نامه فخرالدين حجازي به دکتر محمد مصدق
۴ شهريور ۱۳۸۳ - قبل از ظهر ۱۱:۲۶ تعداد بازديد : 2925 كد خبر : ۱۵۳۴۴
رسول جعفريان
فخرالدين حجازي كه از جواني در مطبوعات ديني و انجمنهاي مذهبي فعاليت ميكرد، نخستين بار نشريهاي با عنوان «جلوه حقيقت» در سبزوار منتشر كرد. صاحب امتياز اين نشريه، پدرش محمد حجازي بود، اما اين ظاهر كار بود و عمده مطالب آن نشريه را خود فخرالدين، با قلم زيبايش مينوشت.
در اين نشريه كه تنها چند شماره آن در اختيار ما بود، نامهاي به دكتر مصدق چاپ شد كه در عين تأييد موضع ضداستعماري دكتر مصدق و ستايش از تلاش او براي ملي كردن نفت، از وي به خاطر بيتوجهياش به مسائل ديني انتقاد شده بود.
اشكال دكتر مصدق از نظر نويسنده نامه اين بود كه دكتر را مذهبيها سر كار آوردند و او بدون توجه به اين مطلب، هيچ تلاشي براي انجام خواستههاي مشروع آنان انجام نداد. در واقع سقوط دكتر مصدق هم بر اساس همين قاعده قابل پيشبيني بود. گروهي كه كسي را سر كار آوردند، وقتي حمايتشان از سر او برداشته شود، ناگزير ساقط ميشود. اين يك قاعده شبيه قواعد رياضي در سقوط دولتهاست. البته دكتر مصدق ضعفهاي ديگري هم داشت. انحلال مجلس هفدهم، سپردن امنيت كشور به دفتري كه خود عامل كودتاچيان بود، علاوه بر آنكه باعث از دست دادن پايگاه او در ميان روحانيون و متدينين كه تلاش زيادي براي حمايت از او كرده بودند، شد؛ زمينه را براي سقوط وي فراهم كرد و براي چند دهه تمامي آمال و آروزهاي مردم مسلمان ايران را بر باد داد.
متن نامه فخرالدين حجازي در زير ميآيد. اهميت اين نامه از آن روست كه فخرالدين حجازي جوانان انقلابي هوادار مصدق به شمار ميرفت.
از حق نبايد گذشت، تنها عامل مؤثري كه بنيان حكومت شما را محكم ساخته و در تاريخ مشروطيت ايران به طرز بيسابقهاي شما را حاكم شؤونات ملي و اجتماعي اين كشور نموده، نيروي ايمان مردم مسلمان ايران بوده است. آري، اگر نهضتهاي مقدس ديني و اجتماعات شگرف مذهبي در مساجد و معابد مملكت نبوده و اگر همآهنگي پيشوايان اسلامي و بيانات گويندگان ديني و ادعيه خالصانه مسلمانان به درگاه حضرت يزدان ميبود، شما هرگز نميتوانستيد دست به كار بزرگ تاريخي زده و با امپراطور قهار بريتانيا كه ساليان دراز چنگال خونآلودش به پيكار مسلمانان رنجيده جهان فرو رفته است، پنجه نرم كنيد و همچو قهرماني توانا، حريف محيل و دغلباز خود را از صحنه سياست كشور بيرون رانيد.
پس متوجه باشيد همانطور كه براي انجام خدمات ملي اين كشور مسؤول هستيد، مسؤوليت خطير و شديدي را نيز در برابر «ديانت پاك اسلام و جمهور مسلمين عهدهدار ميباشيد». امروز تمام نيروهاي فعاله كشور صرف تقويت دولت شما ميشود و تمام اركان مشروطيت متوجه اقدامات شما ميباشد. صريحتر بگويم، روح پرفتوح مؤسس اسلام و روان پاك شهيدان راه حق و بالاخره ديدگان ميليونها نفر مسلمان، نگران خدمات ديني شماست. سه ماه از مدت اختيارات تام شما گذشت. درست است كه به تصويب لوايح سودمند و برخي اصلاحات داخلي پرداختيد، لكن هنوز قطرهاي از زلال خدمت به ديانت در كام تشنگان وادي اميد و حسرت نريختهايد و با كمال تأسف بايد گفت، هنوز جمعي عناصر پستفطرت يهودي و ارمني شعبات رسومات را داير دارند و مرتبا سم مهلك الكل را در كام جوانان و مردان سادهلوح ما فرو ميريزند و بنيان قوميت ما را متزلزل ميسازند.
هنوز در پرتو سايه روشن نور كابارهها و رقاصخانهها، جوانان بوالهوس اين كشور در آغوش زنان عريان و بيعفت مستانه ميرقصند و منطق محكم قرآن را به باد سخريه و استهزاء ميگيرند.
هنوز سي هزار زن بدكاره در فاحشهخانههاي تهران به سر ميبرند و آتش مرض و فساد و اخلاق را به خرمن هستي اجتماع اين كشور مياندازند.
هنوز فرهنگ ما در منجلاب بيديني و فساد فرو رفته و در سي ساعت برنامه گيجكننده آموزشگاهها تنها يك ساعت خيالي براي تعليمات مذهبي مقرر شده است.
هنوز سيل لامذهبي و لاقيدي غرّشكنان بناي معتقدات مذهبي محصلان را از بيخ برميكند و دستهدسته جوانان ما از دامان قرآن فرار كرده به آغوش بيگانگان پناه ميبرند.
هنوز فيلمهاي وحشتانگيز خارجيان در سالن فاسد سينماها نمايش داده ميشود و هنوز دختران رقاصه در صحنه سياه تماشاخانهها از فرزندان اين آب و خاك دل و دين ميبرند.
جناب آقاي نخست وزير! سه ماه ديگر از مدت اختيارات شما باقي مانده است. فرصت را غنيمت شماريد و همان طور كه خود را به نام يك قهرمان ملي معرفي كردهايد، نام خويش را به عنوان يك رجل مذهبي در تاريخ درخشان اسلامي ثبت فرماييد و متذكر شويد كه استقلال و مليت اين كشور بسته به ايمان و اسلاميت مردم آن است و اگر خداي نخواسته اين از بين برود، آن نيز متلاشي خواهد شد.
آقاي دكتر مصدق! شما با يك نيروي شگرف، كارشناسان انگليسي را از خاك مقدس ميهن بيرون رانديد و سفارتخانهها و كنسولگريهاي بريتانيا را تعطيل كرديد، ولي به اين حقيقت تلخ واقف باشيد كه ارتش جرار انگلستان به صورت بطرهاي شراب در اين كشور اسلامي خودنمايي ميكند و هستي ما را به باد فنا ميدهد و برنامه ناقص فرهنگ كه از ساختههاي مغز خائن بيگانهپرستان است، نونهالان كشور را به پرتگاه فساد اخلاق و بيديني سوق ميدهد. شما را به خدا براي خدا قيام كنيد. قبل از هر چيز لايحه منع مسكرات را كه به تصويب مجلس شوراي ملي رسيده است، به موقع اجرا گذاريد و سپس قانون مفيدي كه متضمن تعليمات عاليه اسلامي باشد، تصويب فرماييد و گروه زنان عياش بيكاره را از ادارات دولتي بيرون ريخته، مردان لايق و معيل را به كار گماريد و آتش فساد اخلاق فاحشهخانهها و سينماها و تئاترها را خاموش كنيد. با يك سلسله تبليغات مذهبي در راديوهاي كشور، مردم را به سوي حقيقت و درستكرداري و نوعدوستي دعوت كنيد و روح يگانهپرستي و اسلاميت را در مردم تقويت فرماييد و بدانيد كه در انجام اين خدمات برجسته ديني، مشيت بالغه الهي و همّت رادمردان اسلامي و نيروي فعاله ملت ايران پشتيبان شماخواهد بود و همانطور كه در برابر مردم نام شما به عظمت و بزرگي ياد ميشود، در پيشگاه اقدس قادر متعال نيز محبوب و محترم خواهيد بود.
فخرالدين حجازي، 28 آذر 1331
August 25, 2004
كشتار تابستان ۱۳۶۷
يرواند آبراهاميان
* يكي از جانبهدربردگان شمار اعدامشدگان را ?هزاران نفر" برآورد ميكند. ديگري آن را بين پنج تا شش هزار نفر ميداند، هزار نفر از گروههاي چپ و بقيه از مجاهدين. يكي ديگر باز بر ?هزاران نفر? تأكيد ميكند و به عقيدهي او تنها در گوهردشت 1500 نفر به هلاكت رسيدهاند. عفو بينالمللي در برآورد خود، رقم كل را بالاي 2500 نفر قرار ميدهد.
پيشگفتار
شگفتترين رويداد ايران امروز، در تابستان 1367 (1988) اتفاق افتاد. براي نخستينبار در ايران، صدها نفر به اين عنوان كه به خدا، جهانِ بعد از مرگ و روز رستاخيز اعتقادي ندارند، بهدار آويخته شدند. حتا شمار بزرگتري بنام ?محارب با خدا? بهروي چوبههاي دار رفتند. اين اعدامهاي مخفيانه با فتواي پُرسر و صدايي كه در محكومساختن سلمان رشدي به جرم ارتداد ـ كه براساس يك تعبير خشكانديشانه از شريعت يك گناه كبيره بهشمار ميرود ـ مقارن بود. با آنكه بسياري از مردم جهان با تهديدي كه متوجه جان سلمان رشدي شد، آشنايي دارند، ولي كمتر كسي از اين حقيقت، كه از همان احكام كهنهي مذهبي براي توجيه يك كشتار جمعي بهرهبرداري بهعمل آمده، آگاه است.
اين مقاله سه هدف را دنبال ميكند. با بهرهگيري از مصاحبهها و خاطراتي كه انتشار يافته، به تشريح جريان تفتيش عقايدي كه به محكوميّت قربانيان انجاميد، خواهد پرداخت.1
با ردّ توجيه سادهانگارانهي ?بنيادگرايي اسلامي?، دلايلي را كه در پشتصحنهي اين كشتار وجود داشت، تحليل خواهد كرد. از ياد نبايد برد كه همان مذهبيون ـ كه به چنين كشتاري دست زدند ـ طي يك دهه مخالفان خود را به جرايمي مانند شورش مسلّحانه، خرابكاري، خيانت و جاسوسي و حتا ?مفسدفيالارضبودن? متهم ميكردند، ولي به احكام پوسيده مربوط به ارتداد توسل نجستند.
دستآخر، مقالهي حاضر در علّت اينكه چرا هيچكس در غرب و بهويژه از ميان كارشناسان مسايل ايران، به بحث دربارهي اين اعدامها نپرداخت و حتا ذكري هم از آنها بهميان نياورد، كاوش خواهد كرد. اين كارشناسان در قبال يكي از برانگيزانندهترين رويدادهاي تاريخ ايران به سكوت كامل رضايت دادند.
در جريان كاوش پيرامون اين مسأله، بر اين استدلال تكيه خواهد شد كه در دوران معاصر پردهپوشيها و دگرگونسازيهاي خيانتكارانه صورت ميگيرد كه بهمراتب از آنچه كه در كتاب راهگشاي ?اوريانتاليسم? اثر ادوارد سعيد تشريح شده، پُردامنهتر است. اين تحريف حقايق و اين پردهپوشيهاي جديد، دقيقاً از اين جهت خيانتكارانهترند كه تحقيق نشده و مكتوم باقي ميمانند، در حاليكه اكثر پژوهشگران، ديگر اكنون از پيوند و ارتباطي كه در گذشته ميان امپرياليسم و پيشداوري فرهنگي در محافل دانشگاهي و دستگاه سياست خارجي رواج داشت، آگاهي دارند.
تفتيش عقايد
در نخستين ساعات روز جمعه 28 تيرماه 1367 (19 جولاي 1988)، حصارهاي آهنيني بر گرد زندانهاي اصلي در سرتاسر ايران كشيده شد. دروازهها بسته و تلفنها قطع شد. تلويزيونها را از برق كشيدند و از توزيع نامهها، روزنامهها و بستههاي دارويي (در زندانها) خودداري ورزيدند. ساعات ملاقات منحل شد و بستگان زندانيان را از حول و حوش زندانها پراكنده ساختند. به زندانيان دستور داده شد كه در سلولهاي خود باقي بمانند و از صحبت با نگهبانان و كارگران افغاني خودداري كنند. رفتوآمد به مكانهاي عمومي، مانند درمانگاهها، كارگاهها، قرائتخانهها، تالارهاي تدريس و حياطها ممنوع شد. از آنجايي كه زندانبانان هر كدام مأمور مهاركردن دستههاي مشابهي از زندانيان بودهاند، اين امر سبب گرديد كه زندانيان سياسي از غيرسياسي، چپيها از مجاهدين، سلطنتطلبان از غيرسلطنتطلبان، ?توابين? (زندانياني كه توبه كرده و بهصورت خبرچينان دستگاه درآمده بودند) از غيرتوابين، مردان از زنان، كساني كه به زندانهاي طولاني محكوم شده، از آنهايي كه محكوميت كوتاهمدّت يافته بودند، كساني كه تازه محكومشده، از آنها كه مدّت ها قبل دورهي محكوميت خود را گذرانده بودند، جدا شدند. گروه اخير به نحو طنزآميزي نام ?مليكش? بر خود گذاشته بودند و ميخواستند اين معنا را القا كنند كه بهطور رايگان از كيسهي ملّت تغذيه ميشوند.
يك زنداني زيرك، دستگاه بيسيمي براي خود ساخت و هدف او اين بود كه از جرياني كه ميگذرد، آگاه شود. اما متوجه شد كه ايستگاههاي راديو هيچگونه گزارشي دربارهي زندانها پخش نميكنند و به اينوسيله پردهاي سيا بر روي همهي خبرها كشيده شده است. براي شدّتبخشيدن هرچه بيشتر به اين حالت انزوا، دادگاهها بدون اعلام قبلي، جلسات خود را تعطيل كردند تا راه كسب هرگونه خبري بر روي بستگاه زندانيان سد شود. اينان با حالتي وحشتزده براي توسل به آيتالله منتظري به قم هجوم بردند. منتظري با آنكه همچنان در مقام جانشيني برگزيدهي خميني باقي بود، اما به تأكيد بر لزوم يك رفتار انساني اسلامي با زندانيان سياسي شهرت داشت. بدينگونه بود كه يك اقدام بيسابقه خشونتآميز، هم از نظر شكل و هم محتوا، در ايران امروز آغاز شد كه شدّت و دامنهي آن حتا از اعدامهاي جمعي بين سالهاي 1357ـ1360 (1979ـ1981) نيز بهمراتب فراتر رفت.
درست قبل از آغاز شدّت عمل در زندانها، فرمان مخفيانهاي از طرف خميني صادر شد كه اين فرمان يك فتواي رسمي بود و طي آن به يك كميسيون ويژه اختيار داده شد كه اعضاي سازمان مجاهدين خلق را بهعنوان ?محارب? و افراد وابسته به سازمانهاي چپ را بهعنوان ?مرتد? اعدام كند. در كميسيون تهران كه اعضاي آن به 16 نفر ميرسيدند، نمايندگاني از جانب شخص امام، رييسجمهور، دادستان كل دادگاههاي انقلاب، وزارتخانههاي دادگستري و اطلاعات و همچنين ادارههاي دو زندان اصلي ويژهي زندانيان سياسي، يعني اوين و گوهردشت، عضويت داشتند.
آيتالله اشراقي، رييس اين كميسيون، دو دستيار مخصوص داشت كه يكي حجتالاسلام نيّري و ديگري حجتالاسلام مبشّري بود. در جريان پنج ماه بعدي، اعضاي اين كميسيون با هليكوپتر بين زندانهاي اوين و گوهر دشت در رفتوآمد بودند و به همين سبب نام آن به ?كميسيون هوابرد مرگ? شهرت پيدا كرد. كميسيونهاي مشابهي نيز در شهرستانها تشكيل يافت.
كميسيون تهران كار خود را با مجاهدين و توابين در ميان آنها آغاز كرد. ابتدا به آنها اطمينان دادند كه محاكمهاي در كار نيست، بلكه اين جرياني است كه بهمنظور اعلام عفو عمومي و جداكردن مسلمانان از غيرمسلمانان صورت ميگيرد. پس از اين جلباطمينان، از افراد خواسته شد تا نام سازماني را كه قبلاً به آن وابسته بودند، اعلام دارند. اگر آنها در پاسخ ميگفتند ?مجاهدين?، بازجويي پايان ميگرفت، اما اگر اعلام ميكردند ?منافقين? ادامه مييافت. سؤالهاي بعدي كميسيون از گروه دوم به شرح زير بود:
?آيا حاضريد رفقاي سابق خود را تقبيح كنيد؟
آيا حاضريد اينكار را جلوي دوربين (تلويزيون) انجام دهيد؟
آيا حاضريد به ما در بهدامانداختن رفقاي خود كمك كنيد؟
آيا حاضريد نام كساني را كه پنهاني به سازمان سمپاتي دارند، فاش كنيد؟
آيا حاضريد به جبههي جنگ ايران و عراق برويد و از ميان ميدانهاي مينگذاريشده دشمن عبور كنيد؟?
در گوهردشت، زندانيان ميتوانستند چهرهي بازجويان را ببينند، ولي در اوين آنها را با چشم بسته به بازجويي ميبردند.
اين پرسشها، آشكارا بهگونهاي طرح شده بود كه به احساس مناعت و شرف زندانيان و احترامشان به خود آسيب برساند. زني از گروههاي چپگرا مينويسد كه هيچيك از 50 مجاهدي كه با او در يك بخش زنداني بودند، به بندهاي خود بازنگشتند.2 به نوشتهي مردي متعلق به همان گرايش، هيچكدام 195 تن از 200 مجاهدي كه در يكي از بخشهاي زندان گوهردشت نگهداري ميشدند، بازنگشتند.3 گزارش ديگري حاكي است كه حجتالاسلام نيّري مصمّم بود حداكثر صدمه را (به مخالفان سياسي) وارد كند. در حاليكه آيتالله اشراقي با حالتي نهچندان قاطع، سعي داشت راه اعتدال بهپيمايد.4
كساني كه پاسخهاي نامساعد مي دادند، يا حاضر به زبانآوردن ?منافقين نبودند?، بيدرنگ به اتاق ويژهاي هدايت ميشدند. در آنجا انگشترها و عينكهاشان ضبط و به آنها گفته ميشد كه وصيتنامهي نهايي خود را بنويسيد. آنگاه آنها را بهسوي چوبههاي دار كه پنهاني، هم در تالار سخنراني گوهردشت و هم در حسينيهي اوين برپا شده بودند، ميبردند و در گروههاي شش نفري به دار ميآويختند. جانكندن بعضي از آنها تا 15 دقيقه بهطول ميانجاميد، چون بهجاي اينكه دريچهاي پنهاني از زير پايشان در رود و به پايين بيافتد، به همان شيوهي قديمي حلقآويز ميشدند. پس از گذشت چند روز، مأموران اعدام كه بيش از حد خسته شده بودند، تقاضا كردند كه محكومين تيرباران شوند، ولي با اين تقاضا، به اين عنوان كه: طبق حكم شرع مرتدين و دشمنان خدا بايد حلقآويز شوند، مخالفت بهعمل آمد. البته اين بهانهاي بيش نبود، چون طي يك دهه، محكومين به ?فسادفيالارض? بهوسيلهي جوخههاي آتش اعدام شده بودند. دليل اصلي استفاده از طناب، حفظ سكوت و پنهانكاري كامل، هم در قبال دنياي خارج و هم در برابر بخشهاي ديگر همان زندان بود. به چپگرايان گفته شد كه مجاهدين به زندانهاي ديگر انتقال يافتهاند، اما بعضي از زندانيان با مشاهدهي كاميونهاي مجهّز به سردخانه و پاسداران ماسكبهصورت كه به آمفيتئاتر رفتوآمد داشتند، جريانات مشكوكي را حدس زدند. با وجود اين، آنها نميدانستند كه علّت استفاده از ماسك توسط پاسداران اين است كه دستگاههاي ?فريزر? در مردهشويخانهي زندان از كار افتاده است. يكي از پاسداران ادعا كرد كه ?آنها فقط مشغول تميزكردن سلولها هستند.? معني اين حرف دوپهلو، مدّتها بعد آشكار شد. يك كارگر افغاني كه غذا به زندان ميآورد، علامت آگاهيدهندهاي به دور گردن خود ترسيم كرد. اما زندانيان باز هم تا مدتي بعد معناي آن را درنيافتند. برخي گمان بردند كه او ميخواهد بفهماند كه خميني مرده است. براي آنها تصور اعدام جمعي، آن هم در هنگام شادي و سرور عمومي، دشوار بود. چون در روز 29 تير (20 جولاي) يعني درست يك روز بعد از شروع شدّت عمل در زندانها، خميني سرانجام با پذيرفتن آتشبس پيشنهادي سازمان ملل متحد، به جنگ با عراق پايان داده بود. يكي از بازماندگان موج اعدام اعتراف ميكند كه او ميپنداست علّت بازجويي از همه اين است كه بهموقع و مقارن با برگزاري جشنهايي كه بهزودي بهمناسبت استقرار صلح برپا خواهد شد، آزاد
شوند.5
پس از پنجم شهريورماه (27 آگوست)، كميسيون، توجّه خود را به چپگرايان متمركز ساخت. كميسيون ضمن دادن اطمينان به اينكه فقط ميخواهد مسلماناني را كه به فرايض ديني خود عمل ميكنند، از كساني كه اين فرايض را بهجاي نميآورند، جدا كند، از آنها خواست كه به اين پرسشها پاسخ گويند:
?آيا شما مسلمانيد؟
آيا به خدا اعتقاد داريد؟
آيا به بهشت و جهنم معتقد هستيد؟
آيا محمد را بهعنوان خاتم انبياء قبول داريد؟
آيا در ماه رمضان روزه ميگيريد؟
آيا قرآن ميخوانيد؟
آيا در ماه رمضان روزه ميگيريد؟
آيا ترجيح ميدهيد با يك مسلمان همبند شويد و يا يك غيرمسلمان؟
آيا حاضريد زير ورقهاي را داير بر اينكه به خدا، به پيغمبر، به قرآن و به روز رستاخيز ايمان داريد، امضاء كنيد؟
و پُرمعناتر از همه:
آيا در خانوادهاي بزرگ شدهايد كه پدر در آن نماز ميخواند، روزه ميگرفت و قرآن ميخواند؟?
تعداد كساني كه به معناي مرگبار اين سؤال پي بردند، بسيار اندك بود.
كميسيون به همان شيوهي مأموران تفتيش عقايد (انكيزاسيون) قرون وسطي، مشغول طرح سؤالهاي بهداماندازهاي، بهويژه براي دانشجويان دانشگاه بود كه با موشكافيهاي فقهي آشنايي نداشتند. اين سؤالها، ايرانيان را درست بهاندازهي همطرازان غربي آنها شگفتزده كرد. اين پرسشها قبل از آن هرگز در ايران و شايد در هيچ جاي ديگري از خاورميانه مطرح نشده بود. اين يك تفتيش عقايد بهمعناي كامل كلمه بود. تفتيشي كه منظور از آن، پيبردن به ايمان مذهبي افراد بود، نه وابستگيهاي سياسي و سازماني آنها. مسايلي مانند ?خيانت?، ?تروريست?، ?ارتباط با امپرياليسم? كه در كانون توجّه دادگاههاي قبلي قرار داشت، بهطور محسوسي از ميانه غايب بود. بهگفتهي يك فدايي ?در سالهاي پيش، آنها از ما ميخواستند كه به جاسوسي اعتراف كنيم. اما در 1367 (1988) خواست آنها اين بود كه ما ايمان خود را به اسلام اعلام كنيم.?6 يك فدايي ديگر اعتراف كرد كه عدم علاقهي بازجو به دانستن عقايد، وابستگيها و فعاليت سياسي وي، او را كاملاً بهتزده كرده بود.7 نخستين فدايياني كه به حضور در كميسيون فرا خوانده شدند، محكوميتهاي سبكي داشتند و يا حتا دورهي محكوميت خود را گذرانده بودند. اين رويه با توجّه به فهرست نهايي نامهاي اعدامشدگان به مجموعهي اين جريان حالت يك بختآزمايي ميداد. برخي از زندانياني كه در همان روز اول جان خود را از دست دادند، كساني بودند كه محكوميتهيا سبكي داشتند و بعضي از آنها كه از بازجوييهاي بعدي جان سالم در بردند، كساني بودند كه به زندان ابد محكوم شده بودند. اين عدم تناسب قابل توضيح است. يك زنداني كه در گذشته درس طلبهگي خوانده بود، تنها كسي بود كه بهمعناي عميق آن سؤالها پي برد. او تمامي شب هشتم شهريور (30 آگوست) را به فرستادن پيامهاي ?مرس? به ديگر سلولها گذراند و به ساكنان آن سلولها در مورد خطري كه در كمينشان نشسته بود، هشدار داد. او بر اين نقطه انگشت گذاشت كه طبق موازين فقهي، فقط كسي را ميتوان مرتد شناخت كه در يك خانوادهي معتقد مسلمان و در سايهي پدري كه بهطور مرتب نماز و قرآن ميخوانده و در ماه رمضان روزه ميگرفته، نشو و نما كرده باشد. كساني كه در خانوادههاي اسماً مسلمان بزرگ شدهاند، قبل از اينكه هرگونه ظنّ مرتدبودن بتوان به آنها برد، بايد در معرض اسلام واقعي قرار گرفته باشند. وي همچنين اعلام خطر كرد كه خودداري از دادن جواب به اين عنوان كه اين يك موضوع خصوصي است، ممكن است بهعنوان اعتراف به گناه تلقّي شود. در بخشهايي كه مخصوص زندانيان چپگرا بود، تمام شب به بحث دربارهي اينكه چهگونه بايد به پرسشها پاسخ داده شود، گذشت. برخي از آنها خود را براي مرگ آماده كردند و بهترين لباسها خود را پوشيدند. يك نفر حتا به نشانهي يك مقاومت آشكار فرهنگي، كراوات زد.8 ولي ديگران تصميم گرفتند به دادن ?پاسخهاي تاكتيكي? اكتفا كنند.
يكي از زندانيان در برابر كميسيون اعلام داشت كه در اتحاد شوروي، همان كشوري كه منكر وجود خداست، بزرگ شده است. يك تن ديگر بهخاطر آورد كه پدرش كه شخصي سخت غيرمذهبي بود، هميشه تهديد ميكرد كه چنانچه او را در حال نمازخواندن غافلگير كند، مجازاتش خواهد كرد. ديگران ادعا كردند كه اگر در بهجاآوردن فرايض ديني قصور ورزيدهاند، علّت مسلكي نداشته، بلكه به اين سبب بوده كه تلاش معاش وقتي براشان باقي نميگذاشته است. برخي ديگر نيز ادعا كردند كه هرچند اعتقادات چپي دارند، ولي اين لزوماً بهمعناي آن نيست كه منكر وجود خدا هستند. يك نفر به كميسيون گفت كه ميتواند هم مسلمان باشد و هم يك عضو تمامعيار حزب توده، چون در برنامهي حزب هيچوقت چيزي كه ضدّ مذهب باشد، وجود ندارد وي افزود: ?حزب ضدّ سرمايهداري است، نه ضدّ خدا.? در ميان نخستين قربانيان ميتوان به يك عضو حزب توده اشاره كرد كه از قضاي روزگار يك مسلمان معتقد نيز بود. او از پاسخدادن به پرسشها به اين عنوان كه كميسيون حق طرح ?سؤالهاي شخصي? را ندارد، خودداري ورزيد. از سوي ديگر، تقريباً تمامي ساكنان بخش ششم زندان اوين كه به اعضاي حزب توده با پانزده سال محكوميت اختصاص يافته بود، با دادن پاسخهاي تاكتيكي جان سالم بهدر بردند. آنچه بهطور كلي ميتوان گفت، اين است كه آيتالله اشراقي اصولاً مايل بود چنين پاسخهايي را بپذيرد.
اين بازجوييها كه به مدّت سه ماه ادامه يافت، در اوين و گوهردشت در تالار اصلي دادگاه صورت گرفت. بخشي از بازجوييها حالت شفاهي داشت و بخش ديگر بهشكل پرسشنامههاي ماشينشده انجام پذيرفت. بعضي از زندانيان ميتوانستند بازجويان خود را ببينند، ولي ديگران در پشت پاراوانهاي بلند پنهان شده بودند. كساني كه جوابهاشان پذيرفتني بود، بهسوي راست تالار دادگاه و آنها كه پاسخهاشان غيرقابلقبول بود، به سمت چپ تالار هدايت ميشدند. دستهي نخست را به بندهاي خود بازميگرداندند و به آنها دستور نمازخواندن ميدادند، اگر زنداني از خواندن يك نوبت نماز خودداري ميكرد، از بابت آن ده ضربهي تازيانه به او مينواختند و مجازات كسي كه در روز از بهجاآوردن هر پنج نوبت نماز خودداري ميورزيد، پنجاه ضربهي شلاق بود. آنهايي كه نتوانسته بودند با موفقيّت به پرسشها پاسخ گويند و مردود شناخته شده بودند، بعد از يك وقفهي كوتاه براي تحويل مايملك مختصر و نوشتن آخرين وصاياي خود بهسوي چوبههاي دار برده ميشدند. بعضي از آنها بهگفتهي خود توانستند جان سالم بهدر ببرند، چون در ازدحامي كه بهوجود آمده بود، اشتباهاً بهسمت دري كه نميبايست هدايت شدند. جانبهدربردگان بهياد ميآورند كه چهگونه صحبت مربوط به نوشتن آخرين وصيتنامه را شوخي ميپنداشتند، چون نميتوانستند تصوّر كنند كه چنان پرسشهايي ممكن است سرنوشت مرگ و زندگي يك نفر را تعيين كند.9
رفتاري كه با زنان صورت گرفت، تا اندازهي پيچيدهتر بود. در حاليكه زنان مجاهد بهعنوان ?محارب خدا? به دار آويخته شدند، به زنهاي متعلق به سازمانهاي چپ، حتا اگر در خانوادههاي مذهبي هم پرورش يافته بودند، فرصت ديگري ارزاني شد، چون آنها (بهعنوان زن) بهطور كامل مسؤول اعمال خود شناخته نميشدند. زنبودن در جمهوري اسلامي براي خود امتيازاتي دارد! آنها در قبال هر نوبت نمازي كه نخوانده بودند، پنج ضربه شلاق ?تغزير? ميشدند. بعد از مدتي، بسياري از آنها پذيرفتند كه نماز بخوانند. يكي از آنها سالها بعد اعتراف كرد كه هرگاه خود را در حال نماز و به آن وسيله خيانت به شخصيت خويش را ياد ميآورد، دچار كابوس ميشود. برخي از زنان دست به اعتصاب غذا زدند و حتا از نوشيدن آب خودداري ورزيدند. يكي از آنها بعد از 22 روز اعتصاب غذا و تحمل 550 ضربهي شلاق، درگذشت. مقامات زندان براي او بهعنوان خودكشي گواهي مرگ صادر كردند، چون در هر حال ?او بود كه تصميم مربوط به خودداري از گزاردن نماز را اتخاذ كرده بود.?10
البته خودكشيهاي واقعي نيز اتفاق افتاد. بعضي از زندانيان متوجه شدند كه مسؤولان زندان عمداً تعدادي تيغ در دسترس آنها قرار دادهاند كه خودكشي را تسهيل كند.11
حالاتي كه توسط زندهماندگان از اين فضا توصيف شده، همه نشانههاي بعد از رهايي از يك بحران را دربردارد. افسردگي عميق، ناتواني در پذيرش آنچه روي داده بود، ترس فلجكننده از تكرار ماجرا، احساس شديد گناه از زندهماندن، انكار اين موضوع ـ حتا در برابر خود ـ كه به ?پرسشهاي تاكتيكي? تن در دادهاند. يكي از آنها صحنههايي از يك كابوس كافكايي را تشريح ميكند و ميافزايد كه او و ديگران عهد كردهاند كه روزي تجربيات خود را به روي كاغذ بياورند، تا بدينگونه از جانب كساني كه در آن جريان جان باختهاند ?شهادت داده باشند.?12
وسعت و دامنهي واقعي اين اعدامها، بيشتر به اين سبب كه از آنچه در استانها گذشته، سندي بهجاي نمانده، نامشخص است. تا آنجا كه ما خبر داريم، كميسيونهاي مشابهي در استانها نيز در فعاليت بودند. اصفهان به اين سبب كه ادارهي زندان در اختيار هواداران منتظري قرار داشت، يكي استثناي چشمگير بهشمار ميرفت.
يكي از جانبهدربردگان شمار اعدامشدگان را ?هزاران نفر?13 برآورد ميكند. ديگري آن را بين پنج تا شش هزار نفر ميداند، هزار نفر از گروههاي چپ و بقيه از مجاهدين.14 يكي ديگر باز بر ?هزاران نفر? تأكيد ميكند و به عقيدهي او تنها در گوهردشت 1500 نفر به هلاكت رسيدهاند.15 عفو بينالمللي در برآورد خود، رقم كل را بالاي 2500 نفر قرار ميدهد. اين سازمان همچنين از قربانيان بهعنوان ?زندانيان عقيدتي? ياد ميكند، زيرا كه آنها كساني بودند كه به انجام اقدامات و يا حتا طرح اقداماتي بر ضدّ حكومت متهم شده بودند. كساني كه اتهام مبادرت به چنين اقداماتي به آنها وارد آمده بود، همه اعدام شدند.16 رقم واقعي هرچه كه باشد، دامنهي عمل در مجموع از موارد قبلي حكومت وحشت كه طي آن برخي از قربانيان در جريان زدوخوردهاي مسلحانه جان باختهاند، بهمراتب فراتر رفته است. در 1367، همه قتلها با خونسردي و قساوت همراه بود.
سازمان فداييان خلق، شاخهي اكثريت، فهرستي از اسامي 615 قرباني انتشار داد و تا آنجا كه ممكن بود، وابستگيهاي سازماني و محل مرگ آنها را نيز تعيين كرد.17 اما اين فهرست به هيچوجه كامل نيست، زيرا تنها به زندانهاي اوين و گوهردشت محدود ميشود. از 615 تني كه نامشان در فهرست آمده بود، 137 نفر به مجاهدين، 90 نفر به حزب توده، 108 نفر به فداييان اكثريت، 20 نفر به فداييان اقليت، 21 نفر به ديگر گروههاي منشعب از فداييان، 30 نفر به كومهله، 12 نفر به راه كارگر، 3 نفر به پيكار و 12 نفر به ديگر تشكيلات چپي تعلق داشتند.
به خويشاوندان قربانيان تا بعد از تاريخ چهارم آذرماه (25 نوامبر)، هيچ اطلاعي دربارهي اعدام آنها داده نشد. بعضي از آنها با تلفن، به كميتهها و معدودي نيز به خود زندان اوين، احضار شدند تا اثاثيهي شخصي و يا آخرين وصيتنامههاي اعدامشدگان را در مواردي كه اين وصيتنامهها بيزيان تشخيص داده شده بود، تحويل بگيرند. براي آنكه از ازدحام جلوگيري شود، آنها را در گروههاي جدا از هم و طي چندين هفته به مراكز مورد نظر فراخواندند. به بستگان اعدامشدگان صريحاً اعلام شد كه حق برگزاري مراسم چهلمين روز درگذشت آنها و گردآمدن در گورستانهاي بهشتزهرا و گلزار خاوران را ندارند. در اين گورستانها، ماركسيستها را به اين عنوان كه ?نجس? هستند، جدا از ديگران به خاك سپردند. به اين ترتيب، احكام مربوط به ارتداد دربارهي مردگان نيز به مرحلهي اجرا گذاشته شد.
علّت اعدامها چه بود؟
در مورد اينكه اصولاً چرا اين اعدامها صورت گرفت، فرضيات متعددي ارائه شده است. برخي چنين استدلال ميكنند كه رژيم بهسبب اعتصابهاي غذايي كه در زندانهاي لبالب از زنداني جريان يافته بود، تصميم به خانهتكاني گرفت. بنابر عقيدهي بعضي ديگر، هدف از اين كار خاموشكردن گروههاي مختلف، ايجاد رعب و پديدآوردن حالت متابعت و يكنواخت عقيدتي و سياسي در بين تودهي مردم بود. با اين همه، جمعي ديگر، اين اعدامها را با موضوع پذيرش پيشنهاد صلح سازمان ملل متحد توسط خميني، كه او آن را بهمنزلهي ?نوشيدن جام زهر? توصيف كرد، در ارتباط ميدانند. براساس اين فرضيه، خميني از آن جهت به اين اعدامها مبادرت ورزيد تا خشم پديدآمده از جنگي را كه ميبايست در سال 1361 (1982) پايان يافته باشد، ولي بهعلّت نقشههاي جاهطلبانهي او براي تصرف كربلا و بيتالمقدس ادامه پيدا كرد، به مسير ديگري هدايت كند، كوتاهسخن آنكه با اين اعدامها عقدههايي كه در اثر شكست گريبانگير يك ملّت شده بود، بر سر جمعي قرباني بيدفاع خالي گرديد. اما نظري ديگري هم هست كه اعدامها را با حملهي مجاهدين به نواحي غربي ايران، يك روز پس از قبول طرح صلح سازمان ملل متحد از طرف خميني، پيوند ميدهد. براساس اين نظر، رژيم كه دچار وحشت شده بود، احساس كرد كه تنها با توسل به اقدامات افراطي ميتواند آن وضع بحراني را پشت سر بگذارد.
اين فرضيات در برابر يك بررسي دقيق و موشكافانه، اعتبار خود را از دست ميدهد. اعتصابهاي غذا مدّتها قبل از آنكه كميسيون تشكيل شود، پايان يافته بود و ازدحام در زندانها هم در 1367 (1988) از هر زمان ديگري بعد از سال 1362 (1983) كمتر بود. واقعيت اين است كه قزلحصار بهتازگي از همهي زندانيان سياسي خالي شده بود. با توجّه به اينكه تمامي جريان در خفاي كامل برگزار شد، فرضيهي مربوط به ايجاد رعب در ميان مردم نيز بياعتبار ميشود. اگر هدف رژيم ايجاد وحشت در مردم بود، ميبايست به همان شيوهاي كه در سالهاي 1357 (1979) و 1360 (1981) عمل شد، در اطراف اعدامها تبليغات و هياهوي فراواني صورت ميگرفت، اما اينبار تمامي پرسشهايي كه دربارهي اعدامها مطرح گرديد، بدون پاسخ گذاشته شد. حتا امروز هم بعد از گذشت بيش از يك دهه، رژيم همچنان وقوع چنان اعدامهايي را انكار ميكند. افزوده بر اين، هرچند كه پذيرش آتشبس اعلامشده توسط سازمان ملل متحد ممكن است براي خميني به منزلهي ?جام زهر? بوده باشد، ولي براي بقيهي كشور خبري آرامبخش و در خور شكر و سپاس بهشمار ميرفت. با آنكه حملهي مجاهدين، كه از همان نخستين مرحله با شكست كامل همراه بود، ميتواند بهعنوان دليل توجيهكنندهاي براي اعدام آنها تلقّي شود، ولي به هيچوجه توجيهكنندهي اعدام ديگران، بهويژه عناصر چپگرا كه به مجاهدين سخت بدگمان بودند، نميتواند باشد. سرانجام نگاهي به مجموعهي جريان، و حالت نظم و فراغتي كه بر بازجوييها حكمفرما بود، نشان ميدهد كه سراسيمگي و وحشتي در دستگاه بهوجود نيامده بود. برعكس، در سال 1367 (1988) رژيم بيشتر از هر زمان ديگري قبل از آن تاريخ، به خود اطمينان داشت، چون از يك جنگ طولاني جان سالم بهدر برده و به سركوب مخالفان و ايجاد يك رشته نهادهاي جديد حكومتي توفيق يافته بود. چنين بهنظر ميرسد كه تفتيش عقايد (و اعدامهاي متعاقب آن) نه محصول وحشت، بلكه نتيجهي يك برنامهريزيِ حسابشده انجام گرفت.
پاسخ واقعي را در مورد اعدامهاي جمعي بايد در فعل و انفعالات درون رژيم جستوجو كرد. با تحقّقيافتن صلح، خميني ناگهان دريافت كه سيمان پُربهايي را كه بهوسيلهي آن گروههاي ناهمگون پيروان او، با هم پيوند يافته بودند، از دست داده است. برخي از اين پيروان، ميانهرو، برخي تندرو، گروهي اصلاحطلب، بعضي جزمي و بنيادگرا، ديگران واقعبين و عامهگرا، بخشي معمم و بخش ديگر افراد غيرمعممي بودند كه نهاني احساساتي بر ضدّ طبقهي روحاني در دل ميپروراندند. او همچنين دريافت كه با وضع مزاجي متزلزلي كه دارد، ممكن است بهزودي صحنه را خالي كند و پيروان خود را از وجود يك رهبر بلندپايه محروم سازد. افزوده بر اين، او متوجه اين واقعيت نيز بود كه در درون نظام عناصر متنفذي وجود دارند كه آرزو ميكنند شكاف پديدآمده بين رژيم و غرب و همچنين با گروههاي مخالف ميانهرو، از ميان برخيزد.
بهمنظور تحكيم مباني وحدت (در دستگاه حاكمه)، خميني سياست دوسويهاي را طراحي كرد كه يك وجه آن فتواي (اعدام) سلمان رشدي و وجه ديگرش همين اعدامها بود. با صدور فتواي قتل سلمان رشدي، نه تنها موجبات انزواي هرچه بيشتر كشور فراهم ميآمد، بلكه موانعي نيز در راه حصول تفاهم با غرب در آينده سر ميكشيد، كه اگر هم نه غيرقابل رفع، بهسختي برطرفشدني بود. از اين مهمتر، همان كشتار جمعي بود كه ظرفيت واقعي پيروان خميني را در بوتهي آزمايش ميگذاشت. هواداران نيمبند را از معتقدان راستين، تذبذبپيشهگان را از انقلابيون واقعي و سستارادهگان را از آنان كه با تمام وجود احساس تعهد ميكردند، متمايز ميساخت. به آنها ميفهمانيد كه يا بايد پايداري كنند و يا اينكه همه با هم سرنگون شوند. كساني را كه از حقوق بشر و آزاديهاي فردي دم ميزدند، خاموش كرد. افزوده بر اين، با اجراي چنين سياستي پيوند ميان عناصر انقلابي مذهبي در درون جنبش تحت رهبري او با تندروان غيرمذهبي در خارج از جنبش بريده ميشد. واقعيت اينكه، از جانب حزب توده، به اين سبب كه مظنون به داشتن متحداني در داخل نظام بود، احساس خطر ميشد. كوتاهسخن اينكه، حمام خون با اين هدف برپا گرديد كه هم يك غسل خون باشد و هم يك پاكسازي دروني. اين هدف، با مجبورشدن منتظري به استعفا، دقيقاً به تحقّق پيوست. در جريان يك سالهي قبل از اين رويداد، ميان منتظري و شماري از مشاوران خميني بر سر مسايلي مانند محاكمهي مهدي هاشمي ـ از نزديكترين ياوران منتظري ـ جهاد ضدّ احتكار، تشكيل دادگاههاي ويژهي روحانيون، و انتصاب قضات، مدرسين حوزههاي علميه، ائمه جمعه، برخورد و كشاكش برقرار بود. اما اين تنشها را در پشت درهاي بسته و پنهان از چشم مردم نگاه داشته بودند. بنا به گفتهي يكي از زندانيان: ?ما از تشخيص ميان رؤساي زندانها كه موافق منتظري بودند و آنهايي كه در شمار مخالفان وي قرار داشتند، عاجز مانديم. ما به اين اشتباه خود فقط مدّتها بعد پي برديم.?18
اعدامهاي جمعي، حركتي بود كه سرانجام كاسهي صبر منتظري را لبريز كرد. او با شتاب، سه نامه، دو تا به خميني و يكي به كميسيون ويژه، فرستاد و با صراحت هرچه تمامتر ?اين اعدامهاي خيانتكارانه? را محكوم ساخت.19 وي به دريافتكنندگان اين نامهها خاطرنشان كرد كه خود او بيش از هر كس ديگري از ناحيهي گروههاي مخالف صدمه ديده است، چون پسرش بهدست مجاهدين به قتل رسيده است. وي سپس كميسيون ويژه را متهم ساخت كه با اعدام توابين و مرتكبين جرايم بياهميت، احكام اسلام را زير پا گذاشته است. زيرا گروه اخير اگر در يك دادگاه صالح محاكمه ميشد، مجازات آن چيزي بيشتر از يك سرزنش نميبود. او همچنين كميسيون را به اين سبب كه فشارهايي خارج از حد تحمل به زندانيان وارد ساخته و حتا آنها را به گذشتن از ميدانهاي مين مجبور كرده است، بهشدّت مورد نكوهش قرار داد. در بخشي از نامهي خود نوشت: ?اين اعدامهاي غيرقانوني، علاوه بر ايجاد انزجار در بسياري از مردم، بهانهي خوبي عليه ما بهدست دشمن ميدهد.? وي نامهي خود را با تقاضاي ?معافشدن از مسؤوليت سنگين جانشين رهبر? پايان داد.*
خميني بيدرنگ اين تقاضا را اجابت كرد و با لحن سرزنشآميزي پاسخ داد كه ?چنين مسؤوليتي به طاقتي بيشتر از آنچه شما از خود نشان دادهايد، نياز دارد.?20 او براي آنكه خود را مبرّا از هرگونه خطايي نشان دهد، ادعا كرد كه از همان آغاز، همواره در صلاحيت منتظري ترديد داشت، ولي با اكراه تصميم مجلس خبرگان را داير بر انتخاب وي به جانشيني خود، پذيرفت. در اين بخش از پاسخ خميني، چنين آمده بود: ?من از همان ابتدا كه مجلس خبرگان شما را منصوب كرد، نارضايتي خود را نشان دادم.? در ماههاي بعد از اين جريان، رژيم كوشيد تا استعفاي منتظري را از نظرها با انتشار قسمتهاي دستچين شدهاي از نامههاي او توجيه كند، اما نامههاي نهايي منتظري را پنهان نگاه داشتند تا بتوانند وانمود كنند كه چنان اعدامهايي هرگز بهوقوع نپيوسته است. منتظري بيدرنگ بعد از استعفا، به هيچ تبديل شد و فعاليت او به تدريس در حوزهي قم محدود گرديد. عكسهاي او را از مكانهاي عمومي برداشتند و نام او از رسانههاي همگاني محو شد. بدينگونه در تيرماه 1368 (ژوئن 1989)، هنگاميكه خميني در حالت اغماي دايمي فرورفت، اين احساس اطمينان را همراه برد كه نظامي كه بهدنبال خود باقي ميگذارد، از عناصر ليبرال پاك شده است. كساني كه سكانهاي رهبري را در دست گرفتهاند، با پشتيباني از اعدامها يا مشاركت در آنها، طاقت و ظرفيت خود را بهثبوت رسانده بودند. به اين سبب است كه هرگز نبايد در نبوغ و خلاقيت خميني شكّي روا داشت!!!
دليل سكوت چيست؟
از 1368 (1988) تا كنون، در حدود هفت كتاب كامل، بيش از بيست مقالهي دانشگاهي، گزارشهاي متعددي در كنفرانسها و مقالات بيشماري بهزبانهاي رايج كشورهاي غربي در روزنامهها، پيرامون ايران امروز انتشار يافته است. اما حتا در يك مورد نيز به اين اعدامها اشارهاي بهعمل نيامده و اين در حالي است كه عفو بينالمللي در وقت خود گزارشي به اين موضوع اختصاص داد. گروههاي مختلف در انتشارات خود بهطور وسيع دربارهي آن مطالبي نوشتند و بر سر همين ماجرا بود كه منتظري استعفا كرد. اگر قرار باشد دويست سال ديگر مورّخان بنا به اصطلاح بهكار رفته توسط ميشل فوكو، با تأمل در اين انتشارات به يك ?باستانشناسي آگاهي? مبادرت ورزند، هيچگونه ردّپايي از اين رويداد شگفتانگيز نخواهند يافت. برعكس 1359 (1980)، نتيجهگيري آنها اين خواهد بود كه چنين ددمنشي و قساوتي ميتوانسته است در فضاي سالهاي دههي 1980 بهوقوع بهپيوندد. يكي از كارشناسان مسايل ايران كه دوست دارد از انقلاب 1979 با صفت ?بنيادگرا? ياد كند، بنابراين توانسته است با استناد به اين آدمكشي، بهگونهاي سطحي در جهت تأكيدنهادن بر چنين توصيفي بهره جويد، چنين افادهي مرامكرده است كه در سالهاي پاياني دههي 1359 (1980)، ?بنيادگرايان? به ?ميانهروي? و ?واقعبيني? بيشتري گراييدند و آن هم فقط به اين دليل كه از اعلام جنگ بر ضدّ امريكا در جريان بحران كويت خودداري ورزيدند.21 كارشناس ديگري، چه در مقالهي مشروحي كه زيرعنوان ?چالش چپ? نوشت و چه در كتابي كه موضوع آن يكسر در اطراف اوضاع سياسي در ايران معاصر دور ميزد، كمترين ذكري از اين مقولهي نامطبوع به ميان نياورد و اين در حالي بود كه يك فصل كامل از كتاب، به استعفاي منتظري اختصاص داشت22 بنا به ادعاي اين مؤلف، رژيم در قبال مجاهدين و گروههاي چپ ?با هوشمندي? عمل كرد. به همينگونه، يك مورخ فرانسوي در كتابي كه دربارهي شيعهگري در دوران معاصر نوشت، ادعا كرد كه در ساليان اخير ايران بهسبب نشاندادن ?بردباري روشنفكرانه? و ?كنجكاوي روشنفكرانه? وضع شاخصي پيدا كرده است.23 اين احتمال وجود دارد كه او تفتيش عقايد كاتوليكها را هم عملي آزادمنشانه تلقّي كند. چنين سكوت كوبندهاي را چهگونه ميتوان توجيه كرد؟ بدبينان ممكن است پاسخ دهند كه كارشناسان (مسائل ايران) براي تحصيل ويزا ـ ترجيحاً همراه دسترسي به بليط رفت و برگشت هواپيما ـ به خودسانسوري دست ميزنند. اما اين نظر ديگر بيش از حد بدبينانه است. مضافاً به اينكه اكثريت كارشناسان مسايل ايران مردان شريفي هستند. براي پيبردن به علّت اين سكوت، بايد بهگونهاي عميقتر به كاوش پرداخت. چنين سكوتي از جانب روزنامهنگاران بهآساني قابل توضيح است. بيشتر روزنامهنگاران هيچگونه آشنايي با زبان فارسي ندارند و بنابراين نميتوانند بهطور مستقيم به مطبوعات گروههاي مختلف رجوع كنند. آنها ناگزيرند فقط داستانها و ماجراهايي را دنبال كنند كه مراجع ديگر آنها را بهعنوان ?واقعيت? پذيرفتهاند. از آنجا كه چنان مراعي هرگز به اعدامها، حتا بهمنظور تكذيب، اشارهاي نكردند، در نتيجه روزنامهنگاران نيز هرگز در گزارشهاي اصلي خود در مطبوعات جهاني، ذكري از آنها بهميان نياوردند.
براي تشريح علّت سكوت محافل دانشگاهي، مسأله را بايد در زمينهي وسيعتر بحثي كه در غرب دربارهي ايران جريان دارد، قرار داد. محور اصلي اين بحث اين است كه آيا امريكا و جامعهي اروپا بايد روابط خود را با ايران بهبود بخشند يا نه. در اين بحث گروهي از مشاوران سياست خارجي ـ كه بايد از آنها با عنوان ?بازها? ياد ميكرد ـ خواستار منزويساختن ايران هستند و استدلالشان اين است كه رهبران ايران از يك مشت عناصر ?متعصب? تشكيل شدهاند كه از تروريسم حمايت و در جريان مذاكرات صلح ميان اسراييل و فلسطينيها خرابكاري ميكنند. حقوق بشر را منظماً زير پا ميگذارند و بهدنبال برنامهي توليد بمب اتم و ديگر سلاحهاي نابودكنندهي جمعي هستند. گروه ديگري از مشاوران كه ميتوان از آنها بهنام ?كبوترها? نام برد، چنين استدلال ميكنند كه غرب، در صورت برقرارساختن يك گفت و شنود سازنده با ايران در مسايل مورد علاقهي دو طرف، از جمله نفت، ميتواند آن كشور را به جامعهي بينالمللي بازگرداند. اين بحث، هم در رسانهها، هم در تالارهاي كنگره و هم در كنفرانسهاي متعددي در انستيتوي كارنگي، انستيتوي خاورميانه، انستيتوي سياست خاور نزديك، شوراي روابط خارجي، مؤسسهي رند و همچنين در دانشگاهها و نهادهاي شبهدانشگاهي كه بهطور مستقيم مورد حمايت مالي دولت ايران قرار دارند، مطرح بوده است.
در اين بحث، اكثر كارشناسان مسايل ايران بهگونهاي كه معقول و قابل درك مينمايد، از موضع ?بازها? پشتيباني ميكنند و بر اين اساس نميخواهند بهانهاي در اختيار طرف مقابل بگذارند، و چهچيزي در اين روزگار ممكن است از اعدامهاي جمعي بهخاطر ارتداد صدمهانگيزتر باشد. يك كارشناس ارشد مسايل ايران، چنين لب به شكايت گشوده است كه ?امريكا بيش از حد در صدد شيطاني نشاندادن چهرهي ايران است. اگرچه ?ايران? ممكن است بد ولي تا اين حد هم بد نيست.?24 ديگر اينكه اطلاعات (مربوط به اعدامهاي جمعي) ميتوانست براي مغرضين دستاويزي شود تا اين تصوير ذهني را كه اسلام دين ?تعصب? و ?جزمگرايي? است، تشنهي خون و نابردبار است و نميتواند از حصار قرن هفتم عربستان پا را فراتر بگذارد، تقويت كنند، كارشناسان مسايل خاورميانه نميخواهند وسيلهي دامنزدن به آتش غرضورزيها و پيشداوريهاي فرهنگي را فراهم آوردند در معرض اين اتهام كه به همان شيوه كهنهي مستشرقين عمل ميكنند، قرار گيرند. در تمامي شمال امريكا، تنها دو كارشناس برجستهي خاورميانه ميتوان سراغ كرد كه از موضع ?بازها? پشتيباني ميكنند و بنابراين از آنها انتظار ميرود كه در اطراف اعدامها هياهو راه بياندازند. اما آنها هم به چنين كاري دست نيازيدهاند، زيرا: يا هرگز نشريات گروههاي مخالف نظام مذهبي حاكم بر ايران را نميخوانند، يا اينكه اعتقادات خود آنها چنين اقتضا ميكند كه ?از اعدامها سخني به ميان نياورند.? كساني كه تا اين حد راستگرا هستند كه نميتوانند ميان آلنده و هيتلر تمايزي قايل شوند. به احتمال زياد، به اعدامهاي 1367 (1988) نيز نميتوانند كمترين توجهي داشته باشند. چنين بود كه غريبترين رويداد دههي اخير بيآنكه كمترين اعتنايي به آن مبذول شود، بهوقوع پيوست و اين خود توانايي دانشگاهيان را در تحليل اوضاع ايران امروز بهشدّت در معرض ترديد قرار ميدهد.
August 24, 2004
اعتراض سازمان عفو بین الملل به اعدام دختر 16 ساله در نکا
امروز سازمان عفو بين الملل با صدور بيانيه ای نهايت تاسف و خشم خود را از اعدام عاطفه رجبی ، دختری که گفته ميشود تنها 16 سال داشت اعلام نمود.
سازمان عفو بين الملل هشدار داده است که اعدام عاطفه رجبي در حالي انجام گرفت که بر اساس گزارشها او از سلامت کامل رواني برخوردار نبوده و در هيچ مرحله اي به وکيل دسترسي نداشته است. به نوشته سازمان عفو بين الملل اعدام عاطفه رجبي نوجوان 16 ساله در نکا دهمين اعدام جوانان متخلف در ايران از سال 1990 ميلادي تا کنون است.
عفو بين الملل معتقد است که اعدام عاطفه رجبي بار ديگر بر ضرورت فوري تغيير در قوانين مربوط به اعدام کودکان مجرم تاکيد مي کند تا بدين وسيله از اين گونه اعدامها پيشگيري شود و ايران به اجراي قوانين بين المللي متعهد شود. عاطفه رجبي 16 سال که در 25 مردادماه در شهرستان نکا در استان مازندران، او را به جرم آنچه اعمال منافي عفت خوانده شده، به دار آويخته اند، به گفته اهالي اين شهرستان از سلامت کامل رواني برخوردار نبوده است.
متن کامل انگليسی اين بيانيه بدين شرح است :
Public Statement
AI Index: MDE 13/036/2004 (Public)
News Service No: 210
23 August 2004
IRAN: Amnesty International outraged at reported execution of a 16 year old girl
Amnesty International today expressed its outrage at the reported execution of a girl who is believed to be 16 years old, Ateqeh Rajabi, in Neka in the northern Iranian province of Mazandaran, on 15 August, for "acts incompatible with chastity" (amal-e manafe-ye 'ofat). Ateqeh Rajabi was reportedly publicly hanged on a street in the city centre of Neka.
Amnesty International is alarmed that this execution was carried out despite reports that Ateqeh Rajabi was not believed to be mentally competent, and that she reportedly did not have access to a lawyer at any stage.
The execution of Ateqeh Rajabi is the tenth execution of a child offender in Iran recorded by Amnesty International since 1990. Amnesty International has urged Iran's judicial authorities to halt further executions of child offenders - people who were under 18 years old at the time of the offence. This is to bring Iran's law and practice in line with requirements of international human rights law.
A bill to raise the minimum age for execution to 18 was reportedly under consideration by parliament in December 2003. However, the bill is not believed to have been ratified by the Guardian Council, Iran's highest legislative body.
Amnesty International believes that the execution of Ateqeh Rajabi underlines the urgent necessity that Iran pass legislation removing provision for the execution of child offenders, thereby preventing further execution of child offenders, and bringing Iran into line with its obligations under international law.
Further, the organization is urging the authorities to clarify whether Ateqel Rajabi had legal representation and whether a legally approved doctor deemed her psychologically fit to stand trial.
Background
According to report on Peyk-e Iran, Ateqeh Rajabi was sentenced to death approximately three months ago, by a lower court in Neka in the northern Iranian province of Mazandaran, for "acts inco! mpatible with chastity".
During her trial, at which she was reportedly not represented by a lawyer, the judge allegedly severely criticised her dress, harshly reprimanding her. It is alleged that Ateqeh Rajabi was mentally ill both at the time of her crime and during her trial proceedings.
It is reported that although Ateqeh Rajabi's national ID card stated that she was 16 years old, the Mazandaran Judiciary announced at her execution that her age was 22.
The case reportedly attracted the attention of the Head of the Judiciary for the Mazandaran province, who ensured that the case be heard promptly by the Supreme Court. In Iran, all death sentences have to be upheld by the Supreme Court before they can be implemented.
The death sentence was upheld by the Supreme Court, and Ateqeh Rajabi was publicly hanged in the city centre of Neka on 15 August. According to Peyk-e Iran, the lower court judge that issued the original sentence was the person that put the ! noose around her head as she went to the gallows.
On the same night that she was buried, Ateqeh Rajabi's corpse was reportedly removed from the grave by unknown individuals. The Rajabi family have lodged a complaint and have called for an investigation.
The co-defendant of Ateqeh Rajabi, an unnamed man, was reportedly sentenced to 100 lashes. He was released after this sentence was carried out.
As a party to the International Covenant on Civil and Political Rights and the UN Convention on the Rights of the Child, Iran is bound not to execute child offenders. Both treaties provide that capital punishment shall not be imposed for offences committed by persons under 18 year of age at the time of committing the offence
منبع: پیک ایران
August 20, 2004
نامه آيت الله پسنديده برادر خمينی به وی در تاريخ ۱۵ مرداد ۱۳۶۲
با تشکر از جناب آقای اسدالله مروتی مديريت راديو صدای ايران
ناله ها از هر سو به گوش می رسد و نفرينش به ارباب عمايم عالمی را گرفته است . بر اساس آنچه هر روز مشاهده می کنيم و آن چيزهايی که به گوش ما ميرسد و خودمان احيانا در جريان آن قرار می گیریم ؛مردم هر ساعت دست به آسمان دارند و آرزوی بازگشت اوضاع گذشته را می کنند.
آيا اين ناله ها را شما می شنويد ؟يا ماشا الله با حصاری که دور شما کشيده اند ؛شما هم حکايت آن چوپان را داريد که گرگ به گله اش زده بود ولی او بی خبر مشغول دوشيدن ميش مورد علاقه اش بود و هيچ از جای نجنبيد تا لحظه ای که گرگ سراغ خودش آمد.اول ميش او را به پنجه ای دريد بعد هم خودش را...
روزی که در خمین و به دستور حزب جمهوری و با تمهید و توطیه ای که گمان ندارم بدور از اطلاع شما بوده؛ عمامه از سر من کشیدید و از هیچ اهانتی ابا نکردند ؛من ذره ای گلایه نکردم .که روزگار جدمان پیش چشم بود.
روزی که آن سید بیچاره را که فقط قصد خدمت داشت و خود شما صد بار گفته بودبد که از فرزند به من نزدیکتر است ؛با آن افتضاح از ریاست جمهوری خلع کردند و یک بدبخت بد عاقبت را که ادره یک کاروانسرا هم از عهده اس بر نمی آید به ریاست جمهوری این مملکت بزرگ و معتبر تعیین کردند ؛به شما گفتم این شیاطین قصد دیگری دارند و می خواهند از این عروسک برای اجرای مقاصد خود استفاده کنند.
اما شما به جای گوش دادن به این حرفهای مصلحانه رو در هم کردید و حتی حرمت برادر بزرگ را هم رعایت ننمودید.
من که مثل عقیل بن ابوطالب مال و جا و مقام نخواسته بودم که شما حکن به داغ کردن دلم دادید و سر پیری اهانتی به من روا داشتید که در زمان شاه هم کسی جرات اعمال آن را نداشت.
روزی که دستور دادید همه صندوقها را به نام علی آقا خامنه ای باز کنند؛ من و دو سه آدم دلسوز که حداقل یکیشان ؛یعنی شیخ علی آقا تهرانی بیست سال شاگرد خاص و مورد محبت شما بود ؛به شما نوشتیم که این انتخاب ایران را بر باد میدهد ؛گوش نکردید و حالا میبینید انچه نباید میدیدید.
این همه خونها ریخته شد ؛اینهمه جنایات وقوع پیدا کرد که از ذکر ان به خود میلرزم که مبادا قطره ای از این خونها به سبب اخوت من و شما دامن مرا بگیرد ؛فقط برای اینکه شما به جای گوش سپردن به آنها که هم به اسلام و هم به ایران علاقه مند بودند ؛گوش به شیاطین دادید.
شما چگونه بر مسند ولایت مینشینید؟ به ادمهای بدنامی مثل رفسنجانی و مشکینی و صانعی و جلادانی مثل آن شیخ بدکاره گیلانی و موسوی تبریزی و دههاو دهها آدم خبیث و بد عهد را قدرت و مقام می دهید ؛آنوقت سادات عالیقدری را مثل حاج آقا حسن قمی ؛سبط آن افتخار ازلی تشیع؛حاج آقا حسین قمی طاب ثراه و آقای حاج سید کاظم شریعتمداری ؛مرجع بر حق شیعه مولا علی را به آن خفت خانه نشین می کنید و مرجعیت را از آنها سلب می کنید ؛از آنها که خود با اشک و ناله های من بیست سال پیش حکم مرجعیت شما را امضا کردند و به شاه دادند تا از آزار و توهین به شما ممانعت شود.
شما خود بهتر از هر کسی می دانید که من از ابتدا با مداخله روحانیون در امور کشوری و لشگری مخلف بودم و به شما گفتم وقتی ما مصدر کار شویم اگر کارها مطابق خواست مردم نباشد همه نفرت متوجه ما خواهد شد و در نهایت اسلام ضرر خواهد دید .
آیا امروز نتیجه ای بجز این حاصل شده است ؟ این مردمی که در راه اسلام از جان می گذشتند و در زمان شاه از فکلی و بازاری و دانشجو وزن شعایر دینی را محترم میداشتند ؛امروز نه به دین توجهی دارند و نه برای شعایر دینی ارزشی قایلند .آنها می گویند اگر دین این است که اولیا جمهوری اسلامی اعمال می کنند بهتر است ما کافر باشیم و اصلا اسم مسلمان روی ما نباشد.
با سیاستهای غلط جمعی منبری و مدرس که از اداره خانه خودشان هم عاجزند ؛امروز ایران به نهایت ذلت و خواری در دنیا افتاده است. حتی یک دوست برای ما باقی نمانده است . من با چند روحانی شیعه پاکستانی اخیراحرف میزدم آنها از وضع ایران گریه می کردند و می گفتند در کشور ما سابق شیعه مقام و ارزشی داشت ولی حالا ما تا اسم تشیع را می آوریم ؛می گویند لابد مثل ایران.
آقای حاج آقا صدر به من می گفت مردم لبنان؛که در غیبت آقا موسی صدر چشم به ایران داشتند امروز خیلی از ایران زده شده اند .این چه معنا دارد که ما اسلحه از اسراییل بخریم و بعد از جنگ با اسراییل و تحریر جنوب لبنان سخن بگوییم.
بنده در مورد جنگ و مسایل آن حرف نمی زنم که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است ؛فقط می گویم آیا به گوش شما نمی رسد که بعضی از نور چشمیها چه دست اندازیها به بیتالمال مسلمین به اسم و جنگ و کمک به جنگ زدگان کرده اند.
بیش از ۳ ماه است بنده برای دیدن شما وقت خواسته ام ولی دفتر شما مرتب می گویند وقت ندارید. آنوقت هر روز ملای فلان ده و دادستان بهمان قصبه را به حضور می پذیرید. چون لابد به جز مدح و ثنا نمیگویند و بدبختانه شاید چون خداوند تبارک به من لسان مداحی نداده حتی باید از برادر خود محروم بمانم.
بنده گمان دارم که با ارسال این نامه لابد تضییقات و گرفتاریها برای ما بیشتر خواهد شد ولی چون چند روزی است که حس می کنم هر لحظه ممکن است که حق تعالی آرزویم را اجابت کند و اجازه ترک این جهنم فانی را عنایت فرماید ؛لذا به عنوان وصیت یا توصیه و یا خداحافظی برادری با برادرش این جملات را نوشتم.
شما وصیت نامه می نویسید و برای خود جانشین تعیین می کنید پس چرا یکباره اسمش را نمی گذارید سلطنت اسلامی به جای جمهوری ؛مگر رسول اکرم جانشین توی وصیت نامه تعیین کرد؟ بجز اینکه مولا علی را که معصوم و منتخب الهی بود به مردم عرضه داشت. شما کدام معصوم را در اطرافتان می بینید؟ شیخ علی منتظری را که به انداه یک مدرس ساده هم قدرت در ک و فهم ندارد؟شیخ علی مشکینی را که کراهت نفس او کاملا از منظرش هویداست ؟بله کدام معصوم را دیده اید؟
۱۴ قرن مردم تشخیص می دادند که کدام مرجع اعظم است و کدام یک از علما قابل احترام و اعتماد.
حال روزنامه ها یک روزه یک شیخ را آیه العظمی می کنندو دیگری را افقه الفقها.
آن شیخ گیلانی جلاد آیت الله می شود و دسته دسته ثقه الاسلام و حجه الاسلام از کارخانه حکومتی بیرون می آید .
اسمش را هم گذاشته اند حکومت جمهوری اسلامی ؛و مسرورید که حکم خدا را در زمین اجرا کرده اید؟
خوشا به سعادت آنها که همان روزهای نخست رفتند و این روزها را ندیدند .
من نیز دیر و زود می روم تنها وحشتم برای شماست .
خداوند همه را به راه راست هدایت کند.
۲۵ شوال ۱۴۰۳ قمری
قم-مرتضی پسندیده
August 19, 2004
من جنايتکارم، مرا ببخشيد! نيما راشدان
اينجانب نيما راشدان، شش سال پيش، در يکي از نشريات اصلاح طلب، از شيوه زمامداري «آيت الله خميني» تقدير نموده ام. حالا با صداي بلند و به روشني اعلام مي کنم که خود را «جنايتکار» مي دانم
Those who Cannot remember the past
!Are condemned to repaet it
G,santayana 1863-1952
۱ - اينجانب نيما راشدان ، - شش سال پيش ، در يکي از نشريات اصلاح طلب ، از شيوه زمامداري « آيت الله خميني » تقدير نموده ام. حالا با صداي بلند و به روشني اعلام مي کنم که خود را « جنايتکار » مي دانم. من از شما ، ميليونها ايراني که هر يک به نوعي قرباني جنايات خميني و پيروان اوييد ،عذر مي خواهم و اميدوارم مرا ببخشيد ، تا لااقل شبها را راحت بخوابم.
من جنايتکارم چرا که اولا از يکي از بزرگترين جنايتکاران عصر حاضر يعني « روح الله خميني » ، يکبار هم که شده ، دفاع نموده ام و ثانيا مثل خيلي از سياست بازان و روزنامه نگاران جمهوري اسلامي ايران ، کوشيده ام « جنايت خميني عليه بشريت » را توجيه و يا تطهير نمايم.
من جنايتکارم ، چرا که يکبار و فقط يکبار از خميني دفاع کرده ام ، حمايت از خميني يعني حمايت از مشي سياسي او ، يعني که من ، مثل « ميرحسين موسوي و اکبر محتشمي » از صدور فتواي قتل سلمان رشدي دفاع کرده ام اين يعني که من جنايتکارم.
، يعني که از وقايع سالهاي سياه ۶۰ ، تجاوز - شکنجه ، اعدام دفاع کرده ام.
من از خميني دفاع کرده ام يعني که از اعزام ميليونهاي جوان ، فاقد آموزش به قربانگاههاي غرب و جنوب فقط بخاطر ادامه بيهوده جنگ دفاع کرده ام ، از خميني دفاع کرده ام يعني که از فتواي قتل گوينده راديو بخاطر تشبيه فاطمه و اوشين دفاع کرده ام. من جنايتکارم ، مرا ببخشيد. من در زمان مرگ خميني فقط ۱۳ سال سن داشتم ، عمق فجايع را هيچوقت نمي دانستم ، دليل يکبار دفاعم از « خميني » ، اعتماد به روايت « مصطفي تاجزاده ، سعيد حجاريان ، هادي خانيکي ، عباس عبدي ، عليرضا علوي تبار و ... » از دهه نخست انقلاب اسلامي ايران بود ، دليل من براي دفاع از جنايت ، اعتمادم به مقالات کساني بود که خميني را « پرچمدار جمهوريت » خواندند. در آن روزگار ، امکان دسترسي آزاد به اطلاعات و اخبار وجود نداشت، بعدها روايت ديگري از انقلاب را ديدم و آن روايت « آيت الله منتظري » بود ، آيت الله حسينعلي منتظري ، نزديکترين شاگرد و دوست زنده خميني او را به روشني « جنايتکار » مي داند ، نه يکبار ، بيش از ۵۰ بار !
* حسينعلي منتظري خطاب به خميني :« آيا ميدانيد كه جناياتي در زندانهاي جمهوري اسلامي بنام اسلام در حال وقوعند كه شبيه آن در رژيم منحوس شاه هرگز ديده نشد؟ آيا ميدانيد كه تعداد زيادي از زندانيها تحت شكنجه توسط بازجويانشان كشته شده اند؟ آيا ميدانيد كه در زندان (شهر) مشهد, حدود 25 دختر بخاطر آنچه بر آنها رفته بود...مجبور به درآوردن تخمدان يا رحم شدند؟ آيا ميدانيد كه در برخي زندانهاي حمهوري اسلامي دختران جوان به زور مورد تجاوز قرار ميگيرند؟ .... »
و خميني همه اينها را مي داند ، نايب رئيس مجلس کروبي مي داند ، ، دادستان وقت کل کشور سيد محمد موسوي خويني ها مي داند ، نخست وزير مير حسين موسوي مي داند ، علي ربيعي مقام ارشد وزارت اطلاعات مي داند ، سعيد حجاريان مي داند ، محسن آرمين مي داند ، عبدلله نوري ، همه و همه مي دانند ، بجاي اعتراض ،« دست آيت الله امام - پرچمدار جمهوريت » را مي بوسند و توطئه برکناري « منتظري » را ترتيب مي دهند. باور نداريد : نامه روحاني ، کروبي امام جماراني را بخوانيد ، کليد پروژه حذف منتظري است ، پروژه اي که به شليک گلوله در مغز سعيد حجاريان انجاميد. گويي باور ندارند ، آنکه باد بکارد ، طوفان خواهد درود.
سعيد حجاريان ،در دستگاه مخوف امنيتي جمهوري وحشت - انسان ذوب در ولايت خميني را « سنتز » کرد ، سيد محمد خاتمي ، طلبه جواني به نام « مهدي نصيري » را به زور از قم به کيهان آورد تا « آذري قمي » را هر روز بکوبد. خميني مرد ! انسان ذوب در ولايت تازه منصوب اسلحه در دست گرفت و مغز خالق خود را نشانه رفت. باور نداريد ، اين شما و اين روايت « آرشيو نشريه عصر ما » از - انقلاب ، امام ، ولايت ، خودي و غيرخودي . از تئوريسين ترور حجاريان بپرسيد « که آيا سيد محمد خاتمي تو را کشف و به کيهان نياورد ؟»
۲ - دفاع از خميني و مشي حذف و سرکوب جمهوري اسلامي ايران « جنايت » است، مشروعيت بخشيدن و توجيه ربايش ، بازداشت - شکنجه و اعدام دسته جمعي مخالفان حتي مسلح جنايت است.
جنايت به مرور زمان پاک نمي شود ، فرسوده هم نمي شود ، عباس عبدي به هنگام بيان اين جمله که « اميرانتظام ۵ سال حقش بود و از سوي دوستانش هم طرد شد » همان اندازه « جنايتکار » است که روح الله حسينان وقتي مختاري ، پوينده و فروهر را « مرتد و ناصبي » خواند. فرق ندارد ، دنيايي از تلاش و فداکاري « عباس عبدي » براي اصلاحات سالهاي اخير به جاي خود ، و « جنايت » او و دوستانش در تسخير سفارت آمريکا و سقوط دولت موقت و جنگ و کشتار و ويراني به جاي خود.
مسائل را بايستي که از هم تفکيک کرد ، توقيف روزنامه محسن ميردامادي ، ربطي به شانه خالي کردن او از « اعمال گذشته اش» ندارد.
« عباس عبدي » در چندين مصاحبه ، اشغال سفارت و شروع جنگ را بي ربط مي داند. بهتر است متخصصين مسال استراتژيک به اين سوال پاسخ دهند ، از استاد گرفته تا دانشجو در محافل آکادميک علوم راهبردي انزوا و نفرت بين المللي از توحش اشغال لانه را عمده ترين دليل حمله عراق به ايران مي دانند.
موسوي خوئيني ها ، رضا خاتمي ، حبيب بي طرف ، محسن ميردامادي، عباس عبدي ،اصغرزاده و ... بايد قبول کنند ، آدمي بدون آنکه خود بخواهد ، مي تواند باني مرگ ميليونها انسان و تخريب کشوري شود که فرصت ترميم را براي هميشه تاريخ از دست داده است. بايد که از مردم عذرخواست.
عبدي و ميردامادي ، رضا خاتمي و وفاتابش بايد از :
عباس امير انتظام ، ابراهيم يزدي ، عليرضا نوريزاده ، مسعود بهنود ، مهندس عبدلله والا ، شاهين فاطمي ، فريد زنجاني ، خسرو قشقايي ، دکتر سنجابي و فرزند او ، حسن شريعتمداري ، رحمت الله مقدم مراغه اي ، بهرام بهراميان ، دريادار مدني و .... عذر بخواهند ، بايد نقش خود را در سقوط دولت بازرگان بپذيرند ، بايستي سهم خود را از فاجعه انقلاب فرهنگي قبول کنند.
سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ، محور تئوريک و حتي عملياتي « جنايت مقدس » دهه ۶۰ است ، آرشيو سازمان را باز کنيد ، بيانيه هاي سازمان را ،در حمله چنگيزي به علم و دانشگاه و آغاز انهدام فرهنگي مرور کنيد. دهها هزار استاد و دانشجو را از دانشگاه پاکسازي ، اعدام و يا و روانه غربت کردند ، هيچ دوراني از تاريخ علم معاصر به اندازه « سالهاي سياه مصطفي معين » ، حکم اخراج و تصفيه از دانشگاه ، صادر نشده است.
« مصطفي معين » و دوستان او ، شايسته ترين اساتيد و فرزندان ايران ، را راهي گورستان يا تبعيد کردند تا دانشگاه مکتبي باشد . تا عنوان دکتراي وزرارت علوم معين برازنده دکتر حسين الله کرم ، دکتر محسن رضايي ، دکتر عباس سليمي نمين و ... باشد.
سميناري بين المللي برگزار کنيد ، جملات يکايک مقالات نشريات دهه ۶۰ و حتي ۷۰ « سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي » و « دفتر تحکيم وحشت » را با نشريات هيتلر ، و موسوليني مقايسه کنيد. خواهيد ديد ، جامه فاشيسم بسيار بيش از هيلتر و دوچه برازنده سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي است.
هيچ سازمان سياسي حتي گروههايي چون موتلفه و جامعه روحانيت مبارز در ۱۵ سال نخست حاکميت جمهوري اسلامي به قدر « مجاهدين انقلاب اسلامي » عليه گروههاي منتقد ،نهضت آزادي ، دگرانديشان چپ و کانون نويسندگان خط و نشان نکشيده است. سالها پيش از « سخنراني خواص و عوام سيد علي خامنه اي در لشگر ۲۷ محمد رسول الله » - نشريه سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي براي نخستين بار نيروهاي سياسي کشور را با اسم و رسم به خودي و غير خودي تقسيم کرد.
به لحاظ آماري مي توان ثابت نمود ، هيچ تشکل ، نهاد ، گروه و يا جريان سياسي در جمهوري اسلامي ايران بيش از سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ، عليه سازمانهاي بين المللي نظير « عفو بين الملل » و « کميسيون حقوق بشر سازمان ملل» « ديده بان حقوق بشر » « گاليندوپل و کاپيتورن و ...» ، بيانيه و تحليل صادر نکرده است. گويي ويروس بيماري هولناک « دنيا ستيزي خط امامي » همچنان باقيست و قرباني مي گيرد که سيد مصطفي تاجزاده همين هفته قبل از دانشجويان اميرکبير گله کرد « ما از شما گله منديم که چرا از سازمانهاي بين المللي درخواست کمک کرده ايد؟ چرا از جنبش اصلاح طلبي مردم ايران نه ؟» و يکي پاسخ داد : « شما که به جنبش اصلاح طلبي مردم اميدواريد ، هم راي خيره کننده انتخابات شوراهايتان را ديديم و هم استقبال چشمگير مردمي از تحصن تاريخي نمايندگانتان را ، شما به سازمانهاي بين المللي نامه ننويسيد ماداميکه مردم اينقدر هوايتان را دارند »
۳ -
من اينجا ايستاده ام ، در اتاق گاز « بازداشتگاه داخائو » ، سمت راستم ، دري است به اتاقي که بعضا تا دو متر جنازه خوابيده را در آن تلنبار مي کردند ، سمت چپم دري است ،به سلولي با دوش آب ، تا زندانيان قبل از گاز گرفتن ، زير دوش رفته ، پاکيزه شوند. اتاق بعدي سمت راست ، بعد از انبار جنازه ، « کرماتوريم » يا کوره هاي آدم سوزي است ، سقف اتاق از چند الوار ضربدري چوب ، دار ساخته اند ،چندين دار ، انسانهاي زنده را و آنان که قرار نيست گاز داده شوند را ، دار مي زدند و جلوي چشم خانواده يا دوستاني که براي دار زده شدن ، به انتظار ايستاده بودند ، در کوره آتش مي انداختند.
قرار نيست ، چيزي فراموش شود ،به اصلاحات و اين حرفها هم ربطي ندارد. ملت آلمان براي هميشه تاريخ ، بايد که شرمسار اعتماد خود به آدولف هيتلر و سکوت رضامند خود در کشتار يهوديان ، مخالفان سياسي ، همجنس گرايان ، لهستاني ها و چکها باشد. اين شرم ابدي است.
آنچه در ايران دهه ۶۰ رخ داده است ، حداقل به استناد آمار سرکوب مخالفان سياسي ، کم از جنايات نازيها ندارد ، قريب ۱۳۰ هزار زنداني سياسي در هر دو کشور به جوخه هاي اعدام سپرده ، يا ربوده و به قتل رسيده اند. ۳۵۰ فعال سياسي مخالف حکومت در خارج از مرزها ترور شده اند. دهها و صدها ايراني شريف مانند فرخ رو پارسا ، فقط بخاطر تلاش براي آبادي کشور و سوادآموزي دختران ،توسط جنايتکاراني نظير صادق خلخالي به جوخه هاي اعدام سپرده شده اند.
خلخالي و موسوي تبريزي دادستان منصوب آيت الله خميني اند ، پشتيباني نظامي شان را سپاه « محمد سلامتي ، محسن آرمين و عباس دوزدوزاني » و کميته « سراج » مي دهد ، حقوق کارمندانش را دولت ميرحسين موسوي مي پردازد و ....
هزاران نفر همجنسگرا ، صدها بهايي و دهها روحاني سني ، اعدام ، سنگسار و سوزانده شده اند. دهها هزار انسان در عصري که استفاده از تازيانه براي حيوانات منسوخ گرديده ، در ملا عام شلاق خورده اند. زنان به پوشش حکومتي - اجبار شده اند. اينها جنايت نام دارد.
کارمندان دهه هاي ۶۰ و ۷۰ وزارت اطلاعات ، کميته ها و اطلاعات و حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ، دادستاني انقلاب ،دادگاههاي شرع و دادگاههاي نظامي - نيروي قدس و ... « بخواهند يا نخواهند متهم به جنايت عليه بشريتند » - نظام امنيتي ايران چنان ولايي و در هم تنيده است ، که کسي را توان جنايت ،بدون ياري گرفتن از ديگران نيست. ماجراي اعدام « مهدي هاشمي » و ترور « قاسملو و شرفکندي » بهترين مثالهاست ، تمام جناحهاي حکومت از چپ و راست و ميانه در طراحي، تدارک و اجراي اين پروژه ها نقش قابل اثبات داشته اند.
۴ - من قاضي نيستم ، قصد و صلاحيت محاکمه کسي را هم ندارم اما اولا حق دارم خود را بخاطر « يک پاراگراف » دفاع از آيت الله خميني ،« جنايتکار » ناميده و از ميليونها قرباني خميني و خمينسيم ، تقاضاي عفو کنم و ثانيا آزادنه نظرم را بگويم که « هر آنکه در مبادي عالي امنيتي و نظامي خصوصا دهه ۶۰ جمهوري اسلامي ايران مشغول بکار بوده ،با عرض معذرت جاني است » و ابدا اهميتي ندارد « او به اصلاحات يا آزادي بيان و مطبوعات خدمت کرده يا خيانت » ، به اين جنايات رسيدگي بايد شود ، حتي اگر همه استخوان قربانيان ، خاک شود. توجيه جنايات عليه گروههاي مخالف و منتقد ، با اين بهانه که « آنان هم خشونت کردند ، همه مقصر بودند ، تصميم همه ملت بود ، کشور در معرض فروپاشي بود ، قادر به کنترل توده ها نبوديم و .... » درست به شيوه مضحک ، آدولف هيتلر ، صدام حسين ،اسلوبودان ميلشوويچ ، استالين ،ملا محمد عمر و تعدادي جنايتکار بيمار ديگر ، لااقل در ايران امروز و از آن مهمتر دنياي امروز ميسر نيست.
***
جنايات دهه هاي ۶۰ و ۷۰ ، فراموش نمي شوند. اعدام هزاران زنداني که حتي دوره محکوميت برخي شان به پايان رسيده ،به استناد دستخط يک آيت الله روستايي ، نيمه ديوانه و جنايتکار فراموش نمي شود ، آنان که در کمين فرسايش نشانه هاي جنايت و آثار جرم با گذشت زمان نشسته اند ، اميد بيهوده مي پرورانند. ترديد ندارم و ترديد نداشته باشيد که دادگاهي ،محاکمه اي و حکمي خواهد بود : برائت يا مجازات ! اين فقط به قربانيان ، بازماندگان و عدالت مربوط است و نه هيچ کس ديگر.
نيما راشدان
۱۵ آگوست ۲۰۰۴ - بازداشتگاه داخائو آلمان
براي ارائه نقطه نظرات خود لطفا به اين آدرس مراجعه فرماييد.
چه کسانی بر ما حکومت می کنند: علی اکبر هاشمی رفسنجانی و خانواده او
پنجشنبه 29 مرداد 1383
نشریه انقلاب اسلامی
به نقل از شمار ه های: 599 و 600
انقلاب اسلامی : از ﺁنجا که خبرهای فسادهای مافیای رفسنجانیها در درون و بیرون مرزها ، انتشار یافته اند، در این شماره، فسادها ای مافیا را در قلمرو معاملات بر محور نفت می ﺁوریم :
پل کلبنیکف نویسنده « ملاهای میلیاردر» کشته شد:
● در 9 ژوئیه 2004 ، پل کلبنیکف Paul Klebnikov کشته شد. او 41 سال داشت و به ضرب 4 گلوله کشته شد. اوهنوز زنده بود که گفت : « فکر می کنم ملاهای حاکم بر ایران ﺁمران ترور من هستند » . ﺁلکساندر گوردیو، مسئول مجله امریکائی فوربس Forbs به زبان روسی ، در مسکو، قول او را به ﺁسوشیتد پرس گفته است.
در ماه مه، مجله فوربس توجهی به تمام به میلیاردرهای روسی کرد و فهرستی از ﺁنها انتشار داد . بنا بر این گزارش، مسکو بیشتر از هر شهر دیگر دنیا، میلیاردر دارد. اینها در همین شهر کار می کنند و یا ثروت می اندوزند .
کلبنیکف ، روسی الاصل امریکائی ، در کتابی که به سال 2000، در باره بوریس برزووسکی Berezovsky، نوشته است ، شرح می دهد که چسان او در لندن ، به حال تبعید زندگی می کند اما صدها میلیون دلار را از روسیه به بیرون می برد.
در همین مجله، در ژوئیه 2003 ، او ملاهای میلیاردر ایرانی ، از جمله هاشمی رفسنجانی را معرفی کرده است . از ﺁن پس ، اطلاعات جدید به اطلاعاتی افزوده شده اند که او انتشار داده بود :
● در ایران، یک دولت واقعی و در سایه وجود دارد و یک دولت « رسمی » که ﺁلت دست دولت در سایه است. از سران دولت سایه، یکی هاشمی رفسنجانی است :
* او که اینک رئیس مجمع تشخیص مصلحت است ، پدر برنامه خصوصی سازی اقتصاد ایران بود. در ریاست جمهوری او ، کارخانه های ﺁب و نان دار و قراردادهای پر درﺁمد، بنا بر قول از اعضای مخالف اتاق بازرگانی ایران ، به ملاها فروخته شدند و یا با ﺁنها و شرکایشان منعقد شدند. خانواده رفسنجانی که بضاعت اندکی که باغ پسته بود، بیش نداشت ، اینک ثروتی عظیم گرد ﺁورده است. رضا ، تاریخ دان که نخواست نام خانوادگی خود را بگوید و با یکی از برادران رفسنجانی، در دانشگاه ، همدوره بوده است، خوب بیاد می ﺁورد که این خانواده ثروتی نداشت و دو برادر از ممر شهریه ای زندگی می کردند که از محل وجوهات شرعی به ﺁنها پرداخت می شد.
* در پی انقلاب ایران، رفسنجانیها سلطان پسته شدند. یک برادر رئیس بزرگ ترین معدن ایران و برادر دیگر رئیس صدا و سیما شد . برادر زنش استاندار کرمان گشت و برادرزاده اش رئیس شرکت صادرات پسته شد. یک فرزند او رئیس مترو تهران گشت و دیگری در شرکت نفت صاحب مقام گشت. خانواده رفسنجانی یکی از بزرگ ترین شرکتهای مهندسی نفت و مونتاژ خودروهای کره ای داوو و شرکت حمل و نقل هوائی را صاحبند.
* هر کس جرأت کرده است این خانواده و فسادهای مالیش را به زیر سئوال ببرد، سر به نیست و یا چنان تنبیه شده است که دیگر لب به سخن باز نکند : روزنامه نگاری که در باره معاملات پنهانی رفسنجانی و نقش او در ترور مخالفان تحقیق می کرد، در زندان، زبانش بسته است. تازه اقبال یاورش بوده است. زیرا مخالفان با فساد و استبداد ، کشته شدند .
* برخی از ثروتهای جلو چشم همگان هستند. برای مثال، یاسر ، کوچک ترین پسر رفسنجانی ، در لویزان ، واقع در شمال تهران، پرورشگاه اسبی به وسعت 30 جریب دارد. هر جریب این زمین 4 میلیون دلار ارزش دارد. یاسر پول از کجا ﺁورد و چگونه صاحب این پرورشگاه اسب شد؟ او که در بلژیک ﺁموخته شده، شرکت واردات و صادراتی ایجاد کرد که دستش در هرچه وارد و هرچیز خارج کند، باز است.
* تا چند سال پیش، ساده ترین راه ثروتمند شدن ، دلار را از دولت 175 تومان خریدن و در بازار به 800 تومان فروختن بود. تنها کافی بود اجازه وارد کردن بگیری و بابت ﺁن، دلار 175 تومانی از دولت بخری. سعید لیلاز که اقتصاد دان است، می گوید: بنا بر ارزیابی من، ظرف 10 سال، 3 تا 5 میلیارد دلار ، از راه تفاوت این دو نرخ دلار، به جیب زده شده است که از ﺁن، سهم شیر را 50 خانواده برده اند.
* یکی از خانواده هائی که از تفاوت دو نرخ سودی عظیم برده است، خانواده اسدالله عسگر اولادی است . او نیز در کار صادرات و واردات است. ثروت این برادر، تا چند سال پیش، 400 میلیون دلار برﺁورد می شد. برادر بزرگ تر، حبیب الله ، که وزارت بازرگانی یافت، اجازه واردات پرسود را به کسان خود و ملاهای حاکم می داد. او در بیشمار شرکت سهیم است.
* بخش مهمی از اقتصاد کشور در دست بنیادها است. عملکرد سالانه این بنیادها را 10 تا 20 درصد تولید ناخالص ملی برﺁورد می کنند. این بنیادها برای کمک به مستضعفها بوجود ﺁمده اند اما بتدریج، به خدمت ثروتمندها درﺁمده و وارد معاملات بازرگانی پرسود شده اند.
* یکی از مهمترین بنیادها، بنیاد مستضعفان است که مدتها محسن رفیق دوست سرپرست ﺁن بود. محسن رفیق دوست و برادرانش در میدان سبزی و میوه جات کار می کردند. اقبال با او یار بود زیرا راننده خمینی شد از فرودگاه به بهشت زهرا. از انقلاب بدین سو، به ثروت رسیدند.
از محل درﺁمدهای بنیاد، او به حامیان ملایان حاکم پول می پرداخت . با پولهای بنیاد است که به افراد بی بضاعت پول می پردازند و در تظاهرات، از ﺁنها ، بمثابه سیاهی لشگر استفاده می کنند.
از کارهای گردانندگان بنیاد، رشوه ستانی از طرفهای خارجی است : مؤسسه خارجی به بنیاد معامله ای را پیشنهاد می کند. کسی که از سوی بنیاد طرف گفتگو است، به او می گوید: موافقم. جزئیات را با مدیر اداری من گفتگو کنید. فرستاده مؤسسه خارجی به سراغ مدیر می رود. مدیر به او می گوید: می دانید! ما دو تا اقتصاد داریم. یکی رسمی و دیگری غیر رسمی. اگر میخواهی معامله سر بگیرد، باید با غیر رسمی معامله کنی. یعنی باید این مبلغ را به این حساب و در این بانک خارجی بسپری بعد بیائی معامله را امضاء کنیم.
امروز، رفیق دوست بنیاد نور را اداره می کند. واردات فرﺁورده های داروئی و شکر و مصالح ساختمانی این بنیاد را 200 میلیون دلار در سال برﺁورد می کنند. ﺁپارتمان سازی هم می کند. او که ثروتی عظیم صاحب شده است می گوید : من ﺁدمی با ثروت معمولی هستم. بعد قیافه ناپلئون وار به خود می گیرد و می گوید : « اما اگر اسلام بخطر بیفتد، دوباره بزرگ می شوم » !
او به پول محرمانه ای دسترسی دارد که در صورت نیاز ، در اختیار ملایان حاکم می گذارد. هاشمی رفسنجانی گفته است : جمهوری اسلامی نیاز به ذخیره پولی برای زمانی دارد که اسلام به خطر بیفتد.
بعنوان وزیر سپاه ، او نقشی کلیدی در ﺁدم ربائیهای حزب الله لبنان و هواپیما ربائی و عملیات انفجاری بازی کرد . عملیات انتحاری نیز در همان زمان سازمان یافت. بنا بر قول گرگوری سلیوان سخنگوی وزارت امور خارجه در امور خاورمیانه، سیاست خارجی ایران از راه بنیادها انجام می گرفت. نه تنها از لحاظ مالی بلکه از نظر پوشش دادن به ترورهائی که سپاه طرح و اجرا می کرد.
* از بنیادهای بسیار مهم، یکی بنیاد رضوی است که طبسی تیول ﺁن را دارد و فرزند او ناصر در رأس مافیائی است که منطقه ﺁزاد سرخس در تیول او است. در سالهای 1990، حکومت و بنیاد صدها میلیون دلار خرج این منطقه کرد. میان ایران و ترکمنستان خط ﺁهن کشید. یک فرودگاه بین المللی ایجاد کرد. هتل و بناهای اداری ساخت. و ناصر طبسی مدیر منطقه ﺁزاد سرخس شد. بعد ، دستگیر شد بابت فساد از طریق شرکت المکاسب که اقامتگاهش دوبی بود. بدیهی است تبرئه شد.
از هنرهای هاشمی رفسنجانی و مافیای او اینست که بجای رقابت، طریق ایجاد شبکه از مافیاها را برگزید و مافیاهای عضو این شبکه که بر همه جای ایران ، چنگ انداخته اند، یکدیگر را حفظ می کنند.
معامله هالی برتون و رشوه ستانی از استات اویل :
انقلاب اسلامی : به یاد خوانندگان می ﺁوریم که رابطه با هالی برتون را که از طریق مافیای رفسنجانی برقرار شده بود، نخست این نشریه بر ملاء کرد. اینک ، با ﺁنکه هالی برتون وجود معامله را انکار نمی کند، اما نام طرف ایرانی او، پسر هاشمی رفسنجانی، هنوز برده نمی شود. چنانکه پسران او با پسران صدام معاملات پرسودی داشتند اما نه امریکائیها و نه شورای حکومتی و نه حکومت منصوب امریکا، روابط خانواده هاشمی رفسنجانی و برخی سران سپاه، با خانواده صدام و رژیم او را هنوز انتشار نداده اند.
● از سه رسانه، واشنگتن پست و سی ان ان و مجله نشین، اطلاعاتی را که در باره معامله هالیبورتن با ایران را اخذ و در دسترس خوانندگان می گذاریم :
* سی ان ان (20 ژوئیه ) خبر میدهد که پرونده هالی برتون از وزارت خزانه داری به وزارت دادگستری احاله شده است. هالیبورتن در گزارش سالانه خود میگوید : درﺁمدهای حاصل از معامله با ایران ، حدود 80 میلیون دلار بوده است. که نیم درصد از درﺁمدهای شرکت در سال 2003 می شود که 3/16 میلیارد دلار است.
سناتور دموکرات ، فرانک لوتنبرگ، میگوید: بررسی در باره تخطی از قانون منع معامله با ایران می باید نقش دیگ چنی، معاون رئیس جمهوری را در برگیرد.
هالی برتون می گوید: شعبه شرکت که در ثبت است ، مرکزش در دوبی قرار دارد و تنها در ایران فعالیت می کند و به شرکت ملی نفت ایران خدمات و تجهیزات ارائه می کند. اما
* CBS گزارش می کند که خبرنگار خود را به Cayman islands فرستاده و در ساختمانی که هالی برتون می گوید، اثری از شعبه ادعائی نیافته است. ساختمان به یک بانک محلی متعلق است. ( به نقل از نیشن 21 ژوئیه )
* واشنگتن پست (21 ژوئیه ) خبر می دهد که هلی برتون و دیگ چنی، مدیر عامل پیشینش، بخاطر قراردادها برای بازسازی صنعت نفت عراق ، تحت تعقیب بودند و اینک پرونده معامله با ایران نیز بر ﺁن افزوده می شود.
بنا بر گزارش سالانه شرکت، شعبه اش ، سالانه حدود 30 تا 40 میلیون دلار با ایران معامله می کند.
● نیشن ( 21 ژوئیه 2004) مقاله ای را به معامله های هالیبورتن با ایران اختصاص داده است. نکات عمده ﺁن عبارتند از :
* معامله های مستمر شعبه شرکت هالیبورتن با ایران ، از 1995 تا سال 2000 ، در دوره مدیر عاملی دیگ چنی ، انجام شده است. شرکتهای امریکائی بسیاری در ایران کار می کنند . اما سخت مراقب هستند معامله ها را از طریق شعبه هائی انجام دهند که در یک کشور خارجی به ثبت رسیده باشند و کارکنان امریکائی نداشته باشند و شرکت بتواند بگوید در کار خود مستقل هستند.
* اگر پرونده از خزانه داری به دادگستری رفته است، یعنی این که الف - مدارک قطعی هستند وگرنه خزانه داری وارد مرحله تحقیق نمی شد. و ب - خزانه داری تحقیق خود را انجام و پرونده را برای رسیدگی قضائی به دادگستری فرستاده است.
سناتور فرانک لوتنبرگ که دفترش مدارک در اختیار وزارت خزانه داری قرار داده است، دیروز (20 ژوئیه) گفت : شعبه سازی تنها بدین قصد انجام گرفته است که هالیبورتن قانون را نقض کند بدون اینکه تحت تعقیب قرار گیرد. در کنفرانس مطبوعاتی که ستاد تبلغاتی جون کری ، نامزد ریاست جمهوری ، ترتیب داد، لوتنبرگ به روزنامه نگاران گفت : قابل تصور نیست یک شرکت امریکائی قانون را نقض کند و به ایران کمک کند برای اینکه درﺁمد خود را بالا ببرد.
سخنگوی ستاد تبلیغاتی بوش اتهامی که به دیگ چنی زده می شود ( خود معامله ها را تصدی کرده و وقتی هم معاون رئیس جمهوری شده، با استفاده از موقعیت او، هلیبورتن قانون را نقض کرده است ) را سیاسی خواند و دموکراتها را متهم کرد که معامله هالیبورتن با ایران را دستمایه تبلیغات انتخاباتی کرده اند.
* مدتها است که دموکراتها دیک چنی را بخاطر پیوندهایش با هالی برتون ، شرکتی که قراردادها برای بازسازی عراق امضاء کرده است، مورد سرزنش قرار میدهند. دیگ چنی پیوند خود با هالی برتون را تکذیب می کند.
* اما هلی برتون به اتهام پرداخت میلیونها دلار رشوه برای تحصیل قرارداد ها با نیجریه نیز تحت تعقیب است. وزارت دادگستری به 3/6 میلیون دلار رشوه برای امضای قرارداد در باره عراق ، نیز تحت تعقیب است. وزارت دفاع نیز دارد به این امر رسیدگی می کند ﺁیا شرکت 186 میلیون دلار از جیب مالیات دهندگان امریکائی برده و خورده است بدون اینکه موادی که تحویل داده بکار سربازان امریکائی بیایند.
* نقض قانون مجازات ایران ، 10 سال زندان و 500 هزار دلار جریمه دارد.
لوتنبرگ گفت : در مورد ایران ، تحقیق هایی که وزارتخانه های خزانه داری و دادگستری تحت مهار جمهوریخواهها انجام داده اند مسلم می کند که اتهامهای شرکت و دیگ چنی بیشتر از ﺁن جدی هستند که بتوان « سیاسی » توصیفشان کرد. تحقیق کمیته تحقیق در باره ترورها بر ضد امریکا، سئوالهای بسیاری را در باره نقش ایران در تروریسم بر انگیخته است. دفتر سناتور 4 نامه را در اختیار خبرنگاران قرارداد که دفتر شرکت ملی نفت در لندن به شعبه هالی برتون در دوبی فرستاده است . در هر 4 نامه ، تجهیزات و خدمات خواسته شده اند. افراد معینی، با خط خود، یادداشت هائی نوشته اند. لوتنبرگ می پرسد : ﺁیا این افراد برای شعبه شرکت امریکائی کار می کرده اند و قانون نقض شده است ؟
هالی برتون تصدیق می کند که مدرکها اصالت دارند. اما میگوید : دو تن از شهروند انگلستان هستند و هیچگاه برای شعبه هالیبرتون کار نکرده اند. دو یادداشت دیگر نام اول خود را قید نکرده اند و شرکت نمی تواند هویت ﺁنها را مشخص کند ! مدارک نیز نمیگویند هالیبرتون قانون را نقض کرده است.
* در 1995، پرزیدنت کلینتون دستوری را امضاء کرد که بنا بر ﺁن، شرکتهای امریکائی از معامله با ایران ، در قلمرو نفت، ممنوع شدند. ایران به حمایت از تروریسم بین المللی و مانع تراشی بر سر راه صلح خاورمیانه و تدارک اسلحه کشتار جمعی متهم شد . ﺁن زمان، کلینتون گفت: توسعه منابع نفتی ایران به معنای پولهای جدید در اختیار دولت ایران گذاشتن برای ادامه سیاستهای کنونی است.
* یکی از منتقدان هالیبرتون کنترولر شهر نیویورک، ویلیام تمپسون ، از حزب دموکرات است. او بر ﺁن شد هالی برتون و شرکتهای دیگر امریکائی را متقاعد کند از هرکونه معامله با کشورهائی که از تروریسم حمایت می کنند، خودداری کنند. تلویزویون CBS، در برنامه 60 دقیقه خود، در ماه ژانویه، به استناد فراخوان تامپسون ، پرسید: چرا هالیبرتون با ایران معامله می کند؟
وقتی خبرنگار CBS دانست که هالیبرتون شعبه ای در Cayman islands ندارد، از کارمند بانک پرسید: مکتوبات الکترونیکی و غیر ﺁن که بنام شعبه شرکت می ﺁید ، کجا می رود؟ او پاسخ داد : ﺁنها را برای هالیبرتون به هوستن می فرستیم. (خط کشی ها از ما هستند )
●در 24 تیرماه , " حميد ترنجيان مدير گروه بازرسي وزارت نفت گفته است : اولين پروژهاي که استات اويل در ايران انجام داد پروژه مطالعات ميدانهاي بيبيحکيمه در جنوب است که رقم قرارداد 2 ميليون دلار ميباشد. البته عدهاي معتقدند که شرکت استاتاويل براي پروژه 2 ميليون دلاري 15 ميليون دلار رشوه نميدهد ".
لازم به ذكر است كه رشوه مزبور كه برخي ها مبلغ آن را تا 30 میلیون دلار نيز ذكر كرده اند، به شركتي بنام هورتون داده شده است كه مهدي هاشمي پسر رفسنجاني از گردانندگان اصلي آن است.
مدير گروه بازرسي وزارت نفت از برخي امتيازاتي كه اين شركت در ايران از آن برخوردار شده، پرده برداشت و گفت : نکتهاي که در قرارداد بيبيحکيمه مطرح است اين است که طبق قرارداد بعد از اينکه شرکت استات اويل مطالعه ميدان را به اتم