن مشكلاتى كه پس از جنگ جهانى گريبانگير ايران شده بود گفت: «كابينه آقاى وثوق الدوله آمد، قريب يك سال طول كشيد، يك نظم صورى در مملكت برقرار شد... بعد مسئله قرارداد پيش آمد... در موضوع قرارداد هم در اين مملكت اختلاف شد... خودم صاحب عقيده مخالف بودم و همه آقايان هم بودند كه مخالفت كردم و كمر مخالفت بستم. خيلى هم سخت بود. بگيروببند بود. صاحب عقايد مختلف بودند. وليكن خدا را به شهادت مى طلبم كه تا حال به معتقدين قرارداد يك لفظ توهين آميز نه حضوراً نه غياباً نگفته ام و نخواهم گفت. زيرا آن را نظر سياسى مى دانم. اما من خود را مكلف مى دانستم با كسى كه اين قرارداد را بست جنگ كنم، جنگ هم كردم و زدم از ميدان درشان كردم. اگر هم از ميدان در نمى رفتند تلفشان مى كردم، ولو اينكه عقد فضولى بود... خيلى از رجال رفته اند و به خيالى از اين كارها كرده اند، ولى مالك مال ماييم كه اينجا نشسته ايم (يعنى نمايندگان مجلس).» او در مورد دريافت رشوه توسط وثوق الدوله نيز اظهار بى اطلاعى كرد.رئيس مجلس پس از نطق مدرس اعلام تنفس كرد. ساعتى بعد جلسه مجلس ادامه يافت و وثوق الدوله از خود دفاع كرد. او گفت: «مدعى عصمت و مصونيت از خطا نيستم... ممكن است بنده در تشخيصات خودم سهو كرده باشم ولى اطمينان مى دهم كه هيچ وقت به عمد نخواستم ضررى به مملكت متوجه كنم بلكه مقصودم در هر حال جلوگيرى از ضرر بوده است.»وثوق وضعيت اسفبار دولت را در جريان جنگ جهانى اول و پس از آن تشريح كرد و گفت: «تحصيل هر نوع عايدى در آن موقع، حتى توسل به استقراض خارجى غير مقدور بود. بنده در شديدترين موقع جريان اين قضايا و در وقتى كه هنوز جنگ اروپا ناتمام و نتيجه اش نامعلوم و تمام عوامل بدبختى در ترقى بود، باز مامور شدم كه بدنامى هاى تازه براى خودم ذخيره كنم... اضطرار حقيقى داعى شد كه يا مملكت را تسليم حوادث بكنيم و از معركه بگريزيم يا با مركز واحدى كه در آن موقع استمداد از آن ممكن بود (انگلستان) داخل مذاكره شويم و يك قرارى بگذاريم.» او دريافت رشوه را تكذيب كرد و گفت اگر دكتر مصدق براى اين موضوع پول گرفته است، من هم گرفته ام. (اسنادى كه بعدها آشكار شد دريافت رشوه توسط وثوق و دو وزير كابينه اش را در جريان قرارداد تاييد كرده است).وثوق الدوله در پايان سخنانش خطاب به مصدق به طعنه گفت: «محصلين و مبتديان سياست در دوره تحصيلات خودشان يك دوره درس وجاهت و جنت مكان شدن لازم دارند بخوانند و ايشان (دكتر مصدق) اگر فعلاً در آن دوره تحصيلات خودشان واقع شده اند بنده عرضى ندارم در دوره تحصيلات خودم اصلش از اين كلاس صرف نظر كردم... در مسائل عاليه مملكتى آيا بايستى دماگوژى (عوامفريبى) كرد يا بايستى شاگرد بنده شد (يعنى از خير خوشنامى گذشت).»

October 05, 2004

استعفا محمد علی ابطحی معاون خاتمی

محمد علی ابطحی معاون مستعفی خاتمی:
پس از پذيرش استعفا، دلايلم را خواهم گفت 
 
 ديروز و امروز بعضی خبرگزاري‌ها اشاره به استعفای من از معاونت حقوقی و پارلمانی رياست جمهوری داشتند. بهتر ديدم متن استعفايم را كه قبل از سفر رئيس جمهوری به ايشان نوشتم و قرار است بعد از سفر جايگزين من معرفی شود را عيناً روزنوشت امروز كنم. وقتی رسماً مورد قبول رئيس جمهور قرار گرفت توضيحات بيشتری خواهم داد:


 


جناب آقای خاتمي


رياست محترم جمهوری اسلامی ايران


با سلام و احترام


بی ترديد در سايه تعامل دولت و مجلس، زمينه كار و خدمت به مردم كشور فراهم خواهد آمد و در صورتی كه اين تعامل صورت نپذيرد، بيش از همه مردم آسيب خواهند ديد.


با توجه به اينكه معاونت حقوقی و امور مجلس اصلی ترين بار هماهنگی بين دولت و مجلس را بر دوش دارد، اينجانب پس از انتخابات مجلس هفتم و نيز يكبار پس از آغاز به كار رسمی مجلس به دليل عدم توانايی در ايجاد هماهنگی و تعامل پسنديده بين دولت و مجلس استعفای خود را تقديم نمودم كه مورد قبول قرار نگرفت.


اكنون پس از گذشت چهار ماه از شروع كار مجلس، بيش از هميشه احساس مي‌كنم اين مهم از توان من خارج است و لذا استعفای مجدد خود را تقديم و اميدوارم مورد قبول قرار گيرد.


طبيعی است در هر كجا كه باشم برای اعتلای كشور و ادامه مسير اصلاحات و انديشه‌های والای شما، به عنوان تنها راه موفقيت اين مرز و بوم تلاش خواهم كرد
 

سپاه پاسداران قصد داشت هواپيمای مسافری را سرنگون كند

يك نماينده مجلس فرمايشی هفتم تاييد كرد
   
 سخنان خرم وزير راه در جلسه استيضاح كه با اشاره به فرماندهان سپاه گفته بود: نيروهاى مسلح حاضر در فرودگاه دستور داشتند به هر هواپيماى مسافربرى كه به اين فرودگاه نزديك شود تيراندازى كنند و مانع از نشستن هواپيماهاى مسافربرى در باند فرودگاه جديد تهران شوند" موجب شد شكرالله عطارزاده عضو فراكسيون اكثريت مجلس هفتم در دفاع از فرماندهان سپاه به ميدان امده و رسما اعتراف كند: ."چطور ما دستگاه امنيتی را برای امنيت پروازها لازم مي‌دانيم اما وقتی جنگنده‌های سپاه بلنده شده و به هواپيمای مسافربری هشدار داده اند، هياهو مي‌‏كنيم؟ وقتی يك هواپيما وارد حريم ما مي‌شود، بايد جنگنده‌ها هشدار دهند". بدينسان برای نخستين بار رسما مافيای حكومتی تاييد كرد فرماندهان سپاه قصد داشتند درصورت ادامه افتتاح فرودگاه خمينی هواپيمای مسافربری را سرنگون كنند. قبلا مهدی كروبی نيز به اين موضوع اشاره و اعلام كرده بود برای جلوگيری از فاجعه جلوی افتتاح فرودگاه امام گرفته شد. با سخنان اين نماينده مجلس فرمايشی ضمنا معلوم شد كه از نظر فرماندهان سپاه ظاهرا فرودگاه نه متعلق به مردم و كشور بلكه ملك و حريم سپاه است و هواپيمای مسافربری همچون هواپيمای دشمن تلقی مي‌شود كه گويا قصد داشته به حريم آن نزديك شود.


اگر اين رويداد در كشوری ديگر پيش امده بود كه حساب و كتابی در آنجا وجود داشت و رهبر آن دربرابر مردم پاسخگو بود، حداقل اين بود كه فرماندهان نيروهای مسلح بركنار و به اتهام خيانت محاكمه مي‌شدند و منصوب كننده آنان نيز مواخذه مي‌شد.


اما ظاهرا در ايران مقصر وزير راه است كه مي‌خواسته فرودگاه ملی و غيرنظامی را با نشاندن يك هواپيمای مسافربری افتتاح كند.
نماينده بوشهر بدون آنكه بتواند اصل سخنان خرم را تكذيب كند قصد سپاه به سرنگونی هواپيمای مسافربری را "مظلوم نمايی خرم" خواند و گفت: آقای خرم در روز استيضاح سعی كرد فضا را به گونه‌ای نشان دهد كه به مردم بگويد؛ در مملكت ما روال قانونی از دست دولت خارج شده و در جريان افتتاح فرودگاه امام نيز روال قانونی توسط نيروهای نظامی ناديده گرفته شده است.
وی افزود: وزير سابق راه با بيان برخی مطالبات قصد داشت نشان دهد كه نيروهای نظامی عليه دستورات ايشان كودتا كرده است.
عطارزاده گفت. وزير راه و ترابری سابق با بي‌‏انصافی نسبت به سپاه كه نيروهای زيادی را برای حفاظت از حريم فرودگاه از دست داده است و شهيدان بسياری هم تقديم انقلاب و امنيت مردم كرده است، مباحثی را مطرح كرد كه ستاد مشترك نيروهای مسلح پاسخ وی را داد."


اين نماينده مجلس فرمايشی كه خود با زور سپاه و دستور شورای نگهبان وارد مجلس شده توضيح نداد اينكه كسانی قبلا شهيد شده اند چه ربطی به فرماندهان كنونی سپاه دارد؟ و اين چه سپاه "مردمی” است كه فرماندهان آن برای حفظ اسكله قاچاق و داشتن پايانه‌های غيرقابل كنترل در فرودگاه، حاضرند هواپيمای مسافربری را سرنگون كنند؟

October 04, 2004

يک بسيجى هنگام اجراى "فريضه" امربه معروف ونهى ازمنکر دربوشهربه کشته شد

  بنا به گزارش ايرنا يک عضو فعال منطقه مقاومت بسيج سپاه استان بوشهر روز يکشنبه هنگام اجراى "فريضه"  امر به معروف و نهى از منکروتذکر،  توسط عده ای درسواحل بوشهر  کشته شد.
در بيانيه فرمانده منطقه مقاومت سپاه استان بوشهر که دوشنبه دراختيار ايرنا قرارگرفت ، آمده است :" شهيد  حسن گورکى  اولين شهيد ماموريت اجراى امربمعروف ونهى از منکردراستان بوشهراست که به هنگام تذکرزبانى به افراد معلوم الحال و فاسد به درجه شهادت نايل آمده است . "
به گفته منابع آگاه  نيروهاى بسيجى استان بوشهر ، قاتلان اين  بسيجى شناسايى و دستگير شده اند.

دلم براي بيجه مي سوزد، آزاده اكبري

منبع گویا نیوز

بيجه توانست نفرت درون خود را آزاد كند. نفرتي كه در قلب ميليون ها جوان ايراني از خشونت و مرگ پيله بسته است. از ما كه كودكي مان در زير پله ها و با صداي آژير گذشت. از ما كه بي چراغ در شب هاي تاريك مشق نوشتيم. از ما كه به جرم انسان بودن و داشتن غريزه انساني در نسا به دارمان كشيديد...

azadehakbari@gmail.com


 


حالش خوب نبود. او كه عادت داشت به ديدن و شنيدن زشتي ها، او كه هر روز كودكي تنها و آواره مي بيند، او كه به بدن هاي پاره پاره كودكان شوش عادت كرده است، حالش خوب نبود. "يك تكه استخوان آوردند، يك پا ، يك مشت لباس. اسمش [...] بود. جسدش را امروز پيدا كردند." ومن دلم براي محمد بيجه سوخت. از دفتر بيرون رفتم. خواستم نبينم اما باورم شد در همان مركزي كه ما كودكان خياباني را آموزش مي دهيم ممكن است دهها محمد بيجه در حال رشد باشند...
جامعه ايراني عادت دارد به اينكه كسي را علم كند، نشانه اش بگيرد و بعد تمام فحش و فضيحت هاي عالم را نثار او كند. او را قرباني بداند و از اين راه تمام ناهنجاري هاي خود را به او نسبت دهد.راستي اين روشنفكران و روانشناسان، اين سياستمداران، اين داعيه داران حقوق شهروندي كجا هستند؟ كجا هستند تا آستين هاي علي را بالا بزنند و ببينند كه اگر علي آدامس فروش هر شب 4000 تومان به خانه نبرد پدرش او را با قاشق داغ مي سوزاند؟ كجا هستند تا ببينند علي در گرمترين روزهاي تابستان هم از ترس مسخره شدن لباس آستين كوتاه نمي پوشد؟ كجا هستند آنها كه كه گوشت هاي اضافه دست علي را كه در اثر سوختن ايجاد شده لمس كنند؟
صحبت كردن از حاشيه وقتي تصوري از حاشيه نداريم خيلي قشنگ است. طبقه متوسط هم باور مي كنند چون آنها تا به حال يك حاشيه نشين و يك كوره پز خانه را از نزديك نديده اند.آنها چه مي دانند كه بچه هاي حاشيه چه مي خورند، چه مي پوشند و كجا بزرگ مي شوند؟
وقتي براي كنفرانسي مشورتي كه از سوي سازمان ملل در كرمان برگزار ميشد شركت كردم، كسي را مسيول بررسي طرح شهر كرده بودند كه تا آن زمان كه 5 ماه از حادثه بم مي گذشت تا به حال شهر را نديده بود.اين فاجعه غم بار تنها يك بار و دو بار اتفاق نمي افتد. ايراني ها عادت دارد تا از كسي كه حقيقت را لمس نكرده درباره حقيقت بشنوند، سر تكان بدهند و ابراز تاسف كنند.
راستي كسي پرسيده بيجه از كجا آمده؟ مگر او نمونه همان نسل ارزشي انقلاب نيست؟ نسلي كه به قول حاتمي كيا پدرانش به جنگ رفتند و تربيت بچه هايشان را به كساني سپردند كه اين روز ها به نظر مي آيد چندان مربي هاي خوبي نبوده اند.چشم انداز ايران در شماره جديد خود در گفتگويي با يك روانشناس آورده است:"مرزي بين جرم و هنجار وجود دارد كه به آن انحراف مي گويند. انحراف ممكن است در بعضي كشورها با توجه به قوانين پذيرفته شده باشد ودر بعضي كشور ها قانون، برخوردهاي جدي تري با اين پديده مي كند. انحراف شامل ولگردي، خرابكاري ، آتش افروزي ، صدمه زدن به امكانات عمومي، رانندگي هاي بي مهابا، استفاده از مواد مخدر و بي مبالاتي جنسي است.متاسفانه دامنه سني اين گونه انحرافات پايين آمدهاست. ما تحقيقي به صورت ميداني بين 70 نفري كه به ستاد مبارزه با بحران ارجاع داده بودند انجام داديم و ديديم كه سن شروع اين انحرافات بين 10 تا 13 است. در حالي كه حدود دو سال پيش دامنه سني اين افراد بين 15 سال به بالا بود..."
محمد بيجه در چنين جامعه اي منحرف شده است. جامعه اي كه قرار بود مدني باشد و اگر كارآمدي پليس آن در حد يك پاسگاه در كل آن منطقه است لااقل نهادهاي مدني بر حسن اجراي قوانين نظارت داشته باشند. در چنين جامعه اي وقتي حرف از "سازمان غير دولتي" مي زنند مخصوصا وقتي "سازمان غير دولتي" مخصوص حمايت از حيوانات باشد همه دست روي شكمشان مي گذارند و مي خندند. مي گويند در مملكتي كه 26 بچه كشته مي شوند و پليس نمي فهمد چه احتياجي به اين چيزهاي لوكس هست؟اما به راستي اگر چنين انجمن فعالي وجود داشت، وقتي محمد بيجه بيش از 100 سگ را به خانه آورد، غذا داد، كشت و سوزاند ساكت مي ماند؟ در كشوري كه سگ هاي آواره هم بي رحمانه مورد سو استفاده قرار مي گيرند، چه انتظاري وجود دارد كه كودكان معصومي كه حسرت لحظه اي بازي كودكانه به دلشان مانده است سالم بمانند؟
آقاياني كه در نسا دختركي را به دار ميكشند؛ آقاياني كه در خيابانها به مانتوهاي صورتي ايراد مي گيرند؛ آقاياني كه هنوز زنانشان را مثل لباس هاي زمستاني در انبار نگه مي دارند؛ آقاياني كه چشم بر توليد قارچ گونه وبلاگ ها مي بندند و سايت ها را فيلتر مي كنند؛ جرات دارند كه بگويند بيجه بيمار رواني بوده است؟
آمريكا را مسخره مي كنيم كه در آن كودكان فيلم هاي خشن مي بينند و بازي هاي كامپيوتريشان پر از صحنه هاي جنگ است؛ اگر در آمريكا ، كودكان خشونت را بر صفحه تلويزيون مي بينند در ايران ما در 8 سال آغاز كودكيمان خون واقعي ، تفنگ واقعي و بمب هاي واقعي ديديم. ما برادر هايمان را ديديم كه رفتند و 15 سال بعد از آن ها فقط يك پلاك بازگشت.بسياري از ما هيچ گاه پدر را حس نكرديم. چون پدر آرماني بود، جنگ آرماني بود ،خشونت آرماني بود...محمد بيجه اتفاقا جسور ترين انسان نسل ماست. انساني درست مثل من معمولي كه صبح به بهترين دانشگاه اين كشور مي روم ، سر كلاس ها مي نشينم و شب كاملا معمولي به خانه بر مي گردم .(ديگر كارنمي كنم چون شما روزنامه ام را توقيف كرده ايد...) بيجه توانست نفرت درون خود را آزاد كند. نفرتي كه در قلب ميليون ها جوان ايراني از خشونت و مرگ پيله بسته است. از ما كه كودكي مان در زير پله ها و با صداي آژير گذشت. از ما كه بي چراغ در شب هاي تاريك مشق نوشتيم. از ما كه به جرم انسان بودن و داشتن غريزه انساني در نسا به دارمان كشيديد...
نه ،حالش خوب نبود. او كه عادت داشت به ديدن و شنيدن زشتي ها؛

October 02, 2004

مرگ مرموز رضا نديمی فر عضو انجمنِ اسلامی دانشجويانِ دانشگاه رجائی

گزارش دريافتی :  پيکر  بی جان  رضا نديمی فر دبيرِ انجمنِ اسلامیِ دانشگاه  رجائی  روز ۵ شنبه ۸۳/۷/۹ در منطقه  کوهستانی   گلاب دره  در شمالِ شهر تهران پيدا شد . وی روز ۳ شنبه پيش از منزل خارج شده بود ، خروجی که ديگر بازگشتی نداشت .


نديمی فرِ متولدِ  دذفول  طی  سالهای  تحصيلِ خود در دانشگاه انواعِ  محدويتها و فشار ها را تحمل کرد، رنج زندانِ سياسی را پذيرفت ، ولی لحظه ای دست از  عقايدش  و تلاش برای رسيدن به آن چه نمودِ آرمانهای  انسانی اش  بود ،  برنداشت  . حالا رضا آخرين قربانی از نسلی است که نخواستِ بر سر  عقايدش  معامله کند .
هنوز از  علت و چگونگی  مرگ رضا نديمی فر  اطلاعاتی در دست نيست 

دو هفته‌ی دیگر، دادگاه فاجعه‌ی پاکدشت؛ پدر یکی از مقتولان: مرگ فقیر صدا ندارد...

در حالی که از برگزاری دادگاه رسیدگی به اتهامات عاملان فاجعه‌ی پاکدشت در هفته‌های آینده خبر می‌رسد، خانواده‌های قربانیان، قصاص متهمان و اشد مجازات را می‌خواهند و حتی این نیز راضی‌شان نمی‌کند؛‌ آنها جلوگیری از وقوع حوادث مشابه را خواهانند.


به گزارش خبرنگار حقوقی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) امروز بیش از یک ماه از قتل سه قربانی آخر فاجعه‌ی پاکدشت و مطبوعاتی شدن آن پس از گذشت ‌١٨ ماه از قتل اولین کودک در این منطقه می‌گذرد. قتل عام ‌٢٠ کودک در مدت زمان ‌١٨ ماه و فرار ‌٩ کودک از چنگال جانیان این پرونده، در شرایطی افکار عمومی را به خود مشغول کرده است که بیش از دو هفته از دستور مستقیم رییس‌جمهور و رییس قوه‌ی قضاییه برای شناسایی دستگاه‌هایی که در کشف این ماجرا کوتاهی کرده‌اند، می‌گذرد.


در حالی که خانواده‌های قربانیان فاجعه پاکدشت نسبت به بی‌توجهی مسوولان به شکایات و گزارش‌های آنها درمورد مفقود شدن فرزندانشان گله می‌کنند و حتی عنوان می‌کنند که متهم اصلی پرونده را معرفی کرده‌اند و او پس از ‌٣ ماه حبس آزاد شده، در اظهار نظر برخی مسوولان قضایی، یکی از دلایل دیر کشف شدن این جنایات، عدم ارائه گزارش خانواده‌ها و حاشیه‌نشینی و فقر مردمان این ناحیه عنوان شده است.


اگرچه فقر در فرنون آباد، خاتون آباد، قیام دشت و حصار امیر - منطقه‌ای که در شعاع چند کیلومتری پایتخت، قرار دارد - اولین صحنه‌ای است که هر تازه واردی با آن مواجه می‌شود و بی‌شک نمی‌توان منکر رابطه‌ی فقر و میزان افزایش جرائم شد اما بیان این مطالب از سوی یک مقام مسوول که چون ناحیه، حاشیه نشین بوده و یا خانواده‌ها به موقع مفقود شدن کودکانشان را گزارش نداده‌اند، جنایات دیر کشف شده است، این پرسش‌ را به ذهن متبادر می‌کند که مسوول امنیت شهروندان کیست؟ تکلیف حقوق شهروندان چه می‌شود؟ و بالاخره این که آیا امکان وقوع چنین فاجعه‌ای در این مدت زمانی و با این شدت در یک منطقه‌ی مرفه‌نشین هم وجود دارد؟


عمق فاجعه‌ی پاکدشت و قتل کودکانی که پس از تعرض، اجسادشان نیز به آتش کشیده شده است، شاید به مراتب کمتر از فاجعه پاسخگو نبودن مسوولانی باشد که پس از حساس شدن افکار عمومی نسبت به این حادثه، به دنبال رفع اتهام از سازمان و نهاد متبوعشان بوده و هستند.


ورودی پاکدشت...
فقر و تبعیض، عریان و بی‌پروا خودنمایی می‌کند. در دو سوی جاده‌ی ورامین و قبل از ورود به محدوده‌ی پاکدشت بیلبردهای کنگره‌ی بزرگداشت ‌٤٥٠ شهید شهرستان جلب توجه می‌کند و این سوال در ذهن جای می‌گیرد که منطقه‌ای که امروز از سوی برخی مقامات مسوول از آن به عنوان یکی از جرم‌خیزترین مناطق کشور یاد می‌شود، در گذشته‌ای نه چندان دور ‌٤٥٠ شهید را در راه دفاع مقدس و دفاع از تمامیت ارضی کشور تقدیم کرده است و کمی دورتر در ورق‌های تاریخ، قیام کفن‌پوشان ورامین در سال ‌١٣٤٢ را به نام خود ثبت کرده است؛ پس این محدوده علی‌رغم برخی اظهارات، از فرهنگ و شعور سیاسی و اجتماعی بالایی برخوردار بوده است.


روستای فرنون‌آباد...
اولین قربانی فاجعه از این روستاست که کار مردمانش خشت‌زنی است و با این‌که جزو فقیرترین مناطق است، در حادثه‌ی زلزله‌ی بم با ‌٤ کامیون اجناس مورد نیاز مردم‌زلزله‌زده، به یاری آنها شتافتند اما کسی صدای درخواست کمک آنها را زمانی‌که از مفقود شدن فرزندانشان می‌نالیدند، نشنید.


احمدرضا حذری کودک ‌١٠ ساله‌ای که ‌٢٣ اسفند سال ‌٨١ در روز عاشورا با ذوق شرکت در مراسم زنجیرزنی امام حسین (ع) از مادرش خداحافظی می‌کند، اولین قربانی این جنایات است.


نگاه مردم و اشاره‌ی چشم آنها راهنمای خوبی است برای پیدا کردن منزل احمدرضا. مادر او با صدای لرزان و با گریه آخرین جملات پسرش را تکرار می‌کند.


پدر احمدرضا با حالتی عصبی می‌گوید «الان دور و بر ما شلوغ شده. آن موقع که گفتم بچه‌ام گم شده هیچ کس به ما محل نداد. اما الان که بچه‌هامون کشته شدند، مرتب به ما تسلیت می‌گن».
”عاشورا بود؛ مراسم پایان یافته بود اما هنوز احمد نیامده بود. زنجیر را به رفیقش داده بود و گفته بود «به مامانم بگو من با عموم رفتم»؛ احمد با برادرم هم نبود نگران شده بودیم ماشین گرفتیم و کل منطقه را گشتیم اما از احمد خبری نبود. رفتیم به پاسگاه مامازن (پاکدشت) هم اطلاع دادیم، رفتیم شکایت کنیم؛ دو روز طول کشید تا فقط بنویسند «اقدام شود»، مرتب می‌گفتم مسوول این بخش کجاست می‌گفتند «جلسه» بعد از دو روز در جوابم گفتند «مواظب بچه‌های خودشان نیستند مزاحم ما می‌شوند».“
پدر احمدرضا ادامه داد: وقتی درخواستم را دیدند، گفتند «به ما مربوط نمی‌شود، باید به تشخیص هویت بروید»، رفتم آنجا هم اعلام شکایت کردم، گفتند «به کسی شک داری؟» گفتم با کسی دشمنی ندارم. گفتند «پس خودت می‌دونی که بچه‌ات کجاست برو از مفاسد اجتماعی پیدایش کن» زنجیر را بردم آگاهی، گفتم شاید انگشت‌نگاری کنند و بفهمند چه کسی احمد را برده است اما کاری نکردند. چون دوست احمد گفته بود که او با عمویش رفته حتی از برادرم هم شکایت کردم اما الان به ما می‌گویند شما اصلا شکایت نکردی. ما به پاسگاه، به آگاهی، تشخیص هویت و دادسرا شکایت کردیم.»


مادر احمدرضا نیز می‌گوید: «ما فقیریم، فرشمان کهنه است. بابای احمدرضا کارگر است. انگار بچه‌ی فقرا که بمیره کسی هیچ چی نمی‌فهمه؛ بچه‌ی من عاشق امام حسین (ع) بود اما آقای «...» افسر وقت پرونده، به من گفت بی‌خودی مزاحم شدی، خودت می‌دونی بچه‌ات کجاست. بیجه بچه‌ی من را در چاه انداخته بود شاید اگر آن موقع دنبالش می‌گشتند، حداقل نیمه جان پیدایش می‌کردند.» و پدر احمد در تایید اظهارات همسرش می‌گوید: «الان ما را تحویل می‌گیرند. خدا شاهد است آن موقع هیچ کس ما را تحویل نمی‌گرفت. مرگ فقیر صدا ندارد. اگر یکی از این بچه‌ها، بچه‌های بالا شهر بود، خیلی سریع قاتل را پیدا می‌کردند.»


پیش از این برخی از مسوولان گفته بودند که والدین کودکان افغانی به علت حضور غیرقانونی در کشور، در ارتباط با مفقود شدن کودکانشان گزارشی به نیروهای انتظامی نداده‌اند اما دو خانواده‌ی افغانی در راهروی دادسرای پاکدشت حاضر شده بودند.


«حوا»، مادر حمید جعفری، نوجوان ‌‌١٢ ساله‌ی افغانی که مفقود شدن کودکش را سال گذشته اطلاع داده بود، گفت: وقتی در اداره‌ی آگاهی گفتم بچه‌ام گم شده گفتند شاید بچه‌ات زیر آشغال‌ها مانده است. چون حمید من آشغال جمع می‌کرد و از توی آنها اگر آهن یا حلبی پیدا می‌کرد، می‌فروخت. به دادگستری پاکدشت هم شکایت کردم. هنوز جنازه‌ی پسرم رو پیدا نکردند، فقط محمد بیجه اعتراف کرده که پسرم من را هم کشته است.


یک مرد افغانی دیگر که خود را پدر «محمد» یکی از مقتولان این پرونده معرفی کرد، نیز به خبرنگار ایسنا می‌گوید: من هم پس از گم شدن پسرم از همان اول به پاسگاه اطلاع دادم اما هیچ‌کس توجهی نکرد. به ما گفتند «اگر به کسی شک داری بیارش».


«محسن. خ» نوجوان ‌١٥ ساله‌ای که سال گذشته و پس از دزدیده شدن توسط «محمد» معروف به بیجه توانسته بود از دست وی بگریزد، نیز برای اعلام شکایت علیه متهم ردیف اول جنایات پاکدشت، به دادسرای این منطقه مراجعه کرد.


وی که موفق به فرار از دست متهم پرونده پاکدشت شده بود، پس از مواجهه‌ی حضوری با «محمد»، شخصی که متهم به قتل تعدادی از کودکان پاکدشتی است، وی را شناسائی کرد.


این نوجوان پس از رهایی از دست متهم پرونده، در پاسگاه مامازن شکایت می‌کند؛ شاید اگر این پرونده آن زمان مورد رسیدگی و توجه مسوولان مربوطه قرار می‌گرفت شاید با راهنمایی‌های این نوجوان، عاملان حادثه، حدود ‌٨ ماه پیش شناسایی می‌شدند و حتی اگر اقدامات پدر احسان زارع، کودک ‌١١ ساله‌ای که در تاریخ ‌٢٩/١١/٨٢ با ترفند برادر کوچک بیجه به قتل‌گاه رفته بود، نیز مورد توجه جدی واقع می‌شد، باز هم شاید امروز با جنایتی به این وسعت روبه رو نبودیم.


پدر احسان با اعلام شکایت علیه خانواده‌ی بیجه موفق شده بود که در حدود ‌٣ ماه، برادر کوچک بیچه، پدر و خود بیجه را تحت نظارت نیروهای انتظامی و امنیتی قرار دهد اما آنها با این استدلال که بینه‌ای علیه‌شان وجود نداشته، آزاد می‌شوند.


خاتون‌آباد...
پدر احسان زارع به جد پیگیر مفقود شدن فرزندش بوده و امروز نسبت به عملکرد نیروی انتظامی و پلیس برای شناسایی عاملان قتل عام کودکان این محدوده منتقد است؛ از اینکه به گفته و شکایتش در رابطه با اینکه بیجه و خانواده‌اش در ربایش کودکان این منطقه مقصر هستند، توجهی نشده، به شدت معترض است.


پدر احسان ماجرای مفقود شدن فرزندش و پیگیری‌های خود را بیان می‌کند...
«همسایه و مادرم دیده بودند که احسان با دوچرخه‌اش به همراه علی (برادر کوچک بیجه) رفته است. بعدازظهر، هر چه منتظر ماندم احسان نیامد. از آنجایی که مادرم دیده بود احسان به همراه علی رفته، همان روز به نیروی انتظامی پاکدشت اطلاع دادیم اما توجهی نشد؛ هر چه گفتیم احسان به همراه علی رفته است، ما به آنها شک داریم به حرف‌های ما توجهی نشد؛ از گم شدن احسان در حدود ‌٢٠ روز می‌گذشت و نزدیک تعطیلات فروردین ماه شده بودیم؛ آن‌قدر پیگیری ‌کردیم که علی و برادرش، بیجه را به پاسگاه بردند اما بعد از سه ماه آزادشان کردند».
«فقط یک نفر به من بگوید چطور کسی سه ماه در بازداشت است اما هیچ کس نمی‌فهمد که این آدم تا حالا چه غلط‌ هایی کرده است؟ ما از این خانواده شاکی بودیم. چه کسی با چه حقی این آدم را آزاد کرده است؟ انصافا اگر درست و حسابی از برادر کوچک بیجه پرس و جو می‌شد، بچه‌ای که ‌١٠ ساله است خیلی سریع می‌گفت که تا حالا چه کارهایی کرده است؟»
«وقتی احسان گم شد بلندگو دستم گرفتم داد زدم، مردم اینجا بچه‌ها گم می‌شوند، هر کسی احسان را پیدا کند، مژدگانی می‌دهم آمدند به من گفتند می‌خواهی آشوب به پا کنی».


احسان یک بار به مادرش گفته بود که علی برادر کوچک بیجه به همکلاسی‌هایش گفته است «اگر کسی شما را بکشد و در چاه بیاندازد، شماها می‌ترسید یا نه؟» «اگر از این بچه درست و حسابی تحقیق می‌شد، حداقل بچه‌های بعدی کشته نمی‌شدند».


دو کوچه بالاتر، خانه‌ی محمد، کودک ‌٨ ساله‌ای که است که گفته می‌شود اولین قربانی منطقه‌ی خاتون آباد است. پدر و مادر محمد برای پیگیری به فرمانداری رفته‌اند.


پدربزرگ محمد با بغض می‌گوید: «محمد تنها ‌٨ سالش بود. وقتی فهمیدیم که گم شده رفتیم پاسگاه گفتیم مامور بدهید تا دنبال محمد بگردیم؛ گفتند ‌٢ تا مامور داریم اگر یکی را به شما بدهیم چه کسی در پاسگاه بماند؟ اگر به کسی شک دارید بیاورید اینجا.» «خدا می‌داند که هیچ کس به داد ما نرسید.»


قیام دشت...
وحید امنی، کیوان خسروی، احمد عظیمی و میلاد امن‌پور، چهار کودکی هستند که در محدوده‌ی قیام دشت به قتل رسیده‌اند و البته چهار کودک دیگر نیز از مرگ گریخته‌اند.


مادر وحید درباره‌ی گم شدن پسرش می‌گوید: «9 ماه پیش بود وحید وقتی کارنامه‌ی قبولی مدرسه‌اش را گرفت، باباش یک ‌٥٠٠ تومانی جایزه داد، رفت تا خرج کند؛ هر چقدر که منتظر ماندیم، نیامد. رفتیم پاسگاه گفتیم که بچه‌ی ما گم شده، پاسگاه گفت «به ما مربوط نیست باید بروید آگاهی»، بعد از سه روز به ما مامور دادند تا کارخانه‌های اطراف را بگردیم اما هیچ خبری از وحید نبود؛ به ما گفتند احتمالا وحید را به افغانستان برده‌اند؛ تا زاهدان و مشهد رفتیم اما خبری نشد. اصلا فکر نمی‌کردیم وحید را کشته باشند؛ ما با کسی دشمنی نداشتیم».
«رفتیم روزنامه ...، برای اینکه عکس پسرم را بدهیم چاپ کنند تا شاید پیدا شود، گفتند ‌٩٠٠ هزار تومان برای صفحه‌ی اول و ‌٦٠٠ هزار تومان برای دیگر صفحه‌های می‌گیرند. دیگر پول نداشتیم که بدهیم، بابای وحید کارگر است؛ فقط عکس وحید را به در و دیوار چسباندیم.»


کیوان، میلاد و احمد سه قربانی آخر محمد بیجه و علی باغی، سه کودکی که در روز روشن توسط علی، متهم ردیف دوم دزدیده شده‌اند، همگی بچه‌های یک محل هستند.


پدر احمد، کودک ‌٩ ساله‌ی افغان که به همراه پدر کیوان، علی باغی را دستگیر کرده‌ است،‌ درباره‌ی گم شدن احمد و چگونگی دستگیری علی باغی می‌گوید: «تاریخ ‌١٠/٦ امسال بود، احمد رفته بود کوچه با بچه‌ها بازی کند. غروب که شد، دیدیم احمد هنوز نیامده است، همان موقع دو تا بچه‌ی دیگر در این کوچه هم گم شده بودند. رفتیم پاسگاه گفتیم. به ما گفتند «شما هم بگردید ما هم می‌گردیم». هر کس هر اطلاعی پیدا کرد به دیگری خبر بدهد.
ساعت نزدیک‌های ‌٣٠/٩ شب بود؛ دنبال بچه‌ها می‌گشتیم، علی باغی با چند نفر سر موتور چاه ایستاده بود، از او پرسیدیم چند تا بچه این طرف‌ها ندیدی. علی گفت: مگر هر چی و هر کسی که گم شود، اینجا می‌آید؟ مگر من مامور بچه‌های شما هستم؟ همان موقع به علی شک کردیم. رفتیم پیش بچه‌هایی که از دست علی فرار کرده بودند، چند تا از بچه‌های کوچه وقتی علی را دیدند، گفتند که او همان آدمی بوده که بچه‌ها را برده است. علی همان‌جایی ایستاده بود که طفل‌های معصوم ما را آنجا کشته و آتش زده بودند.


پدر کیوان، کودک ‌٩ ساله‌ای که تنها یک هفته از محله‌ای در تهران به قیام دشت آمده بودند، از اینکه کسی به حرف‌های پدر احسان که بیجه را معرفی کرده بود، توجه نکرده، گله‌مند و عصبی است.
«کیوان در این کوچه غریب بود و کسی را نمی‌شناخت وقتی بعد از نیم ساعت به خانه نیامد نگران شدیم. رفتم پاسگاه اطلاع دادم چند تا از بچه‌ها که دیده بودند علی بچه‌ها را برده است نشانی قیافه‌ی علی را دادند و او را گرفتیم».


عده‌ای از اهالی این محله مدعی هستند که چون پدر میلاد آخرین طعمه‌ی بیجه، از ماموران نیروی انتظامی بوده است، این فجایع کشف شده وگرنه ممکن بود این جنایات ادامه داشته باشد.


معاونان دو مدرسه در مناطق فرنون آباد و خاتون آباد، از کمبود امکانات در محدوده‌ی پاکدشت گله‌مند هستند.


از آنها درباره‌ی ارتقاء سطح آگاهی دانش‌آموزان سوال شد. آنها گفتند که بعد از وقوع این فاجعه با بچه‌ها خیلی صحبت کرده‌اند که مراقب باشند. اما پیش از این فجایع، از آموزش و آگاهی دادن خبری نبود.


یکی از دانش‌آموزان مدرسه نیز می‌گوید که بعد از این واقعه، پلیسی برای آموزش آنها به مدرسه آمده است.


برخی از این دانش‌آموزان می‌گفتند که برادر کوچک بیجه با این بهانه که برادرش «کفتری دارد که سیگار می‌کشد»، بچه‌ها را با خود همراه می‌کرده است.


«محمد» معروف به بیجه به همراه «علی»، دو شخصی که متهم به قتل ‌‌٢٠ کودک پاکدشتی هستند، اواسط هفته‌ی گذشته در دادسرای عمومی و انقلاب شهرستان پاکدشت مورد بازجویی قرار گرفتند و به سوالات «مظفری، دادستان شهرستان پاکدشت» پاسخ دادند.


در جلسه‌ی بازپرسی، پدر و برادر کوچک «بیجه» به همراه صاحب کار مجموعه‌ی کوره‌های آجرپزی که خانواده‌ی محمد در آن مشغول به کار و زندگی بودند نیز مورد بازجویی قرار گرفتند.


خبرنگار ایسنا از پدر بیجه درباره‌ی جنایات پسرش سوال می‌کند اما او مدعی است که از کارهای پسرش بی‌خبر بوده است؛ او منکر بردن هیزم برای بیجه جهت به آتش کشیدن اجساد کودکان می‌شود و این در حالی است که بسیاری از اجساد سوخته شده‌ی قربانیان از محل زندگی خانواده‌ی بیجه، پیدا شده است و پدر بیجه به پنهان‌کاری اعمال پسرش متهم شده است.


خانواده‌های قربانیان جنایات پاکدشت در صحبت‌هایشان دائما بر لزوم مجازات متهمان فاجعه تاکید می‌کنند و می‌خواهند که متهمان را خود به مجازاتشان برسانند؛ اما تنها قصاص و مجازات متهمان، آنها را راضی نمی‌کند، این خانواده‌ها می‌خواهند که دیگر در هیچ کجای ایران این اتفاقات رخ ندهد.


از سوی دیگر مظفری، دادستان عمومی و انقلاب شهرستان پاکدشت به خبرنگار ایسنا گفت: با دقت و ظرافت تمام کلیه‌ی زوایای فجایع اخیر مورد بررسی است و با تکمیل تحقیقات نتایج به اطلاع عموم خواهد رسید.


اما بنا به گفته‌ی معاون امنیتی- انتظامی وزیر کشور که با حکم وزیر کشور مسوول بررسی و ارایه‌ی گزارش از جنایت منطقه‌ی پاکدشت شده است، بررسی جزییات حادثه و جوانب دیگر آن همچنان ادامه دارد.


معاون امنیتی- انتظامی وزیر کشور تاکید کرد که با هر مقامی در نیروی انتظامی، دستگاه قضایی و با هر کارمندی در رده‌های اداری فرمانداری یا استانداری که قصوری داشته باشد، از بعد مدیریتی برخورد و در صورت ارتکاب جرم به محاکم قضایی معرفی خواهد شد. دستگاه‌هایی که در این حادثه نمره منفی از خود به جا گذاشته یا سهمی از قصور را داشته‌اند، عواملشان مورد بازخواست قرار می‌گیرند.


او در عین حال تاکید دارد که نباید با شکستن کل هر دستگاه، اقتدار آن را زیر سوال برد و اگر بخواهیم قصور را به عهده دستگاه خاصی متوجه کینم، کار درستی نخواهد بود.


گزارش حادثه‌ی پاکدشت به همراه نظریه‌ی کمیته کارشناسی علاوه بر رییس‌جمهور، برای رییس قوه قضاییه، وزیر اطلاعات و استاندار تهران نیز ارسال شده که بعضا باید اقداماتی را در خصوص آن انجام دهند و زوایایی از حادثه را روشن و گزارش کنند.


با این حال تحقیقات درباره‌ی این حادثه ادامه دارد و قرار است که هیات ویژه‌ی ‌٥ نفره قضات در پرونده‌ی پاکدشت نیز امروز گزارش خود را به رییس قوه‌ی قضاییه ارائه دهند و قاصران احتمالی در این قضیه را معرفی کنند.


بنا به گفته‌ی مسوولان قضایی تا دو هفته‌ی دیگر دادگاه رسیدگی به اتهامات متهمان پرونده‌ی جنایات پاکدشت برگزار خواهد شد.


گزارش از خبرنگار ایسنا؛ معصومه طهماسبی‌زاده
 

ناآرامي‌هاي جشن‌هاي نيمه شعبان در اصفهان

بازتاب  : خبرنگاران «بازتاب» گزارش دادند، حدود 300 نفر در ناآرامي‌هاي به وجود آمده در جشن‌هاي نيمه‌ شعبان، بازداشت شدند.
بنا بر گزارش خبرنگار «بازتاب» از اصفهان، در ناآرامي‌هاي به وجود آمده در حاشيه جشن‌هاي نيمه‌شعبان در استان‌هاي اصفهان و يزد كه پنجشنبه شب رخ داد، گروهي از افراد به بهانه شركت در جشن‌هاي نيمه شعبان، اقدام به مصرف مشروبات الكلي در خيابان‌ها و اخلال در نظم عمومي كردند.
همچنين پنجشنبه شب، حدود 500 نفر در ميدان انقلاب اصفهان، اقدام به تشنج و ناآرامي كردند. اين افراد با شكستن شيشه‌هاي بانك‌ها و تخريب تعدادي از خودروها و ساختمان‌هاي دولتي، 3 نفر از مأموران حاضر در محل را مجروح كردند.
پس از اين اقدام و با دخالت مأموران، حدود 270 نفر از اغتشاش‌كنندگان دستگير شدند كه تعداد زيادي از آنان، روز گذشته آزاد شدند.
در شهر فلاورجان نيز، 15 نفر از كساني كه اقدام به اخلال در نظم عمومي كرده بودند، دستگير شدند.
خبر ديگري از يزد نيز حاكي است، شماري از اراذل يزد با مصرف مشروبات الكلي، اقدام به عربده‌كشي و ارعاب شهروندان در منطقه امام شهر يزد كردند. اين افراد كه تعدادشان حدود 40 نفر بود، به وسيله چماق و سنگ، اقدام به تخريب شيشه‌هاي منازل كرده و به يك سرباز وظيفه حاضر در محل حمله و وي را مجروح كردند.