اخبار

« April 2004 | Main | June 2004 »

May 31, 2004

فيلمبرداران امنيتی سپاه و سازمان امنيت موازي

باشگاه خبرنگاران جوان


"باشگاه خبرنگاران جوان" چه نوع باشگاهی است؟، به كجا وابسته است؟ و كارش چيست؟

از ديروز كه بخش های مستند يك فيلم در ارتباط با جوانان را پيك نت منتشر كرد، اين سئوال به كرات با مسئولين اين سايت مطرح شده است، زيرا تهيه كننده آن فيلم "باشگاه خبرنگاران جوان" است و اين نام روی اين فيلم قرار دارد.

اين فيلم، دقيقا به سبك فيلم عصرعاشورا و با هدف بی هويت و بی درد معرفی كردن دانشجويان و نسل جوان كشور از يكسو و تبليغ بسيج و بويژه شخص رهبر تهيه شده و دو سوم آن به صحنه هائی از بهشت زهرا، رژه بسيج دوران جنگ، شهيد بوسی رهبر در سالهای پس از جنگ، ضجه های يك زن نسبتا جوان و خوش صورت در دفاع از قربانيان جنگ ( و طبعا حمله به جوانان كنونی كشور) اختصاص دارد و در يك صحنه از آن، علی لاريجانی سرپرست سابق سيمای جمهوری اسلامی و كانديدای رياست جمهوری آينده را با چهره ای مغموم در بهشت زهرا نشان می دهد!

پيك نت با زحمت بسيار اين جنبه های تبليغاتی فيلم را از آن حذف كرده و تنها بخش های مربوط به ناهنجاری های اجتماعی ايران كنونی را پخش كرد. يعنی بخش های مستندی كه اگر هر كس ديگری جز وابستگان باشگاه خبرنگاران جوان می خواست آن را تهيه كند، با دست اندازهای بسيار روبرو شده و نمی توانست. اهميت بخش های مستند آن فيلم كه ما نيز آن را به نمايش گذاشتيم همين است؛ والا بقيه اش ادامه سريال عصرعاشوراست كه سردار سرتيپ ضرغامی سرپرست كنونی سيمای جمهوری اسلامی در تهيه آن نقش محوری را داشت.

اما باشگاه خبرنگاران جوان:

اين باشگاه را در اساس سردارضرغامی، دقيقا زير دفتر رهبر و با هزينه كلانی كه از همين دفتر در اختيارش گذاشته بودند راه انداخت. باشگاه خبرنگارن جوان از اولين فعاليت های جناح راست و ضد اصلاحات برای در دست گرفتن جو عمومی و رسانه ای در سال اول رياست جمهوری خاتمی و ورود به صحنه مطبوعات جديد بود. ماجرا به زمانی باز می گردد كه سردار ضرغامی زير فشار جنبش اصلاحات از سينما كنار گذاشته شد و مانند دهها نمونه مشابه، مافيای قدرت فورا او را در گوشه ديگری به كار گمارد. ضرغامی به تلويزيون رفت و در ساختمان شيشه ای مركز مديريت تلويزيون مستقر شد. اين مركز، درتمام سالهای حكومت علی لاريجانی بر سيمای جمهوری اسلامی دراختيار سپاه پاسداران بوده است.

ضرغامی دراين مركز يك طبقه را در اختيار گرفت و نخستين طرح او ايجاد باشگاه خبرنگاران جوان بود. هدف نيز كادر سازی برای آينده ای بود كه اكنون با فيلمبرداری های وابستگاه باشگاه خبرنگاران جوان شاهدش هستيم. مسئولان اين باشگاه باصطلاح خبرنگاران، همگی از مسئولان بخش تلويزيونی سپاه پاسداران هستند كه اغلب آنها تمرين فيلمبرداری را از اوين و فيلمبرداری از اعترافات زير شكنجه زندانيان سياسی آغاز كردند.

مسئول اصلی اين باشگاه فردی شد بنام سردار "بازغی” كه از عوامل اصلی اطلاعات سپاه است و در شبكه مركزی سازمان اطلاعات موازی نقش مهمی دارد. بازغی، با حمايت ضرغامی در قسمت شرقی ساختمان تلويزيون تاسيسات بزرگی را با سرمايه ای سنگين راه انداخت، كه همين باشگاه خبرنگاران جوان است.

همه اعضای اين باشگاه از سيستم اطلاعاتی سپاه عضو گيری می شوند. آنها دوره های ويژه در سپاه ديده اند و يا فارغ التحصيل دانشگاه امام حسين سپاه پاسداران هستند.

اين باشگاه و نام آن در واقع پوششی است برای كارهای اطلاعاتي- امنيتي- تبليغاتی. مثلا خبرنگاران اعزامی به عراق بيشتر از اين باشگاه به عراق اعزام شده و كارت عضويت آن را داشتند. از جمله "سعيد" و "سهيل" دو فيلمبردار امنيتی سيمای جمهوری اسلامی كه در عراق از سوی امريكائی ها دستگير شدند و چند ماه در بازداشت بودند. همان ها كه وقتی آزاد شدند و به ايران بازگشتند حزب الله تهران با شعار "سعيد و سهيل- لايق نوبل" به استقبال آنها رفتند و از فرودگاه مهرآباد مستقيما به بيت رهبری برده شدند. رهبر از خانه خارج شده و در حياط خانه آنها را بوسيد.

آنسوی چهره ی محسن مخملباف

آزيتا نسيمی

محسن مخملباف مصاحبه ايی را با « روزنامه شرق» انجام داد. قسمت اول اين مصاحبه در تاريخ چهارم خرداد چاپ و قرار بود که قسمت بعدی آن متعاقبا در اين روزنامه درج شود. اما محسن مخملباف از انجايی که مصاحبه کننده خانم « مينا اکبری » جرات کرده بود، بنويسد:" مخملباف با توفان حرف‌هايش را زد و رفت. بعيد است با توفان حافظه‌ها را تغيير داد"، برآشفت و با چاپ يادداشتی در همان روزنامه ( مورخه 6 خرداد) از انتشار بقيه مصاحبه رسما جلوگيری کرد.

امروز روز، « محسن مخملباف» سعی دارد که نقش فردی را بازی کند که خود مورد سانسور و به مهری رژيم قرار گرفته است؛ در حالی که چه در گذشته و چه درحال حاضری که فيلم می سازد، تمام هم و غمش استفاده از بودجه و بهترين امکانات حکومتی برای ساختن فيلمهای « سرکاری» بوده است. برای شناخت چهره واقعی محسن مخملباف ديروز و امروز، نگاهی گذرا می کنيم به دو فيلم به کارگردانی او يعنی : « بايکوت» و « سفر قندهار». باشد که اين نمونه های تاريخی، تازه گر حافظه ی جمعی ما جوانان ايران گردد.

« بايکوت»


در سال 1364 توسط « وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی» فيلمی به کارگردانی « محسن مخملباف» و با بودجه ی سنگينی به نسبت ديگر فيلمهای ايرانی به نام « بايکوت» ساخته شد. موضوع و هدف فيلم لجن مال کردن ايده ها و فعالين کمونيستی ايران بود. هدف ما در اينجا اصلا متوجه موضوع فيلم نيست بلکه نشان دادن سو استفاده از موقعيت زندانيان سياسی زندان « عادل آباد شيراز» و شکنجه ی روحی آنان است. در اين فيلم زندانيان را با زور و تهديد و در مواقعی با و عده ی آزادی مجبور به شرکت در فيلم کردند و آنها را در نقشهای مختلف سياهی لشگر تا نقشهای درجه دو در فيلم جای داده اند. شروع فيلمبرداری اين فيلم در زمستان 1363 آغاز شد. درست در موقعی که هيچگونه سازمان يا نيروی مدافع حقوق بشری وجود نداشت که از وضعيت زندانيان سياسی ايران ديدن کند. در اين شرايط زندانيان سياسی در مقابل وحشيگريهای رژيم بدون هيچگونه حمايت مادی قرار گرفته بودند و مجبور به بازيگری در جلو دوربين کارگردان رژيم شدند. « محسن مخلمباف» با همکاری « مجيد ترابپور» رئيس زندان عادل آباد شيراز با انتخاب مهره های فعال و حبس کشيده ی قديمی زندان که نزد ديگر زندانيان وجهه ای داشتند و با مجبور کردت آنان به شرکت در فيلم سعی در شکستن روحيه ی ديگر زندانيان داشتند. اين دسته از زندانيان مشهور نيز که با توجه به اعدامهای دسته جمعی آن زمان از افراد قديمی زندان محسوب می شدند يا می بايست در دسته اعدامهای جمعی قرار بگيرند همانطور که افرادی مثل « محمود حسنی»، « محسن توکلی»، « حسن پايدار»، « محمد جاور»، « اسماعيل دالوند» ، « جهانگير طالبی»، و ... قرار گرفتند و يا اينکه بالاجبار در فليم شرکت کنند. در بين زندانيان که مجبور شدند در فليم بازی کنند تعداد زيادی مشاهده می شوند که مستقيما از سلولهای انفرادی آنها را بيرون آورده بودند. به عنوان مثال « محمد جمالی» از سلول انفرادی بعد از مدت يکسال و دو ماه بيرون آورده شده است و او را به اجبار در فيلم جای دادند. او بعد از آن محکوم به دهسال حبس می شود و می تواند وارد بند عمومی شود. ولی با اينحال رژيم در سال 1367 او را اعدام می کند ( اسم او در ليست گزارش اعداميان گاليندوپل که روز 14 فوريه 1990 از زندانهای ايران ديدن کرد می باشد).

واقعا نمی دانم که محسن مخملباف چگونه و با استفاده از چه ماده ی پا ک کننده ايی قادر است اين ننگ و سياهی را از پرونده ی به اصطلاح هنری خود پاک کند!


« سفر قندهار»

فيلم « سفر قندهار» به کارگردانی محسن مخلباف به عنوان بهترين فيلم سال 2001 معرفی شد. يکی از علل اصلی مطرح شدن اين فيلم حمله آمريکا به افعانستان بود که مجددا اين کشور فراموش شده را به راس خبرهای دنيا برد. فليم محسن مخلمباف هم از آنجائی که يکی از آخرين فيلم های ساخته شده پيش از سقوط طالبان بود، مورد توجه علاقمندان قرار گرفت. اما داستان به همين جا ختم نمی شود بنا به افشاگيری که روزنامه « تايم» چاپ آمريکا ( در تاريخ 19 دسامبر 2001) نمود بازيگر فيلم « سفر قندهار» ساخته محسن مخملباف يک تروريست وابسته به رژيم جمهوری اسلامی است. اين فرد بنام « ديويد بلفيلد» در سال 1980 از طرف رژيم اسلامی حاکم بر ايران مامور قتل يکی از مخالفان رژيم بنام « علی اکبر طباطبائی» درمريلند آمريکا شد که پس از انجام ماموريت خود به ايران گريخت و به استخدام خبرگزاری دولتی رژيم (ايرنا) در آمد.

« ديويد بلفيلد» که يک سياهپوست آمريکايی است در ليست اسامی بازيگران فليم بنام « حسن طنطائی » معرفی شده است. ديويد بلفيلد در اين فيلم نفش يک دکتر سياهپوست آمريکائی را ايفا می کند. مخملباف تاکنون در برابر سوالات خبرنگاران تنها به اين موضوع اشاره کرده است که وی از بازيگران فيلم در مورد گذشته شان پرس و جو نمی کند.

عجب دروغگوی بی صفتی است اين جناب محس مخملباف!

توقیف آیندگان

- ماجرای بسته‌شدن روزنامه‌ی آیندگان را تعریف کنید؟

آقای خمینی یک فتوایی داد. اعلام کرد من آیندگان را نمی‌خوانم. تصور می‌کنم که آن حادثه اولین شکست آقای خمینی بود. الان که من به تاریخ نگاه می‌کنم فکر می‌کنم کاش که این شکست را نمی‌خورد و ما قانون اساسی‌مان با همان تصور قبلی نوشته می‌شد. خمینی معتقد نبود که قدرتش قانونی بشود. معتقد بود قدرت را دارد. آخوند قدرت را دارد. قانون نمی‌خواهد. ایشان بدون قانون انقلاب کرده بود. بدون قانون یک رژیم بزرگ را برانداخته بود. رژیم اسلامی بیاید بعد قانون بخواهد حمایتش بکند! تصوری که از قدرت داشت این‌گونه نبود که قانون اعمال شود. فکر می‌کرد بگذار این‌ها بروند با قانون کار کنند. دولت درست کنند. من که بگویم این قانون بدست و اسلامی نیست همه تنشان می‌لرزد. خلاصه قدرت خود را در قانون نمی ديد. به همين جهت وقتی از دست آيندگان عصبانی شد اعلام کرد من نمی‌خوانم. فکر می کرد با اين نوشته يا گفته فردا آيندگان باد می کند و هيچ کس آن را نمی خواند اما بچه‌ها تصمیم گرفتند که روزنامه را سفید در بیاورند.

- دلیل آن فتوا چه بود؟

فکر می کنم مساله سر ماجرای بچه‌های آقای طالقانی بود که ربوده شده بودند. آن زمان آقای طالقانی از شهر خارج شد. آیندگان تیتر زد «اختلاف بین طالقانی و خمینی». این طور بود که بعد از این که طالقانی به شهر بازگشت با آقای خمینی ملاقات کرد. وقتی ملاقات کردند طالقانی آمد بیرون گفت : «ما یک سری مشکلاتی داریم. اختلافاتمان هم باقی است. ولی الان مساله‌ی ما حل شد.» بر این اساس بود که آيندگان کار حرفه ای کرد و تیتر زد. آن موقع آدم های مشخص در شورای آيندگان آقای نایینی و گوران بودند. آن طرفی‌ها گفتند که طالقانی که در حد و اندازه‌ی آقای خمینی نیست. خود این تیتر «طالقانی و خمینی» برای خیلی‌ها سنگین بود. باید مثلا نوشته می‌شد امام خمینی و آیت‌الله طالقانی. مگر می‌شود تیتر بشود طالقانی و خمینی و حتی اسم طالقانی هم اول بیاید. بعد گفتند که ‌این‌ها آمده‌اند اختلاف ایجاد کنند و جبهه را به هم بزنند و بین روحانیت اختلاف بیندازند. به ایشان گفتند و ایشان هم فکر کرد این را که بگوید فردا آیندگان تعطیل می‌شود. اعلام کردند که من این روزنامه را نمی‌خوانم. بعد فردا روزنامه سفید در آمد . کل روزنامه سفید بود جز یک ستون کنار، نصفه که نوشته شده بود: «ما در شرایط مشکلی قرار گرفته‌ایم و نمی‌دانیم باید در این شرایط چه کرد. از یک طرف می‌خواهیم احترام بگذاریم به رهبر انقلاب و از یک طرف هم کسی به ما نمی‌گوید یک همچنین چیزی معنی‌اش از لحاظ قانونی چیست. نمی‌خواهیم غیرقانونی برویم جلو.» از این شماره سفید یک میلیون نسخه فروش رفت. آن موقع قیمتش یک ريال بود به نظرم علاوه بر روزنامه‌فروشی‌ها مردم و دانشجويان هم ريختند و توزیع کردند. چاپخانه چاپ می‌کرد و این‌ها پخش می‌کردند. پیام مهمی بود برای آقای خمینی. برداشتی که از قدرن در ذهن داشت این بود که هر چه می‌خواهد می‌تواند بگوید تا اجرا ‌شود. از ماجرای آيندگان معلوم شد که نمی‌شود. باید بروی قدرت را چارچوب بدهی، بکوبی، پرچ کنی و میخ بزنی. از اين نظر تجربه‌ی خیلی بدی بود برای او . بعد از آن دیگر حملات شروع شد. بلافاصله رفتند راه‌حل‌های قانونی‌اش را پیدا کردند. حملات به روزنامه‌ها شروع شد. به‌طوری که بعد از آيندگان بلافاصله تهران مصور، آهنگر، امید ایران را که نوری‌زاده در می‌آورد و هفت هشت روزنامه‌ و نشریه‌ی دیگر را هم‌زمان بستند. در مورد آیندگان سخت‌تر از بقیه بود. چون به طور قانونی نمی‌توانستند ببندند. برای همین حمله کردند و شورای تحریریه را گرفتند انداختند زندان. این اولین دستگیری روزنامه‌نویسان در ایران بود بعد از انقلاب.

- هیات سردبیری روزنامه‌ی آیندگان در آن زمان چه کسانی بودند؟

من آن موقع بودم. نایینی، گوران، نورایی، مسعود مهاجر، محمد قاید بودند. مسعود مهاجر همین دوست ماست که الان در روزنامه‌های اقتصادی می‌نویسد. نورایی هم همانی است که الان منتقد فیلم شده است. جهانبخش و جهانگیر نورایی هم دو تا برادرند که در آن زمان هر دو در آیندگان بودند. همه شان را گرفتند. ما هم عملا زیرزمینی شدیم

- حکم دستگیری‌ها را چه کسی می‌داد؟

آقای آذری قمی بود در آن زمان دادستان کل انقلاب.

اعتصاب روزنامه‌ها و دیدار با دکتر بهشتی


- شماها هم در آن زمان در اعتصاب بودید؟

آره، گروهی درست کرده بودیم به‌عنوان اعتصاب. گروه طرفدارهای انقلاب که در مطبوعات بودیم و ما بعد از ۱۷ شهریور اعتصاب کردیم. آن زمان اتفاقی که افتاد این بود که بچه‌ها رفتند در اعتصاب. من هم رفته بودم تهران مصور را منتشر کنم، یک نشریه‌ی سیاسی مثل تایمز و اشپیگل. چاپ کرده بودیم ولی چون اعتصاب عمومی شد مجله را نگه‌داشتم. وقتی ما در دوره‌ی شریف امامی از اعتصاب در آمدیم یک قراری گذاشتیم، پذیرفتیم کسی به ما کاری نداشته باشد. مطبوعات از اعتصاب در آمدند. ولی هوشنگ وزیری -که جای من سردبیر شده بود- را بچه‌های آیندگان راه ندادند. روزنامه را شورایی کردند و صحبت شد که من به آیندگان برگردم من حقیقتش برایم کار مشکلی بود. اگر چه خیلی دلم می‌خواست. ولی از نظر اخلاقی برایم کار مشکلی بود. همایون به من کلی چیز یاد داده بود. یچه بودم رفته بودم آیندگان. او استاد من بود. بنایراین من آیندگان نرفتم. ولی دوستان خودم بودند. در آيندگان شورایی درست کردند که آن شورا دو نفر آدم مشخص‌اش یکی آقای نایینی بود یکی فیروزگوران. ولی خب با هم تماس داشتیم. این اعتصاب دوم است تا شبی که شاهپور بختیار رفت با شاه مذاکره کرد. بختیار یک روز من را دعوت کرد به خانه اش و گفت من نخست‌وزیری را قبول کردم شما هم بروید روزنامه‌یتان را دربیاورید. رادیو تلویزیون هم شروع کند از اعتصاب بیاید بیرون. چون ما در اعتصاب بودیم. از کل ۳۰۰۰ و خرده‌ای کارکنان تلویزیون غیر از ۱۷۰ نفر و یک تعداد نظامی‌هایی که حداقل برنامه‌هایی را نگه داشته بودند بقیه در اعتصاب بودند. این‌ها را معروف کرده بودیم به ضداعتصاب، ضدانقلاب. ماها هوادار انقلاب بودیم. آقای بختیار گفت از اعتصاب دربیایید. آزادی می‌خواستید این هم آزادی. ۳۹ روز قبل از انقلاب بود. روز پنج‌شنبه‌ای بود. من گفتم دست من نیست. باید بروم صحبت کنم. بعد با بچه‌ها صحبت کردم. بچه‌ها همه خوشحال گفتند درمی‌آوریم. آزادی، بدون ‌سانسور. همه خسته شده بودند در این ۶۰ روز اعتصاب. قرار شد جمعه برویم کار کنیم صبح شنبه روزنامه در بیاوریم. رادیو تلویزیون هم فکر کنیم چه کار باید کرد. هی می‌گفتند آن‌ها که کار کردند را باید بریزیم بیرون بعد ما بیاییم تو. یک عده‌ای می‌گفتند نمی‌شود. خب به هر حال آنها هم کارمنداند. در شورای اعتصاب تلویزیون شهنواز بود، جوان روح بود، علی حسينی بود . همه‌شان را یادم نمی‌آید. از بچه‌های جلوی صحنه که اسم داشتند پیش مردم، جز علی حسينی کسی نبود. مطبوعات هم که سندیکایی بود که آن‌ها به‌عنوان اعتصاب‌کننده بودند. دبير آن هم محمد علی سفری بود. من رفتم که پیغام بختیار را به آنها بدهم. آن‌ها هم از یک راه دیگر شنیده بودند. مطبوعات بلافاصله آماده شدند که دربیاورند. صبح جمعه آقای دکتر بهشتی من را دعوت کرد به همراه آقای پورحبيب خبرنگار بازار آيندگان و آقای درخشان که با دکتر بهشتی دوست بود و در جريان هفت تير کشته شد. من هم رفتم. گفت این خبر چیست؟ گفتم هیچی. این‌ها سانسور را برداشتند. خوب شد دیگر. ما هم راحت شديم حالا اخبار مربوط به انقلاب را چاپ می کنيم و مردم از وقايع با خبر می شوند . گفت نه عزیزم، اعتصابات سراسری ست در کشور. شما هم جز این‌ها هستید. بالاخره انقلاب رهبری دارد. گفتم خب ایشان یکی از رهبرهاست. دکتر سنجابی هم هست. بازرگان هم هست چپ ها هم هستند . گفت نه جانم، این طور نیست. من گفتم خب حالا چی می‌گویی آقای دکتر. گفت شما از اعتصاب در نیائید. گفتم هیچ نیرویی نمی‌تواند جلوی مطبوعات را بگیرد. شنبه صبح همه درمی‌آیند. به نفعتان هم هست که روزنامه‌ها در بیایند. بهشتی گفت اعتصاب یک پیکره‌ی به هم پیچیده‌ای است که یک جایش خراب شود همه‌اش خراب می‌شود. من هم گفتم آره دیگر، ولی دست من هم نیست. یک ذره تهدید کرد. گفت من فکر کنم اگر مطبوعات دربیاید ممکن است که رهبر تحریم کند. خیلی برای شما بد می شود. گفتم به دید من سفتم. ولی خب دست من هم نبود. گفت عزیز من، شنبه مطبوعات در بیاید معنی‌اش این است که آزادی مطبوعات را بختیار داده. گفتم خب داده دیگر. آخر این جزو شرایطش است. سانسور را برداشته است. ما هم که می‌خواهیم سانسور برداشته شود. شما هم که می‌خواهید انقلاب کنید. خب خیلی خوب است دیگر. این همه باید ناز بی‌بی‌سی را بکشید. روزنامه‌ها در می‌آیند کارتان را انجام می‌دهند. گروه‌های سیاسی شما هم خوشحال می‌شوند. گفت آره، ولی تصمیم‌گیریش با ما نیست. بلند شدم بروم. او هم تهدید کرده بود. گفت شما هم به دوستان‌تان خبر دهید. احتمال دارد ایشان تحریم کنند و اعلام کنند مطبوعات مال رژیم است. این خیلی سنگین می شود برايتان . راست می گفت چون آن موقع آقای خمینی خیلی محبوب بود. ما هم نمی‌خواستیم ولی کاری هم نمی‌توانستم بکنم. بلند شدم. دم در گفت آقای بهنود شما خیلی باهوشید. یک راهی بدهید از این بن‌بست خارج شویم. گفتم چه راهی؟ گفت شما یک راهی بگویید. به شوخی گفتم می‌خواهید حالا پس فردا ما در بیاوریم ایشان هم به جای این که تحریم کند اعلاميه بدهد و برای ما دعا کنند. من این را به‌عنوان شوخی گفتم. در حقیقت یک طنزی در آن بود که چرا ما عقب‌نشینی کنیم، ایشان عقب‌نشینی کند. دکتر بهشتی خیلی باهوش بود. گفت فکر خردمندانه‌ای است. گفتم حالا چه کار کنیم آقای دکتر؟ گفت شما این‌جا تشریف داشته باشید. من زنگ می‌زنم به پاریس. شام خدمتتان می‌خوریم بعد جواب می آيد . این را من با نظر مثبت به ایشان منتقل می‌کنم. شاید که درست شد آن وقت دست‌خطی بنویسند و اجازه دهند و روزنامه‌ها با دست‌خط مبارک ایشان دربیاید. بعد نشستیم شام خوردیم و نماز خواند. همه هم پشت سرش نماز خواندند. سر هر ساعت تلفن می کرد. او خبرها را می‌داد و دستورها را می‌گرفت. خلاصه خبر را داد و گزارش‌ها را گرفت. آمد گفت الحمدالله، الحمدالله یک نماز شکری بخوانیم، اجازه فرمودند مطبوعات منتشر شود. آخر شب شده بود و حکومت نظامی بود ولی دکتر بهشتی چندين کارت مجاز حکومت نظامی داشت و خانه اش پر از مردم بود و هر کس را می خواست با يکی از ماشين های کارت دار می فرستاد و مرا هم فرستاد . خلاصه جمعه فردايش پيام آقا را فرستادند برای مطبوعات و روزنامه‌ها هم از خدا خواسته. صفحه‌ی اول عکس بزرگ اجازه‌ی رهبر. صبح‌اش دکتر بختیار به من تلفن کرد. گفت من متاسفم برای شما. برای خودتان یک آقا بالاسر دیگر درست کردید. من دلم می‌خواست شما آزاد باشید. شما بلافاصله با اصرار یکی دیگر برای خودتان درست کردید. باز با اجازه این کار را کردید. متلک گفت. من واقعا خودم را می‌گویم، شاید بعضی‌ها این طور نبودند، اهمیت حرفی را که بختیار زد نفهمیدم. باید می‌گذشت سه ماه بعدش، حمله به دفاتر ما شروع می‌شد، حمله به آیندگان شروع می‌شد تا ما می‌فهمیدیم.

May 29, 2004

راهنمای عملی زنده ماندن در زلزله


اين نوشته خاص زلزله در تهران نوشته شده است كه به گفته بسيارى از كارشناسان حدود بيست و دو سال تاخير داشته است و اين تاخير اصلاً خبر خوبى نيست، چون تاخير باعث انباشته شدن انرژى مى شود. انتظار مى رود زلزله، اگر بيايد، با قدرتى بالاتر از ۷ (در مقياس ريشتر) خواهد بود.

• پيش از آن كه زلزله اتفاق بيفتد...

• اول از همه به فكر مكانى باشيد كه در آن زندگى مى كنيد. بسيارى از بناهاى تهران خصوصاً در مركز و جنوب شهر قديمى هستند، خانه هايى بدون اسكلت فلزى. تا قبل از تصويب قانون ايمن سازى منازل در دهه شصت، بسيارى از خانه هايى كه با اسكلت فلزى ساخته مى شدند هم اصول ايمن سازى را رعايت نمى كردند. ضمن اينكه اصولاً بساز و بفروش هاى تهران افرادى هستند كه اصولاً صلاحيت ساخت مسكن را ندارند و غالباً تشكيل شده اند از افراد كم سواد و سودجو كه براى سود بيشتر حاضرند با جان شما معامله كنند. اما چيزى كه مسلم است خانه هاى قديمى مقاومت كمترى در برابر زلزله دارند. اگر در چنين مكانى زندگى مى كنيد حتماً به فكر تهيه يك مكان ايمن باشيد. فعلاً دست به نقد اگر مى توانيد نقشه اى از گسل هاى تهران تهيه كنيد و به شدت از تهيه مسكن روى مرز گسل ها خوددارى كنيد. هيچ ساختمانى با هر درجه ضريب ايمنى در مرز گسل ها سالم نخواهد ماند.

• شصت درصد زلزله ها در نيمه شب اتفاق افتاده است. بعيد نيست كه زلزله تهران هم جزء همين شصت درصدى ها باشد. فراموش نكنيد كه بعد از اين لباس كامل را در كنار تخت و در دسترس قرار دهيد.

• همين الان كه اين نوشته را تمام كرديد برويد دو تا بطرى نوشابه خانواده خالى را از آب پر كنيد و داخل ماشين بگذاريد. حواستان باشد كه هميشه آن را پر نگه داريد و دو بطرى ديگر هم پرآب كنيد و در مكانى امن در خانه قرار دهيد.

• مكان هاى امن خانه را شناسايى كنيد.

• يك ساك كوچك تهيه كنيد. سعى كنيد از نوعى باشد كه دسته بلند دارند و روى دوش قرار مى گيرند. يا يكى از اين كوله پشتى ها كه قديم ها براى كوهنوردى و در حال حاضر براى مدارس استفاده مى شود. چند تا كنسرو تن ماهى، كمى خشكبار، قند، يك راديوى كوچك و يك چراغ قوه داخل آن بگذاريد. براى تمام اين وسايل باطرى تهيه كنيد و حواستان باشد هر دو ماه باطرى را عوض كنيد. قوطى هاى تن ماهى را قبل از سررسيد مهلت مصرف عوض كنيد. اگر جا باشد بطرى هاى آب را هم داخل همين ساك قرار دهيد.

پيچ گوشتى، شمع، چاقو، سوت و آچارفرانسه را هم داخل همين ساك قرار دهيد. لوازم كمك هاى اوليه را در اين ساك قرار بدهيد. شامل يك قيچى كوچك، باند استريل، چسب، قرص آنتى بيوتيك و استامينوفن، قرص اسهال، الكل و داروى مسكن، اگر دارويى داريد كه عدم مصرفش باعث مرگتان مى شود از آنها هم چندتايى در ساك قرار بدهيد. اگر از سوييچ ماشينتان دو تا داريد يكى را داخل ساك قرار دهيد. اگر نداريد برويد يكى تهيه كنيد بعد آن را داخل اين ساك قرار دهيد. يك بسته دستمال كاغذى رولى فراموش نشود. چند متر طناب، حوله، كوچك، مقدارى پول و طلا يك يا دو قطعه خيلى كوچك از يادگارى كه خيلى برايتان ارزش دارد.

• داخل اتاق خواب را از لوستر و تابلو و اكواريوم و آينه و هر چه وسايل اين طورى است خالى كنيد. تنها يك تخت براى اتاق خواب كافى است و احياناً يك ميز آرايش بدون آينه. همين لوازم را از اتاق خواب بچه برداريد. در مورد اتاق خواب او با سخت گيرى بيشترى كار كنيد.

• با خيال نسبتاً راحت بخوابيد.

• اگر زلزله اتفاق افتاد...

• قبلاً برايتان گفتم تمام جاهاى امن خانه را مشخص كنيد. چارچوب درها، زير ميز ناهارخورى و كنار ستون ها بهترين مكان ها هستند.

• اگر هنگامى كه خواب بوديد ديديد كه زمين مى لرزد زياد به خودتان زحمت ندهيد، تا از گيجى خواب بيدار شويد زلزله تمام شده است. مدت زلزله بين سى ثانيه تا يك دقيقه است. اگر از شانس بدمان زلزله يك دقيقه اى نصيبمان شد باز هم از جايتان تكان نخوريد در جايى كه هستيد بمانيد و سرتان را حفظ كنيد. چون ساختمانى كه سى ثانيه جلوى زلزله ايستادگى كرده است سى ثانيه ديگر هم ايستادگى خواهد كرد. اگر دسترسى شما به يكى از اين نقاط با يك گام امكان پذير است به طرف آن برويد. اگر قرار است چند قدم تا آن مكان برداريد شايد بهتر باشد در جاى خود سنگر بگيريد. حركت در هنگام زمين لرزه كار بسيار سختى است.

• اگر عادت داريد كنار تختتان پارچ آب بگذاريد حتماً از اين به بعد از پارچ و ليوان پلاستيكى استفاده كنيد.

• بعد از اين كه زلزله اتفاق افتاد...

• بعد از زلزله بسيار دقت كنيد بيشتر آسيب ها از اين زمان به بعد شروع مى شود.

• اول اينكه مراقب هر حركت خود باشيد. به هيچ وجه از تخت خارج نشويد. احتمالاً اين نوشته را در مورد پاكسازى اتاق خواب از تابلو و آينه زياد جدى نگرفتيد، يا شب قبل پارچ آب و ليوان را كنار تخت گذاشته ايد و اينها حالا تبديل شده اند به بلورهاى زيباى شيشه. بعد از زلزله برق ها قطع شده است و از نور و اين حرف ها خبرى نيست. حواستان باشد كه يك حركت اضافى مى تواند باعث بريدگى بسيار بد در پايتان بشود. باز هم حواستان باشد كه در اين شرايط برخى از ساختمان ها تبديل شده به تل عظيمى از خاك. زخم بسيار راحت عفونى مى شود تا حالا اسم كزاز و قانقاريا به گوشتان خورده؟ دوا و دارو هم كه ديگر خوابش را ببينيد. پس حواستان باشد به اين راحتى خودتان را زخمى نكنيد.

• اگر دمپايى روفرشى تان را پيدا نمى كنيد، يك تكه از ملافه روى تشكتان را بكنيد و دورپايتان بپيچيد. سعى كنيد قسمت كف را بسيار كلفت بپيچيد. اگر همسر داريد به او هم توصيه كنيد همين كار را بكند. بسيار سريع عمل كنيد اما هول نشويد تا حال هر چه مى خواست بشود شده.

• به سرعت فرزند كوچكتان (تا ده سال) را بغل كنيد و به طرف در برويد به همسرتان ماموريت بدهيد به طرف ساك و آب برود. اگر فرزندتان بزرگ تر از ده سال است اجازه بدهيد خودش راه برود.

• احتمالاً چارچوب در خانه از شكل خارج شده است. شايد ناچار شديد با كمى زور آن را باز كنيد. اگر خواستيد با زور شانه آن را باز كنيد، دقت كنيد كه خيلى محكم ضربه نزنيد. هيچ كس از آن سمت در خبر ندارد.

• زياد نگران بسته نشدن در خانه نشويد. نسبت خانه نيمه ويران به افراد دزد بيشتر از آن است كه به خانه شما هم دستبرد بزنند.

•به هيچ وجه به اين تصور نباشيد كه خانه شما كه جلوى زلزله ايستادگى كرده بعد از اين هم جاى امنى است. از خانه خارج شويد. حتماً با لباس گرم خارج شويد اگر توانستيد يك پتو هم همراه برداريد، سرما هم به اندازه زلزله كشنده است، به گونه اى از خانه خارج شويد كه گويى بار آخر است كه اين آخر را ترك مى كنيد.

•شما جلو حركت كنيد. بعد فرزندتان بعد همسرتان. اگر ناچار شديد كودك تان را در بغل بگيريد بهتر است فردى كه كودك را در بغل مى گيرد از عقب حركت كند. در حين حركت بسيار دقت كنيد حتماً دستان خود را به ديوار (اگر باقى مانده باشد) يا نرده يا به چيزى بگيريد. بسيار احتمال دارد كه زير پايتان ناگهان خالى شود و اين دست گرفتن كمك مى كند كه پرتاب نشويد.

•اگر در طبقات بالا زندگى مى كنيد به آرامى پايين آمدن را شروع كنيد. چراغ قوه را شما در دست بگيريد و هر قدم را حساب شده برداريد و بعد نور را به عقب بيندازيد كه همسر و فرزندتان بتوانند شما را تعقيب كنند. به هيچ وجه ندويد.

•اگر بوى گاز شنيديد چراغ قوه را خاموش كنيد و سعى كنيد در تاريكى راهتان را پيدا كنيد. به هيچ عنوان از كبريت يا فندك استفاده نكنيد.

• در حياط آپارتمان بسيار مراقب باشيد. دهانه تمام چاه ها حالا ديگر باز شده است، ممكن است با كمى آجر يا سيمان پوشيده شده باشد و شكل كامل يك دام را براى فرو بردن شما تشكيل داده باشد. از كنار ديوار حركت كنيد تا به در برسيد و زياد سرعت نداشته باشيد. اگر برايتان امكان دارد همين الان مكان چاه منزلتان را پيدا كنيد و آن را شناسايى كنيد.

•اگر فكر مى كنيد كه مى توانيد با دست خالى به كمك همسايه ها برويد حتماً اين كار را بكنيد.

• خيلى خيلى مراقب بوى گاز باشيد. اگر اين بو را حس كرديد به سرعت به طرف جهت مخالف آن فرار كنيد. هنگام حركت سعى كنيد از وسط خيابان يا كوچه عبور كنيد (كنار هاى پياده رو معمولاً يكى از هزاران دهانه چاهى هستند كه حالا ديگر سرپوش ندارند.)

زمانى كه از كار نجات همسايه ها فارغ شديد به دقت اين اعمال را انجام دهيد.

• اگر در مركز شهر هستيد هر چه سريع تر خود را به سمت خارج شهر برسانيد. به ذهنتان هم خطور نكند كه به همراه زن و بچه براى نجات برادر يا خواهر يا پدر و مادرى كه دو خيابان بالاتر يا پايين تر هستند برويد. من شما را درك مى كنم كه دوست داريد برادر، خواهر، مادر يا پدر خود را هم نجات دهيد اما فرزندان خود را فراموش نكنيد. شما سوپرمن نيستيد. در ضمن اگر مجرد هستيد حتماً براى نجات افراد خانواده اقدام كنيد. عموماً خطاب من در اين نوشته افراد متاهل است.

• اگر خواستيد براى خروج فردى كه از زير آوار فرياد مى كشد برويد دو نكته را فراموش نكنيد:

اگر واقعاً فكر مى كنيد مى توانيد اين كار را بكنيد، حتماً يك كلنگ داخل ماشين تان بگذاريد بعد از زلزله مى فهميد مخترع آن چه نعمتى را اختراع كرده است.

اگر نيمى از بدن فردى را بيرون از آوار ديديد با كمك كلنگ و احتمالاً دو سه نفر ديگر شايد بتوانيد از زير خاك خارجش كنيد. اگر تنها از زير هزاران كيلو آوار صدايش را شنيديد بهتر است دست به هيچ اقدامى نزنيد تا شايد كمك هاى خاص با وسائل ويژه برسند.

هنگام خروج همان فردى كه نيمه در آوار قرار دارد بسيار حساب شده عمل كنيد. يك حركت اشتباه مى تواند باعث شود كه ديوار نيمه خراب روى سرش خراب شود و براى هميشه صدايش قطع شود. مى دانستيد يكى از بيمارى هاى روانى رايج بعد از زلزله مختص كسانى است كه با همين حركت اشتباه باعث مرگ عزيزى شدند و تا آخر عمر خود را سرزنش مى كنند كه چرا آن روز آن حركت اشتباه را كردند؟

• يك نكته ديگر: همين الآن به همه دوستانى كه دوستشان داريد اين نكته ها را بگوييد. به برادر، خواهر، مادر و پدر.

زلزله هی بزرگ ایران در 50 سال گزشته

فروردين / ارديبهشت ۱۳۳۹، ۴۵۰ تن در شهر لار؛ واقع در جنوب كشور كشته شدند.

شهريور / مهر ۱۳۴۱، ۱۱ هزار تن كشته و ۲۰۰ روستا در غرب تهران ويران شد.

مرداد / شهريور ۱۳۴۷، حدود ۱۰ هزار تن در استان خراسان جان سپردند.

فروردين / ارديبهشت ۱۳۵۱، پنج هزار و ۴۴ تن در جنوب كشور كشته شدند.

فروردين / ارديبهشت ۱۳۵۶، حدود ۹۰۰ تن در منطقه اصفهان جان باختند.

شهريور / مهر ۱۳۵۷، ۲۵ هزار تن در شرق ايران كشته شدند.

آبان / آذر ۱۳۵۸، ۶۰۰ تن در شمال شرقى ايران جان سپردند.

خرداد / تير ۱۳۶۰، يكهزار و ۲۸ تن در استان كرمان كشته شدند.

تير / مرداد ۱۳۶۰ يكهزار و ۳۰۰ تن در استان كرمان جان باختند.

۳۱ خرداد ۱۳۶۹، حدود ۴۰ هزار تن در شهر رودبار در شمال كشور در اثر سنگين ترين زمين لرزه كشته شدند.

۱۰ اسفند ۱۳۷۵، حدود يكهزار و ۱۰۰ تن در اردبيل كشته شدند؛ بزرگى اين زمين لرزه؛ ۵/۵ درجه در مقياس ريشتر بود.

۲۰ ارديبهشت ۱۳۷۵، يكهزار و ۶۱۳ تن در بيرجند بر اثر زمين لرزه با بزرگى ۷/۱ درجه در مقياس ريشتر؛ جان باختند.

۵ دى ماه ۱۳۸۲ زمين لرزه شديدى با بزرگى ۳/۶ درجه در مقياس ريشتر در بم بيش از ۴۰ هزار نفر را كشت و هزاران نفر را زخمى كرد.

۸ خرداد ۱۳۸۳، زمين لرزه اى با بزرگى ۲/۶ درجه ريشتر شمال ايران و از جمله تهران را لرزاند.

صدای پای زلزله در تهران

گروه اجتماعى، محمد غمخوار: زلزله نسبتاً شديد منطقه بلده واقع در مازندران مركزى كه عصر روز گذشته در نيمى از كشور احساس شد بيش از ۶۰ كشته و ۲۰۰ زخمى بر جاى گذاشت.اين زمين لرزه كه در ساعت ۱۸ و ۸ دقيقه و ۴۳ ثانيه رخ داد مناطقى از استان هاى مازندران، گيلان، گلستان، آذربايجان شرقى، همدان، تهران، قم و قزوين را لرزاند و خسارات جانى و مالى را در كانون زلزله و در مناطقى چون بلده، كجور و مرزن آباد و نيز راه هاى منتهى به اين مناطق از جمله جاده چالوس، سبب شد و در عين حال در برخى از شهرهاى اطراف از جمله تهران خساراتى را به ساختمان ها و تجهيزات عمومى وارد كرد.موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران بزرگاى اين زلزله را در مقياس ريشتر ۵/۵ درجه اعلام كرده است اما با اين حال برخى گزارش هاى بين المللى بزرگاى اين زلزله را تا ۳/۶ درجه در مقياس ريشتر اعلام كرده اند.

دكتر مهدى زارع، استاديار پژوهشگاه بين المللى زلزله شناسى و مهندسى درخصوص زلزله روز گذشته در شهرستان «بلده» شب گذشته به «شرق» گفت: «زلزله اى به بزرگى ۲/۶ در مقياس امواج درونى زمين (ريشتر) ساعت ۱۷ و ۸ دقيقه و ۴۳ ثانيه مناطقى از كشور را لرزاند كه كانون اصلى آن نقطه اى در ميان مثلث سه شهر كجور، مرزن آباد و بلده بوده است.»وى افزود: «به احتمال زياد فعال شدن گسل شمال البرز باعث وقوع اين زمين لرزه شده است كه فعاليت گسل در سال ۱۳۳۶ باعث وقوع زلزله «سنگ چال» در جنوب آمل شده بود. براى ما محرز بود كه اين منطقه يك ناحيه زلزله خيز و خطرخيز است و با توجه به زمين لرزه هاى قبل احتمال وقوع زمين لرزه در آن منطقه را رد نمى كرديم اما زمان و قدرت آن قابل پيش بينى نبود كه اين موضوع (پيش بينى زمان زلزله) در همه جاى جهان امرى مسلم است.»زارع در ادامه درخصوص پس لرزه هاى اين زمين لرزه گفت «با توجه به قدرت زلزله ما احتمال مى دهيم شاهد ده ها پس لرزه پس از آن باشيم و تا ساعت ۲۰ و ۸ دقيقه امشب (جمعه شب) يعنى دو ساعت پس از وقوع زلزله اصلى، سه پس لرزه با قدرت بالاى چهار ريشتر ثبت شده است كه امكان مى رود وقوع اين پس لرزه ها تا چند روز آينده ادامه داشته باشد.»

اين كارشناس در مورد احساس وقوع اين زمين لرزه در شهرهاى ديگر گفت «در گزارش ها آمده است كه اين زمين لرزه در شهر تبريز هم احساس شده است كه پس از تحقيق مشخص شد همزمان با زلزله مازندران در شهر سراب زلزله آمده است كه در ابتدا تصور شده بود اين موضوع به خاطر زمين لرزه مازندران بوده است. و با توجه به كاهندگى زمين لرزه انتظار مى رود لرزه هاى زمين تا فاصله بيش از ۳۰۰ كيلومترى احساس نشود.»وى در ادامه با رد احتمال فعال شدن گسل هاى شهر تهران پس از وقوع اين زمين لرزه گفت: «معمولاً چنين زلزله هايى نمى تواند گسلى در فاصله ۷۰ كيلومترى اش را فعال كند ولى امكان دارد در همان منطقه كه گسل حركت مى كند اگر گسلى در مجاورتش باشد فعال شود.»اين استاديار پژوهشگاه بين المللى زلزله شناسى و مهندسى با اعلام اين مطلب كه شوك اصلى اين زلزله ۱۵ ثانيه بوده است در مقايسه اين زمين لرزه با زلزله دى ماه شهرستان بم گفت: «انرژى آزاد شده اين زلزله نسبت به زمين لرزه بم كمى كوچكتر است. اما از لحاظ كل انرژى اين دو زمين لرزه تفاوت چندانى با هم ندارد.»

در حالى كه زارع قدرت اين زمين لرزه را ۲/۶ ريشتر عنوان كرده بود، دكتر ميرزايى در گفت وگو با «شرق» قدرت اين زلزله را ۵/۵ درجه در مقياس درونى زمين اعلام كرد.وى افزود: «اين زمين لرزه در منطقه بلده در استان مازندران و ۶۹ كيلومترى شهر تهران اتفاق افتاد و با توجه به قدرت اين زلزله به طور حتم خساراتى را در بر خواهد داشت.»همچنين وقوع اين زمين لرزه باعث ريزش كوه در چند نقطه جاده كرج _ چالوس شده است كه بنا به گفته دبير مركز اطلاع رسانى نيروى انتظامى اين جاده تا اطلاع بعدى بسته خواهد بود.سرهنگ احمدى به «شرق» گفت: «بلافاصله پس از وقوع زمين لرزه كه موجب ريزش كوه در چند نقطه جاده كرج _ چالوس شده است، چند اكيپ از ماموران راهنمايى و رانندگى و نيروى انتظامى به محل اعزام شدند و توانستند كنترل جاده را در دست بگيرند.»وى افزود: «هم اكنون عمليات امدادرسانى به مسافرانى كه در جاده گرفتار شده اند ادامه دارد و به دستور سردار انصارى قرار است جاده تا ساعتى ديگر باز شود.»

• ريزش كوه بر روى خودروها

يك مقام آگاه در نيروى انتظامى هم شب گذشته به «شرق» گفت: «لرزش زمين باعث شد كه تعداد زيادى از رانندگان هنگام راندن در جاده كنترل خودرو از دستشان خارج و با خودروهاى ديگر و يا كوه برخورد كنند كه اين موضوع باعث بسته شدن جاده شده است.»وى در ادامه افزود: «گزارش هايى همچنين از گير افتادن چند اتومبيل در زير صخره هايى كه پس از زمين لرزه به جاده سقوط كرده بودند، دارند كه گروه هاى امدادى در حال آواربردارى از روى خودروها هستند و احتمال مى رود بيش از ۳۰ نفر در حوادث جاده اى اين زمين لرزه جان خود را از دست داده باشند.»وى همچنين از سقوط چهار خودرو به داخل دره در جاده چالوس _ كرج خبر داد.همچنين مقيمى معاون عمرانى وزير كشور شب گذشته اعلام كرد: «تا ساعت ۱۹ (جمعه) ۱۶ نفر از مسافران در جاده ها بر اثر ريزش سنگ و تونل كشته و حدود ۲۰ نفر زخمى شدند.»

محمدرضا علامى، كارشناس راه هاى وزارت راه و ترابرى هم اعلام كرد: «تمام محورهاى كشور باز است. فقط در دو محور هراز و چالوس ريزش كوه داشته ايم كه با توجه به احتمال ريزش هاى مجدد در اين جاده از مسافران مى خواهيم تا اطلاع ثانوى از اين مسير تردد نكنند.نوربخش مدير روابط عمومى سازمان هلال احمر كشور هم روز گذشته اعلام كرد: «پس از وقوع اين زمين لرزه چهار تيم را با سگ هاى زنده ياب آماده كرديم كه دو تيم به منطقه قزوين و دو تيم ديگر به منطقه كندلوس اعزام شدند.همچنين بالگردهاى اين سازمان براى امدادرسانى به آسيب ديدگان اين زمين لرزه در حال آماده شدن هستند.»يونسى، رئيس دانشگاه علوم پزشكى مازندران هم اعلام كرد: «پس از احساس زمين لرزه آمادگى هاى لازم را انجام داده ايم و چند اكيپ از جراحان به نوشهر، چالوس و نور اعزام شدند.»وى درخصوص آمار تلفات اين حادثه گفت: «اطلاعات ما هنوز خام است ولى براساس گزارش هاى رسيده از شهرستان نور تاكنون (ساعت ۸ شب جمعه) ۱۰ جسد از زيرآوارها بيرون كشيده شده است. همچنين ۷۰ مجروح به بيمارستان ها منتقل شده اند كه اكثر آنها به صورت سرپايى مداوا شده اند و حال آنها رضايت بخش است.»

• زمين لرزه در تهران

دكتر مازيار حسينى رئيس مركز پيشگيرى مديريت بحران تهران هم شب گذشته درخصوص خسارت اين زمين لرزه در شهر تهران گفت: «با توجه به اينكه اين زلزله بزرگى قابل توجه اى داشت به طورى كه مراكز لرزه نگارى بين المللى قدرت آن را حدود ۲/۶ درجه در مقياس درونى زمين اعلام كرده اند و به خاطر نزديكى مركز اين زمين لرزه با تهران، مناطقى از استان تهران اين زلزله را با شدت قابل توجه اى احساس كرده اند. پس از اين زمين لرزه ما به تمام شهردارى ها آماده باش داديم و تاكنون خسارت عمده اى به ما گزارش نشده است.»همچنين گزارش هاى غيررسمى از شكستن شيشه هاى خانه هايى در غرب تهران و ترك خوردن ساختمان هايى در خيابان دامپزشكى و منطقه شهران دارد.به گزارش «شرق» مردم تهران پس از وقوع اين زمين لرزه كه حدود سه ثانيه به طول انجاميد از ترس به خيابان ها ريختند و شب گذشته (جمعه شب) را در پارك هاى ملت، لويزان، چيتگر، سرخه حصار و... گذراندند.

• امنيت شهر در اختيار نيروى انتظامى

سردار رويانيان فرمانده مركز فوريت هاى پليس كشور هم شب گذشته از ارتباط عملياتى پليس با مناطق زلزله زده خبر داد و گفت: «ما به كليه نيروهاى پليس در شهر تهران و استان هاى ديگر آماده باش داده ايم و تعاملات لازم براى امدادرسانى به آسيب ديدگان از سوى پليس و ساير دستگاه ها و نهادهاى مرتبط انجام شده است.»وى در ادامه درخصوص امنيت شهر تهران گفت: «با توجه به احتمال وقوع لرزه هاى ديگر مردم تهران به خيابان ها آمده اند و خوشبختانه وضعيت هوا هم مساعد است و هيچ مشكلى در اين خصوص وجود ندارد. اما تمام گشتى هاى پليس در شهر تهران امشب (جمعه شب ) و در صورت نياز شب هاى ديگر با چراغ هاى گردان در سطح شهر به گشت زنى خواهند پرداخت و حافظ جان و مال مردم خواهند بود.»

•«آماده باش تمامى ايستگاه هاى آتش نشانى تهران

مدير روابط عمومى آتش نشانى تهران به «شرق» گفت: از ساعت اوليه وقوع زلزله تمام ايستگاه هاى آتش نشانى به حالت آماده باش درآمده اند.حقگو افزود: وقوع زلزله امروز باعث قطعى ارتباط تلفنى منطقه كن سولقان شده است.وى افزود: مردم اين منطقه مى توانند در صورت وقوع حادثه از طريق تلفن همراه با ۱۲۵ يا به نزديكترين ايستگاه آتش نشانى اطلاع دهند.حقگو تصريح كرد: مدير عامل، معاونان، مديران و كاركنان سازمان آتش نشانى در سطح تهران براى بروز هرگونه حادثه در حالت آماده باش هستند.همچنين مسئول ستاد حودث غيرمترقبه استاندارى تهران گفت: وقوع زلزله در شهرستان طالقان به ۱۰ واحد مسكونى خساراتى وارد كرد و باعث مجروح شدن يك نفر شد.على جهانبخشى افزود: پس لرزه اى در ساعت شش بعدازظهر روز جمعه به بزرگى چهار و سه دهم در مقياس ريشتر در تهران رخ داد كه خوشبختانه خساراتى در بر نداشته است.

وى افزود: در اثر ريزش كوه در منطقه چالوس و شميرانات به پنج دستگاه خودرو خساراتى وارد شد.مسئول ستاد حوادث غيرمترقبه استاندارى تهران با تصريح اين موضوع كه تا اين ساعت خسارات مالى و جانى ديگرى در اين استان گزارش نشده است افزود در ارتباط با زلزله استان هاى مازندران و قزوين از سوى استاندارى تهران چند تيم امداد آتش نشانى هلال احمر به منطقه مرزن آباد چالوس اعزام شده اند.

اسرار تازه ای از قتل زهرا كاظمي- در و تخته ای كه به هم می آيند

قاضی اژه ای گاز می گيرد

قاضی مرتضوی می كشد
!

علی شريفيان( شهروند)



نوشته: مايكل پترو ــ روزنامه Gazette مونتريال
ترجمه: علی شريفيان ( شهروند)

اشاره:

تقريبا يك سال از زمانی كه زهرا كاظمی خبرنگار عكاس در زندان اوين ايران كشته شد، ميگذرد اما روايت رسمی پشت پرده مرگ وی كامل نشده، مانده است.

اكنون كه زندانيان ديگری كه همزمان با وی در اوين زندانی بوده اند شروع به سخن گفتن كرده اند، حقايقی تازه از چگونگی مرگ او برملا شده و ميشود.

تهران: حشمت الله طبرزدی هيچگاه فريادهای زهرا كاظمی خبرنگار عكاس مونتريالی را در سلول كناری اش فراموش نخواهد كرد. طبرزدی يك مخالف سياسی حكومتی در ماه جون سال گذشته در همان روزی كه زهرا كاظمی دستگير شد، بازداشت گرديد و مانند او به سلولی در بند 209 زندان اوين انداخته شد، در همان بندی كه كاظمی زندان شده، بازجويی گرديد و در همانجا به قتل رسيد.

طبرزدی هنوز در زندان است اما پسرش علی، با پدرش درباره آن روزها حرف زده است.

طبرزدي(علي) می گويد: «زمانی كه زهرا كاظمی در بند 209 بود، پدرم صدای فريادهای او را می شنيده است. اول نمی دانسته كه او كيست، بعدا ماموران زندان به او گفته بودند. او می توانسته ناله ها، ضجه ها و گريه های او را بشنود.»

روز 23 جون [سوم تير ماه 1382] دوستان و خانواده های زندانيان در جلو در زندان جمع شده بودند تا خواستار آزادی آنها از زندان بشوند. كاظمی كه يك خبرنگار عكاس حرفه ای بود با مجوز حكومت ايران برای كار در كشور در ميان آنها بود. وی همراه با دانشجويان و مخالفان سياسی كه آمده بود تا از آنها عكس بگيرد، دستگير و زندانی شد.

چهار روز بعد در نيمه شب، كاظمی 54 ساله از زندان در حالی كه از دهان و بينی اش خون جاری بود و در بيهوشی به سر ميبرد به يك بيمارستان انتقال داده شده و دو هفته بعد در آن بيمارستان درگذشت.

چهار روزی كه او در زندان اوين گذراند، موضوع شايعات، حدس و گمان های مختلف و تاييد و تكذيب های بسيار بوده است. حكومت ايران اول مدعی شد كه وی بر اثر عارضه سكته مغزی درگذشته و بعد اعتراف كرد كه بر اثر كتك و ضرب و شتم كشته شده است. محمدرضا احمدی يك مامور وزارت اطلاعات متهم به «قتل عمد» شد و در ماه جولای تاريخی برای محاكمه او معين شد.

تا اكنون هنوز دانستن بيش از اين مطالب غيرممكن بوده است. مطبوعات ايران آزاد نيستند و دستگاه قضايی استقلال ندارد. اما با وجود اين بسيار دشوار است كه اسرار را در يك زندان مخفی نگاهداشت و اين كار بويژه در اوين دشوار است. سعيدكلانكی دانشجويی كه همزمان با كاظمی در اوين زندانی بوده، ميگويد:«ما در كشوری زندگی ميكنيم كه مردم را بی هيچ دليلی ميگيرند، زندانی ميكنند، شكنجه ميدهند و ميكشند.»

كلانكی همراه با چند دانشجوی ديگر كه آنها هم در اوين زندانی بوده اند، آزاد شده و در خانه ای در اطراف تهران جمع شده اند. آنها آمده اند تا آن چه را كه درباره زهرا كاظمی ميدانند برای يك روزنامه نگار خارجی روايت كنند و درباره قتل او، اين كه چه كسی او را كشت و از تلاش هايی كه برای سرپوش نهادن بر چگونگی قتل وی صورت گرفته، سخن بگويند.

بعضی از زندانبانان و سربازان با زندانيان همدردی و همدلی ميكنند. آنها برای زندانيان خود پيش از آن كه برای بازجويی برده شوند، كباب می آورند و جوك و لطيفه درباره بازجويان و شكنجه گران كه مورد تنفر و تمسخر هم آنها و هم زندانيان هستند، با هم رد و بدل ميكنند.

كيانوش سنجری دانشجوی 20 ساله پيش از آزادی اش از اوين با يكی از اين زندانبانان گفتگو داشته است. زندانبان به سنجری گفته كه يك سرباز متوجه زهرا كاظمی كه از داخل يك اتومبيل عكس ميگرفته شده و اين سرباز به مافوق خود كه دستور بازداشت زهرا كاظمی را صادر كرده، خبر ميدهد.

مردم در ايران به طور مداوم دستگير ميشوند اما كاظمی به هنگام دستگيری بلافاصله در صدد دفاع از خود برآمد.

سنجری ميگويد«از همان اول وی با پافشاری و مصرانه شروع به دفاع از حقوق خود كرد.» «بعد رو در روی نگهبانان ايستاده و فيلم را از دوربين خود درآورد و پاره كرد، گرچه بهرحال آنها او را دستگير كردند.»

نگهبانان كاظمی را در يك سلول انفرادی در بند 209 زندانی كردند. جايی كه زندانيان سياسی را در آنجا محبوس ميكنند تا روحيه آنها را درهم بشكنند.

كلانكی فعال سياسی قديمی مخالف حكومت هم در بند 209 زندانی بوده، او از آوردن زهرا كاظمی به بند خبردار نشده اما احساس كرده اتفاقی نامعمول و ناجور افتاده است. كلانكی ميگويد:«مراقبت و حفاظت از اين بند بسيار سفت و سخت بود اما من از رفت و آمدها و سر و صدای بيرون از سلول دريافتم كه اتفاقی غيرعادی و نامعمول افتاده است. بازجويان به طور آشكاری عصبی بودند. آنها معمولا با خونسردی بازجويی هايشان را انجام ميدهند اما آن روزها به شدت برآشفته بودند.»

اين روشن است كه كاظمی در سه روز اول دوران زندانش با بی رحمی و خشونت مورد ضرب و شتم قرار گرفته است. براساس يك گزارش پليس كه به وسيله واشنگتن پست انتشار يافته، در يكی از اين روزها زهرا كاظمی نوشته است:«آنها بينی و انگشتان شست و همينطور شست پايم را شكسته اند.»

در چهارمين روز زندانش در ساعت چهار و نيم بعد از ظهر يك دكتر زندان وی را معاينه كرده و گزارش داده كه او هيچ ناراحتی ندارد. اما چهار ساعت بعد وی خون بالا آورده و از بينی اش خون جاری ميشود.

سربازی كه با سنجری حرف زده همچنين گفته است كه دو پرستار گفته اند كه كاظمی تقريبا بيهوش شده بود و آنها درباره وضعيت زهرا كاظمی به مقامات زندان هشدار داده بودند. همان مقاماتی كه كاظمی را از سلولش به درمانگاه اورژانس زندان انتقال داده بودند اما براساس گفته سرباز، كاظمی در اين مرحله تقريبا مرده بود و (به همين دليل) درمانگاه از پذيرش وی خودداری ميكند. مقامات رسمی زندان مجبور ميشوند كاظمی را به بيمارستان بقيه الله اعظم كه زير كنترل سپاه پاسداران انقلاب قرار دارد، انتقال دهند.

سرباز[نگهبان] آشنای سنجری آن شب بر سر خدمت بوده و ديروقت كشيك داشته و شاهد انتقال بدن كاظمی كه در اغماء به سر ميبرده از دروازه زندان به بيرون بوده است. او از ماموران پرسيده بود كه اين زندانی كيست، به او پاسخ داده بودند كه «زن كانادايی ست».

سنجری ميگويد:«سرباز به من گفت كه او را به شدت كتك زده بودند و سرش به طرز خشونت باری درهم كوبيده شده بود. مقامات زندان بدن زهرا كاظمی را نپوشانده بودند.» اما زهرا كاظمی به طور رسمی به علت عارضه «ناراحتی روده ها» در بيمارستان بستری شد و 14 روز بعد [روز 11 جولای برابر با 21 تير ماه] در بيانيه رسمی اعلام شد كه وی بر اثر سكته مغزی درگذشته است.

با مرگ زهرا كاظمی سرپوش نهادن بر اين قتل شروع شد و شكل گرفت.

چند نگهبان مختلف به كلانكی و سنجری گفته اند كه آن دسته از كاركنان زندان كه به نوعی در اين ماجرا درگير بودند به بند 209 آورده شده و مقامات رسمی به آنها گوشزد كردند كه به بازجويانی كه درباره مرگ كاظمی تحقيق ميكنند، چه بگويند.

يك نگهبان به سنجری گفته كه مدارك را مخدوش كرده و آنها را از بين بردند. اتهامی كه ماه ها بعد به وسيله مجلس ايران تاييد گرديد.

محمد خاتمی رئيس جمهوری اصلاح طلب ايران در عرض چند روز دستور بازرسی را [با مامور كردن چهار وزير كابينه اش] صادر كرد. محمدعلی ابطحی معاون رئيس جمهوری گفت كه كاظمی به سبب خونريزی مغزی بر اثر وارد آمدن ضربه ای بر سرش مرده است.

در اوين موضوع قتل كاظمی به صورت باز و بی پرده مورد بحث همه بوده است. هم زندانيان و هم زندانبانان هر دو گروه درباره آن حرف ميزده اند. آن دسته از زندانيان كه تاكنون آزاد شده اند، عقيده دارند كه محمدرضا احمدی كه متهم به قتل زهرا كاظمی شد «بز بلاگردون» بوده است. آنها معتقدند قاتل اصلی مردی است كه در رأس قوه قضاييه محافظه كاران مذهبی قرار دارد: دادستان تهران سعيد مرتضوی.

مرتضوی كه در ايران به نام «قصاب روزنامه نگاران» مشهور است، مسئول بستن بيش از يكصد نشريه است. هر زمانی كه دانشجويی دستگير ميشود مرتضوی سعی ميكند يك به يك آنها را خود شخصا بازجويی كند.

يك كميسيون مجلس[كميسيون حقوقي] پاييز سال گذشته مرتضوی را در زندانی كردن كاظمی مقصر خواند و همينطور او را متهم كرد كه بر چگونگی ماجرای قتل وی سرپوش گذاشته است.

مجلس او را متهم به دروغگويی و از بين بردن مدارك مربوط به قتل كاظمی كرد و مرتضوی را به دليل حاضر نشدن در برابر كميسيون بازرسی پرونده زهرا كاظمی برای پاسخگويی، به شدت مذمت كرد.

دانشجويان زندانی آن تابستان (تابستان 1382) در اوين بر اين باورند كه مرتضوی ضربه مرگ آور را بر سر زهرا كاظمی وارد آورده است.

اين روايت در زندان دهان به دهان گشته كه زهرا كاظمی در جريان بازجويی اش در مقابل مرتضوی از كوتاه آمدن خودداری كرده و شايعه ای ميگويد كه مرتضوی قصد داشته برای ديدار و يا درس خواندن به كانادا سفر كند و كاظمی به او گفته كه چنين چيزی هيچوقت اتفاق نمی افتد و يا اين كه او را تهديد كرده كه از سفر وی به كانادا جلوگيری خواهد كرد. اگر اين شايعه مشخص واقعيت داشته باشد يا نداشته باشد زندانيانی كه در اوين بوده اند موافق اين نظر هستند كه مرتضوی به گونه ای از مقاومت و دفاع زهرا كاظمی از خود برآشفته و عصبانی شده بوده است.

ماه جولای گذشته نشريه فرانسوی ليبراسيون از يك منبع بدون ذكر نامش نقل كرد كه مرتضوی با پاشنه كفش خود به سر كاظمی ضربه زده است.

اين ضربه يا ضربه ای مشابه آن كه در جريان بازجويی بر سر زهرا كاظمی وارد آمد باعث خونريزی تدريجی شريانهای مغزی او شد. خونريزی مغزی كه دو هفته بعد باعث مرگ وی شد.

پيكر زهرا كاظمی پيش از كالبدشكافی، برخلاف خواسته پسرش در شيراز، شهر محل تولدش به خاك سپرده شد. پسر زهرا كاظمی ميگويد، روح مادرش تا زمانی كه كالبدش به خانه (كانادا) آورده نشود در آرامش نخواهد بود.

May 27, 2004

خرداد و خاطراتی از این روز پر آشوب (1377 -1383)،

کوروش صحتی

کشور ما ایران از جمله کشورهایی است که هر گونه مطلبی بخاهی بنویسی، بله نوعی با سیاست ارتباط پیدا میکند. مثلا خاطره نویسی.
شاید قبل از اینکه وارد دنیای سیاست شوم، خرداد ماه تنها برایم یادآور روزهای امتحانات آخر سال تحصیلی بود.
روزهایی که برای کسی مشل من که تمام درسهایم را شب امتحان میخواندم، خیلی سخت بود، بخصوص خردادهایی که همزمان با مسابقات جام جهانی فوتبال یا جام ملتهای اروپا میشد و خوب تقریبا هیچ جوان ایرانی، نمی توانست از خیر تماشای این مسابقات بگذرد.
وقتی که وارد دانشگاه شدم، ماه خرداد برایم مفهوم دیگری پیدا کرد. مفهومی که دوم خرداد 76 سر آغازی بر آن بود. اکنون می خواهم خاطرات خود از خرداد ماههای پس از سال 76 و بویژه روز 4 خرداد که برایم روزی فراموش نشدنی است، را بازگو کنم. شاید شیوه نگارش من برای خیلی ها تعجب آور باشد. بعضی ها از من توقع دارند که همچون یک فعال سیاسی مخالف، بحثهای تند و سنگین سیاسی را پیش بکشم. بعضی ها هم که حتما تعداد خیلی کمی هستند مرا آشوبگر، وابسته به اجنبی و مغرض خواهند خواند و شاید هم پرونده ای برایم دست و پا کنند.
خیلی ها هم شاید، اصلا به حرفهای کسی چون من هیچ توجهی نکنند.
به هر حال، آزادی بیان برای من اصلی است خدشه ناپذیر. همانطور که خیلی ها نظریات خود را بیان می کنندو منزلت می یابند و خیلی ها هم نظریات خود را بیان کرده و عقوبت می یابند. من هم خاطراتم را بازگو می کنم، با این توضیح که نه منزلت میخواهم و نه عقوبت.

1 – زمان: 4 خرداد 1377 - مکان – پارک لاله تهران

ان روز، روز بسیار گرمی بود. از چند روز پیش تراکتهایی در سطح شهر به ویژه دانشگاه ها پخش شده بود که از مردم و دانشجویان دعوت به عمل آورده بود که در میتینگ مردمی – دانشجویی 4 خرداد در پارک لاله شرکت کنند.
من هم برای شرکت در این مراسم، راهی پارک لاله شدم. منزل ما آن موقع به پارک خیلی نزدیک بود و با پای پیاده میشد 10 دقیقه ای از خیابان کاشانک امیر آباد شمالی تا پارک لاله آمد. میتینگ قرار بود ساعت یک بعد از ظهر برگزار شود. وقتی که وارد پارک شدم، جمعیت زیادی در کنار میدان اصلی پارک به چشم میخورد. بالای کامیون، سخنرانان مراسم ایستاده بودند؛ پرویز سفری، محمد مسعود سلامتی، سید جواد امامی و منوچهر محمدی. هرچند شعارهای حاضرین در مراسم، نمی گذاشت صحبتهای سخنرانان را بخوبی بشنوم، اما گفته مشهور (( من حاضرم جان خود را بهم، تا مخالف من سخن خود را بگوید)) را دقیقا به خاطر دارم که امامی در آغاز سخنانش به زبان آورد. اما آنجا پس از مدتی تبدیل به میدان جنگی تمام عیار شد. گروههای انصار حزب ا... و کاوه اصفهان با زنجیر، چاقو و قمه به جان دانشجویان دختر و پسر افتادند. در کنار من دختر جوانی ایستاده بود که عکس خاتمی را در دست داشت، ناگهان یکی از لباس شخصی ها که ریش بلندی داشت و پیراهن مشکی اش را بر روی شلوارش انداخته بود، با لگد چنان به شکم دختر جوان کوبید، که او چند متری آنطرف تر پرت شد. من در طول دوران فعالیتهای سیاسی – دانشجویی خود صحنه های خشونت آمیز بسیاری را دیده ام، که طرفهای درگیر عموما پسر بوده اند. اما این صحنه، هم از نظر میزان خشونت اعمال شده و شدت ضربه و همینطور جنس طرف درگیر همیشه در خاطرم مانده است.
به هر حال، من که با دیدن این صحنه، بسیار عصبانی شده بودم، برای دفاع از دختر جوان، جلو آمدم و با ضارب در گیر شدم. در همین لحظه یکی از دوستان وی از پشت با زنجیر بزرگی محکم بر پشت و کمر من کوبید. چند نفر از دانشجویان هم به حمایت از من آمدند و پس از مدتی، درگیری خاتمه پیدا کرد. این بار سخنرانان مراسم مورد حمله قرار گرفتند و چند گاز اشک آور در میان دانشجویان انداخته شد. از این پس، امکان ادامه سخنرانی فراهم نشد و پارک لاله تا ساعت 7 بعد از ظهر شاهد صحنه های درگیری فراوانی میان دانشجویان و لباس شخصی ها بود.
من در حالی به خانه آمدم که بر روی سینه و پشتم، جای زنجیر دیده میشد. هرچند به خاطر آمادگی نسبی بدنی که به خاطر فعالیتهای ورزشی ام داشتم، آسیب جدی ندیده بودم، اما به یاد دارم که دختر و پسرهای زیادی شدیدا مضروب شدند، به طوری که حتی توان بلند شدن را هم نداشتند.
از سخنرانان مراسم منوچهر محمدی راهی بیمارستان شد و بقیه نیز مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. پرویز سفری بعدا به من گفت که یک تبر به سمتش پرتاب کرده اند که دقیقا از مقابل صورت او رد شده است.
به هر حال این میتینگ با خشونت و درگیری به پایان رسید و انعکاس گسترده ای نیز در رسانه های داخلی و خارجی پیدا کرد. برخی از روزنامه های اقتدارگرا نیز این میتینگ را بازی در دو نقش دانشجویان ارزیابی کردند. شاید از مهمترین تبعات برگزاری این میتینگ، استیضاح عبدا... نوری که در آن زمان وزیر کشور بود، باشد. زمانی که مجلس محافظه کار پنجم، قصد حذف نوری از پست وزارت کشور را داشت، یکی از دلایل خود را اعطای مجوز برگزاری این میتینگ از سوی نوری اعلام کرد. هرچند نوری بعدها در گفتگو با برخی از اعضای جبهه متحد دانشجویی اعلام کرد که می دانست اعطای مجوز به میتینگ 4 خرداد 1377 هزینه ای بس سنگین، در حد برکناری از وزارت را برای او در پی خواهد داشت.

2- زمان: 4 خرداد 1378 - مکان: محوطه درونی سردر دانشگاه تهران

وزارت کشور با در خاست برگزاری میتینگ دانشجویی – مردمی جبهه متحد دانشجویی مخالفت کرده بود. با جلسات بسیاری که با اعضای گروه داشتیم به این نتیجه رسیدیم که حتما باید مراسم را به گونهای برگزار کنیم، حتی در جایی غیر از پارک لاله.
بر این اساس انجمن اسلامی دانشجویی دانشگاه تهران به دبیری محمود شوشتری که از گروههای تشکیل دهنده جبهه متحد دانشجویی بود، تقاضای برگزاری میتینگ در داخل دانشگاه تهران را کرد که مورد موافقت مسئولین دانشگاه قرار گرفت.
اعضای جبهه سرگرم تهیه لوازم مورد نیاز برگزاری میتینگ بودند که صبح روز 4 خرداد از سوی روابط عمومی دانشگاه تهران به ما اطلاع داده شد، که مجوز برگزاری مراسم لغو شده است.
بچه ها خیلی ناراحت بودند. بعد از صحبتهای بسیار در شورای مرکزی به این نتیجه رسیدیم که دانشگاه خانه دانشجو است و به هر نحو ممکن باید مراسم را برگزار کنیم.
از ابتدای حضورمان در دانشگاه تهران، جو بسیار نامناسبی علیه ما ایجاد شده بود. وابستگان به انصار حزب ا... که عمدتا غیر دانشجو بودند، خود را برای یک درگیری خونین دیگر آماده کرده بودند. چرا که روزهای پیش نیز ( 29 اردیبهشت در احمد آباد و 2 خرداد در پارک لاله) در گیریهای گسترده ای روی داده بود و جالب اینکه در تمامی این مراسمها، دانشجویان به دفاع از خود پرداخته بودند و لباس شخصی ها از این مساُله بسیار ناراحت بودند.
به هر حال این میتینگ هم نیمه تمام ماند. وقتی که پرویز سفری سخنرانی خود را تمام کرد، نوبت به قرائت قطعنامه پایانی مراسم رسید که محمدرضا کثرانی برای خواندن آن به بالای سکو رفت. در این هنگام تعدادی از لباس شخصی ها به سمت وی حمله ور شدند و درگیری آغاز شد.
دانشجویان شعارهایی مانند << زندانی سیاسی آزاد باید گردد>>، << پروانه فروهر، لاله سرخ پرپر>> و << آزادی اندیشه، همیشه، همیشه >> سر داده بودند. و تعدادی از دانشجویان پسر با ایجاد یک زنجیر انسانی مانع از حمله انصار به دانشجویان دختر می شدند. خوب به خاطر دارم که احمد باطبی، اکبر محمدی و غلامرضا مهاجری نژاد در شکل دهی این صف و جلوگیری از حکله انصار نقش زیادی داشتند.
این درگیری به مقابل دانشکده های هنر، ادبیات و علوم دانشگاه تهران نیز کشیده شد و چهره هایی که نسبتا شناخته شده تر بودند، بیشتر مورد هجوم قرار میگرفتند. من هم در مقابل دانشگاه ادبیات مورد تهاجم چند نفر از انصار قرار گرفتم که با کمک دانشجویان از چنگ آنها نجات یافتم.
آن روز لباسهای من کاملا پاره شده بود که دانشجویی پیراهن خود را به من داد تا از دانشگاه خارج شوم.
به هر حال 4 خرداد 78 نیز به مانند 4 خرداد 77 با خشونت و درگیری به پایان رسید، هرچند که درگیری های 4 خرداد 77 وسعت بسیار بیشتری داشت.

3 - زمان: 4 خرداد 1379 - مکان: دفتر روزنامه گزارش روز

طبق روال سالهای قبل، جبهه متحد دانشجویی بازهم درخواست برگزاری میتینگ و این بار در مقابل سردر دانشگاه تهران در خیابان انقلاب را نمود که در آخرین لحظه موافقت وزارت کشور قرار نگرفت.
هرچند دوستان جبهه، در روزهای پیش از برگزاری میتینگ گفتگوهای فراوانی با رسانه ها داشتند و تراکتهای فراوانی نیز در سطح شهر پخش شده بود.
صبح روز 4 خرداد در دفتر روزنامه گزارش روز (ارگان غیر رسمی جبهه متحد دانشجویی و اولین روزنامه مستقل جنبش دانشجویی) نشسته بودیم. بعضی از اعضای شورای مرکزی عقیده داشتند که به مانند سال پیش مراسم را هر طوری شده برگزار کنیم و تعدادی مثل مهندس طبرزدی، من و اکثر اعضای شورا نظر دیگری داشتیم.
به اعتقاد ما به دلیل برگزاری میتینگ در خیابان و عدم کنترل دقیق بر حرکات و شعارهای شرکت کنندگان، احتمال ایجاد درگیریهایی به مراتب گسترده تر از سالهای قبل و چیزی به مانند 18 تیر 1378 وجود داشت.
ما هم نمیخواستیم که باعث مضروب شدن و دستگیری گسترده دانشجویان و مردم شویم. بویژه اینکه اخباری مبنی بر آمادگی گسترده انصار برای ایجاد درگیری در این مراسم رسیده بود.
به هر حال تصمیم بر آن شد که میتینگ را لغو کرده و دو نفر از اعضای جبهه به نامهای سعید کاشیلو و منصور فرجی برای اعلام لغو میتینگ به دانشگاه تهران رفتند. اما پس از انجام اقدامات فوق، عده زیادی از مردم و دانشجویان در مقابل دانشگاه تهران تجمع کرده و به سر دادن شعارهای مختلف مشغول شدند.
آن طور که بعدا شنیدم، یکی از شعارهای آن روز << هاشمی حیا کن، صندلی رو رها کن>> ، که در اعتراض به انتخاب علی اکبر هاشمی رفسنجانی و تضییع حق دکتر علیرضا رجایی از نیروهای ملی-مذهبی که به مجلس ششم راه یافته، و بعد از اعلام نظر شورای نگهبان از صحنه خارج شد، بوده است.
جالب اینجاست که پس از این اتفاقات، هاشمی رفسنجانی با اطلاعیه ای از تلویزیون قرائت شد، رسما از نمایندگی مجلس استعفا داد.


در حدود 10 روز پس از برگزاری این میتینگ، من به همراه 3 تن از اعضای شورای مرکزی جبهه متحد دانشجویی بازداشت شده و راهی زندان اوین شدیم.
من به همراه حسن زارع زاده در دفتر روزنامه، محمود شوشتری در دانشگاه تهران و سعید کاشیلو در منزلشان بازداشت شدیم. پس از آن هم در حدود 10 نفر از اعضای جبهه متحد به دادگاه انقلاب احضار و دو تن دیگر؛ مهندس طبرزدی و دکتر حمید علیزاده نیز به جمع ما در زندان پیوستند.
در زندان اوین و در طول دوران بازجویی متوجه شدم که تعداد زیادی از دانشجویان و مردم نیز در هنگام برگزاری میتینگ بازداشت شده و اکثر آنها پس از مدتی آزاد شده اند.
هرچند من دلیل اصلی بازداشت خود و دوستانم را پیشگیری وزارت اطلاعات از برگزاری مراسم سالگرد 18 تیر میدانم، اما سوالات فراوانی نیز از چگونگی برگزاری مراسم 4 خرداد در بازجویی ها پرسیده شد. شاید جالبترین پرسش این بود که چرا جبهه متحد دانشجویی اکثر میتینگهای خود را در روز 4 خرداد که روز مجاهدین خلق است( به خاطر اعدامهای 4 خرداد 1351 که بنیانگزاران این سازمان؛ محمد حنیف نژاد، علی اصغر بدیع زادگان و سعید محسن تیر باران شدند) برگزار میکند.
آنها به دنبال رابطه ای میان این دو گروه میگشتند تا شاید از این طریق بتوانند، ضربه ای کارآمد به جبهه بزنند که چنین نشد.
من هم پس از تحمل 5 ماه حبس در بند 209 اطلاعات و سالن 3 سیاسی اوین با تبدیل قرار بازداشت موقت به وثیقه آزاد شدم.

4 - زمان: 4 خرداد 1380 - مکان: سلولهای انفرادی بازداشتگاه 59 سپاه ( عشرت آباد )

پس از آزادی از زندان در دوم آبان 79 در تاریخ 14 اسفند 79 دوباره بازداشت شدم.
دلیل بازداشت این بار برگزاری مراسم یادبود دکتر محمد مصدق در مقابل دانشگاه تهران بود. یک ساعت پس از برگزاری مراسم در حالی که دو تن از دوستانم؛ سعید کاشیلو و حمیدرضا مبین عازم منزل بودم، بازداشت شده و 7 ماه تمام را در سلولهای انفرادی 59 سپاه، پادگان جی و بند 240 اوین گذراندم. 4 خرداد 80 نیز همچون روزهای دیگر سلول انفرادی در سکوت و تنهایی گذشت. سکوتی در سلولی به ابعاد یک متر و سی در دو متر. سلولی که خیلی ها تحمل آنرا بالاترین شکنجه میدانند.

5 - زمان: 4 خرداد 1381 - مکان: شرکت تبلیغاتی – انتشاراتی

سال 1381 را با کار کردن در یک شرکت تبلیغاتی-انتشاراتی که کتابهای ویژه نمایشگاه بین المللی را منتشر میکرد، آغاز کردم. هرچند فعالیتهای سیاسی خویش را همچنان ادامه میدادم اما در کنار آن، یک فعالیت اقتصادی درآمد زا هم برایم اهمیت ویژهای دلشت. چرا که به نظر من اولین شرط بقا و استقلال یک حزب و گروه سیاسی، عدم وابستگی مالی و اقتصادی آن گروه است. هرگاه حزبی از نظر اقتصادی وابسته شد، مسلما در آرمانهای خویش نیز چندان ثابت قدم نخواهد ماند، چرا که آن آرمانها با شل و سفت کردن سر کیسه پول حامیان مالی، تغییر خواهد یافت.
با این وجود، قرار نیست که در این نوشتار به کسی درس اخلاق سیاسی بدهیم.
4 خرداد 1381 را در حالی گذراندم که برای بستن قرار با شرکتهای تجاری و صنعتی مرتب به شهرستانها سفرمیکردم.
از همه مهمتر و سخت تر اینکه مدیر عانل شرکت (که از دوستان نزدیک من است و پیشنهاد مشغول شدن در شرکتش را به من داده بود) مجبورم کرده بود که در آن گرمای طاقت فرسا با کت و شلوار به شرکتها مراجعه کنم!

6- زمان: 4 خرداد 1382 - مکان: زندان قصر تهران

شعبه 26 دادگاه انقلاب مرا به 6 سال زندان محکوم و برای تنبیه بیشتر روانه زندان قصر کرده بود.
اکنون نزدیک به 2 ماه بود که در بند زندانیان شرارتی، منکراتی و کلاهبردار به سر میبردم. شرایط آنجا با بند سیاسی اوین خیلی تفاوت داشت. 1200 الی 1300 نفر در یک بند محبوس بودند. بسیاری از زندانیان در کف راهروها می خوابیدند و کمبود جا به قدری بود که حتی نمیشد در خواب تکان کوچکی خورد.
دعواهای مکرر، خود زنی و استعمال مواد مخدر هم که بیداد میکرد.
دقیقا همزمان با حمله به خوابگاه دانشجویی طرشت و با تلاشهای دو نماینده فراکسیون دانشجویی مجلس؛ علی اکبر موسوی خوئینی و فاطمه حقیقت جو به همراه امیر عباس فخرآور دیگر زندانی سیاسی زندان قصر به بند زندانیان مالی قصر منتقل شدیم، که شرایط نسبتا خوبی داشت.
پس از آن هم دکتر فرزاد حمیدی و حجت بختیاری به ما ملحق شدند. البته پس از مدتی دوباره با زندانیان اندرزگاه یک زندان قصر که متعلق به زندانیان باجرائمی چون قتل، سرقت مسلحانه و آدم ربایی بو، هم بند شدیم. شرایط آنجا بسیار نامناسب بود نا اینکه پس از گذشت قریب به یک سال حبس در زندان قصر با شکسته شدن حکم در شعبه پنجم هیئت تشخیص دیوان عالی کشور از زندان آزاد شدم.

7- زمان: 4 خرداد 1383 - مکان: خیابان ستارخان تهران

2 روز پیش دوستم سعید کلانکی صبح زور مرا از خواب بیدار کرد. خبر میداد که 11 نفر از مبارزین در کرج دستگیر شده اند. از جمله مریم خرمی 22 ساله ، عضو جبهه متحد دانشجویی و انجمن تارا.
مثل اینکه خرداد و تیر ماه هایی هستند که دوست ندارند بدون درگیری، جنجال و هیجان به پایان برسند.
هرچند در سالهای اخیر، اکثر ماههای سال چنین وضعیتی پیدا کرده اند، اما شاید تنها بتوان آذرماه را با این دو ما مقایسه کرد. ماهی که ددر آن داریوش و پروانه فروهر، مختاری، پوینده، دوانی و شریف به مسلخ برده شدند و ماهی که در آن آذرمان در آتش بیداد بسوخت.

کوروش صحتی
تهران – 4 خرداد 1383

May 24, 2004

مصدق‌; در عرصه‌ علم‌ و قلم‌ - به‌ مناسبت‌ 29 ارديبهشت‌ سالروز تولد دکتر مصدق‌ رهبر نهضت‌ ملي‌ ايران‌

مصدق‌ در 29 ارديبهشت‌ 1261 هـ .ش‌ در تهران‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. پدرش‌ ميرزا هدايت‌ آشتياني‌ وزير دفتر در دوران‌ ناصري‌ و از رجال‌ تجدد خواه‌ و هوادار اميرکبير به‌ شمار مي‌رفت‌. اودر سال‌ 1271 هـ.ش‌ و در زماني‌ که‌ مصدق‌ دوازده‌ ساله‌ بود، بدرود حيات‌ گفت‌.


گشايش‌:
در ويژه‌نامه‌ي‌ نوروزي‌ هفته‌نامه‌ي‌ نسيم‌ جنوب‌ که‌ در پايان‌ هر سال‌ و در آستانه‌ي‌ سال‌ جديد منتشر مي‌شود، به‌ مناسبت‌ 14 اسفند سال‌روز درگذشت‌ پيشواي‌ نهضت‌ ملي‌ و نيز 29 اسفندسال‌روز ملي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌، با درج‌ مقاله‌ و مطلبي‌، يادي‌ از مصدق‌ مي‌گردد، اما در ويژه‌نامه‌ي‌ نوروز 83، بيشتر به‌ علت‌ مسايل‌ شخصي‌، صفحه‌ي‌ مصدق‌ خالي‌ ماند; چيزي‌ که‌ مورد نقدبرخي‌ دوستان‌ قرار گرفت‌. حال‌ اين‌ نوشتار را شايد بتوان‌ در حکم‌ جبران‌ مافات‌ دانست‌; اگر چه‌ از مصدق‌ مطالب‌ کتبي‌ و شفاهي‌ فراواني‌ به‌ جا مانده‌ و انبوهي‌ کتاب‌ و مقاله‌ و حرف‌ و حديث‌نيز درباره‌ي‌ او ـ در تأييد يا رد ـ از سوي‌ طيف‌هاي‌ مختلف‌ فکري‌ و سياسي‌ و اهل‌ قلم‌ اعم‌ از ايراني‌ و غير ايراني‌، موافق‌ و يا مخالف‌، نگارش‌ يافته‌ است‌، اما از آن‌ جايي‌ که‌ معرفي‌ کليه‌ي‌ آثارو نوشته‌ها درباره‌ي‌ مصدق‌ (کتاب‌شناسي‌ مصدق‌)، خود نيازمند نوشتاري‌ مستقل‌ است‌، در اين‌جا از ذکر آنها خودداري‌ نموده‌ و ضمن‌ داشتن‌ نيم‌ نگاهي‌ به‌ زندگي‌ شخصي‌ مصدق‌، به‌ معرفي‌آن‌ دسته‌ از کتاب‌هايي‌ که‌ بيان‌گر کوشش‌هاي‌ علمي‌ ـ تخصصي‌ و خاطرات‌، نامه‌ها، نطق‌ها و دفاعيات‌ او بوده‌ و توسط محققان‌ و علاقمندان‌ ايشان‌ گردآوري‌ و چاپ‌ شده‌ است‌ مي‌پردازيم‌.ما در اين‌ نوشتار و با توجه‌ به‌ اهداف‌ سه‌گانه‌ي‌ فوق‌ از دو کتاب‌ “خاطرات‌ و تألمات‌ مصدق‌” و “مصدق‌ و مسايل‌ حقوق‌ و سياست‌” نسبت‌ به‌ ساير منابع‌ استفاده‌ي‌ بيشتري‌ برده‌ايم‌.
***
مصدق‌ در 29 ارديبهشت‌ 1261 هـ .ش‌ در تهران‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. پدرش‌ ميرزا هدايت‌ آشتياني‌ وزير دفتر در دوران‌ ناصري‌ و از رجال‌ تجدد خواه‌ و هوادار اميرکبير به‌ شمار مي‌رفت‌. اودر سال‌ 1271 هـ.ش‌ و در زماني‌ که‌ مصدق‌ دوازده‌ ساله‌ بود، بدرود حيات‌ گفت‌.
مادر مصدق‌، ملک‌ تاج‌ خانم‌ نجم‌ السلطنه‌(درگذشته‌ 1311 هـ.ش‌) از نوادگان‌ فتحعلي‌ شاه‌ قاجار بود که‌ در سال‌ 1307، بيمارستان‌ “نجميه‌” را در تهران‌ (در خيابان‌ جمهوري‌ فعلي‌) بنيان‌نهاد. اين‌ بيمارستان‌ که‌ بعد از بيمارستان‌ “سينا” دومين‌ ساختمان‌ طراحي‌ شده‌ براي‌ بيمارستان‌ محسوب‌ مي‌شود در حال‌ حاضر در اختيار دانشگاه‌ بقيه‌الله‌ وابسته‌ به‌ سپاه‌ است‌ که‌ در سال‌گذشته‌ (سال‌ 82) در رديف‌ آثار ملي‌ قرار گرفت‌ (روزنامه‌ي‌ شرق‌ 82/7/12)
مصدق‌ بعد از درگذشت‌ پدرش‌، از طرف‌ ناصرالدين‌شاه‌ لقب‌ “مصدق‌ السلطنه‌” را دريافت‌ کرد، زيرا به‌ گفته‌ي‌ مصدق‌ در آن‌ دوره‌، اعطاي‌ لقب‌ و ارجاع‌ خدمت‌ تابع‌ سن‌ و سال‌ افراد نبود وبسياري‌ از مشاغل‌ را شاه‌ در طول‌ زندگي‌ و يا بعد از مرگ‌ رجال‌ کشور، براي‌ قدرداني‌ به‌ فرزندان‌ آنها محول‌ مي‌کرد.
مصدق‌ بعد از گذراندن‌ تحصيلات‌ ابتدايي‌ در تهران‌، اندک‌ زماني‌ بعد از ترور ناصرالدين‌ شاه‌ (ارديبهشت‌ 1275) به‌ پست‌ عالي‌رتبه‌ي‌ ماليه‌ و بازرس‌ امور مالي‌ که‌ در آن‌ زمان‌ اصطلاحامستوفي‌ ناميده‌ مي‌شد، رسيد. او در هنگام‌ انتصاب‌ به‌ سمت‌ مستوفي‌گري‌ خراسان‌، شانزده‌ هفده‌ سال‌ بيشتر نداشت‌; اما به‌ روايت‌ خودش‌ به‌ رغم‌ احساس‌ رضايت‌ در سال‌هاي‌ نخستين‌اين‌ مسؤوليت‌، پنداشت‌ که‌ معلومات‌ ديگري‌ نيز هست‌ که‌ در مکتب‌خانه‌هاي‌ متداول‌ نياموخته‌ و در نتيجه‌ تصميم‌ گرفت‌ تا در يادگيري‌ آنها بکوشد; و در ظاهر به‌ حکم‌ “عدو شود سبب‌ خيراگر خدا خواهد” با وقوع‌ حادثه‌اي‌ به‌ اين‌ مهم‌ دست‌ يافت‌. حادثه‌ از اين‌ قرار بود که‌ به‌ دنبال‌ شکايت‌ يک‌ ارباب‌ رجوع‌ که‌ به‌ قول‌ مصدق‌ “حقوقي‌ در حقش‌ برقرار شده‌ و از تأديه‌ي‌ رسوم‌معمول‌ خودداري‌ مي‌کرد...” بهانه‌اي‌ به‌ دست‌ امين‌السلطان‌ اتابک‌اعظم‌ صدراعظم‌ دوران‌ ناصري‌ و مظفري‌ داد تا ناراحتي‌ دروني‌ خود را نسبت‌ به‌ مصدق‌ که‌ مي‌انديشيد با مخالفان‌صدراعظم‌ ارتباط دارد، علني‌ ساخته‌ و تصميم‌ به‌ برکناري‌ او بگيرد، کاري‌ که‌ در عمل‌ اتفاق‌ نيفتاد.
اما به‌ هرحال‌، بعد از اين‌ جريان‌، مصدق‌ در خانه‌ عزلت‌ گزيد و سپس‌ براي‌ فرار از رنج‌ بيکاري‌ روانه‌ي‌ مدرسه‌ي‌ تازه‌تأسيس‌ شده‌ي‌ علوم‌ سياسي‌ آن‌ دوره‌ گرديد. ولي‌ به‌ علت‌ ممنوعيت‌تحصيل‌ مستخدمين‌ دولت‌، او در خانه‌ به‌ مطالعه‌ي‌ خصوصي‌ پرداخت‌ و به‌ گفته‌ي‌ خودش‌ از اساتيدي‌ مانند شادروان‌ شيخ‌ محمدعلي‌ کاشاني‌، ميرزا عبدالرزاق‌ خان‌ يغابري‌، ميرزاغلامحسين‌ خان‌رهنما و ميرزا جوادخان‌ قريب‌ (ديپلم‌ مدرسه‌ي‌ سياسي‌ و ناظم‌ مدرسه‌ي‌ آلماني‌) بهره‌ برد استاداني‌ که‌ مصدق‌ ايام‌ مصاحبت‌ با آنان‌ را همواره‌ به‌ خاطر داشت‌ و خود رامرهون‌ الطاف‌ آنها مي‌دانست‌.
مصدق‌ ضمن‌ تأکيد بر اين‌که‌ چيزي‌ به‌ اندازه‌ي‌ افزايش‌ معلومات‌ در آن‌ زمان‌ برايش‌ اهميت‌ نداشته‌، براي‌ رها کردن‌ خدمات‌ دولتي‌ و پرداختن‌ به‌ تحصيل‌، دو دليل‌ ذکر مي‌کند: “يکي‌ اين‌ بودکه‌ از مسؤوليت‌ کاري‌ که‌ داشتم‌ خود را خلاص‌ کنم‌ تا بهتر بتوانم‌ تحصيل‌ کنم‌ و ديگر اين‌که‌ چون‌ تبليغات‌ بر عليه‌ مستوفيان‌ روز به‌ روز شدت‌ پيدا مي‌کرد. من‌ خود را از جرگه‌ي‌ آنان‌ خارج‌نمايم‌ و علت‌ شدت‌ تبليغات‌ اين‌ بود که‌ بعد از مشروطه‌ اين‌ فکر در جامعه‌ قوت‌ گرفت‌ که‌ تجديد رژيم‌ مستلزم‌ تشکيلات‌ جديد است‌; کارمندان‌ قديم‌ بايد از کار خارج‌ شوند و جاي‌ خود را به‌اشخاص‌ جديد بسپارند.”
مصدق‌ در 19 سالگي‌ با خانم‌ ضياءالسلطنه‌ ازدواج‌ کرد که‌ حاصل‌ آن‌ پنج‌ فرزند بود: خانم‌ ضياء اشرف‌ (درگذشته‌ به‌ سال‌ 1372); منصوره‌ (درگذشته‌ به‌ سال‌ 1358); مهندس‌ احمد مصدق‌(1364ـ1282); دکتر غلامحسين‌ مصدق‌ (1369ـ1285) و خديجه‌ کوچکترين‌ فرزند مصدق‌ که‌ از 13 سالگي‌ هنگامي‌ که‌ مأموران‌ استبداد رضاشاهي‌ در تيرماه‌ 1319، مصدق‌ را بعد ازدستگيري‌، طناب‌ پيچ‌ کرده‌ بودند، دچار شوک‌ و ناراحتي‌ رواني‌ گرديد و بخش‌ اعظم‌ عمر خود را در بيمارستاني‌ در “نوشاتل‌” سوئيس‌ گذراند و سرانجام‌ درتاريخ‌ 82/2/29 در همان‌ جادرگذشت‌ (در کنار پدرم‌ مصدق‌، ص‌ 51ـ52 و روزنامه‌ي‌ ياس‌ نو 82/3/22)
تحصيلات‌
رفتن‌ به‌ خارج‌ از کشور براي‌ افرادي‌ همانند مصدق‌ در آن‌ دوره‌ نيازمند اجازه‌ محمد علي‌ شاه‌ بود که‌ مصدق‌ توانست‌ بعد از عبور از موانع‌ از جمله‌ مخالفت‌ سعدالدوله‌ (وزير خارجه‌ وقت‌) اين‌اجازه‌ را کسب‌ کند. او بعد از دريافت‌ اجازه‌ مرخصي‌ از شاه‌ ـ به‌ رسم‌ زمانه‌ ـ با او ملاقات‌ کرد. در اين‌ ملاقات‌ شاه‌ قاجار به‌ او گفت‌: “ما تصور مي‌کرديم‌ که‌ شما يک‌ فيلسوف‌ هستيد، اکنون‌اقرار مي‌کنيد که‌ هيچ‌ نمي‌دانيد ومي‌خواهيد برويد در اروپا تحصيل‌ کنيد. مي‌دانم‌ که‌ اين‌ يک‌ بهانه‌ است‌ براي‌ فرار از ايران‌، که‌ شما با وضعيت‌ امروز خوشحال‌ و خوشدل‌ نيستيد. برويد من‌ديگر چيزي‌ نمي‌گويم‌ و شما را به‌ خدا مي‌سپارم‌.”
مصدق‌ در مسير مسافرت‌ خود به‌ اروپا در تفليس‌ نيز دچار مشکلاتي‌ شد و چون‌ مجاهدين‌ قفقاز، فرمانفرما(دائي‌ مصدق‌) را در زمره‌ مستبدين‌ و در حال‌ مبارزه‌ با آزاديخواهان‌ مي‌دانستند، باتهديد مسلحانه‌ قصد باج‌خواهي‌ مالي‌ از مصدق‌ را داشتند که‌ او ناچار شد با دادن‌ 50 منات‌ (هر منات‌ معادل‌ شش‌ ريال‌) از 320 هزار منات‌ درخواستي‌، از دست‌ مامورين‌ کنسولگري‌ نجات‌يافته‌ و در سال‌ 1288 هـ.ش‌(1909م‌) در اولين‌ مسافرت‌ خود به‌ اروپا، جهت‌ ادامه‌ي‌ تحصيلات‌ وارد پاريس‌ شود و بعد از مشورت‌ با دکتر محمودخان‌ معتمد فرزند ميرزا عبدالکريم‌معتمدالحکما ـ که‌ مقيم‌ پاريس‌ بود ـ روانه‌ي‌ مدرسه‌ي‌ علوم‌ سياسي‌ پاريس‌ گردد. او با توجه‌ به‌ سابقه‌ي‌ خدمت‌ در وزارت‌ ماليه‌، آن‌ بخش‌ از برنامه‌ي‌ پنج‌گانه‌ي‌ مدرسه‌ را که‌ مربوط به‌ امورمالي‌ بود انتخاب‌ کرد، و با صلاحديد مدير مدرسه‌ تا شروع‌ سال‌ تحصيلي‌ جديد به‌ صورت‌ مستمع‌ آزاد در کلاس‌ها شرکت‌ مي‌کرد و با وجود آمادگي‌ براي‌ حضور در امتحانات‌ به‌ دليل‌ اين‌که‌نامش‌ در بين‌ محصلين‌ رسمي‌ نبود، از او براي‌ شرکت‌ در امتحان‌ دعوت‌ به‌ عمل‌ نيامد، گرچه‌ نوشتن‌ نامه‌اي‌ از مستوفي‌الممالک‌ وزير ماليه‌ باعث‌ شد که‌ اجازه‌ي‌ شرکت‌ در امتحان‌ را به‌دست‌ آورد. او در مدتي‌ که‌ مستمع‌ آزاد بود موفق‌ شد در شش‌ عنوان‌ درسي‌، نمره‌ قبولي‌ گرفته‌ و از جمله‌ او در امتحان‌ ماليه‌ عمومي‌ توانست‌ نمره‌ 16 را از 20 بگيرد، ولي‌ در يک‌ درس‌ به‌ عللي‌از نمره‌ي‌ قبولي‌ 12، 11 گرفت‌ و تجديد شد.سال‌ بعد نيز بدليل‌ اينکه‌ نتوانست‌ به‌ تنها سوال‌ استادش‌ “شارل‌ دوپوئي‌” پاسخ‌ صحيح‌ دهد، نمره‌ 8 گرفت‌.(حقوق‌ بين‌ الملل‌ عمومي‌).
مصدق‌ در سال‌ دوم‌ تحصيل‌ با وجود ضعف‌ و کسالت‌ مزاج‌ و نيز دستور پزشک‌ مبني‌ بر استراحت‌ کامل‌، اما به‌ دليل‌ به‌ قول‌ خودش‌ “فرط عشقي‌” که‌ داشت‌ با ناديده‌ گرفتن‌ دستور پزشکش‌”پروفسور هايم‌” مبني‌ بر استراحت‌ يک‌ساله‌ و ترک‌ مطلق‌ کار، همه‌ روزه‌ به‌ مدرسه‌ مي‌رفت‌، ولي‌ بعد از پنج‌ ماه‌ رويارويي‌ با بيماري‌، سرانجام‌ نتوانست‌ در مقابل‌ فشار مضاعف‌ جسمي‌مقاومت‌ نموده‌ و ناچار بعد از عيادت‌ دکتر خليل‌ خان‌ ثقفي‌ اعلم‌الدوله‌ (دوست‌ و همسايه‌اش‌ در تهران‌) که‌ عده‌اي‌ از جوانان‌ بختياري‌ را به‌ سوئيس‌ آورده‌ و به‌ پاريس‌ آمده‌ بود به‌ همراه‌ وي‌ به‌وطن‌ بازگشت‌ و بعد از اقامتي‌ کوتاه‌ در بوشهر به‌ تهران‌ رفت‌. مصدق‌ بعد از پنج‌ ماه‌ مداوا و استراحت‌ در ايران‌ و اين‌ بار به‌ اتفاق‌ خانواده‌ از جمله‌ مادرش‌ ـ که‌ بعد از چهارماه‌ به‌ تهران‌ بازگشت‌ـ در سال‌ 1290 هـ.ش‌(1911 م‌) روانه‌ي‌ سوئيس‌ شد و چون‌ از مدارس‌ ايران‌ مدرکي‌ نداشت‌، با ارايه‌ي‌ تصديق‌نامه‌ي‌ مدرسه‌ي‌ سياسي‌ پاريس‌ ـ که‌ قبلا امتحانات‌ سال‌ اول‌ آن‌ را با موفقيت‌گذرانده‌ بود ـ به‌ نام‌ يک‌ محصل‌ رسمي‌ در دانشکده‌ي‌ حقوق‌ شهر نوشاتل‌ ـ شهري‌ که‌ هيچ‌ جايي‌ براي‌ تفريح‌ و وسيله‌اي‌ براي‌ تفنن‌ نداشت‌ ـ ثبت‌نام‌ کرد و بعد از به‌ پايان‌ رساندن‌ امتحانات‌عقب‌مانده‌ي‌ خود در سال‌ دوم‌ مدرسه‌ي‌ سياسي‌ پاريس‌ و صرف‌نظر کردن‌ از ادامه‌ي‌ تحصيل‌ در فرانسه‌، در مرداد 1290، داوطلب‌ امتحان‌ دو ساله‌ي‌ سياسي‌ شد که‌ در نهايت‌ توانست‌ به‌قول‌ خودش‌ بعضا با چاشني‌ شانس‌، از جمله‌ امتحان‌ ترجمه‌ي‌ کتاب‌ “چهار امپراطور ژوستي‌ نين‌”، از عهده‌ي‌ امتحانات‌ برآيد.
او پس‌ از خاتمه‌ي‌ امتحانات‌ و گرفتن‌ مدرک‌ ليسانس‌ دست‌اندرکار مقدمات‌ تهيه‌ي‌ رساله‌ي‌ دکتراي‌ خود شد و با تصويب‌ دانشکده‌ي‌ حقوق‌، پايان‌نامه‌ي‌ خود را به‌ نام‌ “وصيت‌ در حقوق‌اسلامي‌” نوشت‌. وي‌ کار تأليف‌ و تدوين‌ رساله‌ي‌ خود را در تهران‌ با کمک‌ علي‌اصغر ماجدي‌ انجام‌ داد و مقدمه‌ي‌ آن‌ را با ياري‌ شيخ‌ محمدعلي‌ کاشاني‌ نوشت‌ و بعد از سه‌ ماه‌ توقف‌ درتهران‌، براي‌ ترجمه‌ي‌ آن‌ به‌ سوئيس‌ رفت‌. در دوران‌ ترجمه‌ي‌ پايان‌نامه‌، به‌ مدت‌ 9 ماه‌ با کمک‌ يکي‌ از دانشجويان‌ هم‌دوره‌ي‌ خود، در دفتر وکالت‌ يکي‌ از وکلا به‌ نام‌ ژان‌ روله‌ کارآموزي‌نمود و در عالي‌ترين‌ دادگاه‌ نوشاتل در محاکمه‌اي‌ شرکت‌ کرد و تصديق‌نامه‌ي‌ وکالت‌ خود را به‌ شرط پذيرش‌ تابعيت‌ سوئيس‌ ـ که‌ نيازمند ترک‌ تابعيت‌ قبلي‌ نبود ـ از آن‌ دادگاه‌ گرفت‌.پايان‌نامه‌ي‌ مصدق‌ بعد از طي‌ مراحلي‌ و تصويب‌ شوراي‌ دانشکده‌، چند روز قبل‌ از حرکت‌ به‌ ايران‌ در پاريس‌ چاپ‌ و منتشر گرديد; مصدق‌ بعد از پايان‌ تحصيلات‌ خود و اخذ مدرک‌ دکترا درژوئيه‌ 1914 ـ يک‌ روز قبل‌ از اعلان‌ جنگ‌ جهاني‌ اول‌ در دوم‌ اوت‌ 1914م‌ ـ به‌ اتفاق‌ همسر و پسرش‌ غلامحسين‌ وارد تهران‌ شد و در حاليکه‌ قصد داشت‌ تا آخر عمر در سوئيس‌ زندگي‌ کند،جنگ‌ بين‌الملل‌ اول‌ باعث‌ شد که‌ نتواند به‌ سوئيس‌ برگردد. اقامت‌ او در سوئيس‌ که‌ از نوامبر 1910 آغاز شده‌ بود تا اواخر ژوئيه‌ 1914 ادامه‌ يافت‌.

تأليفات‌
الف‌ ـ کتاب‌ها
1ـ “مسؤوليت‌ دولت‌ براي‌ اعمال‌ خلاف‌ قانوني‌ که‌ از مستخدمين‌ دولتي‌ در موقع‌ انجام‌ وظايف‌شان‌ صادر مي‌شود و قاعده‌ي‌ عدم‌ تسليم‌ مقصرين‌ سياسي‌”: مصدق‌ اين‌ رساله‌ را به‌ زبان‌فرانسه‌ در مدرسه‌ي‌ علوم‌ سياسي‌ پاريس‌ و براي‌ گرفتن‌ تصديق‌ نامه‌ نوشت‌.
2ـ “وصيت‌ در حقوق‌ اسلامي‌ (شيعه‌)”: رساله‌ي‌ دکتراي‌ مصدق‌ به‌ زبان‌ فرانسه‌ (1914 م‌). قسمت‌هايي‌ از اين‌ رساله‌ توسط احمد متين‌دفتري‌، علي‌ معتمدي‌ و نصرالله‌ انتظام‌ ترجمه‌ ودر سال‌ 1302 هـ.ش‌ در تهران‌ در 106 صفحه‌ به‌ چاپ‌ رسيد. در سال‌ 1377 نيز علي‌محمد طباطبايي‌ قمي‌ ـ که‌ خود دکتراي‌ حقوق‌ و از مبارزان‌ و زندانيان‌ قديمي‌ست‌ ـ کل‌ پايان‌نامه‌ راکه‌ به‌ گفته‌ي‌ خودش‌ “45 سال‌ پيش‌ آن‌ را ترجمه‌ کرده‌ و در صندوق‌ انتظار جهت‌ يافتن‌ زمان‌ مناسب‌ براي‌ چاپ‌ و نشر آن‌ مانده‌ بود و چندماه‌ هم‌ در وزارت‌ ارشاد براي‌ تحصيل‌ مجوز چاپ‌،بدون‌ پاسخ‌، گرد و خاک‌ بي‌دليل‌ مي‌خورد” از طريق‌ انتشارات‌ زرياب‌، در 216 صفحه‌ منتشر کرد.
3ـ “کاپيتولاسيون‌ و ايران‌”; اين‌ کتاب‌ به‌ دنبال‌ انتشار خبر الغاي‌ کاپيتولاسيون‌ در اول‌ اکتبر 1914 در ترکيه‌ي‌ عثماني‌ و در جهت‌ آگاهي‌ مردم‌ ايران‌ از نتايج‌ منفي‌ وجود چنين‌ قانوني‌ و نيزبراي‌ تشويق‌ دولت‌ ايران‌ به‌ الغاي‌ کاپيتولاسيون‌ نگارش‌ يافت‌. اين‌ کتاب‌ مصدق‌ که‌ با مطالعه‌ و بررسي‌ مفاد قراردادهاي‌ بين‌المللي‌ منعقده‌ بين‌ دولت‌ ترکيه‌ و اروپا نوشته‌ شد، در آبان‌ 1293در پنج‌هزار نسخه‌ به‌ چاپ‌ رسيد.
در حالي‌که‌ مصدق‌، خود، براي‌ اولين‌بار مسئله‌ي‌ کاپيتولاسيون‌ را طرح‌ و مورد نقد و اعتراض‌ قرار داد، حسنعلي‌ منصور نخست‌وزير ايران‌ در اوايل‌ دهه‌ي‌ 40 در 19 آبان‌ سال‌ 1343،مصدق‌ را به‌ امضاي‌ قرارداد مصونيت‌ سياسي‌ نظاميان‌ دولت‌ آمريکا در ايران‌، متهم‌ کرد که‌ با واکنش‌ مصدق‌ مواجه‌ شد و ايشان‌ در 22 آبان‌ با نوشتن‌ نامه‌اي به‌ منصور ضمن‌ اظهار تعجب‌نسبت‌ به‌ بيانات‌